باز آمده، باز آمده؛ آن نورِ غماز آمده
آن رفته با ناز، زین کنام؛ باز آمده، باز آمده
باز آمده آن نورِ جان؛ باز آمده آن دلستان
باز آمده آن کو، در اوج؛ رفت و به آغاز آمده
آن سلسله جنبانِ جان؛ آن آشنای بینشان
آن جانِ جانِ جانِ جان؛ جانَش به پرواز آمده
آن بال که بُگشودی ز جان؛ جانت بِبُرد در لامکان
یکدم هبوطی کن عیان؛ بین عشق به انباز آمده
یاد آمدت آن نورِ نور؛ آن روشنایِ بیعبور؟!
آن خلوتِ امنِ حضور؟! زان راز، به ایجاز آمده
رَستی ازآن کون و مکان؛ رَستی تو زان، بندِ زمان
اینک تو گو، زان سِرِّ جان؛ گنجورِ طناز آمده
آن کودک و نجوای ساز؛ آن نغمههای دلنواز
آن صوتِ پُر راز و نیاز؛ اینک به آواز آمده
آن راز و آن سِرّ گو بیان؛ مَحرم بدان، فاشگو عیان
باز گو تو اسرارِ نهان؛ آن نغمهپرداز آمده
حسین یوسفیان
پیر شدم اما دلم با توست هنوز
ترک کردم تورا اما دلم راضی نشد
خیال آمدنت چشم مرا باز میکند
موج صدای تو گوش مرا تیز میکند
مژده آمدنت چشم انتظارم کرده است
صدای خنده تو دل بی قرارم کرده است
حاظرم هر روز بمیرم پیر بشم
اما دل به تو دهم تا زنده ام
حدیثه سعیدی
پیر شدم اما دلم با توست هنوز
ترک کردم تورا اما دلم راضی نشد
خیال آمدنت چشم مرا باز میکند
موج صدای تو گوش مرا تیز میکند
مژده آمدنت چشم انتظارم کرده است
صدای خنده تو دل بی قرارم کرده است
حاظرم هر روز بمیرم پیر بشم
اما دل به تو دهم تا زنده ام
حدیثه سعیدی
دریا شدم تا با دلت، همزاد پنداری کنم
باران به باران، هستی ام را پای تو جاری کنم
شاید ندانی غصه را، در نطفه سوزاندم ولی
ماندم برای بودنِ تو، آبرو داری کنم
جانی که در تن دارمت، من باتو معنا می شوم
نوری نمی سوزانی ام، بی آنکه من کاری کنم
دستی برویِ شانه ام، بگذار دریایی ترین
چشمانِ باران دیده را، مدیونِ بیداری کنم
کفراست اما قبله ام، درمرکز چشمانِ توست
دور تو می گردم فقط، احساس دینداری کنم
باران به باران، ابرهای خسته را باریده ام
دریا شدم آرامشم را، پای تو جاری کنم.
مطهره احمدی
عاشقی را لحظه ای در حضورم فریاد کن
این دل ویرانه ام را بعد از این آباد کن
در شروع شعرم ، خستگی را دیده ای
باز در مصرع دلدادگی . فعل خود را ایجاد کن
بیستون کوهیست ، تا رسیدن به چشمان تو
دستهایم را شبیه تیشه ی فرهاد کن
باز هم رویای آغوشت مرا در بر گرفت
حال اندکی مرا با خود همزاد کن
روح من، پژمردگی را در بوته عشق حس می کند
با حضور سرزده ، باغ دلم را شاد کن
وجودم با کویر انتظارت خو گرفت
لحظه ایی با جمله های آتشین مرا یاد کن
رحم کن بر دل بینوای من ، ای عشق بی همتای من
خواهشا با نگاه، مرا از زندان عشقت ازاد کن
رامین صادقی زاده