کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

در کوی نیک نامی اگر ما را گذر ندادند...

در کوی نیک نامی اگر ما را گذر ندادند...
پشت دیوارهای بلند آسمان تو بزن فریادمان را
تا از گلوگاهِ آینههای شکسته بگذرد
و آتش بگیرد
در رگهای خفتهی کوچههای بنبست.

ما را گذر ندادند؟
پس فریادمان را
به دندانِ باد بسپار
تا بر فرازِ بامهای سربهزیرِ شهر،
طوفانی از حرفهای نزده شود.

تو بزن فریادمان را
حتی اگر آسمان
قیچیِ سکوت را تیز کرده است.
ما میدانیم
فریادی که از دلِ خنجر بگذرد،
خون نمیریزد...
آتش میبارد.

و این آتش،
پرندهایست با بالهای برهنه
که بر شانههای شب مینشیند
و صبح را
با نوکِ سرخِ آوازش
میسوراخد.

ما را گذر ندادند؟
پس خاکسترمان کن...
تا از خاکسترمان
ستارههایی سرکش بجوشد
که نامِ "ممنوعه" را
با نورِ بیپروای خود میسوزانند.
ما را گذر ندادند؟
اما تو این تقدیر را باور نکن ...


مهدی علی بیگی

آسیابِ زمان، چرخِ درد را می‌چرخاند

آسیابِ زمان، چرخِ درد را می‌چرخاند
در خیالاتم تویی
چشم‌هایم را می‌بندم
به یاد لبخندت،
که روزگارم را روشن می‌کرد

باران در دل شب، آرام می‌بارد
دلم را می‌شوید،
یاد تو همچنان در دلم می‌گدازدو
یادآورِ روزهایی که
پارچه‌های آبی آسمان،
رنج هایم را پنهان می‌کردند

دست‌هایم را در جستجوی تو می‌گردانم
افسوس فقط سایه‌های تو بر دیوار باقی مانده
نفس‌هایم سنگین است و
هر قطرهٔ اشک،
نواهایی از غم را بر می‌انگیزد

در این سکوت،
تنهایی‌ام را سخت تر می‌یابم
و عطرِ تو هنوز در میان یادها
بی‌صدا می‌چرخد
بی‌دلیل و بی‌امید
چون نغمه‌های دردناک
که جز نوافن کسی آن را نمی‌شن
ود

علیرضا رستاقی

در چشمان غزالی می‌خوابم

در چشمان غزالی می‌خوابم
در سکوت یک‌باره‌ی جنگل،
و نگاه‌های حریصانه‌ی ببری
که بر تنم می‌خزد.
سکوت غزالیم،
حبس نفسم،
و بی‌جانی این روح بلند،
در خوابی که زیبایی‌اش
به مرگی آرام می‌ماند.
چشمانم هر دم گشوده می‌شود،
به اطراف خیره می‌شوم،
که مبادا باز در تنم
سایه‌ای خزنده زاده شود.
درمانده‌ام،
که این خواب،
زیباییِ مرگبار من است.
بی‌جانی هر لحظه
چون بی‌جانیِ سنگ.
من، در وحشت خویش،
میان انبوه درختان
جان می‌دهم،
به نگاهی
که هر دم از آن می‌ترسم.
تو اگر می‌پنداری این خواب است، بیا!


فیروز ایزانلو

نامه ات را در کنار قاب عکس بگذاشته ام

نامه ات را در کنار قاب عکس بگذاشته ام

تلخ اما با تعلل، چشم گریان بر قلم بگذاشته ام

شاید هنگام خواندن تر بُوَد تا آن زمان

بنده با این خط خاص،یک بیت شعر بگذاشته ام

جوهرش پر کرده ام، از خون دل را این کلک

شایدم خط خورده باشد، بی ریا بگذاشته ام

بین این قلب و دلم باز هم گشته ولوله

که بخوانی یا نخوانی، افسوس، بگذاشته ام

میترسم بعد آن دلگیر شوی، با حسرتی

کاش نخوانی نامه را، زخم زبان بگذاشته ام

ای دریغا من چرا افسوس میخورم همی

نامه را آتش زده،چایی تازه دم بگذاشته ام

سیده مریم موسوی فر

تو از جنس حریری،

تو از جنس حریری،
شفاف‌تر از
قطره‌های بلورین سحر،
و چشمانت
آبی بی‌کران دریا
که هر موج
نغمه‌ای از دوست داشتنت را
به ساحل دل می‌رساند.

قایقی از رؤیاها
تو را در آغوش دریا می‌برد،
به ساحلی که بادها
رازهایت را زمزمه می‌کنند،
و مهتاب،
بر شانه‌هایت آرام می‌نشیند.

سیدحسن نبی پور