-
گاهی برای رفتن دروغ را بهانه کن
یکشنبه 30 آذر 1404 12:42
گاهی برای رفتن دروغ را بهانه کن گاهی دلت تنگ میشود، استخاره کن گاهی فقط به دم صبح به روز نگر گاهی دروغ را برایم استخاله کن من ناخوشم، بیخود گفتهام خوشم گاهی برای خوشی، فکر چاره کن من پشت پنجره هر روز چه میکنم شاید بیایی، خورشید حالم شراره کن قرآن اگر هزار برگ باز یک ورق زیاد برزن به کوی دوست و قرآن نظاره کن امروز...
-
آخرِ شَبِ مَرا دوباره در آغوش میکشی
یکشنبه 30 آذر 1404 12:41
آخرِ شَبِ مَرا دوباره در آغوش میکشی این جانِ خسته را به آه و سوز میکشی هر صُبح گهگاه زِ دردِ فراق زار گریه کنم آه از دل که آن را ز جورِ تنها میکشی پروانهام به رنگِ رخت چه خیال میبرد بردم به کویِ تو این بار که دل را میکشی گفتی: «شبِ دلتنگِ تو باشم» و دل نگرانم هستم ولی جانِ خستهام بیدار میکشی ای خوشخبر! به...
-
تو ستاره یِ سهیلی، من دو چشمِ انتظارم
یکشنبه 30 آذر 1404 12:41
تو ستاره یِ سهیلی، من دو چشمِ انتظارم تو پر از طلوع مهری، من شبی سیاه و تارم تو صلیبِ عشق و خواهش، من اسیرِ آن صلیبم توشرابِ نابِ نابی، من ز ندرتت خمارم تو صدایِ پایِ شعری، در فضایِ تنگ قلبم من ز پژواکِ قدومت، نغمهها از دل برارم تو بهار پر طراوت، من درختِ خشکِ پاییز تو نفسهایِ حیاتی، بی تو من نفس ندارم تو شبیهِ شاه...
-
همین که دوختم تا چشمهایم را به چشمانت
یکشنبه 30 آذر 1404 12:39
همین که دوختم تا چشمهایم را به چشمانت نمیدانم چه شد در من رسیدم تا به چشمانت نگاهت ماه را از چشمهای آسمان انداخت وَ پس زد موج خود را، خیره شد دریا به چشمانت سراغت را از آیینه گرفتم! گفت: "چشمانت" تو را در چشم خود باید ببینم! یا به چشمانت ... ؟ بریز از ابرهای تیره مو، روی چشمانت حسودی میکند هی ماه، آن...
-
رفیق روزهای قشنگم!
یکشنبه 30 آذر 1404 12:38
رفیق روزهای قشنگم! زمستان هم فرا رسید… اگر سردت شد خبرم کن تا برایت بسوزم… بهانههای دنیا تو را از یادم نخواهد برد در قلبم جاری هستی.. هفتهات پربرف، لبت پرخنده… یلدایت مبارک
-
دلم بیتو غریبِ کوچههای بیصدا شد
یکشنبه 30 آذر 1404 12:36
دلم بیتو غریبِ کوچههای بیصدا شد نَفَس در سینه پنهان، خسته و تنها رها شد طلوعی بیتو آمد، آسمان از هم فرو ریخت سکوتت در دل من مثل زخمی بیدوا شد چراغ خانه خاموش است بیآغوش گرمِ تــو سکوتِ سردِ شبها همدم اشک و دعا شد نمیدانم چرا رفتی، چه شد تقدیر بیرحمت که عشقت در گلوی من به بغضی بیصدا شد اگر حتی نسیمی از نفسهای...
-
به دیدهٔ یار همه شبم بیدار گشت
یکشنبه 30 آذر 1404 12:35
به دیدهٔ یار همه شبم بیدار گشت نفسِ جهان ز جمالش آشکار گشت چون نسیمِ سحر گذشت بر کوی دل من تمامِ خاک ز فیضِ او زنده و بهار گشت نخستین برقِ رخسارش بر جانم زد که شعلهٔ عشق در دلِ من برافروخته گشت دلِ من چو مسافرِ شب، رهِ وصال یافت هر قدم ز یادِ او چراغ و راهنما گشت نه عقل توان دید، نه دیده طاقتِ راز داشت که سرّ او چو...
-
تو مسروری و من میسوزم از داغ فراغت
شنبه 29 آذر 1404 13:14
تو مسروری و من میسوزم از داغ فراغت به هر دم میرسد بر آسمان صدای خنده هایت نمیبینم به چشمانت نشانی از سخاوت نظر کن بر من عاشق، نظر کن بی حقارت نیست مرا آسایش از دست و زبانت نیست برایم حال خوبی در کنارت زدی زخمی به جانم پر جراحت که قلبی داری از سنگ، بس کن این قصاوت در این دنیا نمیبینم نشانی از عدالت که تو سرحال و من...
-
ای که پیچید نگاهت به نگاهم
شنبه 29 آذر 1404 13:13
ای که پیچید نگاهت به نگاهم آمدی سبز شدی بر سر راهم هستیم .سوخت به یک شعله شبی چو بیفتاد به چشم تو نگاهم دل مسکین خبر از عشق . نداشت شدم آواره ی چشمان تو . ماهم شدم آن مرغک افتاده به دامت تو . فزو دی . ز لبت بار گناهم از دلم مانده فقط درد به جا رود از دست غمت بر فلک آهم افتاده ز دستت به دلم آشوبی بنمود ه دو چشم تو مرا...
-
باغ ما بی برگ است اما مهمان عزیزی دارد
شنبه 29 آذر 1404 13:10
باغ ما بی برگ است اما مهمان عزیزی دارد گریهاش پنهان، اشکهایش خون، دل غم دیده ای دارد بر اسب یال افشان زردش چون خرامان میرسید خبر از فصل جدایی و خزان خنده ها دارد گویند پائیز این فصل خزان پادشاه فصلهاست! لیک کس ندانست چرا حال عجیبی دارد غمگین و هراسان حال و شبم تاریک است فصل غریبیست دلم بغض عجیبی دارد اشک بی ذوق نهان...
-
مرهون یک اسطوره ام از جنس اعجاز
شنبه 29 آذر 1404 13:10
مرهون یک اسطوره ام از جنس اعجاز یک زن که یادم داده باشم فکر پرواز واژه به واژه می نویسم از شکوهش تا می شود شعری به نام«مادر» آغاز پژواک احساس درونش، باغ مهرست مهری که باید با ترانه کرد ابراز مدیونِ یک سجاده ام پر از سخاوت دیدی کسی را اینچنین تو دست و دلباز؟ مستم به عطرِ مویِ دلداری که باید نشئه شد از آن چون شراب ناب...
-
ای عشق
شنبه 29 آذر 1404 13:08
ای عشق ای پیر هم قسم با لقوه دستانت سوگند تو تزریق باورم بود باور کن مرا باور کن مرا تو این ناخوشی ها را کجا هدایت می کنی که ز ما جلو می زنند قسط های عقب مانده خنده های بعد گریه ات کفایت تفریحمان بود ای رفیق ای هم بالین من در سرای هستی خوابم نکن بگو که رویایِ خواب دیگری هستی در نیستی بگو که دروغ هایم بوی عشق می داد من...
-
"ندانمت به حقیقت که در جهان به چه مانی
شنبه 29 آذر 1404 13:06
"ندانمت به حقیقت که در جهان به چه مانی جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی " گَهی به گل بنمایی و گاه بلبل خوشخوان چو نیک بنگرم اینها تمام را تو بمانی سفید جلوه ندارد مگر به بوم سیاهی تو خالقی بر شیطان برای رشد معانی اگر نبود عوامل برای لغزش انسان چه حاجت اینهمه تکرار تا تو ره بنشانی در ابتدا نبدانیم و...
-
بهانه ی قشنگ......
شنبه 29 آذر 1404 13:05
بهانه ی قشنگ...... ایستاده باش، اگر نایِ ایستادن نداری بر شانههای من تکیه بده من اینجایم نه برای خواباندنت بلکه برای نشستن در کنارت تا یادت بیاید که چگونه میشود روی زمینِ سردِ این روزها ریشه دواند اگر خستهای بر سینهام بخواب لالاییام را بشنو مرگ، تنها مهمانِ ناخواندهی زندگی ست اما تو مهمانِ همیشگیِ سپیدیِ صبحگاهی...
-
بغض ابر در گلویم گیر کرده است
جمعه 28 آذر 1404 13:06
بغض ابر در گلویم گیر کرده است خاطرهای بیساعت روی دیوارِ خاموشی افتاده و شبِ تنهایی نام مرا نمیداند. سیدحسن نبی پور
-
افتاد برق مهر نگاهش به جان من
جمعه 28 آذر 1404 13:05
افتاد برق مهر نگاهش به جان من نوشی چکید از لب او، در نهان من دل شعله زد، ز آتش آن لحظه نخست مهرش نشست، نوش جنون شد نشان من گفتم: تو را چه شد؟ که چنین سرد میروی؟ نوشش سکوت بود، و شکست آسمان من هر شب به یاد او، دل من شعله میکشد مهرم نماند، نوش غمش شد زبان من خاموش شد دلم، به غروب نگاه او نوشی نماند، مهر گذشت از جهان من...
-
به قلبم خو گرفته چون خدا را
جمعه 28 آذر 1404 13:05
به قلبم خو گرفته چون خدا را فراموشش نشد کار دعا را به قلبم تاج زر، الوان نهادند نباشد این چنین قلب جدا را به یادم لحظهای او را جدا شد جهنم شد، شدش روز گدا را گواهم لحظهها طاقت بریدند ندیدم این چنین جور و بلا را سیاهی را چو دیدم توبه کردم به سر دادم به وصل او صدا را اگر دریا بخشکد که چه سود است؟! کویر دائماً رو به...
-
اگر آتشم مینشانی بیا
جمعه 28 آذر 1404 13:03
اگر آتشم مینشانی بیا به کامم اگر میرسانی بیا نکن شکّ و رحمی بر این رفته جان به خویشم اگر میرسانی بیا بهای ندیدن نبود این همه به بزمم شبی ناگهانی بیا ضرر بود و حسرت همه عمرِ من تو ای مژدهی آسمانی بیا دو چشمش دو شیرِ ژیان در قفس اگر از همان دیدگانی بیا اسیرِ منم، من گرفتارِ تن مرا گر ز خود میرهانی بیا عروسِ...
-
می روم در وادی مجنون
جمعه 28 آذر 1404 13:03
می روم در وادی مجنون دست لیلی بگیرم به خزان خانه ای رسیدم برگ فرشی از پیکر درختان به روی سنگ فرشی از خیابان زیر پایم می شکست و لابلای شاخه های عریان باد سری می زد و می رفت مبادا برگی سر به فلک باشد در آن سوی خیابان رعنایی فارغ از هوش رقص بی شرمانه می کرد نگاهم به ترکه پایش افتاد پاپتی و عریان می نمود نوای صدایم به او...
-
رغبت و شوق و تمنا را به جانم ریخته
جمعه 28 آذر 1404 13:02
رغبت و شوق و تمنا را به جانم ریخته قافیه اوزان و معنا را به جانم ریخته چون اناری با دل خون سر به مهر و خامشم او تمام شام یلدا را به جانم ریخته شهر تهرانم ولی دلخسته از آشوب و جنگ دلبر مشروطه بلوا را به جانم ریخته بر در هر خیمه ای رد قدم های من است تا جنون عشق لیلا را به جانم ریخته فارغ از خاکستری هایی که روز رنگ بود...
-
قایقی خواهم ساخت؛
جمعه 28 آذر 1404 13:01
قایقی خواهم ساخت؛ نه از چوب، از تردید دستهایم و امید چشمهایت. راه تو از کدام سکوت میگذرد؟ و چرا هر بار نامت را صدا میزنم آب زلالتر میشود؟ من به رود اعتماد میکنم، به راهی که از دل پرسشها میگذرد و به نگاهی که بلد است جهان را کمی سادهتر ببیند. قایق را به نیت تو به آب میزنم؛ باد اگر یاری کند به ساحل تو میرسم، اگر...
-
قسم به شب،
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:55
قسم به شب، این شب پیچیده در حریر سکوت، شب لرزان بر لبهی محرابی خاموش قسم به ساحت مقدس تنهایی، گسترده بر دامنهی تاریکی قسم به شب، و به آغاز امامت درد در رگهای تیرهی شبزندهداران ندیدم افسونگری چنین مکار؛ که هم آغوش بگشاید از عشق و هم دل و دین بسوزاند یکجا از عشق سخن میگویم، آری از عشق... این کولیِ زیبای مرموز...
-
مرا به سیر ستاره شبانه دعوت کن
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:54
مرا به سیر ستاره شبانه دعوت کن تیهوی گم شده را آب و دانه دعوت کن دلم شکسته سرم گرم مشق تنهابی ست شکنج زلف پریشم به شانه دعوت کن تو پادشاه جهان . عطر نوبهارانی بنوش مستی شهد جوانه دعوت کن مثال مخمل گلهایی ؛ و تنیده بهم هزار مدح تو بر آشیانه دعوت کن تمام حسرت این دل رها شدن درتوست قیام کن ؛ کمی از خود نشانه دعوت کن قلم...
-
سوختم...
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:53
سوختم... آن جایی که لطافت به آتش کشیده شد.... پروانگی ام را نقاب شمع آب کرد گریست شعله به شعله قلب شاعر شیدای سبک بال خاک کرده ام رویای پرواز را در لابه لای گل ها در ابرها در آسمان اما خاکسترِ پرواز جوانه زد در دل گل ها در دل ابرها آن ها نامِ مرا به آسمان بردند و زاده شد از نو لطافت... سمیه مهرجوئی
-
ای خواب هایم بیدار شوید
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:52
ای خواب هایم بیدار شوید شما که دیگر رویایی ندارید!! کابوس هایتان، روز و شبم را پریشان می کند. من به چشمانی هوشیار سخت محتاجم؛ که در بیداری، پی رویاهایم باشند نه در خواب. مجتبی بختی
-
من دیدمت ولی تو بگو که ندیده ای !
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:52
من دیدمت ولی تو بگو که ندیده ای ! مترو سریع آمد و در آن پریده ای بیخود نرفته ای تهِ واگن بایستی ! ناخن برای استرسِ خود جویده ای سردت نبود ! من که نبودم ! شما بگو لرزت گرفت و در خزِ پشمی چپیده ای یادت نبود داخلِ مترو نشسته ای گفتی پیاده میشوم آقا ، شنیده ای! آن خانمی که شاکی از آنجا بلند شد از بس که روی آهنِ کف ، پا...
-
خندیدی و در دلم چه طوفان کردی
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:51
خندیدی و در دلم چه طوفان کردی لبهای مرا دوباره خندان کردی از مهر و وفا چو سرودی با دل با بوسه، کویر دل گلستان کردی عطر نفست به قلب مرده جان داد با عشق، خزان دل بهاران کردی چون آمدی و نگاهت در نگاهم افتاد زخم دلم به کام لب خندان کردی ممنون که شدی تکیهگاهِ بیپناهم بنگر، دل خسته سرشار از جان کردی زهرا توکلی بنیزی
-
آسمان به رنگِ نَفَسِ آرام درآمده بود،
پنجشنبه 27 آذر 1404 12:50
آسمان به رنگِ نَفَسِ آرام درآمده بود، و جهان، بیشتاب، کنارِ ما نَفَس می کشید. زمین دریائی بود بی نام که زیرِ قدمِ ماهیانِ تشنه سکوت، از تاریکی آبیِ تازه می آفرید. چیزی نمی گفت، فقط می جوشید، مثل بخار چای که آهسته در هوای صبح بالا می رود. ما دیگر تماشا گر نبودیم. لحظه ای گوچک، اما روشن، میان ما گذشته بود. نه...
-
او همسایه صبح تو بود،
چهارشنبه 26 آذر 1404 13:12
او همسایه صبح تو بود، با لبخندی اندازه شده و دستمالی اتوکشیده در جیب. چای را همیشه با دست لرزان و نامطمئنش و دو حبه قند میخورد. عادی بود، آنقدر عادی که هیچکس حواسش نبود. اما پشت دیوار پیشانیِ صافش، پاسبانی مخفوف: حیوان وحشی را قلاده کرده بود، گرگی در قفسِ سینه. هر روز قفسی تازه میساخت، با تیرکِ خوبم"، و میخِ...
-
چشم بد دیده به حق بر همه بدبین شده است
چهارشنبه 26 آذر 1404 13:10
چشم بد دیده به حق بر همه بدبین شده است این کوچه پر از کلانتر و خبرچین شده است کوچه روزگاری به قدمگاه ؛ قدمِ مردان بود بنگر که کنون جایِ قدم هایِ کدامین شده است در شادی ِگه گدارمان غممان همسفره شده همچو ماهیِ تُنگِ تَنگِ سفره هفت سین شده است گفتم ای پیره خرد روز خوشی در بَرمان می بینی؟ گفت روزی برسد که بدتر از؛ بدتر از...