-
بدیدم نور جانش در نگاهم
دوشنبه 8 دی 1404 13:03
بدیدم نور جانش در نگاهم نهان شد در دلم راز نهانش نه از سودای وصلش دل ربودم که جانم سوخت در مهر نشانش سرودم نغمه محبوب دلبر که دل افشاند این راز از روانش نه شرطی در میان بود و نه وامی فقط عاشق شدم در امتحانش که باشد عشق از هر عقل برتر که نوری شد تجلی در جهانش که جانم بود عهد دل نه گفتار سپردم قلب خود در آستانش فنا گردم...
-
چه تابستان گرمی است
دوشنبه 8 دی 1404 13:02
در بلندای حضورت بیوقفه میبارد باران سبزه میگیرد نفس نهر خشکیده به دشت میخواند سرود آبِ در جریان در هیاهوی نگاهت رنگ میبازد نبض زمستان میرهاند دستان خسته خورشید گرم میسازد پهنه کوهستان در سایهسار آغوشت میگشایم پنجرهای رو به پاییز در خلسه این همه رنگ میشوم از عشق تو لبریز چه تابستان گرمی است بوسه عشق نهانت در...
-
فُروغ چشم من و واژه بر لبان منی
دوشنبه 8 دی 1404 13:01
فُروغ چشم من و واژه بر لبان منی امید جان من و عزّت جهان منی به کُنج عُزلت و دل خسته و پریشانم صفای خلوت و آرامش نهان منی ندادهام به کسی دل، زِ بیم دلشکنان سپُردهام به تو که راحت روان، منی نهال غصه شکوفا شده به باغ دلم نهال غُصه بخُشکان که باغبان منی به بوس و ناز و نوازش، مرا بده کامی سُرود سبز قناری در این خزان منی...
-
من ماندهام میان رویا و دلتنگی، میان گفتن و سکوت
دوشنبه 8 دی 1404 13:00
من ماندهام میان رویا و دلتنگی، میان گفتن و سکوت در هر نگاه، در هر نفس، نام تو تکرار بیپایان من است ای کاش میدانستی چقدر جهانم بیتو خاموش است و چقدر دلم هنوز به آمدنت دلخوش مانده است و چقدر کاش و ای کاش در دلم رسوب کرده است فقط یک آرزو دارم، فقط یکی... که یکبار دیگر با نگاهی ساده، صدایم کنی که نامم روی لبهایت...
-
نگاهم میکنی با لبخند
یکشنبه 7 دی 1404 13:28
نگاهم میکنی با لبخند و من بهشت را به چشم میبینم آنقدر تماشایی هستی که انگار تمام زیباییهای دنیا در تو جمعاند. موهایت، جنگلی باصفا است برای رقص انگشتانم در میان درختان آبادش. پیشانیات دشتی هموار است میتوانم با خیالی راحت بذر بوسههایم را بکارم در آن و یک مزرعهٔ عشق را برپا سازم. اَبروهایت، چمنزاریست خرّم...
-
در قرار بودن با تو، به تنهایی سفر کردم
یکشنبه 7 دی 1404 13:27
در قرار بودن با تو، به تنهایی سفر کردم فرار از من، پناه بر خود به سوی تو نظر کردم که شاید در برم باشی، نشان عشق در تبم باشی برای چشم خیس من، تو تنها مامنم باشی اگر هر روز بیاد تو نویسم از فراغ تو بیا بر صفحه شعرم که ساقی بر نتش باشی بگیر دستم ،ببر قلبم به انجا که هوای توست ببار بر من، بریز بر من، که دل بی قرار توست من...
-
فراموشی تیغهای است.
یکشنبه 7 دی 1404 13:26
فراموشی تیغهای است. لبریز امنیت و تهی از آرامش. رقص لبهٔ پرتگاه را بلد است. اگر در آغوشش بگیری، دردت را پرت میکند. اگر پرتش کنی، ریشه میدواند در پایت. یادآوردن، تو را مجنون میکند. فراموش کردن، احمق. فرق احمق و مجنون، همان فاصلهای است که تیغهٔ مجنون فراموش کرد و احمق هیچگاه ندیده. من شاید احمقم، اما همزمان دیوانهٔ...
-
در زیرِ بارانی که میبارد
یکشنبه 7 دی 1404 13:25
در زیرِ بارانی که میبارد خوشا دستی بشوید پشتِ این دریچههای بستهی ذهن، شیشههای منتظرِ باران را. آسمانِ برهنه تهیست از حریر باران از ابرها، همیشه شکایت است هیچکس، باران را نمیفهمد. به جستجوی بهشتی فراتر از تقدیریم چنان که باید، از زمین سمت آسمان بارد! که نقطهی عبور روشن نیست کنار باور چراغِ بی نوری تا کجا...
-
چیزی در مشتم پنهان است
یکشنبه 7 دی 1404 13:24
چیزی در مشتم پنهان است و من آرام آرام تغییر می کنم. آسمان می بارد و قطرات باران ذره ذره وجود نخ نمایم را بند می زند. خُرد می شوم زیر هجوم زمان. خِرَد مرا له می کند. آری آسمان می بارد و من چیزی در مشتم پنهان است. غبار غبار امان از توده های به هم پیوسته ی غبار که این حجم سالخورده ی متواضع را زیر ندای زمان دفن می کند....
-
در سکوت سایه ها دیدم زمین پُر اِدعاست
یکشنبه 7 دی 1404 13:24
در سکوت سایه ها دیدم زمین پُر اِدعاست گوئیا خاموشیِ خورشید را او اِنتهاست قرنها بُگذشته و او هم چنان در گردش است خاکِ سردش مدفنِ صد پادشاه، صدهاگداست جایِ پاهائی که از ماها بمانده یادگار رَدی از ناباوَری های جهانِ بی صداست در دلِ ناباوری دیدیم سختی ها گذشت بی صدا رفتیم و این دنیا هنوزم پُر بلاست بهرِ آنانکه کتابِ...
-
تو شعر دل انگیزی
یکشنبه 7 دی 1404 13:23
تو شعر دل انگیزی و من خاطره ی تلخ معجون عجیبی که شود زندگی یی ما چون شاعر دیوانه که از زلف سبو ساخت من ماندم و رؤیای تو وسبک غزل های شبانه درماندگی را دیدم و فریاد زدم های! بگریخت و من پشت سرش تا لب خانه انداختمش دست و گریبانش دریدم شاید که عزیزی برسد کودکی آید و بگوید گنه از جانب تو نیست باز پا به فرار ماند و من...
-
ما را کجا برده ست این نامهربانی ها
یکشنبه 7 دی 1404 13:22
ما را کجا برده ست این نامهربانی ها چندی ست لالیم از غم بی همزبانی ها در فالمان چیزی نمی ببنیم جز یک عمر در آرزوی زندگی با زنده مانی ها جز دود آه از ما صدایی در نمی آید کوهیم و خاموشیم از این آتش به جانی ها یادش به خیر آن سال های دور اما شاد هرچند ما خیری ندیدیم از جوانی ها آفاق، تاریکند و شوق انتظاری نیست ای...
-
اسیر دست خود بودم که عشقت کرد آزادم
شنبه 6 دی 1404 13:13
اسیر دست خود بودم که عشقت کرد آزادم زدی لبخندی و اندوه ِ عالم رفت از یادم غریبی خسته از خویشم مرا با خود ببر امشب از این تشویش بی پایان و از کوی غم آبادم تو بی شک مزرع خشخاش در چشم ترت داری نگاهم کردی و برق نگاهت کرد معتادم قرق کرده ست بغضی سهمگین راه گلویم را نظر دارد براندازد نمک نشناس بنیادم رخم پاییزی و موی سرم...
-
"بانوی دریا"
شنبه 6 دی 1404 13:13
"بانوی دریا" دختر بندر پرواز میکند به سوی غروبی اغواگرانه با موهای پریشان سواره برکشتی امید گریزنده از موجهای نامهربان ودستهایش را پهن می کند درساحل در تماشای چرخش آسیاب کهکشان فوج فوج به آواز غریبانهی باد صبا گوش میسپارد در سکوت پرحرف ستاره ها و از دور در آینه های اسکله ابروار نفس می کشد در هوایی...
-
در کوچه های خالیِ شهر
شنبه 6 دی 1404 13:12
در کوچه های خالیِ شهر هنگامِ خاموشی دل به دنبالِ خانه، بهار می گردیم، نامی که باد بر لبِ درختان زمزمه میکند، امّا هیچگوشی هنوز به زمزمهِ آن نرسیده است. گذشته گذشت و ما در راهِ سایه ها از کنارِ سرو گذشتیم و چشمِ تاریک آن را ندید. این قصه ها در کدام سکوت راه می روند؟ در کدام کوچه می ایستند تا صدای زنگِ دل را بشنوند؟...
-
علم بهتر است یا ثروت
شنبه 6 دی 1404 13:11
یادم میاد همیشه معلم انشائ می گفت علم بهتر است یا ثروت آخرش هم معلوم نشد کدام بهتر است ولی حالا میدانم درمان هر درد عشق است عشق ، اکسیر ناشناخته اگر بیابی گوهری گرانبها یافتی در تنهایی در غریبی و غربت در کوچه پس کوچههای عاشقی و حیرانی آنچه تو را تسکین می دهد عشق است و عشق عشق ، اکسیر ناشناخته گویند عشق ، هجران دارد...
-
مه چادرِ شب به سر کشید و جلوهگر شد
شنبه 6 دی 1404 13:10
مه چادرِ شب به سر کشید و جلوهگر شد محجوب در آسمان خزید و رهگذر شد یارب به هوایِ او دو صد ستاره سوسو هر گوشه از آسمان دوید و دیدهور شد نزهتگهِ آسمان پُر از نجمِ مجازیست روشن ز ستاره واقعا بختِ قمر شد اجرامٍ حسودِ آسمان دسیسه چیدند در سایهیِ لطفِ حق دسیسه بی ثمر شد گویند ستارهای که مه گُزید مهر است الوانِ فلق دلیلِ...
-
این رسم زمانه نیست!!!!
شنبه 6 دی 1404 13:09
این رسم زمانه نیست!!!! رسم زمانه؟؟؟؟ نه....!!!! ر سم که هیچ!!! حتی مرام کسی نیست!!! میان زمین و آسمان رها شده ام، آغوش گشودم برایت؛ اما آغوشم را پس زدی !!!!! تو مادری!!!؟؟ مادر...؟؟ در این ثانیه ها، دلم میخواست که در آغوش گرمت نوازش شوم، از سرٍ مهر، تو بی معرفت نبودی ؟؟؟ مادر که بی معرفت نمیشود.... اما این رسم مادری...
-
هر چه کردیم نشد جام، به کامِ دل ما
شنبه 6 دی 1404 13:09
هر چه کردیم نشد جام، به کامِ دل ما دستِ تقدیر نزد، قرعه به نامِ دل ما زین همه مرغِ خوشآواز، به صحرای سپهر مرغ عشقی نَنِشست هیچ، به بامِ دل ما چون نشد رام، همان توسنِ عاصیِ فلک دیگر از دست بشد، بندِ لِجامِ دل ما پًختگان، تیرِ جفا بس که بجانم زدهاند! اثری نیست از آن، کودکِ خامِ دل ما شمعِ جان سوخت ولی، دولتِ صبحی...
-
در حیرتم از غریزه کم هوشی کبک ها
شنبه 6 دی 1404 13:08
در حیرتم از غریزه کم هوشی کبک ها که برای فرار از دست صیاد چه سان سر را در برف فرو می کنند .... اما کبک های زمان بدانند که در زیر نور خورشید روزی برفها آب خواهند شد. احمد پویان فر
-
به نام خداوند کیهان و ماه
جمعه 5 دی 1404 13:21
به نام خداوند کیهان و ماه نگارندهی مهر و آئین راه چنین گفت آن رنجدیده به تن که دهقان بگفته به هرمرد و زن چرا چرخ گردون بشدکج نهاد دگر برف و باران نباشد زیاد چرا مهر از ما بریده کنون شده این زمین خشک و بی آب و نون هوا گشت سالی و مه در خروش ولی ابرکو تا کند جنب و جوش بر این گنبد نیلگون ابر نماند که بر دشت و صحرا ز...
-
دوست داشتنت
جمعه 5 دی 1404 13:19
دوست داشتنت چون آتشیست که در رگم میدود، و هیچ بارانی خاموشش نمیکند. از روزی که آمدی، خونم بوی تو را گرفته است بویِ شراب و شب و تب. تو را نفس میکشم، چون هوایی که میسوزاند و زنده میکند. هر لمسِ تو، انفجارِ نوریست در دلِ تاریکیام. بگذار جهان بسوزد، اگر تو بمانی که من در شعلهی نامت به خاک هم راضیام. سیدحسن نبی...
-
در دلِ شبِ من،
جمعه 5 دی 1404 13:19
در دلِ شبِ من، خطها، آرام و تیره، بر سپیدیِ کاغذ میلغزند. باد میوزد و من، در پیِ ردّش، مرزها را از یاد میبرم. هیچ سطری پایان نمییابد؛ واژهها از خاکسترِ دیروز برمیخیزند، بیآنکه بدانند کدام شعله هنوز در خاموشی میسوزد. تو، در سایههای منی، در لبخندِ خیسِ شیشهها، در صدای بارانِ عصرهای بیدلیل. اما من، از یاد...
-
رهگذرِ کدام کوچهام
جمعه 5 دی 1404 13:18
رهگذرِ کدام کوچهام جا ماندهام در پسِ سالهای دور علیرضا عزیزی
-
آرامشم را باز مدیون توأم
جمعه 5 دی 1404 13:18
آرامشم را باز مدیون توأم در کوچه ها با اینکه فریاد حاکم است خاکی که در آن نفس میکشم عشق در آن متراکم است من طرد نشده ام تنهایی خوب نیست برای دوست داشتنت ادعا کم است در صدر اخبار شاعران یک انجمن هنوز محکم است با تو به هر جا که میخواهم برسم یک شعر حماسی میم ماتم است ثریا امانیان
-
ای تو دریا ، تشنه ای مانم تو را
جمعه 5 دی 1404 13:17
ای تو دریا ، تشنه ای مانم تو را جان من ، هم جسم و هم جانم تو را من ، گرفتارم به بند زلف تو چون نفس هر لحظه می خوانم تو را گر چه صیادی تو ای لیلای من منتظر ، با چشم تر مانم تو را من غر یقم ، غرق در دریای تو در دلم . چون نوح می دانم تو را آنقدر . زیبا به دل جا کرده ی لب تو تر کن ، جان به فرما نم تو را بس که زد آتش ،...
-
دختر صبح
جمعه 5 دی 1404 13:17
دختر صبح دخترِ صبح، کمی نسترنِ نور به دامان دارد، و بر آن خرمنِ موهای بلندش گلِ زیبای عجیبیست شبیهِ غمِ دلتنگیِ من که خدا خواسته از حادثهی عشق بهجا بگذارد... دخترِ صبح، هر روز، سبوی عطشِ عشقِ تو را که از ایمانِ دلِ غمزدهام لبریز است میگذارد به سرِ دوشِ نسیم و خورشید، میرود تا تهِ بنبستِ فلک و دعا میخواند:...
-
گُلِ مهرِ تو وا شد توی سینهم
جمعه 5 دی 1404 13:16
گُلِ مهرِ تو وا شد توی سینهم که بی عطرش محاله شاد باشم منو زندونیه غربت نکن که میخوام همراهِ تو آزاد باشم شده روز و شبام همرنگِ چشمات نمی فهمم نمی خوامم به جز تو پر از دلشوره های انتظارم بیا درمونِ دردای دلم شو بذار شومینه ی عشقم کنارت بمونه تا ابد دلگرم و روشن زمستونو بذار بی کس بمونه بهاری کن تنِ دنیارو با من نذار...
-
نه آسان است جرمش در این شهر پوسیده
پنجشنبه 4 دی 1404 12:52
نه آسان است جرمش در این شهر پوسیده خودت باشی و این راز تباه بودنت باشد که آشوبت به کامت با سیاهی ها فروغی مرده از داغ حسرت بر تنت باشد و این درد تو را هر لحظه در خود می فشارند دهان خاموشی تو، تنها پناه امن وایمنت باشد تو در این ورطه با زخمات به فردا می زنی لبخند ولی این گریه ها از کاهش غم های بودنت باشد میان خاک می...
-
کشم آتش به بر دشت تن عریانت
پنجشنبه 4 دی 1404 12:51
کشم آتش به بر دشت تن عریانت بزنم بوسه مکرر به لب خندانت من نظر از رخ ماهت به دگر سو نکنم تو بکش دور تنم موج خم دستانت من دگر گلشن و باغی به تفرج نروم بزنم بوسه براین برگ و گل پنهانت بزنم ریشه در این دشت و به جایی نروم بشوم غرق تماشای رخ و چشمانت به سحر گر نرسد عمر زیانباره من من مرید تو شدم تا برسد فردایت تن من از تن...