-
به شبنم میدمد خورشیدِ پنهانِ نگاهت
پنجشنبه 16 بهمن 1404 13:09
به شبنم میدمد خورشیدِ پنهانِ نگاهت به گلها میوزد بارانِ خندانِ نگاهت بهار از چشم تو رویید و گلها جان گرفتند جهان سرمست شد در باغِ رضوانِ نگاهت نسیمی میوزد آرام، جانم میتپد شاد زمین سرمست میگردد در ایوانِ نگاهت ستاره راه گم میکرد در شبهای خاموش که میتابید خورشیدی ز کیهانِ نگاهت چو پروانه دل بیتاب افتاده به...
-
مرغزار ما بی نیت طلوع باغ
پنجشنبه 16 بهمن 1404 13:09
مرغزار ما بی نیت طلوع باغ سرمای جانسوز شب ورزد به روز خشکانده ریشه وساقه بر غروب میوه چین مرغزار سالم نبود میوه های باغ را رندانه ربود اشک شور میوه های له شده پای درخت در تکافوی آبیاری شوره زارم هم نبود بر سرشاخ آویزِ میوههای تارومار مسخ شده ، لاشه پروانه ها آویز بود تا طلوع دیگری بر کام باغ گل کنند بر بالشان رنگهای...
-
دل به زنجیر ملامت تا به کی باید کشید
پنجشنبه 16 بهمن 1404 13:08
دل به زنجیر ملامت تا به کی باید کشید بار غم بر دوش ملت تا به کی باید کشید نان شب در سفرهها با حسرتی تقسیم شد سفرهی خالی، خجالت تا به کی باید کشید عدل اگر در دفتر تاریخ گم شد سالها بار بیقانون ظلمت تا به کی باید کشید کو بهاری تا ببوسد زخمهای کهنه را رنج این عمر تباهت تا به کی باید کشید یکصدا برخیزد از دل چون تبر بر...
-
سحـرآمیز، بیشترین حضور در جای خالیست...
پنجشنبه 16 بهمن 1404 13:08
سحـرآمیز، بیشترین حضور در جای خالیست... خنده آویز، قاب عکسی که لبخند باهم بودن را بر آن آویختم تا زندگی را جدی بگیرم کاش قاب عکسی نبود که تنها خاصیتش مرور نبـودن تو بود... لحظه با ماست و ما با هم بودیم تصویر برای چه بود! تا خاطرات حبس شده در تنهاییمان حضوری برای جای خالی باشد... از قبـل برای باهم نبودن آمادهایم این...
-
در راهِ تو میمیرم ، این مرگ حلالم باد
پنجشنبه 16 بهمن 1404 13:07
در راهِ تو میمیرم ، این مرگ حلالم باد گر بَند شَوی بر من ، زنجیر به بالم باد من بر سرِ عشق تو ، با جانِ خودم بستم گر دل ندهی بر من ، پس وای به حالم باد ! با هرچه که در دست است ، من عشق خریدارم گر عشق تو چون کالاست ، صد شعله به مالم باد انگار که این دوری ، با وقت تبانی کرد بعدِ تو عزیزِ من ، هر ثانیه سالم باد ...
-
نامت شده هر دم همه جا وردِ زبانم
پنجشنبه 16 بهمن 1404 13:06
نامت شده هر دم همه جا وردِ زبانم فکرت شده آبِ من و ذکرت شده نانم هر لحظه به یاد توام و خیره به دیوار دل بستم و بر حالِ نزارم نگرانم ( آیا و اگر ، کاش و چرا ) تلخ تر از زهر دردیست که مثل خوره افتاده به جانم از بس که پر از شوقِ وصالم به تو ، حتی در خواب و خیالم پیِ وصلِ تو دوانم ای کاش تو باشی همه ی دار و ندارم تا بگذرم...
-
دلم با هر تپش نامش را در خود حک می کند
پنجشنبه 16 بهمن 1404 13:06
دلم با هر تپش نامش را در خود حک می کند عاشق است نمی داند خود را هلاک می کند با دیدنش عشق خود را فریاد می زند آوخ که او صدای قلبم را نمی شنود افسر قاسمی عالم
-
گرچه من خاکم واز عرش تو پیدا شده ام
پنجشنبه 16 بهمن 1404 13:05
گرچه من خاکم واز عرش تو پیدا شده ام این همه لطف تو من بنده ی بینا شده ام ساز تو نیست دُهل و نی و تنبک، ولی از جمله ی اهنگ تو سرنا شده ام سال ها منتظر بر در این خانه منم زان که از حسن شگفتی تو بُرنا شده ام در سینه ی من گاه غمی جای گرفت به بلندای سکوت تو صبورا شده ام باران ز غم از دیده ی چشم تَر من شُست پیداست که من...
-
از زخمِ زیبایی در این ترسیمِ پاییزِ خیال
پنجشنبه 16 بهمن 1404 13:05
از زخمِ زیبایی در این ترسیمِ پاییزِ خیال با خون پیمان بسته ام با چشمِ لبریز از خیال با من ارسْ گیسو از این موجِ تلاطمْ موی تو قلبِ حریصم قصه خواند در زیرِ پرچینِ خیال سوگِ سرودِ مرگ و یک پژواک که نامش زندگیست ای آینه در انتها مسحورِ سحرش میشوی ؟ شهدخت گیسوم چشمِ شب ، صحرایِ گیسویت کجاست ؟ شیطانِ روحم تا ابد ، نفرینِ...
-
در خطِ خیال تو
پنجشنبه 16 بهمن 1404 13:04
در خطِ خیال تو هنوز همان مجنون شوریده حالم، بریده از خطه و خیلِ خویش، برگی فتاده از درخت پاییزم گریزان در هجمهٔ بادها که دیگر به هیچ شاخهای سَرِ وصلم نیست، گاهی با تیپای روزگارِ رهگذر به فلک میرود فغانم، و گاهی در زیر پای فشارها خاکستری میشوم توتیایِ چشم خزان علیزمان خانمحمدی
-
میپیچی مثل نقشی نامرئی
چهارشنبه 15 بهمن 1404 12:01
میپیچی مثل نقشی نامرئی روی پوستِ هوای اتاقم رگهای خاموش دیوار از سرانگشتانت روشنایی مینوشند شیشهها که سالها خوابِ یخ زده داشتند با هر دمِ تو ترک میخورند انگار درونشان پرندهای اسیر به سمت آسمان صدا میزند تو فقط میدمی و من در میان هزار تکهی شفافِ تنهایی انعکاس تازهای پیدا میکنم شکلِ من و تو بیمرز بیدیوار...
-
شما قبل از ازدواج
چهارشنبه 15 بهمن 1404 12:00
شما قبل از ازدواج در پشت در هستید وقتی ازدواج می کنید در باز می شود یا به بهشت وارد خواهید شد یا به جهنم بهمن نوری قاضی کند
-
شب چو از راه رسد بی تو شکستم حتمی ست
چهارشنبه 15 بهمن 1404 11:59
شب چو از راه رسد بی تو شکستم حتمی ست با غم و بغض گلوگیر نبردم حتمی ست و همین ترس که یک روز نباشی پیشم وهم است، ولی آلت قتاله مرگم حتمی ست آن به دور از همه در جمع غریبانه منم که به رویای حضور تو جنونم حتمی ست امید ارژنگی
-
چشمان تو
چهارشنبه 15 بهمن 1404 11:58
چشمان تو گاه مرا به قعر دریا میبرد گاه به اوج آسمان. گاه نجات میدهد، گاه به اسیری میکشاند. کجای قلبم نشستهای، که نه در اوجم، نه در قعر؟ عجب رنگی ست رنگ عاشقی رفتوآمدی بیامان تا به آوای «دوستت دارم»... داود شجاعی
-
خوشا دفتری ، باز میشد دری
چهارشنبه 15 بهمن 1404 11:57
خوشا دفتری ، باز میشد دری چه میشد اگر بستگی ها نبود به هر کس کمی آرزو میرسید نه پوچی ، نه غم ،خستگی ها نبود خیال سر از عشق آسوده تر هراسان پیوستگی ها نبود محبت عبوری به دل میزد و در اجبار وابستگی ها نبود چه میشد که احساس هم ، پایه بود جدایی ، جفا ، دستگی ها نبود سقوط غزل ، یک تن مبتذل علمدار شایستگی ها نبود و گل تنگ و...
-
شبی با تو، دل از هستی رها شد
سهشنبه 14 بهمن 1404 12:31
شبی با تو، دل از هستی رها شد تنم در آتش عشقت فنا شد لبت چون بادهای در جامِ جانم که از یک جرعهاش، عالم صفا شد به آغوش تو، شب را گم نمودم جهانم در نگاهت مبتلا شد نسیمِ گیسوانت مستم افکند که هر تارش، کمندِ کیمیا شد تنم در موجِ گرمت گم شد آن شب که دریا در دلِ من، آشنا شد نگاهت شعله زد بر جانِ خسته زبانم در تبِ عشقت، دعا...
-
در خم چشم تو جانم به تمنا افتاد،
سهشنبه 14 بهمن 1404 12:26
در خم چشم تو جانم به تمنا افتاد، دل دیوانه در آن گودی زیبا افتاد. بس که هر دم ز لبت بوی وفا میآید، کام جانم ز شکرخنده تو، صد جا افتاد. گر چه در موج نگاهت دل من غرقهٔ زن است ، موج حسنت به دل من، چه دلارا افتاد. برق عشقت به تماشا چو زند خیمه به چشم، صد گل از باغ وصالت به تماشا افتاد. تا به محراب دو ابروی تو شد...
-
گیسوانی رها
سهشنبه 14 بهمن 1404 12:26
گیسوانی رها تا انتهای شب شانه هموار و بینهایت بلند قامتی که سایه میافکند از فراز بالهای لوسیفر به بلندای یک وسوسهی ازلی و نگاهش... آن مظلومیت بیتاب که در حاشیهی یک چشمش قرص کامل ماه پنهان است لبها غنچهای سرخ لالهی بیمرزِ این دنیا که چون خون نباتی بر رخسار میتپد و پوست سفیدی یکنواخت برفهای ازلی همچون...
-
صبحِ زمستان است
سهشنبه 14 بهمن 1404 12:25
صبحِ زمستان است و تو در فاصلهای مقدسی من در بسترِ تنهایی ام و جهان میان ما تقسیم شده است نیمی خاطره، نیمی انتظار پیچکهای عشقم از دیوارِ زمان بالا رفتهاند و به پنجرهی خیالت رسیدهاند در هر برگ یک الآن سبز شده است که برفها را آب میکند تشنهام تشنهی آبی که از چشمانت جاری است در کویر این جدایی آه، کاش باران باشی و...
-
به تعداد سقفهای شهر
سهشنبه 14 بهمن 1404 12:24
به تعداد سقفهای شهر هر کس به آغوشی است من نیز یک عشق و یک سقف دارم اما به وسعت آسمان، پس تو را یکجا به تعداد تمام سقفهای شهر در آغوش می گیرم. با تو آسمان مال من است. محمد رزاقی
-
به رفتن تــو سفر نـــه، فرار میگویند!
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:33
به رفتن تــو سفر نـــه، فرار میگویند! به این طریقه ی بازی قمار میگویند به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد هنــــوز مثل گذشته "نگار" میگویند اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر به من اهالـــــی جنگل شکار میگویند مرا مقایسه بــا تـــو بگو کسی نکند کنار گل مگر از حسن خار میگویند؟! تو رفته ای و نشستم کنار این همدم به...
-
از دهانِ من به غیر از خط خون بیرون نریخت
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:31
از دهانِ من به غیر از خط خون بیرون نریخت این قلم بر دفترم یک واژهی موزون نریخت مُهر بر لب میزدم با چشمِ خود صحبت کنم بغضِ سنگی ام شکست و قطره در هامون نریخت؟ هرچه لرزیدم میان واژه ها حرفی نبود در تن بیمار من جز درد یک مضمون نریخت بادهای سرخ با خود واژه ها را میدرند سیل و طوفان بلا در طالعم جز خون نریخت بارهای بار...
-
باز در چشم ترم قطره ی اشکی لغزید
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:28
باز در چشم ترم قطره ی اشکی لغزید چشم من از رفتنت،مالامال شداز تردید در هوای خفقان باز دلم یاد تو کرد باز هم وعده ی دیدار تورا او پرسید به دو راهی که پیش من و دل ماند فغان زنهار!از آن لحظه که دل برسرراه تو رسید من که خودبرسر عهد ماندم وهستم هنوز به دلم خرده نگیر،غیرتو هیچکس را ندید تا کجا بر سر این جنگ و نزاع بی خبری؟؟...
-
شعرها گفتم بدانی دل به عشقت دادهام
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:27
شعرها گفتم بدانی دل به عشقت دادهام مثل شبنم راه را از آسمان طی کردهام روی برگهای ظریفت جادهای پهن میکنم تو به خاکم میزنی من هم نگاهت میکنم تو که برگ خم میکنی در من غوغا میشود ناجوانمردیست اما جان فدایت میشود من که از آبم ولی تشنهتر از لبهای تو تو لبی بر لب گذاری مردهام از عشق تو بوی ریحانت مرا غرق تمنا...
-
پدر
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:27
پدر آهنگ هر شعر و ترانه پدر چون مرد پر درد زمانه پدر آهسته می گفت درد دل را پدر هر شب چراغ و چشم خانه غزل گفتم به توصیف کمالش پدر شاه بیت هر شعر و ترانه پدر ایستاده بود در گوشه دور نگاهی داشت ز لطفش بی بهانه پدر تا بود نشد قدرش بدانیم بدون او چه سخت است این زمانه پدر آسایش جان و تن ماست پدر میراث عشق مادرانه پدر را...
-
پروانگانِ قلبم، گم گَشت در رَه پوچ
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:24
پروانگانِ قلبم، گم گَشت در رَه پوچ پرندگان مجویید، هُمای در پس کوچ زبانِ جسمِ سنگم، خاموش شد خدایا بِنما به ما رُخَت را، در ظلمتِ هویدا ناسورِ کهنه یِ قلب،خشک گَشت چون کویرم آبشارِ اشک جاریست، در نرگس صغیرم گویی در این شبِ تار، زین هستیِ تاریک پی چه جویی ای یار، در کوره راه باریک؟ گویم صدای مِهر را، از سازِ دل شنیدم...
-
ترازوی عدالت در این بیداد ، تو بودی
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:23
ترازوی عدالت در این بیداد ، تو بودی چراغ صبح امید اهل آزاد ، تو بودی دل عالم پر از طوفان بی داد و بلا شد پناه خسته جانان در همه اضداد ، تو بودی جهان میگشت بی قانون و بی میزان و بی قدر عمود حق ، که نگه داشت این بنیاد ، تو بودی زخشم شب اگر لرزید بال آسمانها دم صبح صفای جان خلق شاد ، تو بودی صلابت در نبرد و رحمتت در...
-
تو بازم عشمو رد کردی، تو این دنیای غمگینم
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:23
تو بازم عشمو رد کردی، تو این دنیای غمگینم منم تنهاترین انسان،یه دنیا حرف باهات دارم گرفتاره یه تسکینم،که دردامو بغل کرده چقدر دلتنگ بارونم،هوای کوچه دلم کرده از آغاز همین چشمات، از این بی رحمی بیزارم چقد ساده تنت لرزید، از همین دروغ بیزارم تو نقاشی بکن چند بار،تو بهتر رنگو میفهمی از این مردونگیم کم کن،تو که چیزی نمی...
-
شورِ بدون شعور، انقلاب نمیسازه
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:22
شورِ بدون شعور، انقلاب نمیسازه ویرانیِ تکراری میسازه هومن نظیفی
-
چنان خستهم که از عشقت برون ناید دگر آهی
دوشنبه 13 بهمن 1404 12:22
چنان خستهم که از عشقت برون ناید دگر آهی چنان حبسم در این غربت، که در تُنگی بُوَد ماهی چنان مستم که میخانه همه نام مرا خوانند چنان دلگیر و افسرده که نَه راه و نَه بیراهی چنان افتاده بر خاکم که بر رویم گلی روید چنان دست از همه شسته که در ظلمتشبی ماهی چنان رفتم از این خانه که کس یادی ز من ناکرد چنان دور از همه ماندم...