میان خواب وبیداری تو را مثل گلی چیدم
مثال دود فانوسی درون باد پیچیدم
سراپا چشم حیرانم زهر سو خیره می گردم
زشب پرسیدم از راهم ،به درد سینه نالیدم
جهانِ کوچکت را بر، دو بال خسته ات بستی
من ان شب رد پایت را میان اسمان دیدم
کتابی زیر بارانم بدون وازه تنهایم
تمام واژه ام سرد و مثال بید لرزیدم
شبیه ماهی تنها که در خشکی رها باشد
کنار ساحل دریا هزاران بار غلتیدم
دلت چون دانه ی تسبیح مادرپاک و نورانی
که با هر دانه اش شب ها تو را باعشق بوسیدم
اگرهرشاخه ای ازگل درون باغ پژمرده
به شوق دیدن رویت دوباره باز روییدم
دراین ویرانه ها روزی تویی معمار آبادی
گلی می روید از جانت، حقیقت را که فهمیدم
لیلا رضاییان
نشاید رفت در آن خانه که صاحبخانه نیست
که عصرانه هست و حلال عصرانه نیست
حرامان گشته بر ما لقمه بی یاد خدا
که رایانه هست ولی خداوند یگانه نیست
اگر خدا ما را در هوا پرستی دستگیر بود
به قدرت ِخدا ایمان نداریم که حلال صبحانه نیست
اوقات خوش آن بود که با دوست نشستیم
اگر دوست در خانه نباشد کاشانه نیست
به شیطان و دشمن پرستی گر خو کنیم
لعنت بدست آورده ایم قرب دردانه نیست
دروغ محض است انبیا ادعای خدایی کنند
بشر بودندو فرستاده خدا نه شیطان جای خندوانه نیست
اگر آن لعنت شده را دوست خویش آورده ای
دگر گوشت جای شنیدن پند حکیمانه نیست
مرا گر سخن هست و به کس گوش نیست
غریبه ساکت حکیم است اگر دوست صمیمانه نیست
اعظم زارع
در دلم «الصابرون» ای صابرون
می برم خود را به سوی «یُسرون»
پرده ها بگشودم از راز درون
خود عیان شد هرچه آید از برون
راز دل با چشم او شد آشکار
عشق او شد قبله ی جانم، قرار
هر نفس با یاد او جان میدهد
در نگاهش اشک، باران میدهد
گفتم ای جان، بی تو جانم بی قرار
صبر من بی وصل تو گردد غبار
گفت آن کس صابر است اندر بلا
«یُسر» یابد، می رسد بر ماجرا
گفتم ای دل، بی تو عالم تیره شد
نور تو آمد، جهانم خیره شد
گفت: من در جان تو پنهان شدم
هرچه می جویی، همانا من شدم
چون سخن گفتی، وجودم محو شد
عاشقی در عشق تو همدرد شد
من نماندم، جز تو در جانم بمان
عشق شد باقی، من و من، شد نهان
مصطفی نجفی راد
چون مرغک پَرکنده پریشانم و یا بدتر از آنَم
اینگونه که بی تاب، به هر سوی گریزان تر از آنم
می سوزم و می نالم، شاید که نشانت بنمایند
چون سنگ به صحرا، اگر آسوده شوم کمتر از آنم
با عکس رخ یار دگر طاقت سر کردن من نیست
با سرخی صبح و شفق افتادم و دل خون تر از آنم
بر باد برفت عمرم و تدبیر علاجی نتوانست
بی خویش روم همچو همان باد که حیران تر از آنم
تقدیر من شبزده را بنگر و تدبیر و حذر کن
با لیلی عُشاق کُش افتاد نگاه من و مجنون تر از آنم
دُردی کِش و در جام جهان ریز و به من نیز بنوشان
تا سر بکشم درد و غم خلق که غمگین تر از آنم
ساقی بده آن جام که جان خورد و بلی گفت و نفهمید
چون غرق به دریای بلا گشتم و عطشان تر از آنم
هشدار که با دل نزنی لاف ز بی خویشی و مستی
دل، مستِ میِ جامِ جهانبین شد و من لبتَر از آنم
مرتضی عربلو
مثل بازی بود
مثل یک طراح،
با سبک جدید،
مینوشتم،
پاک میکردم،
میگفتم که نه
خلق کردم آدمی را
عاشقی را
طرح یک گل را
کوچه ای تارک، با معشوقه ای
باز میگفتم که نه
در خیالاتم به هر جایی روان
ابر و باران میشدم
برفِ سرد و ،سوزِ سرما
نور ،مهتاب، آسمان
گاه رَعدی پر صدا
گاه برگی که میافتد
به زیر پای یار
باز میگفتم که نه،
تا قلم فریاد زد
قاتلی
دیوانه ای،؟
از جا پریدم
گفت با تندی
که احساست کجاست،؟
قلبت ای عاشق، چه شد؟!
آدمی را ،
عاقلی را ،
عاشق و دیوانه کردی
برگ پاییز را کشی برای دلبرت،
ابر،
باران ،
خروش و رَعد او را
دلبری را منتظر،
ناگهان کُشتی ،رها کردی
مصرعی ،
بیتی نوشتی
سوختم تا شعر شد
جای تو
جان من امد به لب
سوختم از دوری و دردِ فراق
جان به لب آمد بگویی جز فراق
جان به سر شد شعر و مرد
باز میگفتی که نه ؟
گفت.... مجنونی ،؟
رها کن شاعری
محمد علی معصوم زاده