-
کجایی؟ ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتم
جمعه 10 بهمن 1404 12:40
کجایی؟ ای ز جان خوشتر ، شبت خوش باد ، من رفتم بیا در من خوشی بنگر، شبت خوش باد من رفتم نگارا، بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینی ز من دلخسته یاد آور، شبت خوش باد من رفتم ز من چون مهر بگسستی، خوشی در خانه بنشستی مرا بگذاشتی بر در، شبت خوش باد من رفتم تو با عیش و طرب خوش باش، من با ناله و زاری مرا کان نیست این بهتر، شبت خوش...
-
پری فراموشی
جمعه 10 بهمن 1404 12:38
بدترین حالت ماجرا این است که طاقتمان تمام شود به روی خودمان نیاوریم و تا زمان مرگ ادامه دهیم! خیلی ها اینطور زندگی میکنند... دست انداز کم طاقتی را رد کرده اند و افتاده اند در سرازیری عادت! پری فراموشی "فرشته احمدی"
-
نونِ نوشتن
جمعه 10 بهمن 1404 12:38
همدلی و همزبانی حُسن بزرگی است تو برای همدل و همزبان خود لازم نیست همه چیز را بگویی تا او اندکی از تو را بفهمد! فقط کافیست اندکی بر زبان بیاوری تا او همهِ تو را دریابد! نونِ نوشتن "محمود دولت آبادی"
-
من اگر ساز کنم، حاضری آواز کنی؟
جمعه 10 بهمن 1404 12:37
من اگر ساز کنم، حاضری آواز کنی؟ غزلی خوانی و چون نغمه ی دل بازکنی؟ بلدم ناز خریدن، بلدی ناز کنی؟ یا نشینی به برم، شعرنو آغازکنی؟ بلدم راز نگهدار شوم، راز بگو بلدی راز نگهداری و دمساز کنی؟ بلدم با تو به دنیای دلت سیر کنم بلدی قفل دلِ عشقِ مرا باز کنی؟ بلدم پر بکشم تا به نهایت به دلت بلدی عشق شوی عاشقی ابراز کنی؟ زین...
-
دلت که...
جمعه 10 بهمن 1404 12:36
دلت که گرفته باشد با صدای ترانه که هیچ؛ حتی با صدای دست فروش دوره گرد هم گریه میکنی! "احمد شاملو"
-
من تمام فصل ها را در تو میبینم
پنجشنبه 9 بهمن 1404 14:04
من تمام فصل ها را در تو میبینم طراوت و شکفتن بهار را در لبخندت گرمی و حرارت تابستان را در قلبت آتش برگهای پاییز را در نگاهت و سپیدی برف زمستان را در میان موهایت گاه سرد چون دی گاهی تن سوز چون مرداد سبز چون اردیبهشت و سرخ چون آذر تو برایم تمام تقویم احساسیِ سالی که هیچگاه تکراری نمیشود آغازی چون فروردین دلبستگیای...
-
هنر آن که به باشد تمیز و ظریف
پنجشنبه 9 بهمن 1404 14:03
هنر آن که به باشد تمیز و ظریف اگر معتکف گشته ای و داری ردیف نباید افتاد به دام خمر و می و مست مرا چو یادش شفاست یاد آن لطیف کسی که شکر کرد ناشکر شد دشمنش اگر اخلاص داشته باشی و ببافی باز لیف بسی مال اندوزان که رفتند در کفن کنار فقیری خسبیدند که نداشتند کیف در درگاه غنی ای زنیم نمیردو هست بی شریک کجا عشق غیر او پر کند...
-
پرنده بودم و اما شکسته شد پر و بالم
پنجشنبه 9 بهمن 1404 14:02
پرنده بودم و اما شکسته شد پر و بالم چو آفتابِ لبِ کوه که شد زمانِ زوالم شکسته قایقِ قلبم به موج سرکشِ بیداد نه دیده ساحلِ امنی، نه داده صخره مجالم در انبساطِ شکستن، گرفته ام سرِ خود را میانِ زانوی زَخم و زوال و زُخمِ خیالم نگاهِ خاطره ام خیس و خسته از غمِ بسیار خمیده پشتِ امیدم، شکسته جامِ سفالم پُرم ز خنده ی درد و...
-
گرمایِ دستِ تو
پنجشنبه 9 بهمن 1404 14:02
گرمایِ دستِ تو حسّی برایِ سرودن نگاهِ تو آنگاه عشق را میانِ فضایِ خالیِ چشم هایِ من پرواز داد یک لحظه غنچه ای شکوفه زد میانِ سینهً من داغ شد آسمانِ سردِ بی ستاره بی سو سو افق نشانه دارِ رُجعتِ پرستو ها و روی شاخهً بادام گنجشک های کوچک و پر صدا و بازیگوش صدایِ نبضِ تو در فضایِ بسته آن دقیقه هایِ مانده پشتِ چشمِ من...
-
چه خوشا با تو نشستن به کناری لب رود
پنجشنبه 9 بهمن 1404 14:01
چه خوشا با تو نشستن به کناری لب رود بـه تماشای تو باشد چه قیامم چه قعود بـــه پریشان دو زلفت بکشم پنجهٔ دست کـــــه مبادا بنشیند بـــــه رخت هاله دود به لبت خنده نشاندن همه افکار منست که ترنم بکنی با لب خود هر چه سرود نگهت جنگل ســـــر سبز و دلت دریایی منم آن ساحل آرام شبت محض ورود چه کسانی شده دیوانهٔ آن روی نکو چو...
-
در این تنهایی آشنای من
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:20
در این تنهایی آشنای من که سالهاست با آن انس گرفته ام از تابِ فراقت رمیدهام هیچ میدانستی؟ سالهاست نگفتهام بیتی، نسرودهام غزلی! که استتار عشق تو در واژگان سکوت سرد واژه را بسوزاند مبادا پردهای باشد هر بیت بر این حریم سربستهٔ عشق پس همین سکوت، والاترین نغمهست؛ نقشِ سفیدی که همهی رنگها را دارد و من در این فراق،...
-
قلمَم گشته پاک فرسوده
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:17
قلمَم گشته پاک فرسوده آتش اش می زنم بسوزانم آب این چشمه هست آلوده لب مزن، ابتدا بجوشانم! . گفته بودی که قبلِ مرگِ قلم شعرهای مرا نمی خوانی آمدی؟! روی من بکش کفنم مرده بودم فقط بپوشانم . روی قبر خود ایستاده ام و شوکران می کنم فقط خیرات روبرویم بایست فاتحه خوان! یا بنوش آه یا بنوشانم.. ناصر یوسف نژاد
-
هیچ نیاوردهام از این خاکِ گذرا
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:16
هیچ نیاوردهام از این خاکِ گذرا جز لبخندی که شاید فردا در سکوت زمین درختی شود به آنان دهیدش که ماندگارتر از ما نه نام است نه نشانی فقط مهری که در هوا تکرار میشود. سیدحسن نبی پور
-
خسته از بودنها
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:14
خسته از بودنها رفتتها خسته از زخم ها شکستنها همچو بید مجنون برِ لب آب خسته از خم شدنها نرسیدنها همچو دانه ی برفم من وصل و مرگ برایم برابر ست خسته از چرخیدنم اما به زمین رسیدنم مرگ ست! ماندن و سوختن و ساختن ست نقش فرشی که میبافیم... بار سنگینی ست نبودن ها، بودن ها... آرزو هدایتی
-
گوشی برای از تو شنیدن،نداشتم
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:13
گوشی برای از تو شنیدن،نداشتم پایی، برای زود رسیدن نداشتم چشمم به انتظار غزلهای تازه بود قصدی برای از تو سرودن نداشتم از آش های پخته شورت ،گلایه نیست دندان برای سروو جویدن نداشتم محتاج خنده های تو بودم،ولی برو من گونه ای به لحظه دیدن نداشتم وقتی که چون نسیم،هراسان و ردشدی آن لحظه من هوای وزیدن نداشتم هرگز اسیر زوزه...
-
زخم دلم، به گریه مداوا، نمیشود
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:11
زخم دلم، به گریه مداوا، نمیشود آری گره، چو کور شود، وا نمیشود مطرب، به ساز خود، بکوبد اگر مدام یک لخته خون، ز دلم وا نمیشود درد دلم، چو لاله که با داغ آشناست!!! خو کرده است و از دل من وا نمیشود داغ فراقش از دلِ حسرت پرست من بی منتِ عجل، بخدا، وا نمیشود یادش بخیر عارف قزوین، چه خوش سرود بیتی که هیچ از نظرم، وا...
-
نه همیشه،
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:09
نه همیشه، گاهی، دل، بخارِ بغضی نازک است که صبح بر پنجره مینشیند بیوزن، بیصدا، در کنجِ خاموش اتاق. آنجا، در فیلمی که سکوت تنها قهرمانِ مانده است، پلکها میلرزند و نفس میکشند، و هر لحظه، سایهای از تو بر دیوارهی زمان مینشاند. در آهنگی که صدا سالها پیش رفته، انگشت بر سیمِ نتِ خاموشِ هر خاطره میلغزد، و هر لرزش،...
-
خاطرت حک شده در نقطه به نقطۀ دل من
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:08
خاطرت حک شده در نقطه به نقطۀ دل من دانۀ نام تو در ریشه و خاک و گِل من شده آیا که دمی نیک بیاندیشی و بعد بنمایی ز لبت قند و نمک حاصل من؟ یا شبی جام به دست، رقص کنان پیش آیی گره بگشایی ز پای من و از محفل من؟ خواهمت پای نهی بر درِ این کلبۀ غم نور پاشی به من و روح من و منزل من هر که گفته است مرو، خود ز غلامان در است که...
-
یاد بود ایام
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:07
یاد بود ایام به کامِ تلخِ گذشته، به شیرینیِ شبِ دیدار شبِ دیدارِ دوباره از جهانِ مردگان، در پستویِ لانهی شغالکِ حیران. آنوقتها دنیا کوچکتر از خنده بود و ما بزرگتر از ترس. مسئولیت هنوز نامی نداشت، و فردا جرأتِ نزدیک شدن نداشت. حالا جهانی ایستاده مینگرد به کودکی در کوچهای که هرگز زاده نشد اما غریب ماند؛ غربتی...
-
از شرح حال خویش، نگفتیم و دیر شد
چهارشنبه 8 بهمن 1404 11:06
از شرح حال خویش، نگفتیم و دیر شد باغِ امید و آرزوهایمان کویر شد آن قاصدِ شباب و خداوندگارِ عشق از فرطِ رنج و درد و غم و غصه پیر شد موی سیاه و چهرهی صبحِ بهاریاش این یک خزان رسیده و آن یک چو شیر شد چون ناشکفته غنچه، که اُفتد بدستِ طفل پژمرد و زین حیاتِ بجامانده، سیر شد روزی ز ذوقِ طبع و زمانی ز ضعفِ تن در آسیای چرخِ...
-
هیچگاه هیچ عشق در جهان
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:22
هیچگاه هیچ عشق در جهان با هیچ رفتنی تمام نشده است! با هر رفتن؛ تنها بغض کردن ها، جای ذوق کردن ها را می گیرند! #مسلم_علادی
-
#آهستگی
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:19
یکی از نشانه های عشق حقیقی آن است که به تو عشق بورزند بدون اینکه شایستگیاش را داشته باشی. اگر زنی به من بگوید عاشق توام چون روشنفکری، محترم هستی ، برایم هدیه می خری و ظرف ها را هم خوب می شویی، مرا ناامید کرده. چنین عشقی بیشتر عملی خودپسندانه به نظر می رسد. «چقدر دلپذیر است که بشنوی من دیوانه توام، هرچند که روشنفکر و...
-
لیلا، منیژه، ویس، عذراجان! خداحافظ
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:18
لیلا، منیژه، ویس، عذراجان! خداحافظ دار و ندار آکل ای مرجان! خداحافظ یک روز این دلدادگیها باورم بودند اما به یغما رفت آن ایمان...، خداحافظ من می روم، باشد! برو خوش باش بعد از من با گرگ پیرت دختر چوپان، خداحافظ من می روم اما پس از من خوش نخواهی دید جوری که بعد از لطفعلی کرمان...! خداحافظ عشق آب و نان شاعران را وقف شاهان...
-
ای مردمان بگویید آرام جان من کو؟
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:17
ای مردمان بگویید آرام جان من کو؟ راحتفزای هرکس، محنترسان من کو؟ نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس گه گه به ناز گویم سرو روان من کو؟ در بوستان شادی هرکس به چیدن گل آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو؟ جانان من سفر کرد، با او برفت جانم باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو؟ هرچند در کمینه، نامه همی نیرزم در نامهٔ بزرگان زو...
-
عزیزِ نداشته ام؛
سهشنبه 7 بهمن 1404 12:16
عزیزِ نداشته ام؛ اندکی صبر... نوبتِ ما هم می شود! میرسد وقتِ عاشقی کردنمان... به رخ میکشیم تمامِ دوست داشتنمان را نوبتِ بازیِ آنهاست فعلا بیا بنشینیم و تماشایشان کنیم! "علی قاضی نظام"
-
مراقبِ قدمهایم بودم
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:56
مراقبِ قدمهایم بودم نه از سقوط، از نریختن. چیزی در من بود نه ظرف، نه استعارهای امن؛ فشاری که اسم تو را پس میزد. حالا میفهمم زمین جای رقص نیست؛ جاییست که وزنِ آدم خودش را لو میدهد. دیدم چطور همهچیز میشکند: بیصدا، بیتوضیح، بیآنکه کسی معنایی بتراشد. عشق نه گنج است نه وعده؛ وزنیست که اگر برنداری شانهات را از...
-
(عاشق دیوانهات چشم ِانتظار ِچشم توست )
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:55
(عاشق دیوانهات چشم ِانتظار ِچشم توست ) هر نفس در سینه ی من وامدار چشم توست گر چه میسوزد دلِ ما را به برقِ انتظار همچنان امید وصلت کار و بارِ چشم توست خوش در آن شب چشم من با چشمِ نازت خواب رفت هر کجا دل مینشیند یادگار ًچشم توست دیده ام با چشم دل آشوب چشمانِ سیاه فتنه ها ی هر شبت گر چه که کارِ چشم توست با غضب یک گوشه...
-
دوستت دارم
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:46
دوستت دارم و عشق تو از نامم می تراود مثل شیره ی تک-درختی مجروح در حیاطِ زیارتگاهی شمسلنگرودی
-
بیهوده قصه ایست
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:45
بیهوده قصه ایست در زادگاه باد ، گل دانه های عشق نشاندن ٠٠٠ نصرترحمانی
-
رفتم از دست و به آغوش خودم برگشتم!
دوشنبه 6 بهمن 1404 12:45
رفتم از دست و به آغوش خودم برگشتم! جا به اندازهٔ تنهاییِ من در من نیست عبدالجبارکاکایی