من در سرم
فقط
یک دیدار ساده بود،
"عاشقت شدم"
این طرح
زیر سرِ
چشمهای تو بود
مروت خیری
من زنی نبودم
که در سایهات بلرزد
یا با بوسهای
خودش را فراموش کند.
من،
با دستانم زندگی را شانه زدم
با صدایم،
ترسهایت را نام بردم
و با چشمانم،
جهانی را دیدم
فراتر از تو.
تو اما خواستی
زنی باشم بیکلام،
بیپرسش،
بیدرد…
زنی که در اوج سوختن،
فقط لبخند بزند
و خودش را به هیچ نگیرَد
تا تو را به آرامش برساند.
تو خواستی
زنی بیقضاوت باشم،
بیفریاد،
بیهویت؛
زنی که تنها
در آغوش تو حل شود
و فراموش کند
که خودش هم جانی دارد
که زخمیست.
اما من زن بودم،
نه پناهگاهی
برای فرار تو از خودت.
من،
کسی بودم که دوستداشتن را بلد بود
اما گدایی نمیکرد
و فریادش
از عمق بود،
نه از نیاز.
تو از واژههایم ترسیدی،
از عشقی
که به زانو درنمیآمد،
از زنی
که هرگز نقش سایه نشد
و با تمام دردهایش،
ایستاده دوست داشت.
و حالا اگر سکوت میکنم،
نه از بخشش است،
نه از عشق.
سکوت من
یادگاریِ زنیست
که دیگر
برای شنیدهشدن
نجنگید.
به من نگو خودخواه بودم،
وقتی بارها
دلت را از زیر آوار کشیدم
و دلم را
زیر آوار گذاشتی.
به من نگو بیوطنم،
وقتی در غربت
برای زخمت شعر شدم،
و تو
در وطن
برای زخم من
سکوت بودی.
تو رفتی…
نه یکبار، نه دوبار
هر بار
مثل کسی که
تمــــرین رفتن دارد.
و من؟
من ماندم.
من برگشتم.
من بخشیدم.
اما امروز،
دیگر نه.
امروز،
زنی که همیشه میماند
برای اولین بار
تصمیم گرفت
فقط خودش را
نگه دارد.
و حالا،
باور کن:
دیگر هیچ شعری،
هیچ کلمهای،
از استخوانهای خستهام
محبتی استخراج نمیکند.
و تو…
با تمام واژههایت،
با تمام آن تصویرهایی
که از زنِ بیمنت مینویسی،
هنوز
تنهایی.
چون تو هیچوقت نیامدی…
تو فقط خیال آمدن بودی
پریناز رحیمی
چه رنجیست آن دم،
که ذهنِ آدم
پیلهای باشد
برای کرمی
که خود را پروانه میپندارد.
غنچهای سهم من
سرخ،
براق،
بیعطر.
در دلش
سوراخی،
شبیه گوشی
که تنها نجوای سکوت را میشنود.
شکافتمش:
کرمی بود،
در خوابِ دگردیسی
هنوز
نخندیده،
نپریده،
نروییده.
در نگاهِ آشنا،
انکارِ کِرم.
زیر لب پرسید:
کِرم کجاست؟
شاید ریشهایست تازه...
از نجوایم شنید:
بویش پریده،
گرچه گونههایش سرخ.
گل را تأیید کرد:
عطرش پنهان است اکنون، هیهات
تلخیش نوشداروست.
زنهار...
گل، هرچند خوشروست،
گر درونش خوابِ زهر باشد،
جگرسوز است.
شاید،
ذهن بسیاری
آشیانهی کرمهاییست
که از اِنکار
تغذیه میکنند.
شیوا فدائی
چه دانی تو از ماجرای حسین
خدا داند و کربلای حسین
چه دانی مصائب چه حد بوده سخت
نباشد کسی تا به جای حسین
چه دانی شقی تا چه حد بوده شمر
که سر را برید از قفای حسین
چه دانی پس از آنکه او شد شهید
چه آمد سر خیمه های حسین
ابالفضل او را چه دانی که بود
که در علقمه شد فدای حسین
چه دانی چه حد بوده زینب صبور
که دید آن سرِ تن جدای حسین
ز آخر نگاهش سوی خیمه ها
چه دانی ز هول و ولای حسین
چه دانی ز خشم و غم ذوالجناح
چو شد راهی خیمه های حسین
قسم بر فدیناه ، بذبح عظیم
که گیرد خدا. خون بهای حسین
شفا چونکه او داده بر تربتش
به دیده کشم توتیای حسین
الهی به عشقش دچارم نما
که گریم همه شب برای حسین
الهی شده درد من لاعلاج
شفایم بده با دوای حسین
درختان قلم ، گر که اقیانوسها
مرکب شود در رثای حسین
همه عاجز از شرح آن ماجرا
بمانند و وصف عزای حسین
سید محمد رضاموسوی
وضعیتِ سفید است
شعر بلند موهات
مه ناز نصیرپور