-
می آیی و حتمی شده پیدا شدن من
پنجشنبه 18 دی 1404 13:13
می آیی و حتمی شده پیدا شدن من در گستره ی خویش شکوفا شدن من می آیی و با خیزش امواج ، چه غوغاست در خویش فرو رفتن و دریا شدن من تعبیر وجود منی و گرم عبورم یک آینه مانده است به معنا شدن من من گمشده در خواب تو ام ؛ ناشدنی نیست در هستی سیّال تو ، پیدا شدن من فربه شده قربانی و شمشیر تو رقصان نزدیک شد از خویش مبرّا شدن من این...
-
ز خویش کوچ کرده ام به شوق آشیانه ات
پنجشنبه 18 دی 1404 13:12
ز خویش کوچ کرده ام به شوق آشیانه ات به شوق بوسه های گاه گاه بی بهانه ات من از دو میوه ی لبت فریب خورده ام ببین هبوط می کند سرم به روی خاک شانه ات چنان کتیبه ها خدا تو را نوشت و مشکل است گره گشایی از رموز زلف محرمانه ات کمر به فتح موی تا کمر رسیده بسته ام چگونه است با سپاه دست من میانه ات؟ "به تارهای موی او بداهه...
-
به یادت تا نوشتم ابرِ بارانی شدم امـــــشب
پنجشنبه 18 دی 1404 13:12
به یادت تا نوشتم ابرِ بارانی شدم امـــــشب چُنان رگبــــارِ حسرتبارِ آبانی شدم امـــــشب قلــــم از داغِ کاغــذ بیاَمان خونبار میگرید کجا رفتی که من دریایِ طوفانی شدم امشب گُــــلی شاداب بودم در بهاری سبزهرو امّـــــا خزان زد ساقهام را جسمِ بیجانی شدم امشب غزل دیگر به جای عشقواژه ،غصّه میپیچد بغل کن چشمهایم...
-
"همه رفتند و تو از غربتِ جان آمدهای
پنجشنبه 18 دی 1404 13:11
"همه رفتند و تو از غربتِ جان آمدهای در غمآلودهترین شامِ جهان آمدهای من به تکرارِ خودم خسته و ویران شدهام تو در این لحظهی تردید، عیان آمدهای با نگاهی که به شب، رنگِ رهایی دارد چونکه بارانِ پس از شامِ خزان آمدهای دستِ تقدیر اگر سدِّ سرِ راهم بنهاد تو به ویرانهی دل، چون مهِ جان آمدهای عشق را وعدهی فردا...
-
عشق لمسِ خاموشیست
چهارشنبه 17 دی 1404 13:13
عشق لمسِ خاموشیست که از لرزشِ یک نگاه در دل میروید گرمایی بیآنکه آتشی باشد و حضوری بیآنکه آغوش بخواهد بوسهاش بر خط باریکِ خیال مینشیند جایی میان پوست و رؤیا جایی که نامی برای لمسش نیست. سیدحسن نبی پور
-
این چه معجزهای است
چهارشنبه 17 دی 1404 13:12
این چه معجزهای است که در فضای یکسان این اتاق کوچک، تو مرا به آسمان هفتم خیال میبری، و در دل یک لحظۀ آرام، صدای طبل رعد و زمزمۀ باران را با هم میشنوم؟ تو تاریخ را ورق میزنی و آینده را پیشخوانی میکنی، بی آن که از جای خود برخیزی. تو همسفر همیشگی تنهاییهای منی، در کنار تو سکوت، پرطنینتر از شلوغی شهر شده است. تو...
-
آرام از بغل پله ها گذشت
چهارشنبه 17 دی 1404 13:10
آرام از بغل پله ها گذشت با نگاهی مهربان مادر سرش به سجاده ی نماز بود و نگاهش به آسمان مادر کاشکی پیر نمی شد هرگز چو نهالی بود . جوان مادر به صورتش چین و چروکی نمی نشست نبود قامت سروش . کمان مادر او که فراموش خویش بود و نگاهش به این و آن . مادر چو غمی بود مرا . به جای من می کرد سرشک غم از دیده روان مادر دلش بیکران بود...
-
دلم را با اندوهی برمی دارم
چهارشنبه 17 دی 1404 13:10
دلم را با اندوهی برمی دارم به دیر هنگامی زود در این راه بیم آلود منِ راهی موم اندود به پهنه چشم باد سپارم به آرزوی اشک آلود به شادی تو هم سود بهره ام باشد نباشد در این پیمانه چه خواب زودی کمی بر دل نیافزود چنین باره لب خشکِ زاینده رود باز لبخند محمود افغانی؟ منم فرزند آن سوی سپید رود دَمی برای ماهی دودی؟ دهش دستی تهی...
-
جانی که با نفس عشق فریاد می زند
چهارشنبه 17 دی 1404 13:09
جانی که با نفس عشق فریاد می زند می ترسم از اندیشه ام شاید از تنم جلوه گیرد جسمم در آغوش مهر جنون یاد بگیرد به هر بود و نبود ،عشق نگین را با قلب حزین شهر و دیار را بیاراید در دیده هایم پیچیده ایی هست صفایی بی حد دارد جان می بخشد ،می بخشد به امید فتحی بسیار که میان من و بخشش بسیار درخشان است منوچهر فتیان پور
-
ای کاش خودت را
چهارشنبه 17 دی 1404 13:09
ای کاش خودت را مثل خاطراتت جا گذاشتی بودی ای کاش امروز دیروز بود و تو نرفته بودی ای کاش قبل از رفتنت شعم ها را فوت نمی کردی ای کاش جایی نوشته بودی بر می گردی ای کاش فندکت را جا گذاشتی بودی ای کاش تکلیف مرا با عشق با پاییز با خیابون با بارون با تله های سیگار روشن می کردی ای کاش خودت را مثل خاطراتت جا گذاشتی بودی......
-
بر قلم من دست بردم تا نویسم نامه ای
چهارشنبه 17 دی 1404 13:08
بر قلم من دست بردم تا نویسم نامه ای نامه ای از نای جان و شعر و اندک چامه ای بر خط اول نوشتم ای عزیز دل سلام ای عزیز دل سلام و جان فدایت والسلام بر خط دوم بِبُردم دست تا حرفی زنم سینه و این قلب را پیش رُخت آتش زنم من نمیدانم چرا دست و قلم شد بی تکان بی تکان بر خط بماند و سرد شد تا استخوان دست لرزید و قلم خط سیاهی...
-
بـر پرتـگاهِ آرزوهایـم ولی، پـرواز ممکن نیست
چهارشنبه 17 دی 1404 13:07
بـر پرتـگاهِ آرزوهایـم ولی، پـرواز ممکن نیست آشوب از پایانم اما،لحظه یِ آغاز ممکن نیست حتی خـداهم پرده از سیمایِ خود اینبار بردارد بی تو بر این ویرانه جان، اعجـاز ممکن نیست وقتی میـانِ استخــوانـم خانـه پــُر کــردی درجانِ من پنهان شدن چون راز ممکن نیست یک دم به دور از هر هیاهو عاشقت بودن در قصــه یِ دو عاشـقِ لجبـاز...
-
همه جا تاریک است
سهشنبه 16 دی 1404 13:13
همه جا تاریک است حتی روزهای من نیز تاریک اند باید شمعی پیدا کنم باید امیدوار باشم به روشنایی بهمن نوری قاضی کند
-
ممنونم از همهی آنهایی که رفتند
سهشنبه 16 دی 1404 13:12
ممنونم از همهی آنهایی که رفتند و درِ خانهام را برای همیشه بستند ممنونم که با رفتنتان آینهای جلوی صورتم گرفتید تا ببینم شما هرگز در قاب ما جا نمیشدید نه در خندههای مادرم نه در سکوت شبهای پدرم نه در چشمهای برادرم نه در بوی نان تازهی خواهرم شما حتی بوی ما را هم نمیفهمیدید ممنونم که حالا میدانم رفیق باید وقتی...
-
کار یک کاه کجا خَلق خطر بودن است؟!
سهشنبه 16 دی 1404 13:11
کار یک کاه کجا خَلق خطر بودن است؟! وانگهی کوه شود جمله ضرر بودن است اگر از قطرهای آرام چو دریا شود همه جا بحر شود مانعِ بر بودن است سیلِ بیبندِ خروشان همه را در بَرَد قطره اما گل را شبنمِ تر بودن است صحبتم کوه و کمند و بحر و آب نیست درد ما را دگران، تنگ نظر بودن است مهدی جیبا
-
مار سیاه است دو ابروی یار
سهشنبه 16 دی 1404 13:10
مار سیاه است دو ابروی یار خفته به پیشانی زیبا نگار .. چمبر زد زلف سیاه دور او افعی عصیانگر فصل بهار .. خال سیاه گوشه ابروی او تیر رها گشته شده از مدار .. با یه نظر راست نشاند بر هدف ناوک مژگان سیاه آن قهار .. سم سیاهی بودش در نگاه ریخته در کاسه چشمش مکار .. رنگ سیاه کرده سیاه بخت من تلخ شده کام من از زهر مار .. جمع...
-
بلند و روشناند
سهشنبه 16 دی 1404 13:10
بلند و روشناند پلههای عشق هر کدام یک «اگر» یک «شاید» که به شکل نور زیر پا میلرزند سرگیجه خواهیم گرفت نه از ارتفاع از اینهمه اعتماد که باید بیدستگیره به دل هوا بسپاریم من میپرم نه برای رسیدن برای اینکه میان سقوط نامت را بلدتر صدا بزنم و اگر زمین نباشد چه باک عشق خودش پرواز را به ما خواهد آموخت نازنین رجبی
-
آسمان از عشق میبارد به دامان زمین
سهشنبه 16 دی 1404 13:09
آسمان از عشق میبارد به دامان زمین میدمد خورشید جانان در دل صبح مبین هر ستاره میزند آتش به شبهای دراز میرسد از دورترها رازهایی با یقین خاک ما آیینه ونوری درخشان در دلم از زبان و از دل است انگار پایان زمین بادها پیغام جانان میبرند از آسمان میبرندآن پردههای ظلمتت ز آهنگ دین هر نفس در سینه میروید بهاری بیکران...
-
ناباورانه سقوط کردم
سهشنبه 16 دی 1404 13:09
ناباورانه سقوط کردم از لابلای انگشتان زندگی وقتی صدایم نکردی طیبه ایرانیان
-
در سینه دگر شورش مهر گران نیست
سهشنبه 16 دی 1404 13:08
در سینه دگر شورش مهر گران نیست درمان دلی جز می و جام روان نیست ره توشه به امید سحر هست نبندید این زمزمه جز خواهش جان نگران نیست ای بی هنران کو، شما محو نمانید این غصه گره خورده پیر ودلان نیست برخیز که هنگام خوشی بی گمان نیست در دیده من جز رخ زیبای تو جان نیست در بزم هنر جز می و جام روان نیست این واژه در دل راد جز...
-
استفاده از تجربیات دیگران
دوشنبه 15 دی 1404 12:40
استفاده از تجربیات دیگران گنج با ارزشی است بدون آنکه دنبالش بگردید پیدایش می کنید بهمن نوری قاضی کند
-
برگها که فرو میافتند
دوشنبه 15 دی 1404 12:40
برگها که فرو میافتند مرگ را معنا نمیکنند بلکه به زمین میآموزند چگونه دوباره نفس بکشد هر برگ رهاشده حکایت عمری است که از دل رفتن جوانهای دیگر زاده و با ریشهای تازه آرام در گوش خاک زمزمه کرده است نگران نباش زندگی بلد است از نو شروع شود.... محسن ولیخانی
-
سلام من برسانید
دوشنبه 15 دی 1404 12:39
سلام من برسانید چون سلام تویی سخن زیار بگوئید چون کلام تویی هرآنچه از دل و دلدار با تو می گوئیم همه بهانه و آن عشق با مرام تویی هزار بار بریدیم و از تو دور شدیم اگر که هست دوامی ، همان دوام تویی سخن شناس در این شهر نیست ... نیست که نیست وگرنه هر چه شنیدیم آن پیام تویی نشان عشق تو را هرکسی به ارث که برد اَنَاالحَقی زد...
-
دیدار تو شد آینه ، چرخید به هر دایره ، صد بار
دوشنبه 15 دی 1404 12:38
دیدار تو شد آینه ، چرخید به هر دایره ، صد بار اینبار ، رخِ آینه بر دایره چرخید بزد نقش بدیدار پروانه رسید از ره و چشمان تو را دید و بچرخید وان چشمِ سیه ، کعبهً ما بود و طوافِ سرِ پرگـار بیهوده نبستیم رهِ خویش ، به بتخانهً ترسـای مائیم ز خود بی خبر ، آویزه به هر گوشـهً زنّار صد بار گرفتند که با ساقی می خانه نشستیم تا...
-
تقدیر بود
دوشنبه 15 دی 1404 12:37
تقدیر بود در آسمانِ خیال در آغوشم گم شوی سیدحسن نبی پور . عشق، گنجیست مدفون هرچه کهنهتر درخشانتر. سیدحسن نبی پور . عشق گنجیست زیرِ خاکِ سالها هرچه عمیقتر بیقرارتر. سیدحسن نبی پور
-
جمعه در سینهٔ من زخمِ گران میماند
دوشنبه 15 دی 1404 12:36
جمعه در سینهٔ من زخمِ گران میماند دل اگر هم گذرد، در تبِ جان میماند پنجره سمتِ غروب است و خیابان خالیست کوچه در حسرتِ یک سروِ چمان میماند ساعت از رفتنِ تو بندِ نفس را گم کرد لحظه در خاطرهات وقتِ اذان میماند چای سرد است و غزل بر لبِ فنجان خشکید شعر در بغضِ گلو، زیرِ زبان میماند آینه خیره به من گفت: فراموش نکن در...
-
در اطراف تنهایی ام
دوشنبه 15 دی 1404 12:36
در اطراف تنهایی ام سایه آمدنت آشکار شد قدم زدن آرام تو و بی قرار عاشق بودنت از پشت پنجره خیال من مشهود بود باید تنهایی ام را بروزرسانی کنم جلوه ماه در رخ تو مانند درخشش ستارگان شب سیه آغازی برای سرودن پایان من در تاریکی ظلمت بی کسی ام بود آمدی و بوی گل رز سپید بر طاقچه اتاقم طراوت دوباره یافت چه آمدنی چه شکوهی چه...
-
در شبی فراگیر
دوشنبه 15 دی 1404 12:35
در شبی فراگیر ساعت ها رو به ماه ایستاده ام و به تصمیمی بزرگ و حرف هایی که هیچ وقت نگفته ام می اندیشم. علیرضا زرقانی
-
هر دم بگویم از عشق، گویند که عشق درد است
یکشنبه 14 دی 1404 13:09
هر دم بگویم از عشق، گویند که عشق درد است دردی که جان ستاند ، زیبنده ی مرد است ور نه زیاد دیدیم ، عاشق کُشیِ مستان گویند همین عشق است، یادش به شرط مرگ است بهروز نائیج
-
خودنویس ام که هی سیاهی دید
یکشنبه 14 دی 1404 13:08
خودنویس ام که هی سیاهی دید شاید از کاغذست کاهی دید می فشارم ورق ورق نفسم چون جوانی مرا گناهی دید هفته هایم مچاله می گذرند جمعه ها را کلاهِ آهی دید از تو در ذهن،تابلوها هست هر نگاهت که رسمِ راهی دید من همان دزدِ چشم های توام پشت دیوار عشق،چاهی دید لب بزن طعمِ شعر مورفین ام بی گمان عشق را پناهی دید محمدکریمی