گاهی برای رفتن دروغ را بهانه کن
گاهی دلت تنگ میشود، استخاره کن
گاهی فقط به دم صبح به روز نگر
گاهی دروغ را برایم استخاله کن
من ناخوشم، بیخود گفتهام خوشم
گاهی برای خوشی، فکر چاره کن
من پشت پنجره هر روز چه میکنم
شاید بیایی، خورشید حالم شراره کن
قرآن اگر هزار برگ باز یک ورق زیاد
برزن به کوی دوست و قرآن نظاره کن
امروز دفتر شعرم دوباره ورق میزنم
شعرهای دریا خوانده، شعر دوبار کن
سیاوش دریابار
آخرِ شَبِ مَرا دوباره در آغوش میکشی
این جانِ خسته را به آه و سوز میکشی
هر صُبح گهگاه زِ دردِ فراق زار گریه کنم
آه از دل که آن را ز جورِ تنها میکشی
پروانهام به رنگِ رخت چه خیال میبرد
بردم به کویِ تو این بار که دل را میکشی
گفتی: «شبِ دلتنگِ تو باشم» و دل نگرانم
هستم ولی جانِ خستهام بیدار میکشی
ای خوشخبر! به دَمِ صُبح خبری تازه ده
این جانِ خسته را بیصُبح تا کی میکشی
دریا همه شهرتِ غزلخوانی مجهول است
معلوم نشد آنچه بر دلِ عاشق میکشی
چون شمعم در راهِ عشق بیتاب و بیقرارم
هر لحظه سوختنم به آه و افکار میکشی
نغمهی وصالِ تو در گوشِ جانم طنینانگیز
این دل زار و مست را تو بیوفا میکشی
مهتابِ شبهایم به یادِ تو روشن شد
ای جانِ من! دلِ زار را تو بیصدا میکشی
بوی گلزارِ تو همدمِ غمهایم گشت
این دل بیقرار را تو هر دم وا میکشی
دلبر! رازِ دلِ من از دیدهها نهان نیست
باز هر لحظهام به خیالِ تو شیدا میکشی
سوسن و نرگس ز حسرتِ تو پرپر شدند
این جانِ عاشق را تو هر دم رسوا میکشی
هر موجِ دریا به یادِ تو سرود عاشقانه خواند
این دل عاشق را تو در سکوت تنها میکشی
سیاوش دریابار
تو ستاره یِ سهیلی، من دو چشمِ انتظارم
تو پر از طلوع مهری، من شبی سیاه و تارم
تو صلیبِ عشق و خواهش، من اسیرِ آن صلیبم
توشرابِ نابِ نابی، من ز ندرتت خمارم
تو صدایِ پایِ شعری، در فضایِ تنگ قلبم
من ز پژواکِ قدومت، نغمهها از دل برارم
تو بهار پر طراوت، من درختِ خشکِ پاییز
تو نفسهایِ حیاتی، بی تو من نفس ندارم
تو شبیهِ شاه بیتی، در میانِ شعرِ هستی
ز شکوهِ شاعرت من بر زبان احسنت آرم
تو سکوتِ پر شکوهی، بر خلافِ چشمهایت
من از آن دو بس شنیدم : «دلبریست کسب و کارم»
تو یخابِ سردِ سردی، منم آن عطش گرفته
عطشم فزون شَوَد چون، بر لبت لبی گذارم
تو خدایِ عشق هستی، بندگی نصیبِ عاطف
به خدا بَرَم پناه از، این خدایِ عشوهکارم
مصیب حیدری
همین که دوختم تا چشمهایم را به چشمانت
نمیدانم چه شد در من رسیدم تا به چشمانت
نگاهت ماه را از چشمهای آسمان انداخت
وَ پس زد موج خود را، خیره شد دریا به چشمانت
سراغت را از آیینه گرفتم! گفت: "چشمانت"
تو را در چشم خود باید ببینم! یا به چشمانت ... ؟
بریز از ابرهای تیره مو، روی چشمانت
حسودی میکند هی ماه، آن بالا به چشمانت
بپیچان دور بازویت تنم را و نگاهم کن
که من تکرار خواهم کرد "واویلا به چشمانت"
شبیه رود سرگردان که از دریا جدا مانده
تلاطموار میاندیشم اینشبها به چشمانت
علی صفری
رفیق روزهای قشنگم!
زمستان هم فرا رسید…
اگر سردت شد خبرم کن تا برایت بسوزم…
بهانههای دنیا تو را از یادم نخواهد برد
در قلبم جاری هستی..
هفتهات پربرف، لبت پرخنده…
یلدایت مبارک