-
موهایت را می بافم
یکشنبه 2 آذر 1404 12:48
موهایت را می بافم و شعری بلند در نگاه های بی وقت به آن می بندم آنگاه دلم می رود آنجا که نباید رابطه ای شکل می گیرد از رد دستانم در پیچ موهایت تکلیفم با چشمانت روشن است تمام دوست داشتن هایم را در زمینه ی خاکستری پلک هایت نقش می زنم و حرف به حرف به آخر رسیدنم را در موج چشمانت فریاد می زنم دستانت مثل همیشه آغوشیست برای...
-
در قامت دلها، قدمی استوار کن
یکشنبه 2 آذر 1404 12:47
در قامت دلها، قدمی استوار کن عشقم بیا و عالم هستی قرار کن جامه مپوش، تا که درخشان ببینمت افسانهٰ حجاب، ز قلبم فرار کن سنگی بزن، به هرچه پرستیم غیر تو شیطان را بگو، برو و انتحار کن دیگر مرا نه تاب دورنگی است، در جهان بیرنگ آ، به شَطِ دل من گذار کن با من سرود عشق، به هستی بکن بلند دلها، فدای توست بیا، اختیار کن قلبم...
-
من قطاری را می بینم
یکشنبه 2 آذر 1404 12:46
من قطاری را می بینم که نفسهای فولادینش در گلوگاه تونلها خاموش شده است. هر واگن گورستانی است در حرکت پر از آدمهایی که نقشههای کوچک مقصد در جیبهای کهنهشان به خاک تبدیل شده است. آنان چنان در مدار خویش دور زدهاند که صورتهایشان حلقهای از فراموشی شده است. پیرتر از آن که به یاد آورند کدام ایستگاهِ معصوم زیر بارانِ...
-
اینقدر توو هوای تو نفس کشیدم
شنبه 1 آذر 1404 13:12
اینقدر توو هوای تو نفس کشیدم ریه های من پر شده از عطر تو هر وقت که از آسمون بارون میباره سایه بونی ندارم به جز چتر تو آرمین محمدی
-
مجنونِ لیلیام و در خاکِ یزد افتادهام،
شنبه 1 آذر 1404 13:11
مجنونِ لیلیام و در خاکِ یزد افتادهام، سوخته از عشقِ او، در کویر افتادهام. شب رسد و خلوتِ من پر زِ خیالِ او شود، با غمِ چشمِ سیهاش در اسیر افتادهام. ابرویِ او قوسِ قضا، صورتش آیینهی ماه، در کمینِ مویِ او، چون به تیر افتادهام. ای الههی مهر، مدارا کن و یک دم بنگر، کز جفای روزگار و مکافات زار شدم. آهوی چشمانِ تو،...
-
بعد من خاک مرا آب دهید
شنبه 1 آذر 1404 13:10
بعد من خاک مرا آب دهید یک پیاله زمی ناب دهید جامه تیره بیارید برون ریشه کینه در آرید زخون بعد من خنده بسیار کنید یک دلی را ز عزا شاد کنید خوب دانید که خوشحالم من ز همه بند غم آزادم من شادی من همه شادی شماست سردی من همه سردی شماست بهتر آنست که اندوه گزارید کنار تا توانید خبر؛ آرید ز یار حمد و اخلاص بخوانید مرا فاتحه با...
-
یازهرا س
شنبه 1 آذر 1404 13:09
-
از همان روزی که اولین واژه بر تختهی دل کودکی نقش بست،
شنبه 1 آذر 1404 13:08
از همان روزی که اولین واژه بر تختهی دل کودکی نقش بست، بذرِ توسعه در خاکِ آینده کاشته شد. آنجا که معلم، با گچِ سپید، تاریکیِ جهل را روشن کرد، و دانشآموز، با لبخندِ امید، به فردا سلام گفت. توسعه، نه از برجهای بلند آغاز میشود، نه از کارخانهها و جادهها... بلکه از کلاس کوچکی، که در آن، اندیشه پر میگیرد و رؤیا جان...
-
در جستوجویِ خوشبختی،
شنبه 1 آذر 1404 13:08
در جستوجویِ خوشبختی، راهی جز تسلیم نیست. گاهی فقط باید دید، سکوت کرد، و خندید. گذرها را عبور از ترس، و غمها را چشید... این زندگی، چیزی جز تمدید نیست؛ تمدیدِ باورها و بودنها، و گاه، نبودنِ فرداها. گاهی، سوار بر موجِ دریایی، طلوعِ صبحِ فردایی... گهی، بارانِ بیمنّت، بر سقفِ آبادی، چنان آزاد و شیدایی جهان را در خودت...
-
مرا در خود رها کردی، منم سرگشته در باور
شنبه 1 آذر 1404 13:07
مرا در خود رها کردی، منم سرگشته در باور نه راهی مانده در شبها، نه نوری مانده در منظر دل من در غمت لرزید، جهانم شد پر از آذر تو رفتی بیصدا، اما صدایت مانده در دفتر دلم را برده ای با خود، شده ام بی تو خاک تر نفس در سینه ام گم شد، در این تکرار بی محضر نشد آرام جانم را فریب لحظه ای دیگر به هر سو چشم من حیران، نه...
-
میان خواب وبیداری تو را مثل گلی چیدم
جمعه 30 آبان 1404 13:03
میان خواب وبیداری تو را مثل گلی چیدم مثال دود فانوسی درون باد پیچیدم سراپا چشم حیرانم زهر سو خیره می گردم زشب پرسیدم از راهم ،به درد سینه نالیدم جهانِ کوچکت را بر، دو بال خسته ات بستی من ان شب رد پایت را میان اسمان دیدم کتابی زیر بارانم بدون وازه تنهایم تمام واژه ام سرد و مثال بید لرزیدم شبیه ماهی تنها که در خشکی رها...
-
نشاید رفت در آن خانه که صاحبخانه نیست
جمعه 30 آبان 1404 13:03
نشاید رفت در آن خانه که صاحبخانه نیست که عصرانه هست و حلال عصرانه نیست حرامان گشته بر ما لقمه بی یاد خدا که رایانه هست ولی خداوند یگانه نیست اگر خدا ما را در هوا پرستی دستگیر بود به قدرت ِخدا ایمان نداریم که حلال صبحانه نیست اوقات خوش آن بود که با دوست نشستیم اگر دوست در خانه نباشد کاشانه نیست به شیطان و دشمن پرستی گر...
-
در دلم «الصابرون» ای صابرون
جمعه 30 آبان 1404 13:02
در دلم «الصابرون» ای صابرون می برم خود را به سوی «یُسرون» پرده ها بگشودم از راز درون خود عیان شد هرچه آید از برون راز دل با چشم او شد آشکار عشق او شد قبله ی جانم، قرار هر نفس با یاد او جان میدهد در نگاهش اشک، باران میدهد گفتم ای جان، بی تو جانم بی قرار صبر من بی وصل تو گردد غبار گفت آن کس صابر است اندر بلا...
-
چون مرغک پَرکنده پریشانم و یا بدتر از آنَم
جمعه 30 آبان 1404 13:01
چون مرغک پَرکنده پریشانم و یا بدتر از آنَم اینگونه که بی تاب، به هر سوی گریزان تر از آنم می سوزم و می نالم، شاید که نشانت بنمایند چون سنگ به صحرا، اگر آسوده شوم کمتر از آنم با عکس رخ یار دگر طاقت سر کردن من نیست با سرخی صبح و شفق افتادم و دل خون تر از آنم بر باد برفت عمرم و تدبیر علاجی نتوانست بی خویش روم همچو همان...
-
مثل بازی بود
جمعه 30 آبان 1404 13:01
مثل بازی بود مثل یک طراح، با سبک جدید، مینوشتم، پاک میکردم، میگفتم که نه خلق کردم آدمی را عاشقی را طرح یک گل را کوچه ای تارک، با معشوقه ای باز میگفتم که نه در خیالاتم به هر جایی روان ابر و باران میشدم برفِ سرد و ،سوزِ سرما نور ،مهتاب، آسمان گاه رَعدی پر صدا گاه برگی که میافتد به زیر پای یار باز میگفتم که نه، تا قلم...
-
با تو عاشقی را فرا گرفتم
جمعه 30 آبان 1404 13:00
با تو عاشقی را فرا گرفتم هنوز با یاد تو نفس می کشم باور کن می مانم تا تو دوباره بیدارم کنی آری سخت است بی تو نفس کشیدن منوچهر فتیان پور
-
تو با احوالپرسی ات چه ساده
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:16
تو با احوالپرسی ات چه ساده مرا عاشق نمودی بی اراده چه کردی با دلم تا بی بهانه مرا رسوا خودش را تاب داده شبی از کوچه ی ما رد شدی و گمانم عطرت اینجا ایستاده که بوی کاهگل ها هم عجیب است سرت کی سر به دیوارم نهاده ! تو رفتی و از آن نوری که مانده نماند ذره ای بی استفاده و این یعنی که ای همسایه جانم بیا مهتابی ام کن ماهزاده...
-
سیلِ اشکم را ندیدی وقتِ رفتن دلبَرَم
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:16
سیلِ اشکم را ندیدی وقتِ رفتن دلبَرَم بی خبر هستی ز هجرانت چه آید بر سَرَم چشم بستی تا نبینی مهربانیهایِ من رفتی آخر بی وفا آتش زدی بر پیکرم بی تو با دل قصّه ها دارم به شبها تا سحر اشک ریزان می سرایم من غزل در دفترم گفته بودی تا ابد هستی کنارم روز شب بی وفا دیدی نماندی تا قیامت در بَرَم ماهِ من بودی ولی هرگز نتابیدی به...
-
لبت بهانه ی شادی و خنده ات قند است
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:15
لبت بهانه ی شادی و خنده ات قند است بگو که قیمت گلخنده های تو چند است؟ غزال دشتِ غزل هایِ من شدی هر بار قلم به خاطرِ وصفت همیشه خرسند است منم که ارگِ بمم بی حصارِ آغوشت تو تکیه گاه منی شانه ات دماوند است نشاط زندگی ام شد همیشه لبخندت جهان به گردشِ چشمت اسیر و در بند است تو دشتِ سبزی و پاکی پر از هوای لطیف دلم سیاه و پر...
-
به چشم خوشتن دیدم
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:15
به چشم خوشتن دیدم که خون مردمان ریزد دو چشم چون غزال تو ندیدم در جهان خونریزتر از چشم ناز تو سکندرها به غربستان و چنگیزان به شرقستان چنان چشم تو خون ریزی نکردندی به ترکستان چنان با هر نظر زخمی زنی بر جان انسانها نگویی بیگناهان را چه تقصیری است در میدان تو این سان با لباس سرخ رزم و تیر زهر آلود چشمانت به میدان می روی،...
-
باشد که بر وصلش رسم بادا که چنین بادا
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:14
باشد که بر وصلش رسم بادا که چنین بادا دستی به زلفینش کشم بادا که چنین بادا مویش گره ای بزنم در پشت گوشش تا کشم بوسی به لعلش تا زنم بادا که چنین بادا دانم که یادم میکند گاهی ز یادم می کند دل گفتمش زو میبرم بادا که چنین بادا گفتست که خوش خویی ست با دلشده دلجویی ست باشد که چنین باشد بادا که چنین بادا در چشم نشین بادا...
-
بیا برقصیم،
پنجشنبه 29 آبان 1404 13:13
بیا برقصیم، میان شبهای بیقرار، جایی که ستارهها قصههای نور را میبافند و پایکوبی واژهها سکوت ویرانهها را میشکند، چون نسیمی که خاکسترِ خاموش را برمیانگیزد. بیا بخندیم، حتی اگر باران درد ببارد و قطرههای آهنین بر شانههایمان فرو ریزد، چون ترانهای که زمین را میلرزاند. بگذار پیلههای رنج در خاک سیاه، به...
-
آنقدر عاشقت بود که در تاریکی نورت کور بودم
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:32
آنقدر عاشقت بود که در تاریکی نورت کور بودم خورشید بودی و من چشم بسته ،در آفتابت سوختم هر زخم تو به جان خریدم،به نام «بازی عشق» هر خارت را به دل نشاندم،نوازشی از بهر«نوازش» در آیینه ات ،تصویر خود را میپرستیدم چنان در بند نقابت بودم که رخسارت ندیدم ابرهای تیره ات را «غم» نام نهادم باران سردت را«رحمت »خواندم حتی آنگاه...
-
سالهاست که آتشت را
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:31
سالهاست که آتشت را به سینه ی تشنه فرو میکشم. به شوق و شور و تمنا نفسم داغت و جانم داغت .و دلم داغت. جگرم افروخته، و قلبم افروخته و لبم افروخته. سالهاست که آتشت را به گلوی خشکیدهام ، فرو میکشم.. به شوق و شور و تمنا وجودت، گرمی و نگاهت گرمی و خاطره ات گرمی، آمدی به ناز و رفتی به ناز و فراموش کردی به ناز، سالهاست که...
-
من را تنها گذاشتن روزهای سبز
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:30
من را تنها گذاشتن روزهای سبز آسمانم ابری، زمینم سرد بازگشت محال و رفتن سخت تر تقدیر باورش سخت بود و من نیز بیشتر خاک شد آرزوهایم و من دل تنگ تر هوا کم و کابوس ها پُر رنگ تر در سینه می جوشد درد و غم دوریت شب ها بیدار و روزها نیز هوشیار تر سراب شد تمام جاده ها انتظارِ این شهر اسیر تنهایی دل بی قرار و آشفته من خراب عشق،...
-
در نگاهت آتشیست ..
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:29
در نگاهت آتشیست .. که مرا تا مرز رسوایی میکشاند و بر لبانت بوسه ای .. که مرا تا مرز رهایی می رویاند پیروز پورهادی
-
رویای غرق شدهام...
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:29
رویای غرق شدهام... دیگر عصایی برای بیداری ندارد تهی ست... تهی از دستانِ پنداری که... بیاویزد مرا هر بار... از این میخهایی که هنوز... لنگر انداختهاند... بر دیوارِ پیرِ روحم روی پیشانیام اما... لوای عزا افراشتهاند هستیام را... بورانی از خاک پاشیدهاند آراستهاند... مرا به هزاران خار و خس چه میدانید؟ گیسوان این...
-
میرقصم،
چهارشنبه 28 آبان 1404 12:28
میرقصم، چون نسیمی که رازهای مولانا را در سکوتِ شبانه میپراکند. میلغزم، در تاریکیِ چشمها، بینام، بینقاب، چون نَفَسی از ژرفای سکوت. در آینه، چهرهای میجوشد زادهی رؤیای تو. نامت میدرخشد، چون نَفَسِ حافظ بر پیالهی خلوت، که شراب دلتنگیاش هنوز گرم و غمگین است. میان شورِ بیقرار، نسیمی از گلستان میگذرد، زمزمه...
-
به رویِ شانهام افتاد شب، چون بالِ بارانی
سهشنبه 27 آبان 1404 13:18
به رویِ شانهام افتاد شب، چون بالِ بارانی تو رفتی و دلم خالی شد از رؤیای پنهانی به نامت شعر میگفتم، نفسهایم غزل میشد ولی امروز خاموشم، اسیرِ دردِ طولانی تو بودی آفتابِ خستگیهای شبِ تارم و بیتو خسته شد خورشید از این دلهای ویرانی به یادِ عطرِ موهایت، شب از باران معطر شد ولی من بیتو پوسیدم، شبی در خاکِ حیرانی اگر...
-
دل تنگیات را بگذار
سهشنبه 27 آبان 1404 13:17
دل تنگیات را بگذار روی میز کلمات، من از دور، با آهِ گرمم دست میکشم روی غبارش... محمد ترکمان