-
افتاده بدون تو به آغوش بلا من
چهارشنبه 22 بهمن 1404 12:56
افتاده بدون تو به آغوش بلا من سیلی خور بیواسطه از دست قضا من مشهور تر ازقیس در آفاق جهان تو لیلای پریشان شده ی بی سر و پا من محتاج به احسان تو با جان تهی دست تسلیم به تقدیر تو بی چون و چرا من سرچشمه جوشنده ی بی چون بقا تو در بارگه عدل تو لایق به فنا من فرمانده بادی تو و فرمانبر تو ابر دنبال نشان غمت از باد صبا من در...
-
هـــر گــریــه کـه شـامـگـاه کردم
چهارشنبه 22 بهمن 1404 12:55
هـــر گــریــه کـه شـامـگـاه کردم صــدهــا گـــلـــه از پــگــاه کردم مـیریـخـت غـزل بـه شـام تـارم هـــر بـــار کـــه رو بــه ماه کردم چـون بـوی خـوش بـهـار نـارنـج رفــتــی و فــقــط نــگــاه کردم اســب هـــوس چــمــوش دل را با مــوی تــو ســر بـــه راه کردم نــشــنــیــد کـسی صـدای مـن را زان رو ســر خــود بـه چاه...
-
ای که اشعار مرا اینگونه معنا داده ای
چهارشنبه 22 بهمن 1404 12:54
ای که اشعار مرا اینگونه معنا داده ای جلوه ای زیبا به رویاهای فردا داده ای خشک شد دریای احساسم فراقت جانگداز موجی از اندوه و حسرت را به دریا داده ای شهریاری در میان بیت بیت دفترم واژه ای از عشق را در دفترم جا داده ای خیمه ی دلتنگی ام بر پاشده از دوری ات اشک های بی قراری را به شب ها داده ای خواب را از من گرفتی با شرارِ...
-
(در انزوای حقیقت)، میانِ وهم و فریب
چهارشنبه 22 بهمن 1404 12:54
(در انزوای حقیقت)، میانِ وهم و فریب تمامِ هستیِ من شد، دو چشمِ پاک و نجیب همان دو چشمِ مسیحایی و نوازشگر همان که دردِ مرا بُرد بیحضورِ طبیب همان دو دیده که آدم به عشقشان بُگذاشت به دوش، کوهِ عذاب و چشید مزّهی سیب فدای نازِ نگاهش که خَلقِ کُون و مکان شد آن دَمی که نظر کرد در پیاله حبیب از آن زمان که دل از رخ زدود...
-
در شبی با شمیم عطر نفس هایت
چهارشنبه 22 بهمن 1404 12:53
در شبی با شمیم عطر نفس هایت مست از شراب لب هایت سفری می کنم تا فراسوی پندار... تار خیال را گره می زنم به پود رویا و نقش می کنم تو را بر ابریشم آرزوها... ... در تورق خاطره ها تلألو نامت؛ درخشان، چون؛ ترنم بهارین ژاله بر گلبرگ زندگی... پژواک نگاهت، در امتداد سر پنجه ی مژگان ، سمفونی چشمانت را می نوازد. چه زیباست ؛ باله...
-
دِلِ دیوانه یِ ما در پَیِ یاراست هنوز
سهشنبه 21 بهمن 1404 12:23
دِلِ دیوانه یِ ما در پَیِ یاراست هنوز چو عقابی که به دنبالِ شکاراست هنوز به کسی عهد بَبَستم همه عهدم بَشکست ز چه آخر دِلِ ما رویِ قرار است هنوز مَنَم آن باغِ زمستان زده ای پُر گُل خُشک چه نظر می رسد ای دل که بهاراست هنوز شده ام حبس به یک گوشه ندارم که توان چه کنم دل که به دنبالِ نگار است هنوز سَپَری شد سَرِ مستی همه...
-
در نگاهت خبری از دلِ من نیست دگر
سهشنبه 21 بهمن 1404 12:22
در نگاهت خبری از دلِ من نیست دگر شعلهای نیست، فقط سردیِ تن، نیست دگر رفتی و خاطرهها سوخت به آتشکدهات شوقِ دیدار، تمنّای وطن نیست دگر دل به دریا زدم و موج مرا برد از تو ساحلی نیست، پناهی، سخن نیست دگر با تو گفتم همه ی راز دلِ آشوبم تو شنیدی، ولی آن گوشِ شنون نیست دگر ماه اگر بودی و من شبزدهی حیرانات ماه هم نیست،...
-
چند نقطه ی مبهم نورانی
سهشنبه 21 بهمن 1404 12:22
چند نقطه ی مبهم نورانی در تاریکی چگونه لبه های برنده ی اشعه در قدرت تیرگی محو میشوند اما باز وهم آلود و کدر نور هست. صدایی از دور به گوش می رسد. هستی مرا می خواند. راستی نامم چیست؟ این زواید دور افتاده از تن این حرکات بی خود از خود این بودن مضحک و واقعی چیزی آشناست! و کسی مرا می خواند. نامم را از کدامین گوشه ی تاریخ...
-
من باور دارم رشد،
سهشنبه 21 بهمن 1404 12:21
من باور دارم رشد، با شتاب شروع نمیشود؛ با مکث آغاز میشود. میان آموزش و تجربه، میان علم و حس، میان مادر بودن و معنا ساختن، راهی را انتخاب کردهام که به آگاهی ختم میشود، نه نمایش. من به انسان فکر میکنم پیش از عملکرد، به ریشهها پیش از نتیجهها. اگر میآموزم، برای عبور نیست؛ برای دیدن است. اگر مینویسم، برای صدا...
-
دل مشتاق کسی گرچه گرفتار من است
سهشنبه 21 بهمن 1404 12:20
دل مشتاق کسی گرچه گرفتار من است هدفش فتح دل و قبضهٔ افکار من است به تقلای جنون باور محکم دارد که دلِ حلقهٔ هر پرسهٔ پرگار من است به یقین از دل بی تجربه ام بو برده که به استاد ترین تجربه در کار من است شب بیدار مرا سهم خودش می داند تب و تابیست که چسبیده به انگار من است عطشی دارد از آرامش شیرینی که به سکوتِ بغلِ قامتِ...
-
سالها پیش بدیدم آن رخ زیبا چو ماه
دوشنبه 20 بهمن 1404 13:13
سالها پیش بدیدم آن رخ زیبا چو ماه راه خود گم کردم و محو نگاهش شد نگاه روی لب خالش چو دیدم مست وحیرانش شدم به چه ترکیب قشنگی داشت آن شیرین نگاه چشمهای همچو بادامش مرا دیوانه کرد روی خندانش مثال پسته،باز و بی کلاه چال نازی میدرخشد همچو نقاشی ز رو همچو یوسف میروم تا جا کنم خود را ز چاه گیسوانش نی زنان غم بر دلم جا...
-
صبح بخیر،ای کارگاهِ حرارت
دوشنبه 20 بهمن 1404 13:12
صبح بخیر،ای کارگاهِ حرارت در بازویِ تو ذوب میشوم و در قالبِ بوسهها شکلِ تازهای به خود میگیرم. حسین گودرزی
-
من از تمام شهرهای ساکن چشمت گذشتهام،
دوشنبه 20 بهمن 1404 13:10
من از تمام شهرهای ساکن چشمت گذشتهام، پلهایش را میشناسم، باغهایش را دوست دارم، و هقهق درختانش به وقت رنج را شنیدهام، و با تمام سایههایی که به وقت تردید تا دوردستهای دیدت را تار میکنند رفیقم این همه رهایی من به خاطر توست، به خاطر دقایقی که چشمانت سفری بیمقصد تعارف میکنند من، در پیچوخم این سفر، نه مسافرم، نه...
-
ازدل عاشقانه ها، چه دلبرانه آمدی
دوشنبه 20 بهمن 1404 13:09
ازدل عاشقانه ها، چه دلبرانه آمدی شعر و سرود برلبت، غرق ترانه آمدی در غم انتظار تو صبردلم به سر رسید در شب پر ز نور و گل، ماهِ شبانه آمدی! همسفر ستاره ها، روی پر پروانه ها در شب شعر قلب من، چه شاعرانه آمدی ازسر تاک یک غزل، به سوی قلب عاشقم پرزدی و به این سرا، به آشیانه آمدی عشق من و تو شعر شد، باغ دلم پر از غزل گل سپید...
-
کاش میشد بار دیگر بینم آن گلناز را
دوشنبه 20 بهمن 1404 13:09
کاش میشد بار دیگر بینم آن گلناز را آن رخ طناز و مهنازین گلِ چون یاس را محو چشمان سیاه و غرق پلکانش شوم گیرم آن زلف سیاه ،مست و حیرانش شوم دست در دستش گذارم چشم بر چشمان او دوستت دارم بگویم برگلی زیبا چو او گویمش غرقت شدم بر جذر و مدّت ای نگار آبشار گویسوانت کرده دل را بی قرار من کجا و اَبروان رخ نوازینش کجا به چه زیبا...
-
آرام دل.......
یکشنبه 19 بهمن 1404 12:39
آرام دل....... ای همردیفِ روحِ من در این بحرِطویلِ تنهایی هر سطر فاصلهای است تا تو هر واژه پلی است به سوی تو بیا تا این قید ها را به حرف های نگاه تبدیل کنیم حسین گودرزی
-
هان شاعر! بازگرد و شعر خود از سر بگیر
یکشنبه 19 بهمن 1404 12:39
هان شاعر! بازگرد و شعر خود از سر بگیر بشنو این پند و جهان را زیر انگشتر بگیر نه سرِ تعظیم فرو آور، نه مدح کَس بگو دادِ خود را از خداوند جهانداور بگیر انقیاد و بندگی تنها خدا را لایق است بندهٔ آدم شدی، خاک جهان بر سر بگیر کافری یا مُسلِمی، هر چه که هست، آزاده باش ریش بفروش و شرف از مردِ سوداگر بگیر در ادب کوش و تواضع...
-
دل عاشقم را سپردم بدست باد
یکشنبه 19 بهمن 1404 12:38
دل عاشقم را سپردم بدست باد تا که برَد مرا با خودش به ناکجاآباد آنجا که دیوارها از خشت باشند و دربها خراب ولی خاکش از عشق هست و نامش عشق آباد آنجا که سرزمین مصر زلیخا بخاطر عشق ِیوسفِ کنعان شد آباد آنجا که عشق شیرین بنشست در دلِ پاک ِ بیچاره فرهاد آنجا که غنچه ی شادی در دل بشکفد وغمها همه رود در پی باد آنجا که لبخند...
-
به چشمِ عبرت اگر بنگری، جهان گذران باشد
یکشنبه 19 بهمن 1404 12:38
به چشمِ عبرت اگر بنگری، جهان گذران باشد دل از هوایِ هوس بَرکَن، که آن فسونگران باشد به نانِ اندکِ قناعت، هزار ملک توان بردن گدایِ طبع چو پادشاه، سرافرازِ زمان باشد کسی به دولتِ دنیا رسد، که خویش نگه دارد وگرنه مالِ فراوانش، بلایِ جان و جان باشد مرو به راهِ ستمکاری، ار حیات همی خواهی که آهِ ستمدیده، هزار تیغِ نهان باشد...
-
نمی پُرسد کسی حالی،زمادرکنجِ این خانه
یکشنبه 19 بهمن 1404 12:37
نمی پُرسد کسی حالی،زمادرکنجِ این خانه توپنداری شدم دیگر ، زیاران همچوبیگانه کجا هستند یارانم ، شدم تنهایِ تنها من چو دیگر خانه از بهرم،توگویی بوده ویرانه به غیرِازغم کسی دیگر ، نمی پُرسد زماحالی بیابنگرچه غمهایی،که بامن گشته همخانه اگرکز چشم یارانم ، فتادم من ملالی نیست ازاین ترسم زدلتنگی ،رَوَم من سوی میخانه چه ها...
-
نزدیک شدن صرفاً سپری کردن نبود
شنبه 18 بهمن 1404 12:46
نزدیک شدن صرفاً سپری کردن نبود انقباضِ فضا به سویِ یک میلِ نامرئی هر قدم ، یک قدم هر نفس یک نفس درتاریخِ من ، بسوی جایی که میدانستم ، پایانِ منِ مستقل آغاز می شود . . . ناگهان تپش دل ها ، ناگهان قیامِ هرمِ نفس ها ، و ناگهان نگاه آخر ات پیش از اتفاق ، آخرین مرز بود . . . بعد سکوت ، تارهای عنکبوتی که جهانِ بیرون را از...
-
نقش گرسنگان است در زیر پای بی درد
شنبه 18 بهمن 1404 12:45
پا را منه به غفلت بر نقش های قالی تا ناله بر نخیزد زین نقش های عالی این باغ و این گلستان از اشک گشته سیراب هر گز ندیده ایام بی آب و خشکسالی با هر گره چکیده اشکی به روی این دار تا سر کشیده بالا یک قامت نهالی پائیز بر بهاران سیلی زند سر انجام باغ خزان ندیده پرورده روی قالی چشمان خویش بیند رنگ شفق به بندد یا بنگرد کمر را...
-
من آن همای سعادت، در دل شبها نهان،
شنبه 18 بهمن 1404 12:43
من آن همای سعادت، در دل شبها نهان، رسته ام از بند تردید، در هوای بیکران. آتش از جانم برآمد، شعله ور از یک نگاه، میدمد نور حقیقت، در سکوت بی زبان. نه اسیر خاک و سایه، نه گرفتار غروب، پر کشیدم تا بیابم راز خورشید نهان. د ر دل شب، نغمه خوانم، با وجودی شعله خیز، میتپد شوق رهایی، در دل این آسمان. هر که از بیم شب سرد، رفت...
-
گفتم چه خواهی گفتا توان ها
شنبه 18 بهمن 1404 12:41
گفتم چه خواهی گفتا توان ها گفتم که دادم گفتا زبان را در کوی دلبر جایی ندارد رند سبو کش داعی صهبا آیینه میخواست نقد روان را از رنگ رو خواند منظور دانا زخمی که جان را در سینه پنداشت خود را نهان کرد در بال عنقا در گور میگفت دیدم که بهرام با لحن حالی این قصه ها را: از ما رمان بود خویش آرمیده گوری که می بود در فکر ما جا...
-
عاشقم من ، عاشقم من
شنبه 18 بهمن 1404 12:39
عاشقم من ، عاشقم من در پیکره عشق نقطه فنا هستم من سر شور دارم دولت عشق دارم من شوق دل بستن زیباست دل به دلدار سپردن نیکوست تبسم گل سرخ در دست معشوق رواست رقص کلمات من در بر او جفاست ای نازنین صنم ای گوهر صدفم ای نگین جانم ترا به یک غمزه خریدارم گرفتار یک نظر شدم دیده دید و عقل به فنا رفت روی نیلی شفق ترنم دلنشین سیمای...
-
تمام رویای من
جمعه 17 بهمن 1404 13:15
تمام رویای من اندکی گرمای نگاهت را حس کردن است در کنارت قدم زدن و چند جرعه محبت نوش کردن است آه که چه زیباست تمام رویای من لحظه ای درنگ در چشمان سبزفام توست تا درخشش ستاره های دیدگانت من را مست کند چه کسی بود در ابتدای کوچه خواهش ؟ تو را تمنا کردم بیا با هم باران را لمس کنیم شاید این آخرین فصل بارش نور در شب مهتابی...
-
دیدی که نگاهت چه با چشمان ترم کرد
جمعه 17 بهمن 1404 13:13
دیدی که نگاهت چه با چشمان ترم کرد در اوج بهاران پژمردم و بی شاخ وپرم کرد دل در طلبت سوخت چو شمع وندیدی طبیب تو بودی و محتاج دوای دگرم کرد گفتی که گناهم بود یک لبخند و نگاهی ندیدی آن گنه کوچک چه خاکی به سرم کرد حال بگویم چه کرد بامن آن درد فراغت آری مجنون شدم و آواره و دربه درم کرد بسیار خواندن خلائق در گوشم پند ونصیحت...
-
ای عشق بگو چه گویم آخر؟
جمعه 17 بهمن 1404 13:13
ای عشق بگو چه گویم آخر؟ اکنون شده ام بسان کافر ، شعردل من بخاطر توست ، تا نور دهی مرا به دفتر ، خسته ز همه بریده ام دل ، جز تو، که تویی بجان برابر ، هر جا که تویی امید جانی ، ایمان بخدا کنی فزون تر ، در دل همه خاطرات از توست ، پر نور کند دل از "معطر" . احمد معطری
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 بهمن 1404 13:12
در کوچهای بیپنجره مادری با زبانِ بستهی فرزندش لالایی میخواند. آواز؟ کجاست آواز؟ وقتی گلو دهانهی یک اسلحهست و واژه گلولهای بیجهت. تو فریاد زدی بر آستانهی قرن با مشتِ واژه بر درِ آهنین. اما درها فقط باز شدند تا دستهای ما را ببندند. سنگها سالهاست از حافظه تهی شدهاند صداها را بلعیدهاند و هنوز از فرطِ شنیدن...
-
مرا با عشق، با رؤیا، جدا از دردها کردی
جمعه 17 بهمن 1404 13:11
مرا با عشق، با رؤیا، جدا از دردها کردی ولی آخر، من و رؤیا، چرا از هم جدا کردی؟ به دستم دادی آیینه، که در آن عشق بنگارم شکستی چشم آیینه، مرا بیدستوپا کردی میان جمع خندیدی، ز زشتی لب نبستی هیچ چه کردی با دلِ پاکم؟ چه کردی؟ بیصدا کردی تو گفتی: «دل به دنیا زن، که تقدیرت همین باشد» ولی دیوار شد آن راه، و رفتن را بلا...