-
عشاق را رهی ده، در بین بازوانت
دوشنبه 10 آذر 1404 13:15
عشاق را رهی ده، در بین بازوانت ما که یک از هزاریم، در خیل عاشقانت آن چال گوشه ات را، تا جام لب چه راهیست بگذار من بنوشم، از جام شوکرانت بوی خوشی وزیدهست، پاییز سال جاری از روم تا بخارا، زان زلف پرنیانت دانی چرا ز یادم هرگز نرفته بودی بی علتست و ساده: چشمان مهربانت میسوزد این دل من، در حسرتی تبآلود چون بوسه ی...
-
کوچهها آه میکشند
دوشنبه 10 آذر 1404 13:14
کوچهها آه میکشند چشمها از هجوم سایههای خاطرات به آخر دنیا میرسند نبودنت هر گوشه پیداست پاهایم، تمام خیابانها را بوسیدهاند مجید رفیع زاد
-
مثل من هیچ کسی واله و حیران تو نیست
دوشنبه 10 آذر 1404 13:13
مثل من هیچ کسی واله و حیران تو نیست حیف شد این دل شوریده که مهمان تو نیست سالها عشق که دادم تو کمان زه کردی حال این قلب پر از نیزه و پیکان تو نیست؟ شاعران قصد جمالات تو کردند ولی بجز آزار و جفا داخل دیوان تو نیست آنقَدَر خشک شدی، شاخه شکستی که دگر خبر از نغمهی بلبل سر بُستان تو نیست چون که هر ابر و صبا را تو مزاحم...
-
ای سفر کرده دلها، خدایت حافظ
دوشنبه 10 آذر 1404 13:12
ای سفر کرده دلها، خدایت حافظ ای صفای دل مولا، خدایت حافظ در مسیر گذرت بال ملائک جاریست ای همه جلوه به اعلی خدایت حافظ گاه لطف تو بر آن زورق سرگردان است ای همه لوء لوء دریا خدایت حافظ عطش و خستگی و حال پریشان تو ببین ای روان در دل صحرا خدایت حافظ ( بجز از خاک درش ره به کجا باید برد) ای همه روح مسیحا خدایت حافظ شبنم غم...
-
اشک بارانیست
دوشنبه 10 آذر 1404 13:11
اشک بارانیست که نمیگوید ابرش کجای دلت ترک برداشته. سیدحسن نبی پور
-
من آن مرغِ گرفتارم ، اسیر و زار و بیمارم
دوشنبه 10 آذر 1404 12:57
من آن مرغِ گرفتارم ، اسیر و زار و بیمارم بیا بنشین کنارِ من ، برایت قصه ها دارم گلویم بغض،پیچیده ، صدایم ناله ی درد است برای خواندن نغمه ، ندارد نای، منقارم گمان کردم ،اگر روزی، کنارم همدمی باشد شریکِ شادی ام باشد ، به وقتِ غصه ،غمخوارم گرفتم یار و دلداری ،دل خود را به او دادم ولی قلبم شکست آخر، به سختی داد آزارم به...
-
در گِرو دارد دلی اما اسیر دیگری
دوشنبه 10 آذر 1404 12:57
در گِرو دارد دلی اما اسیر دیگری کیش و مات شاه خونخوار و وزیر دیگری بسته دیگر نیست این دروازه روی دشمنان خائنی در کاخ خود دارم اجیر دیگری پاسخ خوبی بدی آخر نبود و مشق تو باز هم افزوده بر آن ناگزیر دیگری می کَند این گور خالی را نمی دانم چرا دستهایت در پی گنج حقیر دیگری من دلم پر پر زنان رفته به سمت تو ولی آنطرف موی تو...
-
بیا ودر پیش وبرم بمان ای نگار امشب
یکشنبه 9 آذر 1404 12:51
بیا ودر پیش وبرم بمان ای نگار امشب می فشاند به سینه ام غم روزگار امشب بیاکه عمری مایه ی درس دگران بودم و تو باش ما را معلم وآموزگار امشب بیا و مرا در آغوشت غرق کن دمی... بگذار تا شود خاطرت ماندگار امشب نازنینا بیا وکم کن فاصله ها را با من دیداری تازه کن بعد سالیانی آزگار امشب بیا ز قصر مطلا به کلبه ی درویشی ام دل بکن...
-
اینقدر امروز و فردا میکنی
یکشنبه 9 آذر 1404 12:50
اینقدر امروز و فردا میکنی شاید که فردا نباشد اینقدر این پا و آن پا میکنی شاید که فردا پا نباشد اینقدر اینجا و آنجا میکنی شاید که فردا جا نباشد اینقدر بی رحم خشم بر دا میکنی شاید که فردا دا نباشد اینقدر این کوچه آن کوچه دعوا میکنی شاید که فردا فرصت دعوا نباشد اینقدر بر قامت خود رعنا میکنی شاید که فردا این چهره زیبا...
-
بیا با برق چشمانت گرفتار جنونم کن
یکشنبه 9 آذر 1404 12:49
بیا با برق چشمانت گرفتار جنونم کن تو اسکندر شو من بیهق، بفرما سرنگونم کن نبرد تن به تن شهدخت قشقایی نمی خواهد فقط با چشمکت مجنون ترین فرد قشونم کن اگر باور نداری عشق نشناسد کهولت را؟ کمی احسان گوشت وقف نوزاد درونم کن برقصان گیسوانت را و با عطر دل انگیزش مرا سرگشته و مجنون تر از هر ذوالفنونم کن تو شیرین باش من فرهاد...
-
با دل و افکار من عمریست بازی میکنی
یکشنبه 9 آذر 1404 12:48
با دل و افکار من عمریست بازی میکنی خون به پا بر جای چکمه سرفرازی میکنی مست کرده عطرزیبایت تمام شهر را طعنه ها با ناز خودبر کشف رازی می کنی خواب می بینم به روی تخت می آیی ولی بحر دعوای شب مان صحنه سازی میکنی من چو مجنون واقعا دیوانه ات گشتم ببین حیف تو حال خودت را در مجازی میکنی هرچه بودم هرچه هستم باز محتاج توام هرچه...
-
جهان فقط یک خطای خوش رنگ نفاش است
یکشنبه 9 آذر 1404 12:47
جهان فقط یک خطای خوش رنگ نفاش است در کنار بوم ، جایی که قلم مو بیاد می آورد تلخ و شیرینی روزگار را و ما تکه های ذهن او که در این پازل از تعریف گریزانیم کنار هم جمع شدیم سکوت کوه ها آرامش پر غوغای سنگهاست که از مهر نقاش به زمین نهاده شد آیی آسمان در قاموس آب ابدیت دریا را خلق کرد و چای دم کشیده صبح که بخارش تنها...
-
سال نکو از بهارش پیدا وخوشست
یکشنبه 9 آذر 1404 12:47
سال نکو از بهارش پیدا وخوشست هر گل پرپری به بازماندگانش خوشست سر گذشت را باید از سر نوشت یادگاری علی به فرزندانش خوشست دلداری ما اگر سبز قلم می زند سبزه گره می زند عرب زبانش خوشست راست اگر گفت دلبر معشوق ما عاشقی می خواهدسپاهیانش خوشست امشبم تنها به یاد تنها خالقیت ماکه فانی آدمی راز بقایش خوشست زنده می گردد کشته حق...
-
صِدایَت پُشتِ پیچَکها چِه آوازِ غَریبـی داشتْ
یکشنبه 9 آذر 1404 12:46
صِدایَت پُشتِ پیچَکها چِه آوازِ غَریبـی داشتْ اَذانِ عاشِقی بودَش، چِه نازِ دِلفَریبـی داشتْ پَسِ گُلْدانِ بِشْکَستِه نِشَستِه گـوش میکَردَمْ نَدیدی رَنگِ چَشمـانَم چِه حالـاتِ عَجیبی داشتْ تَمامِ غُصِّهاَت بَر دِل، چِرا غَمگینْ تُو میخوانی نِمیفَهمید آن غَمها،،کِه آن دِل هَمْنِشینی داشتْ اَگَر جامِ دِلَت...
-
سایه ام را پشت هر دیوار در خود دیده ام
شنبه 8 آذر 1404 12:47
سایه ام را پشت هر دیوار در خود دیده ام در شبم شور تو را بیدار در خود دیده ام حس شعر و شاعری را زنده کردی در دلم چشم های بی تو را نمدار در خود دیده ام من نمی دانم چرا در پیله ام آشفتگی ست بسکه از دلتنگی ام آوار در خود دیده ام باز هم یک راه بی مقصد درونم باز شد میروم بیهوده ، بس اصرار در خود دیده ام شور هستی را مکن...
-
لرزه بر اندام شعر افتاده از سودای من
شنبه 8 آذر 1404 12:44
لرزه بر اندام شعر افتاده از سودای من بسکه از هر واژه بیرون میزنَد اجزای من روح حسانالعجم در دفتر شعرم دمید «همچو موی دیلم اندرهم شکست اعضای من» خونِ دل خوردم ولی سر خَم نکردم پیشِ کس مرگ با ذلّت نباشد جزءِ مردنهای من تا جُوی باشد، قناعت میکنم بر ذرّهای منّت گندم کشیدن، ننگِ سر تا پای من همپیاله نیستم با شاعران...
-
شنیدی قصهٔ لیلی و مجنون؟
شنبه 8 آذر 1404 12:43
شنیدی قصهٔ لیلی و مجنون؟ که جانها میبُرید از شوقِ مجنون؟ من امروز از دلی میگویم امّا، که آتش میکِشد از دوریِ یکتا. آن دلسپرده در هجران، که جان میسوزدش از آتشفشان. میانِ این دو شهرِ دورِ بیپایان، دلِ آنهاست چو پلی از نورِ جاودان. نسوزد شعلهٔ عشقِ دو عاشق، نلرزد مهرشان ز بادِ طوفان. آن مهِ روشن و فروزان، که ماه...
-
ما را چنان که تو دیدی، کسی ندیده است
شنبه 8 آذر 1404 12:42
ما را چنان که تو دیدی، کسی ندیده است آن کودک نهیف به قنداق را، کسی ندیده است تندی نکن که چرا هر که سخن گفت ساکتی آن رویِ پر ز صبر که تو دیدی، کسی ندیده است من زخمی ام عمیق، تو بدانی، مرا بفهم آن پیچک تنیده در خود تو دیدی، کسی ندیده است ما هم پیاله شدیمو هم قسم، ولی جام زهر را من سر کشیده ام تو که دیدی ، کسی ندیده است...
-
ساعت شنی
شنبه 8 آذر 1404 12:41
ساعت شنی از جنس زمان مابقی تنهاست در میان دو قفس شیشه ای در هم آمیخته می شوند فقط در زمان سقوط دانه های خاطرات که مملو از تلخ و شیرین وصل هجران دیده اند آغاز آنها از پایین آمدن هستند لحظات زندگی را از سر و ته شدن می دانند حلقه عبور آنها گذرگاه سرنوشت من و توست هیچ چیز ، هیچ وقت جای خالی و پر شدن آنها را نمی گیرد نه...
-
درون کیف کتاب بود اما بسته بود
شنبه 8 آذر 1404 12:41
درون کیف کتاب بود اما بسته بود تمام موضوع حرف ها سر بسته بود یکی ازسامسامتش چک می کشید یکی معلم بچه بود اما خسته بود کتاب و دفترت را کمی باز کن برای گُردان یکی سر دسته بود به وقت نماز و اقامه رفتند به صف نماز خواندن برای فرزندان خجسته بود بهر شکر کردن پاداش می دهند ناشکر در نعمت دادن دست بسته بود به حمد الهی که هستیم...
-
هیچ گاه، تورانخواهم سرود
شنبه 8 آذر 1404 12:40
هیچ گاه، تورانخواهم سرود هیچ گاه، تورا نخواهم ستود وقتی برلب درختان، دریاها،بادها... نام توجاری ست... کریم شاهسون
-
بخیل مباش
جمعه 7 آذر 1404 12:38
بخیل مباش آسمان بیقرار است زمین در حسرتِ سیلابِ چشمانت تلخ است کامِ برکهها خشکیده خزه ی صخره ها جوانه زده تبِ انتظار بر گونههای ساحلِ تفتیده میچکد درد از استخوانِ خزان تا زخمِ بیصدا پیرِ غصه شد باغبان از خندهی سرخِ انار نمینشیند بر لبانش لبخند های از ته دل مبهماند شریانهای هستی از بی تکلیفی پاییز چشم آسمان...
-
نگهدارم زان کس که نگهدار دلم باشد
جمعه 7 آذر 1404 12:38
نگهدارم زان کس که نگهدار دلم باشد نه زان که منکر عقل و روان و قلب من باشد دل من بحر طغیانیست از شوریده ماهی ها نیاز فهم است،نآن که شورشی بر زخم من باشد بیارایم خود را کز حضور عشق پاک باشد؟ بسوزانم خود را کز وفورم در هوس باشد؟ بسوزانم خویش،کز آتشم آسودهتن باشد؟ نه عزیزم که تو میخواهی روانت در امان باشد بیارایم خود را...
-
روی یکرنگی ما تهمت رنگ است هنوز
جمعه 7 آذر 1404 12:37
روی یکرنگی ما تهمت رنگ است هنوز بوم نقاشی تو خوب و قشنگ است هنوز جور اگر گم شده در دایرهی چشم تو باز صحبت از جاذبهی شهر فرنگ است هنوز تا که تب میزند از یک طرف پنجرهها دو طرف توطئهی شیشه و سنگ است هنوز پلک سنگین شب و نالهی بیداری صبح سیلی شب زدگان بر سر زنگ است هنوز آخرین چاره ولی، با تو کنار آمدن است اولین موضع...
-
نبود در خیالِ من این نقشِ ماه را
جمعه 7 آذر 1404 12:36
نبود در خیالِ من این نقشِ ماه را یکباره باختم دلِ بیسرپناه را خورشید تاب خورد و در آن بعدِ ظهرِ گرم پاشید بر غروب، شکوهِ نگاه را در ازدحامِ واژه و واهمه، رسید آرام و بیصدا، خبرِ یک پناه را پای به پای آمد، خیره بر نگاه من دزدید از سینهام نفسِ بیپناه را گفتم به دل: "کیست که اینگونه دل میبرد؟" لبخند زد...
-
باز امشب جان بی تابم نخفت
جمعه 7 آذر 1404 12:35
باز امشب جان بی تابم نخفت ناله ی سازم حدیث عشق گفت اشک چشمم ژاله گون شد از فراق غنچه ی یاد تو در قلبم شکفت بلبلی بر شاخه ی شعرم نشست فاش کرد با نغمه ای راز نهفت از تطاول ها که از هجران کشید و از ملامت ها که از مردم شنفت عاشقی شیدا، پریشان آشیان بی سرو سامان دست از جان بشست در قفایت هرچه گشتم پرسمان مژده ی وصلی غبار غم...
-
ای دل بنشین بر سر کویش به وصالش
جمعه 7 آذر 1404 12:35
ای دل بنشین بر سر کویش به وصالش که شاهد آن دلبر نازی ز قبالش هر چند که از داغ فراقش بچشیدم تلخیی عتابش، برسم اوج جمالش کردم تفال که برسم سوی مرادم حاجت بدهد او، بشوم شاد به فالش در فکر رسیدن به خط و خال نگارم چنگی بزنم در خم چو جیم شلالش آن دلبر شیرین سخنم گفت مرا باز حرفی که به غیر از تو بگوید نشود راز مهرت به دلم...
-
جایی میان کوچه ها آیینه پیداست
جمعه 7 آذر 1404 12:34
جایی میان کوچه ها آیینه پیداست شرح هجوم شعله ها بردرهینجاست ضرب لگدهای پراز کینه عبث بود چون تنگنای پشت در معراج زهراست ازگردوخاک چادرش محشر به پا شد این غزوه تنها غالبش اُم ابیهاست حبل المتین را چون رهاکردند آنها کوثر علمدار دفاع ازعُروِ وُثقا ست هرروز میپوشد ازاهل خانه اش رو این خانه ماوای تمام آرزوهاست مادر وصیت...
-
در گذر ثانیه هایی آرام
پنجشنبه 6 آذر 1404 13:12
در گذر ثانیه هایی آرام ابعاد نگاهم دلتنگ حضور یک دوست خش خشی برپاست در کوچه عریان سکوت از ورای غربت پاییزی برگ ها عطر احساس تو را می شنوم و طنین یک پرنده که در خلوت زیبای خیالم چه نوازشی می ریزد می روم تا چشمه لبخند گلی لب یک پنجره تنگ غروب و هوای سفرهای بارانی و خوب از سرم می گذرد عکس یک خاطره روی دیوار زمان و عبور...
-
و زمین، دست تشنه اش را
پنجشنبه 6 آذر 1404 13:12
و زمین، دست تشنه اش را تا خواب ابرها بالا می برد هر روز که می گذرد، خطوط خشکش بر تن ثانیه ها روزشمار امید می شوند درختان نجیب، درختان بی برگ و بار، حواس ریشه ها را می شنوند که تولدی بر شاخه ها نیست و سکوت آسمان، جاده ی سراب را آب می دهد زهرا یوسفی