-
در میانهی تاریکی،
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:28
در میانهی تاریکی، نوری زاده میشود که نمیخواهد روشن کند. از ریشههای سنگ، شاخههایی از تردید بالا میروند، و بر هر برگ، نقشِ خاموشی حک شده است. ای دایرهی بیمرکز، ای تکرارِ جاودانهی بیپایان، در تو هزار خورشید به نیتِ سقوط طلوع کردهاند. هر پرتو، میسوزد تا نتابد، و هر سایه، از بیمِ خویش به عمقِ سیاهی پناه میبرد....
-
سبز میپوشی، خرامان سروِ دلها میشوی
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:27
سبز میپوشی، خرامان سروِ دلها میشوی یا به عمد این کار را؟ یا اینکه اغوا میشوی پنجه هایت را گهی باز و گهی میبندیاش قد و بالایت چنار ، زیبا چو افرا میشوی هر که بینَد روی تو، دل میسپارد بیدرنگ با نگاه ناز و رنگینت چه شیدا می شوی خنده های ناز و زیبایت نبات دِلکَش است هی بخند با خندههایت طعم حلوا میشوی می چکد از...
-
تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:27
تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها کِرمِ بُهتان وا بدارد جمله بر جستوخیزها حاکی است این نقل ناموزون که جایی غلط بُوَد «اَند» بُرده بر خطا دریاب این نکتهریزها هر کجا جمعیتی گویا چو گشتند چیزکی یحتمل هرچه شنیدی نیست غیر از پچیزها گوششان بس تیز باشد شایعهساز میشوند چون چهل تا یک کلاغ اینهاست نه گوشتیزها مهدی جیبا
-
این همه شور و غرور از چه ز حد می گذرد
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:26
این همه شور و غرور از چه ز حد می گذرد گر به ما میرسد از عشقِ تو هر مست کهنی گر به سر حدِ حبیبِ تو رسد باکی نیست این چُنین خسته و حیران چه کند تاوانی گفتم از چینِ سرِ زلفِ تو بویی بشنید گفت نشنیدهای از مشک چنین ارزانی گفتم این تازه گلستانِ جمال از که بُوَد گفت بویا که در او بلبل خوش الحانی گفتمش سَرو کدام است که در...
-
در دل شب
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:26
در دل شب جایی که هیچ نوری نبود دخترک همچو پرندهای آزاده از قفس.. و موهایش همان سایه انداز پیشانی.. همان پرهای سپید کبوتر زندانی.. که در قفس دل پر میزند بی صدا دم میزند و در چشمانش نگاه بیپایانی.. که به گمراهیهایم راه میدهند مدام و تکراری.. چشمانش دو دریاچه آرام که در اعماقشان افق گم میشود و من.. حس کردم که در این...
-
سؤال
پنجشنبه 13 آذر 1404 13:25
سؤال همچون درختی ست که نمیداند چرا سبز... ریشههایش اما در خواب فلسفه زمین میخواند باران روی ابر علامتِ سؤال پهن می کند باد اما پاک میکند پاسخ را می پرسم از خودم آینهها هم خواب میبینند ما را آیا دیوار اما پاسخ با دهانِ ترکخوردهاش: فقط وقتی نگاه نمیکنی سؤالِ خوب پُل نمیسازد دریا را قانع نمیکند آرام بماند اما...
-
بوسه
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:43
بوسه کوچک است اما روی لب بهاندازهی یک فصلِ کامل رویا میروید. سیدحسن نبی پور
-
بیداری
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:42
بیداری عطر زمینی ست، که شب را صبح می کند در ازدحام ساعت هایی که پشت عقربه هاست هوا تکرار معجزه ایست، در قلمرو یادها تا شعروار بتپد انگشت حسرت، از میان غبار ماه را بیدار می کند تا شب چراغ برکه های خواب باشد در بی واژگی آسمان، که ترانه اش را دریغ می کند زهرا یوسفی
-
به راهت منتظر مانده دو چشم مات و حیرانم
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:42
به راهت منتظر مانده دو چشم مات و حیرانم دروغی بایدم گفتن به مروارید چشمانم به جمع بیدلان رفتم، به گوش مرشدان گفتم ز بی تو بودن و ماندن خدا داند گریزانم چوکاکُلهای ذرّت زیرِ برگِ سبزِ تنهایی نشستم تا تو باز آیی ببینی که پریشانم منم آن ماهی رنگی درون شیشهٔ یادت چو پروانه به پرواز سحر، خندان و شادانم اگر باران آتش ریزدم...
-
مردم همهچیز دارند و با این حال مینالند
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:41
مردم همهچیز دارند و با این حال مینالند در اوج خوشدلی، بیدرد، بیاشکال مینالند چنان در نعمت و نازند، اما باز مینالند ز نان گرم تا آوازند، اما باز مینالند لبی خندان، دلی سالم، سر شب خوابِ آرامی به بخت خویش هم رازند، اما باز مینالند چراغ خانه روشن، سقف محکم، بستر از مخمل درون سایهاند و نازند، اما باز مینالند به...
-
بویِ باران
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:41
بویِ باران در رنگِ صدایت پراکنده میشود چون مهتابی که در دلِ آوازِ دریا حل شده باشد کوکِ لبخندت را در گوشِ حسودِ باد آرام رها کردم باد، با زخمی نامرئی بر برگهای نیمهبیدارِ غنچهها نفس کشید و باغ لحظهای از رؤیا لغزید وقتی دستت بر شانهی داغِ عصر سُر میخورد زمان چون شیشهای نازک میشکند و نور از ترکهای پنهانش آهسته...
-
قلم افتاده از دست و شکسته قلب خاکستر!
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:40
قلم افتاده از دست و شکسته قلب خاکستر! در اینجا محشری بود و هزاران دل که شد پرپر! نه سازی بود و آوازی، نه در سینه غم رازی فقط روح سلحشوری برای پرچم و کشور! میان لالهها گشتم، یکی بیساقه و برگ است! چرا که روز روییدن نمانده مادهی پیکر! در آن لحظه که من دیدم تن پژمردهی لاله نشستم بر لب حوض و دو چشمم خیره بر کوثر! از...
-
نقطه ها را یار من روزی به طنازی گرفت
چهارشنبه 12 آذر 1404 13:40
نقطه ها را یار من روزی به طنازی گرفت هر کجا را دید لازم نقطه را بازی گرفت در مجالی کان برای وصف حالش تنگ بود نقطه جای حرف، بنشست و سخن سازی گرفت گاه جای بوسه و گاهی برای یاد وصل گاه با رقص ثلاثه باغ شیرازی گرفت عشق افلاطونی اش را مهر ما بر باد داد جای آن را صحبت تابان به اعجازی گرفت محمد رزاقی
-
جوانی رفته با آن خاطراتش
سهشنبه 11 آذر 1404 12:36
جوانی رفته با آن خاطراتش ومن مانده به افسوس وفغانش دلا با شادی خود هم نفس شو به پیش از آنکه گردی در خزانش نسیم آسا بیا و کنج خلوت نشین با این دل شیدا نشانش سپیده دم که خورشیدی بر آید بپرس ا حال صبح بی مثالش جوانی می رود چاره نباشد خوش آن دل را که برده کیف و حالش هرآنکس قدر این دوران نداند بماند حسرتی در روح و جانش...
-
باور نمیکردم
سهشنبه 11 آذر 1404 12:35
باور نمیکردم آینه ها رنگ فراموشی بگیرند رنگ زنگار رنگ دوری از تو رنگ دلواپسی عشق باور نمیکردم لب رویا ها در خواب طعم خاطرات حرامزاده بگیرند و یا یاخته های بیقرار مغز درد نبودن هایت را به نیش تجربه بکشند تا زمان مزه آن را در سرزمین آغوش بر ما بچاشند شاید در حوالی پرسه زدن هایش تسخیر شوم و یخ بوسه ها سمت بودنت جاری...
-
ای همه دنیای من، ای تارک غمهای من
سهشنبه 11 آذر 1404 12:34
ای همه دنیای من، ای تارک غمهای من بی تو در آیینه ی دل، محو شد تصویر من ای تمام زندگی، ای مهر بی پایان من روشنی بخش شب بی ماه و بی خورشید من در سکوت سرد شب، آواز تو ایمان من هر نوا بی تو شکسته، در دل تنهای من ای نسیم بازگشت، ای وعده ی فردای من باز شو بر باغ جانم، ای همه ریحان من در دل شبهای سرد، آغوش تو رویای...
-
اگر کسی شمع روشنایی تو را فوت کرد
سهشنبه 11 آذر 1404 12:33
اگر کسی شمع روشنایی تو را فوت کرد بدان کبریتی برای فروش کنار گذاشته است بهمن نوری قاضی کند
-
به سلامی که با قلب شکسته گفتم
سهشنبه 11 آذر 1404 12:33
به سلامی که با قلب شکسته گفتم احترام بگذار طبیعت من اینست تو هم مرام بگذار کودک درون من دست و پایم را بست تو برای این وحشی روحی رام بگذار چه شده است که مثل گذشته صدایم نمیکنی من اشک میریزم تو اسمش را درام بگذار گفتی تمام شد راه نرفته را نرو کمی برای خوب شدنم زمان!!! بگذار ثریا امانیان
-
جُز عشقِ تو در این دلِ هوشیار نگُنجد
سهشنبه 11 آذر 1404 12:32
جُز عشقِ تو در این دلِ هوشیار نگُنجد در سینه ی بی تاب، دو دلدار نگُنجد من ساده گذر کرده ام از آنکه گذر کرد آن جام که بُرد از تو، در این بار نگُنجد من در هوسِ رویِ تو دیوانه ی شهرم مجنونِ تو در گوشه ی دیوار نگُنجد زیبائیِ بی حدّ و حسابِ رُخِ معشوق در دیده ی حیرت زده ی یار نگُنجد دستانِ زُلیخا بدَرَد پیرُهنِ عشق جُز...
-
سرنوشتِ مغرور...
سهشنبه 11 آذر 1404 12:31
سرنوشتِ مغرور... با لبخندی خاموش بر لب در هالهای درخشان و سرکش قلمِ زرّینِ ایّام را در مشتِ خود میفشارد بر صفحهی سپیدِ هستی کهکشانی از رؤیاهای خویش نقاشی می کند و در تار و پودشان نقشی خیالانگیز از تقدیر میزند پنهان در پردهی فریب با ناز و کرشمهای رازآلود رقصان و خاموش شطرنجِ هستی و نیستی را آهسته... اما...
-
عشاق را رهی ده، در بین بازوانت
دوشنبه 10 آذر 1404 13:15
عشاق را رهی ده، در بین بازوانت ما که یک از هزاریم، در خیل عاشقانت آن چال گوشه ات را، تا جام لب چه راهیست بگذار من بنوشم، از جام شوکرانت بوی خوشی وزیدهست، پاییز سال جاری از روم تا بخارا، زان زلف پرنیانت دانی چرا ز یادم هرگز نرفته بودی بی علتست و ساده: چشمان مهربانت میسوزد این دل من، در حسرتی تبآلود چون بوسه ی...
-
کوچهها آه میکشند
دوشنبه 10 آذر 1404 13:14
کوچهها آه میکشند چشمها از هجوم سایههای خاطرات به آخر دنیا میرسند نبودنت هر گوشه پیداست پاهایم، تمام خیابانها را بوسیدهاند مجید رفیع زاد
-
مثل من هیچ کسی واله و حیران تو نیست
دوشنبه 10 آذر 1404 13:13
مثل من هیچ کسی واله و حیران تو نیست حیف شد این دل شوریده که مهمان تو نیست سالها عشق که دادم تو کمان زه کردی حال این قلب پر از نیزه و پیکان تو نیست؟ شاعران قصد جمالات تو کردند ولی بجز آزار و جفا داخل دیوان تو نیست آنقَدَر خشک شدی، شاخه شکستی که دگر خبر از نغمهی بلبل سر بُستان تو نیست چون که هر ابر و صبا را تو مزاحم...
-
ای سفر کرده دلها، خدایت حافظ
دوشنبه 10 آذر 1404 13:12
ای سفر کرده دلها، خدایت حافظ ای صفای دل مولا، خدایت حافظ در مسیر گذرت بال ملائک جاریست ای همه جلوه به اعلی خدایت حافظ گاه لطف تو بر آن زورق سرگردان است ای همه لوء لوء دریا خدایت حافظ عطش و خستگی و حال پریشان تو ببین ای روان در دل صحرا خدایت حافظ ( بجز از خاک درش ره به کجا باید برد) ای همه روح مسیحا خدایت حافظ شبنم غم...
-
اشک بارانیست
دوشنبه 10 آذر 1404 13:11
اشک بارانیست که نمیگوید ابرش کجای دلت ترک برداشته. سیدحسن نبی پور
-
من آن مرغِ گرفتارم ، اسیر و زار و بیمارم
دوشنبه 10 آذر 1404 12:57
من آن مرغِ گرفتارم ، اسیر و زار و بیمارم بیا بنشین کنارِ من ، برایت قصه ها دارم گلویم بغض،پیچیده ، صدایم ناله ی درد است برای خواندن نغمه ، ندارد نای، منقارم گمان کردم ،اگر روزی، کنارم همدمی باشد شریکِ شادی ام باشد ، به وقتِ غصه ،غمخوارم گرفتم یار و دلداری ،دل خود را به او دادم ولی قلبم شکست آخر، به سختی داد آزارم به...
-
در گِرو دارد دلی اما اسیر دیگری
دوشنبه 10 آذر 1404 12:57
در گِرو دارد دلی اما اسیر دیگری کیش و مات شاه خونخوار و وزیر دیگری بسته دیگر نیست این دروازه روی دشمنان خائنی در کاخ خود دارم اجیر دیگری پاسخ خوبی بدی آخر نبود و مشق تو باز هم افزوده بر آن ناگزیر دیگری می کَند این گور خالی را نمی دانم چرا دستهایت در پی گنج حقیر دیگری من دلم پر پر زنان رفته به سمت تو ولی آنطرف موی تو...
-
بیا ودر پیش وبرم بمان ای نگار امشب
یکشنبه 9 آذر 1404 12:51
بیا ودر پیش وبرم بمان ای نگار امشب می فشاند به سینه ام غم روزگار امشب بیاکه عمری مایه ی درس دگران بودم و تو باش ما را معلم وآموزگار امشب بیا و مرا در آغوشت غرق کن دمی... بگذار تا شود خاطرت ماندگار امشب نازنینا بیا وکم کن فاصله ها را با من دیداری تازه کن بعد سالیانی آزگار امشب بیا ز قصر مطلا به کلبه ی درویشی ام دل بکن...
-
اینقدر امروز و فردا میکنی
یکشنبه 9 آذر 1404 12:50
اینقدر امروز و فردا میکنی شاید که فردا نباشد اینقدر این پا و آن پا میکنی شاید که فردا پا نباشد اینقدر اینجا و آنجا میکنی شاید که فردا جا نباشد اینقدر بی رحم خشم بر دا میکنی شاید که فردا دا نباشد اینقدر این کوچه آن کوچه دعوا میکنی شاید که فردا فرصت دعوا نباشد اینقدر بر قامت خود رعنا میکنی شاید که فردا این چهره زیبا...
-
بیا با برق چشمانت گرفتار جنونم کن
یکشنبه 9 آذر 1404 12:49
بیا با برق چشمانت گرفتار جنونم کن تو اسکندر شو من بیهق، بفرما سرنگونم کن نبرد تن به تن شهدخت قشقایی نمی خواهد فقط با چشمکت مجنون ترین فرد قشونم کن اگر باور نداری عشق نشناسد کهولت را؟ کمی احسان گوشت وقف نوزاد درونم کن برقصان گیسوانت را و با عطر دل انگیزش مرا سرگشته و مجنون تر از هر ذوالفنونم کن تو شیرین باش من فرهاد...