به چه کارم آید این دل؛ اگرم ندیده باشی
اگر از بهار جانم؛ غزلی نچیده باشی
منم آنسیاه رویی که تو با چراغ چشمت
به شبانِ تارِ بختم، نظرِ سپیده باشی
غلیانِ آتشم در، سرِ خویش تا بسوزم
تو نسیمِ جان فزایی که به دل وزیده باشی
به سقوط می دهم تن منِ ناشکیب بی تو
اگر از خیالِ بامِ دلِ منپریده باشی
کِشَد از فراق کارت به جنون چو قیس وقتی
به حوالی بیابان سرکی کشیده باشی
به صفای رود خونی که رود ز دل
گمانم
به دهان ابرِ جانم نم خون چکیده باشی
نَخَلی چو خار در جان به نشان تند خویی
چو به روی سنگ خارا قدمی دویده باشی
سرِ راحتی به بالین ننهی دگر نگارا
اگر از خرابِ حالم، سخنی شنیده باشی
نرود غزال جانم پس از این پی رهایی
که تو تارگون به دور دل ما تنیده باشی
به نشاط رو نیارم اگرم به سر پس از این
قدم مبارکی از غم نورسیده باشی
زهرا وهاب
مثل کاهگل مرطوبِ بعد از بارانِ مرداد
که بویش،
دستِ آدم را میگیرد،
میبرد توی ایوانی که سالهاست کسی در آن چای ننوشیده.
مثل سایهی ششمِ یک شمع درون آینهای قجری،
که معلوم نیست واقعی ست
یا فقط انحنای اشتیاقی ست
که پشتِ دود گم شده.
مثل صدایی
که در چاهِ خشکِ معبدی فراموششده میپیچد،
تا فراموش نشود
زمانی کسی آنجا دعا کرده
برای دوستداشتنِ کسی شبیه تو.
تو را میخواهم مثل مِه ی
که دیوار نمیفهمدش،
اما نم میگیرد.
سیدحجت تمدنی
من از خدا نخواستم مرگ
فقط بی نشان بودن را خواستم
چون حتی مرگ
ردی از من
به جا میگذارد !
نرگس برون سرا
من در این گوشه ی دنیا غریبی هستم
از همه آدم وعالم دگر بگسستم
در به در هستم و غافل زمسیر سفرم
همدمی کو که شود همسفر راه وشبم
تو بیا با من و همراه شب تارم باش
خسته ام،جانی دوباره به تن زارم باش
نور باش وبدرخش بر بدن و این تن سرد
که وجودم گله مند هست از این حجمه ی درد
گرمی دست تو آرامش جانم باشد
مرهم لحظه ی بی تابی و خوابم باشد
سایه باش در گذر زندگی وبی کسی ام
چتر باش بر دل غم دیده ی باران زده ام
بغض من مانده میان گلو و خاموشی
تو اگر شعر شوی عیب مرا می پوشی
باز گردان نفسم را به این سینه ی تنگ
که دلم بی تو گرفتار قفس مانده وجنگ
سیما رحمانی