کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

تو را پشتِ پلک‌هایِ خسته‌ام

تو را
پشتِ پلک‌هایِ خسته‌ام،
شبی نه‌چندان دور،
آه…
برکشیدم.

و اکنون
مانده‌ام،
و چشمانِ انتظار
پروازم داد
به ساختِ پَرسَنگ
از نقشِ نگاهت.

در زیباترینِ میدانِ شهر
می‌گذارمش؛
تا باد
باور کند:
سنگ هم می‌پَرَد!


طیبه ایرانیان

تو همان ساغرِ مستی که به دیدارِ تو بی تاب

تو همان ساغرِ مستی که به دیدارِ تو بی تاب
ساقی میکده همراه بهار تا بنوشد شرابِ ناب
دل محترم دار این بهارچون نغمه هایش آشنا
حدیثِ عشق به نقداست بَربوسه هایِ مهتاب
حکایتِ بانگِ خیالِ باغبان جامِ عقیق و نوبهار
بلبلِ عاشق زِ سازِ میکده تا به تاکِستان شراب
ساقیا دلبرِ عاشق کز غیب پردهٔ اسرار بدوخت
گوهری درطلبِ قدح زِغیب داد معما را جواب

شهسوارِ دولتِ عشق شهنشاهِ بهارِ دلبرانه ست
میگُساران ساقیِ دولتِ دل در سرزمینِ آفتاب
بی تا ببخش جامِ عقیقِ لعل و دُرِّ پروردگار را
گَر سجدهٔ گل رقصِ بهارست به زیبایی خواب
برنغمهٔ دلفریبِ آن مرغِ سحر خوان همه گوش
مطرب بسازِ عشق بساز نغمهٔ این بلبلِ سرداب
گُل به صدایِ غنچه نیوش بزمِ رقص و ملکوت
هنگامِ طرب شنیدم دمِ صبح به شادی و شتاب
مژده به دل که کائنات خبری خوش به غریب
در مقامِ محترم تبریکِ بهارست شکیب و پایاب

امین تقوی

شبی تاریک بر شانه‌ست و روزانه نمی‌خندد

شبی تاریک بر شانه‌ست و روزانه نمی‌خندد
به دنیا خنده‌ی بی‌اشک و افسانه نمی‌خندد

کسی در قاب عکس افتاده در سرمای دیروزی
به جای کودک خوش‌بخت، پیرانه نمی‌خندد

غمی پنهان درونِ سفره و نان از نفس افتاد
دریغا سفره‌ای بی‌نان و بی‌دانه، نمی‌خندد

صدای مرگ در گهواره می‌لرزد، ولی مادر
به نانِ سرد در آغوشِ دردانه، نمی‌خندد

چراغی زیر پوتینی شکست از ترس بی‌برقی
که در تاریخ بی‌پرچم، حکیمانه نمی‌خندد

مزارِ خنده‌های مردمانِ بی‌نفس در باد
به نامِ شادی و آوازِ مستانه، نمی‌خندد

گلی در قفل شب روئید، اما بی‌نوازش ماند
به بوسه‌های بی‌لب، خاکِ ویرانه نمی‌خندد

مهی با طعم باران بود و بویی از بهار آورد
ولی خورشید در چشمان دیوانه نمی‌خندد

ستونی خم شد از اندوه، در میدان بی‌تابی
دریغا سینه‌ی تاریخِ بی‌خانه، نمی‌خندد

خدایی مانده در آیینه، بی‌تفسیر، خاموش است
نگاهش با دلِ زخمی و دزدانه، نمی‌خندد

جهان از قصه‌ها خالی‌ست، از آواز و از لبخند
و حتی ماه بر دیوار ویرانه، نمی‌خندد

مهرداد خردمند

وقتی پشتِ هر لبخندت

وقتی
پشتِ هر لبخندت
خنجریست
در آستین عقربی
سیاه؛
وَ نشتِ بوسه‌ات
طعمه‌ گرگی
در پوستِ ماه!
*
*
*
عشق:
تنها یک تب است
در هذیانِ یک رؤیا.


محمد ترکمان

خواهم بارید

خواهم بارید
در بهارِ تو
اشک‌های تو را
شست‌وشو می‌دهم
بوسه‌ام روی لبانت
شراب تازه‌ای‌ست
تو را در آغوش می‌کشم
تا بدانی

دوست داشتنت
جز باور نیست.

سیدحسن نبی پور