بلغور بلاغت که به تزویر بیان است
محصول زبان بازیِ سلطان زبان است
فریاد دل از مسلخ بر پا شده از عشق
بر گونهٔ همزاد شفق در جریان است
آهی به ره آورد شمیم گل نارنج
مشروبِ دل غمزده در جام نهان است
پروانه که خون میخورد از عشوهٔ آتش
با رقص دلِ فاجعه تکذیبِ زیان است
پروانه که از شور و شراره خبرش نیست
نازم عطشی را که به سر دادن و جان است
حافظ که زبانزد به نظر بازی و رندیست
گل در بَرَ و می در کَفَ و معشوق میان است
جامی غزل از شهد و شکر دارد و هر دم
با شاخ نباتش پیِ عیش دو جهان است
کو گنج غم و سینهٔ ویرانه ی حافظ
دائم به خرابات و خراب میعان است
در دولت عشق اش هوس و عیش مهیا
عیشی که دو عالم به حساب دگران است
در بوالهوسی عطف به اسناد و قرائن
آنرا که عیان است چه حاجت به بیان است
ما را چه به نقد و نظری در حد حافظ
تمرین غزل بود و مزاحی که عیان است
عادل پورنادعلی
ای خورشید چشمانم
امشب تو در پس کدامین ابرسیاه پنهانی؟
هنوز هم نامت را که می شنوم
دل مرده ام جان می گیرد
ای که در عمیق ترین
لایه های احساسم پنهانی
تو را از دور در عالم خیال زندگی میکنم
نه دوری باعث شد فراموشت کنم
نه این بغض های لعنتی تمام می شوند
هر شب دلتنگی هایم برای تو بیشتر می شود
زنده ام به یادت و امیدوار می مانم
شاید چشم های کورم با آمدنت
روزی دوباره طلوع آفتاب را ببینند
تو هر شب مهمان تنهایی منی
ومن هنوز هم به یادت
در این غربت شب
عشق را نفس می کشم
وحید مشرقی
دام می خواست همچون یک کبوتر
از این کوی و برزن می پریدم
دلم برخواست همچو شیر غران
به هر سو تاخت تا زان می دویدم
دلم میخواست همچون افعی پیر
به هر گوشه کناری می خریدم
دلم میخواست همچون گوهر فروشی
تو را از بین صدها می خریدم
دلم میخواست من الله بودم
تو را یکبار دیگر میآفریدم
دلم میخواست بند بند چشم می شد
تمام چشم باز یکجا تو می دیدم
دلم میخواست در زیر چرخ گردون
دل خرد دریا با خود میکشیدم
حدیث تو به من فکر گفتن آموخت
دلم میخواست از تو میشنیدم
حدیث عشق تو با جان شنیدم اما
ز کوی تو تیمار داری می ندیدم
سیاوش دریابار
شرح این قصه که در دل نشده راز نهان
میکنم شکر که با دست تو گشته بیان
هر حدیثی که به دل گشت نهان غده شده
غده مانده همه عمر تا شده درد سرطان
مادرم چشم به راه بود به چشمش ندید
آنچه از خم بد بود آمد به کار جهان
رفتهام باده خریدم که دهم باده به تو
یا کنم شربت لعل گوهر مه روی کان
ای دو صد چرخ ندانم که بیشتر ز تو
کو آن همه چهر و غزل را که کنم جام زمان
سیاوش دریابار
آسمان تیره و تار
هوای سرد و سوزناک
می پیچد ابر های سیاه در هم
سوخته پنجۀ سبز تاک
باغ خیس خورده
از باران تند و با شتاب
برگ ها پراکنده هر کدام به جایی
می زند موج سطح رودخانه ، آب
آشیان های خالی از پرنده
نمانده به جایی جز مشتی خاشاک
تنها مانده بر شاخکی زاغ
اثری نمانده از چمن
جز سیاهی خاک
فصل گل و سرسبزی
عاشقان به سر رسیده است
به جای سرشاخه های سر سبز
شاخ و برگ درختان خمیده است
گویا دو عاشق دلدار
یکی کنار رود پایش لغزیده است
دیگری از بیم جان
چنگ به شاخه زده و
دستش کشیده است
جز یک تای کفش مانده و
نقش پای لیز خورده اثری نیست
روسری بر شاخ آویزان
جز نامشان بر تنۀ درخت
از آنها خبری نیست
منصور چقامیرزایی