-
شبیه قصه ها شده ای
شنبه 22 آذر 1404 12:23
شبیه قصه ها شده ای یکی بود یکی نبود گاه می آیی و گاه می روی کچای قصه همراه می شوی مرا در امتداد کدامین جاده به انتظار به انتظار ... به انتظارم نشسته ای فکر می کنم گاهی غریبه ای با من غریبه ای که چشمم با نگاهت آشناست غریبه ای که دلم با تو رو برا ست تو از خط قرمز گذشته ای زرد شده ای تو آن پری همیشگی نیستی سرخ و آبی...
-
به خمیازه ای باز است!
شنبه 22 آذر 1404 12:22
به خمیازه ای باز است! بر این زمین خسته حکم پر پر شدن دارد پرواز! پگاه عامری
-
در انتظارت خسته از بیداریام هر شب
شنبه 22 آذر 1404 12:21
در انتظارت خسته از بیداریام هر شب با یاد تو در قصهای تکراریام هر شب دائم نباید مرهمم این واژهها باشند اشعارِ غمگین میدهد دلداریام هر شب پایان نمیگیرد چرا پیکارِ دلتنگی من زخمی از شمشیرهای کاریام هر شب دیوانهام از دستِ این تقدیرِ ناآرام در دردهای تا ابد اجباریام هر شب با چشمِ بی خوابی که دارم زندگی تلخ است در...
-
من یه آدم معمولی
جمعه 21 آذر 1404 13:08
من یه آدم معمولی که عاشق بهتر شدنه به دنیا زیباتر نگریستنه به افکار نظم بخشیدنه از بدیها دور و به خوبیها گرویستنه عاشق شعر و ادبیات و نوشتنه بدون چتر زیر بارون قدم زدنه یه روز سرد برفی توی کافه قهوه نوشیدنه مطالعه و عاشق کتاب خودنه یک جمله رو با محبت نوشتنه خشت به خشت آجر به آجر کار و کوشش و آینده رو ساختنه افتخارش...
-
دل انقلابِ زندگیست
جمعه 21 آذر 1404 13:07
دل انقلابِ زندگیست هر تپش پرچمیست بر بامِ بودن که در بادِ تردید باز هم میرقصد. سیدحسن نبی پور
-
شیرینِ من
جمعه 21 آذر 1404 13:07
شیرینِ من باد، بندِ رختِ غروب را میلرزاند، و دلتنگی، پیراهنِ نرگسِ خیس را بر شاخهی سکوت میتکاند. شب میآید چون دستی که خوابِ مهتاب را در مویِ زمین شانه میزند، و عطرِ تو، از لایِ بابونهها، به آهِ خاک، جان میدهد. قاصدکها رویِ پشتِ آسمان میرقصند، و ستارهها، بذرِ روشنِ خواب را در مشتِ شب میپاشند. آشیانه تهیست،...
-
توراحس می کنم هردم
جمعه 21 آذر 1404 13:06
توراحس می کنم هردم میان باغ های طبع هوشیاری دمادم می چکد عشق از ضمیر پالس لب هایم نه من بی تابم و نه شوروشوق زندگی نایاب زمین لبریز احساس است وبرگ توت ، تا شاخ بلند ذرت وانگور وسنگی که ، به روی چینه پیغام خوشِ اردیبهشت ، در آستین دارد مزامیر کهن پربار می سازد همه ارکان هستی را نمی داند کسی آیا ؛ که ما حجمی چواقیانوس...
-
دنیا چو زندان میشود، وقتی نباشی
جمعه 21 آذر 1404 13:06
دنیا چو زندان میشود، وقتی نباشی قحطیِ باران میشود، وقتی نباشی تو در دلم گل دادی و باغ وجودم بی تو بیابان میشود، وقتی نباشی این خوشه های گندم زرد وطلایی خشک و پریشان میشود، وقتی نباشی عشق صبور تو به قلبم زندگی داد این قلب بی جان میشود، وقتی نباشی شعرم پس از تو رنگ وروی غم گرفته هر واژه گریان میشود، وقتی نباشی در فصل...
-
دستم قلم ده و بر من اشاره کن
جمعه 21 آذر 1404 13:05
دستم قلم ده و بر من اشاره کن فصل زمستان که رفت فکر بهاره کن من مست غزلهای شب تار تو گشتم تنبور بیار و طبل مرا کوک سه تاره کن بر عشق بنه جای بر پای عاشقی زخمی که زدی خوب نظاره کن بر جای جای دلم خدشه نکن زینهار آخر خدا را رحمی به من می باره کن گفتند بر لوح نوشتیم که انگور بیارید کردیم گناه و دوباره استخاره کن در دام...
-
ای که عطرت برده هوش ازگنبد نیلوفری
جمعه 21 آذر 1404 13:05
ای که عطرت برده هوش ازگنبد نیلوفری با غمت داری مرا از پای در می آوری باز هم گردیده مجنون تو دستاویز غم زل بزن در چشم هایم آفتاب ِ خاوری شهر نیشابور با فیروزه ی سبزش نوشت تو نگین خوشتراش تاج ِ هر انگشتری مادرم ، جغرافی آغوش گرمت برده است آبرو از گرمی اهواز و فصل دلبری تو نگاهت زندگی می بخشد و عیسی دمش یک سر و گردن تو...
-
بشنو قصه عشق آشنایی مرا
پنجشنبه 20 آذر 1404 13:22
بشنو قصه عشق آشنایی مرا داستان دلشکستگی آوایی مرا روزی بدیدم دختر گیسو کمند زیبا رو خوش اندام قند بلند چشمان او دریای اسرار عمیق لبخند او نور امید رفیق دل دادم و در بند نگاهش افتادم از خود بریدن زنده بودن یادم هفتهها گذشت در شادی دیدار هر روز با او خوشتر از پار گفتا که دلدارم شریکِ راه من باش بیتو جهان خاموش است...
-
دل به امید یک نظر، ز چشم چون تو مونسی
پنجشنبه 20 آذر 1404 13:21
دل به امید یک نظر، ز چشم چون تو مونسی کرده رها مهار خود، در کف شعر پارسی تو در کدام منزلی، یا به کدام محفلی عجب خطا بگفتمی، از سر خام و نارسی به هر طرف نظر کنم، به هر وطن سفر کنم به هر سرا که می روم، صدرنشین مجلسی نیست گله ز چون تویی، با همه اوصاف کمال که چون نظر نمی کنی، بر کمِ خوارِ مفلسی لشگر غم، سپاه درد، ز...
-
هر چند درخت انتظاری ای نخل در عالم صنع شاهکاری ای نخل
پنجشنبه 20 آذر 1404 13:19
هر چند درخت انتظاری ای نخل در عالم صنع شاهکاری ای نخل بس تیغ زمانه آزموده ست تو را پروردهی رنج روزگاری ای نخل از برج هزار پله داری تو نشان بر چهرهی دهر یادگاری ای نخل در سختی باد و سیل و طوفان و تگرگ چون با روی قلعه استواری ای نخل بر رغم هجوم لشکر صیف و شتا استاده به آرام و قراری ای نخل در ظاهر خود خشک نمایی و خشن...
-
آه... دوباره باید بیدار شوم،
پنجشنبه 20 آذر 1404 13:19
آه... دوباره باید بیدار شوم، و این بیهودگی را چون نانی بیمزه بجوم. قهوهام را بنوشم، نه از شوق، بلکه برای اینکه کاری کرده باشم. من فقط تکرار میشوم، در صبحهایی که شبیهِ هماند، در آیینهای که دیگر مرا نمیشناسد. ـــ روز، از همان اول خسته است، و من، در قفسی که به آن خو گرفتهام، خودم را میکوبم به دیوارهایی که تنها...
-
دلا آرام گیر او رفته دیگر بر نمی گردد
پنجشنبه 20 آذر 1404 13:18
دلا آرام گیر او رفته دیگر بر نمی گردد در این عالم کسی چون او ستم پَروَر نمی گردد اگر بینی که ناگه رفته از پیشت مشو نالان چوناکس زاده ای چون اوکزاین بهترنمی گردد نمایی بی قراری روز شب ها بهرِ او تا کی فراموشش نما چون بهرت او دلبر نمی گردد هر آنکس ذات بد دارد نگردد نیک در عمرش چو آهن پاره ای هر گز به دنیا زر نمی گردد به...
-
فریاد خفه ی عشق
پنجشنبه 20 آذر 1404 13:17
فریاد خفه ی عشق در تب امواج الکترومغناطیس گرم و پُرنور؛ بیصدا و قدرتمند. بودنی ، نادیدنی یک زندگی به عشق اندیس . مثل "میترا" مثل "مهر"، راه بلدی از منهای دور تا طاقدیس مسافری بی مسیر ازچشم به گوش،زبان به دست، ازخطر به خاطر تا تقدیس. و در این گذرِ خاموش، ما دو آنتن در میدانی از معنا بر یک فرکانس...
-
باورم کن عاقبت ترسم که سودایی شوم
پنجشنبه 20 آذر 1404 13:17
باورم کن عاقبت ترسم که سودایی شوم همچو مجنون راهی کوی پریشانی شوم باورم کن عاقبت شاهین بختم میرسد میرسد روز وصالت تا که بارانی شوم بامدادی عاقبت از یاد تو فارغ شوم ساعتی با یاد تو ترسم که طوفانی شوم با امید روی تو عمر از پی هم میرود فرصتی دیگر بفرما هرچه میخواهی شوم گرچه با عشقت به رسوایی رسیدم عاقبت این چنین...
-
دیدمت یک آن تو را در دشت و گلهایِ بهاران
چهارشنبه 19 آذر 1404 13:27
دیدمت یک آن تو را در دشت و گلهایِ بهاران در تکاپویی درونِ قطرهای مانندِ باران دیدمت در چشمه بودی، در تلالوهایِ خورشید در نگاهِ کودکی پر از هیاهو، شاد و خندان تو شدی بادی هراسان، گشته گم در کوه و صحرا گه نسیمی سرد و جاری، گه شوی مانندِ طوفان من تو را حس کردهام در نان و گندم، در غذایم گشتهای در تار و پودِ زندگی بر...
-
من هم پشت دیواری بلندتر ایستاده بودم
چهارشنبه 19 آذر 1404 13:25
من هم پشت دیواری بلندتر ایستاده بودم دیوار روزگار… قفل زمان بر درِقرارمان زده بود و من تشنه ی دیدار در صدف وجودم مروارید عشق را پنهان کرده بودم. باد که می آمد پیغام تو را با خود می آورد اما من در گرداب کاروانِ روزمرگی حتی جرأت نگاه کردن نداشتم. ازترس اینکه مبادا انکارم کنی دوستت دارم همانگونه که دریا صدف را دوست دارد...
-
تمام شد، چمدان را به دستِ تقدیرم
چهارشنبه 19 آذر 1404 13:24
تمام شد، چمدان را به دستِ تقدیرم سپردم و به تماشایِ خویش میمیرم نگاه میکنم از پشتِ شیشهای لرزان به ایستگاه که جا مانده در سرازیرم قطارِ ساعت ده، سوت میکشد، رفتی و من مسافرِ جامانده لای تاخیرم شبیه آینهای در غبارِ خاطرهها که هرچه میگذرد، پینه بسته تصویرم چقدر نام تو را در سکوت بلعیدم که بغض، حلقه زده بر صدای...
-
مثل رویایی
چهارشنبه 19 آذر 1404 13:22
مثل رویایی که هیچ گاه تعبیر نمیشود اما هست. اتفاق افتاده. مانند دستان ظریفی که نیمه شب وقت سحر بی پروا خارج از هر ریاضی خشک و شکننده ای می رقصد. و خنده ای که کنایه می زند به هوس های پوچ بشر و کودکانی که نمی خوابند. نه. دلسوزی بس است. من با زخم هایم پرواز می کنم. و بدون بال. و چه بی دل و چه بی پروا. نه معنی کلام آن...
-
گاه به یادت میافتم
چهارشنبه 19 آذر 1404 13:22
گاه به یادت میافتم چشمم میدرخشد دوستت که دارم جهان از تپش میایستد. سیدحسن نبی پور
-
چگونه شرح بدهم
چهارشنبه 19 آذر 1404 13:21
چگونه شرح بدهم حال ِاین قلب را که شرحه شرحه شد در هوای ِتو بگذار همه ترانه باشند من موزیک بیکلام باشم برای ِ تو بعداز تو بعد از این همه «چه کنم »گفتن های ِ نحس به لکنت زبان دچارم تا بگویم ساسا سال ِتحویل اسفند می شود در بداهه ترین حس ِدلتنگی ها ی من چراغ اگر ردیف باشد قافیه کور می شود واژه پشت واژه لال ِمادرزاد می...
-
روزی گذرم بر لب دریا افتاد
چهارشنبه 19 آذر 1404 13:20
روزی گذرم بر لب دریا افتاد نظرم بر منظره زیبای آنجا افتاد قدمی بر ماسه های لب ساحل زده بی خبر از همه جا دل به تکاپو افتاد دریا دل نگرانی های من را دیده بود به همین خاطر نگاهش را زمن دزدیده بود موج به ساحل می آمد و بر می گشت ماسه ها خشک میشد و دوباره تر می گشت ساحل دریا قشنگ بود و هوای او عجیب موج دریا خروشان و صدای او...
-
تا که با آینهی چشم تو شد دیدارم
سهشنبه 18 آذر 1404 12:42
تا که با آینهی چشم تو شد دیدارم بادهام دادی و حیران که چرا هشیارم باغ آغوش تو شد خانهی مرغ دل من نیک بختم که به بُستان تو مأوا دارم صبح با زنگ نفسهای صبا بر خیزم که ز گُل شامه نوازد بکُند سرشارم داروی درد مرا هیچ طبیبی نشناخت مرهم دردی و از عشق تو من بیمارم مصلحت نیست که از حال من آگاه شوند حاسدانی که نخواهند تو...
-
آخر ز غمت، سخت غریبانه بمیرم
سهشنبه 18 آذر 1404 12:42
آخر ز غمت، سخت غریبانه بمیرم در لانهی اندوه، وبی دانه بمیرم چون مرغک تنها به غمت خسته و بیبال با زمزمهی حسرت و در لانه بمیرم ای ماهِ شب ظلمت عالم، تو کجایی؟ بینور رُخت، خسته چو ویرانه بمیرم در کوچهی یاد تو اگر باد وزد باز با بوی سحرخیز تو مستانه بمیرم هر شاخهی امید شکستی به خیانت بر سبزهی پژمرده به گلخانه بمیرم...
-
دریای آبی چشمانت ای دریغ
سهشنبه 18 آذر 1404 12:41
دریای آبی چشمانت ای دریغ موج وفا و مهر ز خود دور کرده است فانوس چشم مرا تندباد قهر تو بیرحم به ساحل انتظار کور کرده است در باغ خاطرت ای مظهر جفا گلهای با طراوت عشقم فسرد و مُرد یک ناشناس هوس باز و سنگدل دست تو را گرفت و مرا دست غم سپرد اکنون ز بیکرا نههای خیالم نسیم راز این نغمه کرده ساز از دل بر آر گوهر عشقش دلا...
-
من نمیدانم
سهشنبه 18 آذر 1404 12:40
چرا خواب در چشمان من این قدر حجاب است و چرا انسان در مرتبه ی آخر این دیرِ خراب حتی پروانه میداند راز آفرینش را ولی آدم گیج و مبهم و بیمار دنبال فلسفه و منطق برای توجیهِ وجود است آه که خواب بشر چقدر سنگین است و خواب گنجشک ها سبک و خالی از کابوس و میدانم حضور یک پَر ،روح را میکشاند به سمت وضوح اما چه کسی به فرزانگی روح...
-
باز کن پنجره را نوبت سرگردانی است
سهشنبه 18 آذر 1404 12:40
باز کن پنجره را نوبت سرگردانی است دل من خسته از این سرکشی ی پنهانی است یا به پاییز بگویم که وساطت بکند دخت شهریوری ام عاشق تو آبانی است زیر باران من و تو منتظر ِخیس شدن دلم از دیدن این لحظه عجب طوفانی است لب اناری ! تو که چشمانِ زمرد داری ! عطر تو خاصترین رایحه یِ ایرانی است آب، گیسوی تو را خیس وُ مرا رقصان کرد !...
-
کفش ِپاره فقر و ظلمت شد تباهی در جهان
سهشنبه 18 آذر 1404 12:39
کفش ِپاره فقر و ظلمت شد تباهی در جهان تیره شد باران رحمت خون دل ها شد روان کودکی شد بهر بازی آن یکی شد بهر کار رنگ مشکی خیمه ها زد سایه شد بر مادران مولوی ها را چه شد از بهر آن قرآن حق؟ هر کسی گم شد رهش بر شک و ایمانش گمان آن سخن ورها کجا رفتند سعدی را چه شد؟ تا نصیحت گویدش پندی دهد با آن بیان شاعرانی پارسی گو داشتش...