-
برگم، به هنگام نفس های اَخیرم
جمعه 23 آبان 1404 12:53
برگم، به هنگام نفس های اَخیرم در ناکُجا آباد می اُفتد مسیرم درسایه سارِ این دلِ پاییزیِ من با برگبرگِ سرنوشتم ناگزیرم از اِلتهابِ بی تو بودن هایِ هر روز در مختصاتِ این تنِ عینِ کویرم از اوجِ رنجِ ناخوشایندِ وجودم درمعرضِ طغیانِ اَبری چشمگیرم کم میکنم یک ذره ازتنهایی ام را با هرسفر درخاطراتِ بی نظیرم دوری ولی ازمن...
-
آرزوی دیدنت هم شرح آن افسانه گشت
جمعه 23 آبان 1404 12:51
آرزوی دیدنت هم شرح آن افسانه گشت رنگوبوی گل ندیدی عاشقش پروانه گشت من دراین باغ خزانم یاد یارانش خوشست خنده های عاشقانه قسمتش بیگانه گشت درغمت من آسمان را دروجودم کاشته ام چشم پروینرابدیدم عاشقش دیوانه گشت بازکردم تا بخوانی آنچه را در شهر عشق در کتاب خاطراتم باز خوانش شانه گشت شوق دیدارت مرا هم کربلایی کرده است سیر...
-
شب شد آخر ،کلامی ننوشتم،
جمعه 23 آبان 1404 12:51
شب شد آخر ،کلامی ننوشتم، غزل و شعرِ سپیدی ننوشتم، دلخوش از،بودن یک خاطره حتی به امید دیدنِ روی و رُخِ ماه تو حتی، تا به اثبات یقین عشق خود چه بلا ها که ندیدم، دم صبح و سحر و نسیم اگر آید و بودم سوی کوی تو شتابان سر آن کوچه نشینم هر چه دارم بِسُرایم بر سر راه نشینم، دف و تنبور و می و مطرب و عاشق همه را گِرد هم آرم بر...
-
دیدی ؟ چنان شد که در لوح ازل نگاشته بودند
پنجشنبه 22 آبان 1404 13:01
دیدی ؟ چنان شد که در لوح ازل نگاشته بودند چنان شد که سهم تو از تقدیر ،،رقم خورد بود شنیدی؟ در مدار جهان، در غوغای رنج و جنبش مردمان، نغمه ی ذوق تو در هوا پیچید، و طرح لبخندت بر طره ی سپید روزگار نگاشته شد بنگر _ رقص قلم کردگار را که موزون و پر خط بر سطر هستی می لغزد، چون رازی نهان در دل افلاک و آنگاه در حریر نگاهت،...
-
گفتی که در عشق تو دگر میل کسی نیست،
پنجشنبه 22 آبان 1404 13:01
گفتی که در عشق تو دگر میل کسی نیست، جز ذرهای از تو، سخن با دگری نیست. باشد تا ابد عطف دلت بر این دل زارم، در طالع من سودای تو جای بشری نیست. دریغا که این گفتار، سراسر وعده پوچ بود، رفتی و در این شهر ز تو هیچ اثری نیست کنون من ماندهام و در خاطرات جان آلبومی در بزم دلم از تو هیچ خبری نیست ابوالحسن دلاور
-
نه انسان تنها نیست
پنجشنبه 22 آبان 1404 13:00
نه دریا هر چه سمت ساحل موج برداشت ساحل دریا نشد. نه ابر نمیگرید که ستاره است تنها تنها تنها گریهشان را پشت ابر پنهان میکنند. نه ماه گوشه چشمی دارد بر زمین ماه نور را از نگاه عاشقان میگیرد. نه انسان تنها نیست تنها انسان است که غرق جمع و در جمعها تهیست تنهایی با "او" غیرممکن است. نه اینها خیال نیست...
-
بین خودمان باشد
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:59
بین خودمان باشد فقط در گوش تو زمزمه می کنم. چون دیده ام که در نهان با پروانه ها درددل می کنی. شنیده ام از آبی چشمانت دو رود جاریست که انتهایش به پای دو درخت سرو قدیم می رسد. می دانم که باد سال هاست خبری از تو نمی برد. مبادا حسودکان بددل خفته در راه حرفی بسازند. زمزمه ی شومی بکنند. نه. چشم بد دورت باد. بین خودمان باشد....
-
زن، پیانوست
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:59
زن، پیانوست و مردِ عاشق اگر نت نداند از سکوتش هم چیزی نمیشنود. سیدحسن نبی پور
-
بیزارم از خود بیتو چون بسیار، زُل میزنم ناچار بر دیوار
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:58
بیزارم از خود بیتو چون بسیار، زُل میزنم ناچار بر دیوار زُل میزنم ناچار بر دیوار، بیزارم از خود بیتو چون بسیار کم چشم شوخت را نشد بیمار، دل تا فروغت آفتابی شد دل تا فروغت آفتابی شد، کم چشم شوخت را نشد بیمار دل را درون سینه بوتیمار، کردهست اندوهی که من دارم کردهست اندوهی که من دارم، دل را درون سینه بوتیمار...
-
دیگر شعری،غزلی، سطری،
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:21
دیگر شعری،غزلی، سطری، دیوانی، حرفی، دفتری، واژهای، تسکینم نمیکند تا به کجای هیچ رسیدهام!؟ نترس واژهی مرگ را به جوهر حقیقت بنویس روزمرگی شب و روزی نیست تکرار زندگیام نباشد سیاه مشق مرگ پایان من است پایان تمام واژههایی که دلت را به دست نیاورد خستهام خسته از خستگیهای بیپایان خسته از انتظار پوچ دیگر چشمی در...
-
رفتی فرو نریختم
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:20
رفتی فرو نریختم من از تبار درختانم می میرم اما هنوز روبروی آفتاب ایستادهام سیدحسن نبی پور
-
از تولد تا به گور دشوار نیست
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:19
از تولد تا به گور دشوار نیست گرچه راه ما همی هموار نیست این چنین تو راه خود هموار کن عقل خود را قاضی هر کار کن عقل تو اندر وجودت یار توست در همه وقت هر کجا همکار توست گر خطا کردی مگو تقدیر ماست کار ابلیس است و یا کار خداست عاقلان از روی عقل عاقل شدند جاهلان هم روی جهل جاهل شدند دیده بگشا تا ببینی خویش را تا بیابی در...
-
چون منزلی خرابه ، در راه رهسپاران
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:17
چون منزلی خرابه ، در راه رهسپاران لبریز شوق وصلیم ، در هجر غمگساران در فکرت نگاهش ، در کعبه خیالش مست طواف عشقیم ، چون خیل حج گذاران ماییم و صد هیاهو ، پیوسته در تکاپو چون موج بی کناریم ، در بحرِ روزگاران اندر دیار خوبان ، دل را به یار دادیم ماییم رنج فرقت ، از یار و هم دیاران در محضر عزیز ، آن شاه خوبرویان گمگشته در...
-
طرح چشمانت غزلها را فریبامیکند
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:15
طرح چشمانت غزلها را فریبامیکند واژهها را غرق در رویای زیبا میکند تار موهایت شب یلداییِ افسانههاست محفل شبهای غربت را مصفا میکند شمس تبریزی تویی، من مولویِ بیقرار با حضورت عشق در این سینه مأوا میکند با سرود و نغمه از آوای باران می رسی هر ترنم از نوایت شور و غوغا میکند مهربانی پیش مهرت سر به زیر انداخته...
-
ما حلقه به گوشان سر کوی نگاریم
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:14
ما حلقه به گوشان سر کوی نگاریم در سر هوسی جز طلب یار نداریم با ما به جز از عشق مگویید که عمریست از هر چه به غیر از سخن عشق، کناریم ما رند خرابات نشینیم و ز آغاز جلد نفحات گل رخسار نگاریم مستانه تر از باده ی چشمان جنابش دارید، بیارید که ما باده گساریم اندر طلب زخمه ی سر پنجه ی نازش چنگیم و ربابیم و قوپوزیم و دوتاریم با...
-
مست کرده هوایم را
سهشنبه 20 آبان 1404 12:27
مست کرده هوایم را هوای دلکشِ عطر مریم و سوسن ونسیم سوسوی یآس و نسترن و شراره افکنده آبشار موج مهربانیِ غنچه های شقایق، بر ساحل قلبم وقتی گونه های سرخ خورشید لبخندی گرم مهمان لب هایم میکند آبشار گونه با صدای شرشریدلنواز کجاست اینجا؟ بهشت آرزوها! یا... ودیگر بار همسو میشوند با رقص دستانم پروانه های سبز و آبی...
-
شکفته ..
سهشنبه 20 آبان 1404 12:26
شکفته ... ماهِ شکفته ماهِ محشر 1 سنگ وُ ستاره / سینه یِ دریده یِ نور ساده تراز آب ( تنهاییِ این آسمان مارا از یاد نمی برد ) جادّه ... افسانه یِ جادّه / جادو جادّه هایِ هراس گیسو شَبق / پریشان / پریشان تر باد / نه هنگامه می وزد ، آسمان طولانی ست وَ / شبحی تازیانه می چرخاند شکفته ... گُل آتش / گلِ اندوه خاکسترِ پروانه...
-
هر دم ندایی خواندم !
سهشنبه 20 آبان 1404 12:25
هر دم ندایی خواندم ! گویی به خود می راندم ! گرد خودم پیچاندم ! عاشق منم ، معشوق من دستم اگر یاری کند پایم که همراهی کند قلبم که دلداری کند عاشق منم ، معشوق من آن یار ناپیدای من گنجینه ی یکتای من من چون ز او ، او هم ز من ! عاشق منم ، معشوق من گر نور خود باور کنم سجاده را ساغر کنم! این قصه را آخر کنم عاشق منم ، معشوق من...
-
مرا می کشت عطر خوشبوی تو
سهشنبه 20 آبان 1404 12:24
مرا می کشت عطر خوشبوی تو پریشانی زلف و گیسوی تو به هر جا روم باز آیم سوی تو که بینم رخ ماه روی تو به هر سو روانم بده یک نشانم که این دوری تو گرفت تاب و توانم به لب رسیده جانم سرآمد زمانم که من بی تو دیگر چرا زنده مانم؟! بیا تا جوانم به روز و شبانم ز جان حس کنم من لبت بر لبانم مرا می کشت عشق چون جادوی تو چو مجنون شوم...
-
بی خبر بود و خیالش به دلم سر می زد
سهشنبه 20 آبان 1404 12:24
بی خبر بود و خیالش به دلم سر می زد توی چشمان فروخفته ی من پر می زد وقتی از عرض خیابان به ادا رد می شد طعنه بر قامت زیبای صنوبر می زد مثل یک حادثه سرزده از خلوت شهر می رسید و وسط خاطره ها در می زد بی وفا بوده ولی وسوسه خط لبش تا لب پنجره و آینه معبر می زد پشت هر گونه چال و سپه مژگانش جای صد لشگر انبوه که سنگر می زد...
-
ترس مکن از شب تنهای خویش
سهشنبه 20 آبان 1404 12:23
ترس مکن از شب تنهای خویش نور بجـــو در دل سودای خویش هر که ز دنیـــا بشــود بـــینشان یابد از آن خلوت فردای خویش خلوتت آینهی جان می شود یافت کنی صورت فردای خویش هر که رهی یافت ز غوغای جمع دید حقیقت به تماشای خویش سایهی هر غم چو بیفتد به تو صبح برآید ز شکیبای خویش گم مشو ای دل، که در این بیکسان میشنوی نغمهی مولای...
-
هرچه بود از فصلِ سبزم، رنگِ بارانم شکست
دوشنبه 19 آبان 1404 12:40
هرچه بود از فصلِ سبزم، رنگِ بارانم شکست خوابِ شیرینِ دلم در موجِ طوفانم شکست خواستم با عشق، دنیا را به رؤیایی کشم دستِ سردِ روزگار آمد که ایمانم شکست باغ خندید و مرا خاموشتر از خواب کرد در هجومِ بیکسی، رنگِ پریشانم شکست با غریبی خو گرفتم، خویش را گم کردهام بادِ تنهایی وزید و نامِ انسانم شکست در مسیرِ رفتنِ من هیچ...
-
معجزه ، هست
دوشنبه 19 آبان 1404 12:39
معجزه ، هست گوش های تو رو به سپهر انتظار ماند بیش ازین صادق باش ایمان را به طرف خود به کشان دستت را به سجاده عشق بند کند کار کردن باساعت مچی ارجت را در رفک بالا به خاک سیاه ننشاند منوچهر فتیان پور
-
گفته ام بماه و برخیز و بیا نگارم بده
دوشنبه 19 آبان 1404 12:38
گفته ام بماه و برخیز و بیا نگارم بده آنجا که توکاملی عکس رخ بهارم بده من خواسته بودم فدایش شوم اینجا ای ماه تو باز هم بیا و او را کنارم بده آهی را که چندان گذشت وسالهابرفت پیمانه ای راتهی کردم وبیا فشارم بده منزل بفردا شد و بااو هم میروم سفر با اشک های گریان هم بیا مزارم بده اول بخاک جسم خود قسم میخورم با خاک جسم او...
-
بهار در حال رفتن است
دوشنبه 19 آبان 1404 12:38
بهار در حال رفتن است سر می تکاندم برگها از درخت پیاده می شوند و به پای بهار می افتند صدای پای خزان می آید صدای پای آمدنش را از لابلای خش خش برگ درختان می توان شنید خزان بر کوچه باغهای آرزو رنگ می پاشد درختان لخت باغ به نقاش پاییز خیره خیره می نگرند و آلبومهای نقاشی اش را از نظرها می گذرانند پرندگان در باد پائیزی رها...
-
آنچه آوردی سَرَم کردم تحمّل روزگار
دوشنبه 19 آبان 1404 12:37
آنچه آوردی سَرَم کردم تحمّل روزگار شکوه هادارم زدستت روز محشر بی شمار بس که آذردی مرا هر روز هر شب عاقبت رویِ جورت کرده ای مارا به هر دردی دچار بس جفاها کرده ای بر من تو ای نامهربان از توان انداختی ما را نمودی بی قرار از عذابت هیچ گاهی من نبودم در، امان عمرِ شیرین را تو بنمودی برایم زهر مار سخت کردی زندگانی را تو بهرم...
-
تو را دوست دارم
دوشنبه 19 آبان 1404 12:36
تو را دوست دارم و زمزمهی بارانهای ریز رشت را تو را دوست دارم و نوشیدن قهوه راس ساعت هفت را تو را دوست دارم و سرخی چشم این من مست را تو را دوست دارم و رد انگشتانت لابلای موهایی که کنارت سفید گشت را! تو را آنگونه دوست دارم که خواب آرام بعد از یک عاشقانهی از سر گذشت را که دوستت دارمهای پر آواز وقت و بیوقت را تو...
-
قافیه تا قافیه صد ها حکایت میکند
یکشنبه 18 آبان 1404 12:12
قافیه تا قافیه صد ها حکایت میکند یک خطی از روزگارم صد شکایت میکند با غزل درد فراق تو نمی آید پدید یک قصیده این دل پر خون اجابت میکند شاعری که هرگز از ظلمت نمی گوید خطی عشق است دیگر برای او رعایت میکند عمری از فکر خیالت روز شب بر من تباه قصه لیلی و مجنون را قرابت میکند ای دریغ از این چنین زخمی که بر جانمزدی این چنین...
-
هر بار به آینه نگاه میکنم
یکشنبه 18 آبان 1404 12:10
هر بار به آینه نگاه میکنم یک خاطره کمتر مرا میشناسد مثل قلبم که دیگر نمیداند چرا باید بزند دکتر سید هادی محمدی
-
وقتی دلتنگم
یکشنبه 18 آبان 1404 12:10
وقتی دلتنگم قلبم به شوق دیدار تو در سینه بند نمی شود... نیلوفر_ثانی