-
استفاده از تجربیات دیگران
دوشنبه 15 دی 1404 12:40
استفاده از تجربیات دیگران گنج با ارزشی است بدون آنکه دنبالش بگردید پیدایش می کنید بهمن نوری قاضی کند
-
برگها که فرو میافتند
دوشنبه 15 دی 1404 12:40
برگها که فرو میافتند مرگ را معنا نمیکنند بلکه به زمین میآموزند چگونه دوباره نفس بکشد هر برگ رهاشده حکایت عمری است که از دل رفتن جوانهای دیگر زاده و با ریشهای تازه آرام در گوش خاک زمزمه کرده است نگران نباش زندگی بلد است از نو شروع شود.... محسن ولیخانی
-
سلام من برسانید
دوشنبه 15 دی 1404 12:39
سلام من برسانید چون سلام تویی سخن زیار بگوئید چون کلام تویی هرآنچه از دل و دلدار با تو می گوئیم همه بهانه و آن عشق با مرام تویی هزار بار بریدیم و از تو دور شدیم اگر که هست دوامی ، همان دوام تویی سخن شناس در این شهر نیست ... نیست که نیست وگرنه هر چه شنیدیم آن پیام تویی نشان عشق تو را هرکسی به ارث که برد اَنَاالحَقی زد...
-
دیدار تو شد آینه ، چرخید به هر دایره ، صد بار
دوشنبه 15 دی 1404 12:38
دیدار تو شد آینه ، چرخید به هر دایره ، صد بار اینبار ، رخِ آینه بر دایره چرخید بزد نقش بدیدار پروانه رسید از ره و چشمان تو را دید و بچرخید وان چشمِ سیه ، کعبهً ما بود و طوافِ سرِ پرگـار بیهوده نبستیم رهِ خویش ، به بتخانهً ترسـای مائیم ز خود بی خبر ، آویزه به هر گوشـهً زنّار صد بار گرفتند که با ساقی می خانه نشستیم تا...
-
تقدیر بود
دوشنبه 15 دی 1404 12:37
تقدیر بود در آسمانِ خیال در آغوشم گم شوی سیدحسن نبی پور . عشق، گنجیست مدفون هرچه کهنهتر درخشانتر. سیدحسن نبی پور . عشق گنجیست زیرِ خاکِ سالها هرچه عمیقتر بیقرارتر. سیدحسن نبی پور
-
جمعه در سینهٔ من زخمِ گران میماند
دوشنبه 15 دی 1404 12:36
جمعه در سینهٔ من زخمِ گران میماند دل اگر هم گذرد، در تبِ جان میماند پنجره سمتِ غروب است و خیابان خالیست کوچه در حسرتِ یک سروِ چمان میماند ساعت از رفتنِ تو بندِ نفس را گم کرد لحظه در خاطرهات وقتِ اذان میماند چای سرد است و غزل بر لبِ فنجان خشکید شعر در بغضِ گلو، زیرِ زبان میماند آینه خیره به من گفت: فراموش نکن در...
-
در اطراف تنهایی ام
دوشنبه 15 دی 1404 12:36
در اطراف تنهایی ام سایه آمدنت آشکار شد قدم زدن آرام تو و بی قرار عاشق بودنت از پشت پنجره خیال من مشهود بود باید تنهایی ام را بروزرسانی کنم جلوه ماه در رخ تو مانند درخشش ستارگان شب سیه آغازی برای سرودن پایان من در تاریکی ظلمت بی کسی ام بود آمدی و بوی گل رز سپید بر طاقچه اتاقم طراوت دوباره یافت چه آمدنی چه شکوهی چه...
-
در شبی فراگیر
دوشنبه 15 دی 1404 12:35
در شبی فراگیر ساعت ها رو به ماه ایستاده ام و به تصمیمی بزرگ و حرف هایی که هیچ وقت نگفته ام می اندیشم. علیرضا زرقانی
-
هر دم بگویم از عشق، گویند که عشق درد است
یکشنبه 14 دی 1404 13:09
هر دم بگویم از عشق، گویند که عشق درد است دردی که جان ستاند ، زیبنده ی مرد است ور نه زیاد دیدیم ، عاشق کُشیِ مستان گویند همین عشق است، یادش به شرط مرگ است بهروز نائیج
-
خودنویس ام که هی سیاهی دید
یکشنبه 14 دی 1404 13:08
خودنویس ام که هی سیاهی دید شاید از کاغذست کاهی دید می فشارم ورق ورق نفسم چون جوانی مرا گناهی دید هفته هایم مچاله می گذرند جمعه ها را کلاهِ آهی دید از تو در ذهن،تابلوها هست هر نگاهت که رسمِ راهی دید من همان دزدِ چشم های توام پشت دیوار عشق،چاهی دید لب بزن طعمِ شعر مورفین ام بی گمان عشق را پناهی دید محمدکریمی
-
ای نگارم
یکشنبه 14 دی 1404 13:06
ای نگارم بازهم دیدگان بی خواب دیوار ، دیوار تصویری از اوهام درقاب ابر هایِ تیره سوی تا سوی پرده گاهِ آسمان بیتاب در دلِ خاموشِ شب یک رنگ بی رنگ تیرگی ها سرد ، سرد راه پنهان جوی ها خشک ، خشکیده تن بی آب گل ، میانِِ غنچه ها نشکفته شاید مرده هیهات حرفی نیست واژه ها نابسته بر لب مانده در نجوایِ یک تردید آمدن بودن نبودن یک...
-
وقتی عاشق میشوی
یکشنبه 14 دی 1404 13:06
وقتی عاشق میشوی مادر میشوی نه به زایش تن، به زایش نام. قلب از تقویمِ پیشین میافتد و زمان در سینه آیینِ دیگری میگیرد مهی سپید از دهانِ نخستینِ نفَس برمیخیزد میپیچد میان قلب و ریه جایی که ایزد باد هنوز بینام است و تن دعای فراموششدهای را به یاد میآورد نَفس میان گلو و چشم قربانی میشود دو محراب لرزان برای رازی...
-
یک امشبی را بی تجمل ها بــــه سر کن
یکشنبه 14 دی 1404 13:05
یک امشبی را بی تجمل ها بــــه سر کن در پیش چشم دیگران کم جلوه گر کن چشمی گشا بنگر بــــــه مردم تا بدانی بــــــا همدلی این شام یلدا را سپر کن هم درد، هم نوعان خود باشد مروت کاشانه ات را یک شبی هم بی ثمر کن بیداد قیمت ها بـــــــرد هوشت ز سر را با قند و چایی هم شود امشب سحر کن باید که بــــــــــــــــا ظالم نمایی...
-
نه سایهای، نه صدایی، نه شانهای باقیست
یکشنبه 14 دی 1404 13:05
نه سایهای، نه صدایی، نه شانهای باقیست شبیست سرد، که حتی ترانهای باقیست؟ دلم به هیچ پناهی نمیبرد آرام در این هجومِ سکوت، آشیانهای باقیست؟ تو رفتهای و جهانم تهیست از معنا در این خرابه، مگر واژهخانهای باقیست؟ به هر طرف که نظر میکنم، غمی پیداست کجاست آنکه بگوید نشانهای باقیست؟ شکستهام، نه به دستی، نه با...
-
دلم امواج می خواهد..
یکشنبه 14 دی 1404 13:04
دلم امواج می خواهد.. صدای باد ، روی آب دریا را و حس سایش شن ها به انگشتان پاهایم دلم احوال ساحل های دریای خزر امواج کوتاهاش و رفت و آمد مرغان دریایی به روی بامِ ماهی ها و بوی نای بندر های رشت و بوی چایی های گیلان را دلم بوی نَمِ چالوس میخواهد صدای نالهی ارواحِ امواجی که مردند سال های دور به دهلیز عمیق گوش ماهی ها...
-
پایمان در خاک و سر بر آسمان می ساییم
یکشنبه 14 دی 1404 13:03
پایمان در خاک و سر بر آسمان می ساییم دل به دنیا بسته ایم و بس بجان بیماریم خضر راه ما کجایی زیر و رو عالم کنی پرده ی ظاهر دری و عالم معنا کنی قالب الفاظ جا ماند ز سرگردی ما مردمان دیوانه پندارند مجنونی ما نی سلام و نی درود و نی عسل،نی نیشکر سرکشی و شوری ما را ندارد هیچ اثر مردمان بیچارگان ماندند با ما چه کنند بینوایان...
-
برف میبارد روی خاطرهها
شنبه 13 دی 1404 13:10
برف میبارد روی خاطرهها من فنجان داغی در دست دارم و تصویر تو را در بخار آن میجویم تشنه ی گرمای نگاهت در این سرمای بیپایان دوستتدارم آتشی زیر برف حسین گودرزی
-
درختان بیبرگ
شنبه 13 دی 1404 13:09
درختان بیبرگ اسکلتهای زیبای انتظارند من تشنه ی سبزی لبخندت در این جهان یخزده دوستتدارم بهاری که خواهد آمد حسین گودرزی
-
بینهایت باش
شنبه 13 دی 1404 13:09
بینهایت باش به عشق قدم بگذار با تمام خاطرات خستهات درد را مصلوب کن شعر دوختهام برایت تن کن برای روزهایی که جهان قد دلت نیست با من از خودت بیرون بیا من دکمهی آخرِ این شعرم جایی نزدیک قلبت که اگر باز بماند نفس سخت میشود و اگر بسته بینهایت از یقهات سرریز میکند نازنین رجبی
-
سرمای صبح گاه
شنبه 13 دی 1404 13:08
سرمای صبح گاه استخوانها را میفشارد من تشنه ی آغوش گرمت در این یخبندان دوستتدارم پناهگاهِ وجود...... حسین گودرزی
-
روی درخت سیبم گنجشک لا نه دارد
شنبه 13 دی 1404 13:08
روی درخت سیبم گنجشک لا نه دارد بر روی شاخسارش، عشق آشیانه دارد گنجشک. کوچک من همدم شده برایم آواز دلبرانه شعر وترانه دارد در نور روشن مًه، چشمک. زند برایم بر روی تخم هایش پنهان نشانه دارد از لا به لای شاخه نور لطیفی آمد بس بی دلیل قلبم هرشب بهانه دارد حوری به سویم امد قصری نشان من داد آنسوی بی کرانها قلب آشیانه دارد...
-
کدام خیابان را در جست و جو بودی ؟
شنبه 13 دی 1404 13:07
کدام خیابان را در جست و جو بودی ؟ در کدام کوچه برای دیدنم قدم گذاشتی ؟ همیشه می گفتی روزی که آمدم برایت خواهم گفت... ولی چه قدر برای آمدنت وقت گذاشتی؟ به گمانم در کوچه پس کوچه های شعر و خیال برایم تنها بابونه های وحشی عشق را گذاشتی شعر شدم در دیوان غزل هایت ، همین و بس بگو آن همه دلتنگی هایت را کجا گذاشتی؟ پر می زند...
-
هر بار بر بیستون با یک تیشه می کند
شنبه 13 دی 1404 13:07
هر بار بر بیستون با یک تیشه می کند ناله گویی تن بیستون بر فرهاد خفته باشد سیاوش دریابار
-
هر که میآید زِ کوچه گویم این جا پای توست
شنبه 13 دی 1404 13:06
هر که میآید زِ کوچه گویم این جا پای توست هر صدا آید به گوشم گویم این آوای توست در کنار پنجره با انتظاری سرد و سخت هر نگاهی را ببینم گویم این چشمانِ توست رویا تقیلو
-
هزاران درد پنهانم مرا با عشق پیدا کن
جمعه 12 دی 1404 13:02
هزاران درد پنهانم مرا با عشق پیدا کن طبیب حالِ زارم باش و زخمم را مداوا کن عطش را بردی از یادم بنوشم از لبت ای یار بیا و عیش امشب را تو با نوشت گوارا کن میان خواب و بیداری پی یک واژه میگردم تو با یک "دوستت دارم" شبم را غرق رویا کن تویی مجنون بی همتا منم لیلای صحراگرد در این صحرای دلتنگی نظر بر حال لیلا کن...
-
مقابلم ایستاده
جمعه 12 دی 1404 13:02
مقابلم ایستاده مثلِ کابویِ هفت تیر کِش در غربِ وحشی؛ آینه، نگاه کن اشک اشک آنقدر از چشمانِ اشکی یک دنده ریخته شده ام روی جسدهای خودم راه می روم راه می روم راه در من راه می رود راه می روم راه می روم همه ی درهای محترم به روی من که هیچ به روی خودشان هم بسته شده اند دلم هوای تازه می خواهد راه می روم راه... راه... راه راهِ...
-
چـشـمهـایـت، مـحـرابِ مـن اسـت؛
جمعه 12 دی 1404 13:01
چـشـمهـایـت، مـحـرابِ مـن اسـت؛ آنـجـا کـه در سـجـادهیِ نـگـاهـت، تـمـامِ کـفـرِ جـهـان بـه زانو درمـیآیـد. مـن در انـحـنـایِ ابـروانـت، قـبـلـهام را گـم کـردهام؛ تـا ثـابـت کـنـم بـرایِ عـبـادت، نـیـازی بـه دیـوارهـایِ سـنـگـی نـیـسـت. کـافیسـت پـلـک بـزنی، تـا مـن در رکـوعِ مـژگـانـت، هـزار سـال بـه خـوابِ...
-
تکیه دادهام به دیوار
جمعه 12 دی 1404 13:00
تکیه دادهام به دیوار با دهانی باز لامپ خاموش را نگاه میکنم. خمیازه میکِشم و خودم را میکِشم؛ پس چرا خستگیام در نمیرود؟ تنها چیزی که یادم هست دیدن تو در خواب بود. زورِ دستِ راستِ من بیشتر از خودم است؛ چیزِ عجیب، همین است. در خواب، مثل اکنون دست به قلم برده بودم مانده بودم با چه آغاز کنم. صدایی از پشت آمد؛ برگشتم...
-
نسترن، عشق دلم، جای تو در گلدان است
جمعه 12 دی 1404 12:59
نسترن، عشق دلم، جای تو در گلدان است روی گلبرگ دلت، اشک همان باران است قهوه ی تلخ قجر، میخوری و میدانم فال زیبای تو در، عمق دل فنجان است گرچه گیلاس لبت عشق، پر از شیرینی ست نوبر میوه، به وقت خود تابستان است ابرویت خط شکسته، و لبت نستعلیق نقطه ی خال لبت، حسرت خطاطان است سمت این ساحل تشنه، تو نیا میمیری سمت دریا تو...
-
عقل و عشق را آنکه در اضداد دید
جمعه 12 دی 1404 12:59
عقل و عشق را آنکه در اضداد دید بیشک از ظاهر فرو افتاد دید عقلِ ظاهر خود چو اهواءِ تن است کآن خیال و وَهم، گاهی رهزن است عشق آنجاست از خُودی آید بُرون نه چو احساس و چو غلیانِ دَرون عقل و عشق همسو، به بالا میروند از ضمیر تا عرشِ اعلی میروند عاشقِ عاقل چو قربانی شود عقلِ اندر عشق چون فانی شود نعمتِ عقلی که داد...