-
به تبسّمت، که دمانده جان، به من آن به آن، بنشین بمان
سهشنبه 13 آبان 1404 12:43
به تبسّمت، که دمانده جان، به من آن به آن، بنشین بمان بنشین بمان، به تبسّمت، که دمانده جان، به من آن به آن تویی آن که جز به تو شادمان نشود دلی، ندمد گُلی منم آن که جز به تو از دلش نرود بدر غمِ بیکران تو بگو که با تو چه تا کنم که نه در دلم، همه جا به جا غم بیکران، کند آشیان، نشوم پکر، نکنم فغان؟ همه عمر من به فدای تو...
-
خوشا عطری از آن رنگین قبای مشک آگینش
سهشنبه 13 آبان 1404 12:41
خوشا عطری از آن رنگین قبای مشک آگینش خوشا نوری ز مهتاب نگاه ناز و رنگینش نظر بر هر که اندازد دلش دیوانه میسازد فرامش می کند ناگه طریق و دین و آیینش جهان با دیدن رخسار زر فامش فرو شوید ز دل شب ناله ها و غصه ی هجران و غمگینش شه زیبا رخان در قصه ی عشاق او باشد همان شاهی که من هر دم بُوَم درویش و مسکینش زند بر هم چو مژگان...
-
آن نگاهی که پر از خشم تو بود
سهشنبه 13 آبان 1404 12:39
آن نگاهی که پر از خشم تو بود یادگاری من از چشم تو بود وآن طلسمی که شدم جادویش چشم خوشرنگ تر از یشم تو بود قافیه گرچه شود تکراری همه آش زیر سر چشم تو بود باورم نیست که کانون ستم زیر آن پالتوی پشم تو بود سید محمد رضاموسوی
-
کُلَه خودم به رنگ خون، تبر با نازِلی دستم
دوشنبه 12 آبان 1404 13:01
کُلَه خودم به رنگ خون، تبر با نازِلی دستم مرا آتش نشان گویی ولی رقاصِ سرمستم من ازتاوَل نمیترسم به سازشعله میرقصم تجلی گاهِ ققنوسی سراپا مُشتعل هستم چه دود آلود میرقصانَدَم غوغای نیشابور قطاراز انفجارو من به جام دوده ها مستم چه ازتَرکش چه دودِ اسکله هرگز نترسیدم به سوگندم وفادار و به جانبازی کمر بستم نفس راهدیه...
-
پروانه ای سفید پوش مُحرِم شد
دوشنبه 12 آبان 1404 12:59
پروانه ای سفید پوش مُحرِم شد شعر میگفت در طواف درخت همان دم جهان اقتدا کرد به مهتاب هلال ماه به تاریکی زمین خندید من ساکن شدم کنار علف های هرز سجده کردم روی ریشه های درخت و رکوع در پهنای سیاره در قنوت دست هایم پر از قاصدک شد برای کوچ به کوچه ی خالی حضور ،از تشویش ذهن مشحون خون به رنگ خدا شد مویرگ های درخت در رگ های...
-
چگونه ماه را گم کردم
دوشنبه 12 آبان 1404 12:58
چگونه ماه را گم کردم واینک دنبالش میگردم در این کورهراهِ دور؟ نوری کوچک مرا میخوانَد... چه کسی میداند: شاید ستارهای گمکردهُراه بر زمین افتاده، یا چراغی در دوردستهامرا، فریاد میزند. شاید در سرچشمهٔ رود ماه بخواب رفته و خواب ستارهٔ گم شده را میبیند. شاید آنسوی جنگل میان گیسوان نارون خورشید پنهان شده و در انتظار...
-
تو مرا فراموش کرده ای،
دوشنبه 12 آبان 1404 12:57
تو مرا فراموش کرده ای، اما هنوز، نسیمی که از کوچهی خاموشِ غمم میگذرد بوی تو دارد و من، در هوایِ جَهَنَم، عطر خاموشِ تو را میشِنوم. گذر یاد تو مرگ نیست؛ مرگ عدالت دارد، غیبت تو، باد بی پایانیست، کز بر دلِ فرتوتِ من نیگذرد. خواستم اندکی دوست بدارمت، افسوس که عشق، چو پرنده در شبی بی انتها در من نشست؛ در حصارِ روح و...
-
گاه جانم در کمین لحظه های بیقرار
دوشنبه 12 آبان 1404 12:56
گاه جانم در کمین لحظه های بیقرار مرگ میخندد به من، با چهره ای بی اختیار گاه در یک چشم برهم، زندگی جاری شود گاه از من میچکد مرگی به رنگ اشک زار دل ندادم مرگ را، دل بسته ام بر زیستن در میان این دو راهم، بی نشان و بی مزار هر نفس آیینهای از بودن و رفتن مرا هر نگاهم حسرتی از ماندن بی انتظار ای که میپرسی ز من: این راه...
-
نگاه کن
دوشنبه 12 آبان 1404 12:55
نگاه کن سکوتِ مهتاب از پنجره میچکد دستم را بگیر بشنو، ماه دلتنگِ ماست رها نکن همپرواز نوریم ستارههای مسافر چشمک میزنند و در دل شب آرزو میکنند ساراعلایی
-
قایقی همنشین شنزارم آسمان با تو گفتگو دارم
یکشنبه 11 آبان 1404 12:30
قایقی همنشین شنزارم آسمان با تو گفتگو دارم خسته ام از سکوت ساحل ها حسرت موجِ کینه جو دارم مرغ توفان شبانه در گوشم قصه ای تازه زمزمه می کرد در صدایش طنینِ باران بود عطرِ امواج را از او دارم ذهن خرچنگ های مردابی ، بی خبر از زلالیِ دریاست دست و پا میزنم در آب امّا بغض گرداب در گلو دارم شاه ماهیِ تور تقدیر است ،آنکه دل می...
-
شکاف را حس کن
یکشنبه 11 آبان 1404 12:29
شکاف را حس کن نه گامیست، نه نفسی، همان فاصلهایست که جهان را دو نیم میکند. فانوسِ آخرین غریق را در دهان دریا فرو انداختم، تا باد، نامت را فریاد زند، خورشید هنوز راز برفهای فراموششده را میمکد، و من آسمان را بر سر یک بوسه قمار کردهام. اگر حتی یک لحظه فاصله بینمان بماند، دریا نیمهسوخته خواهد گریست. و آنگاه...
-
رفتی و بعدِ تو این خانه فقط دیوار است
یکشنبه 11 آبان 1404 12:28
رفتی و بعدِ تو این خانه فقط دیوار است هرچه ماندهست ز تو، خاطرهای بیمار است با خودم حرف زدم، بیتو ولی بیپاسخ دلِ من بیخبر از عشق، هنوز بیدار است آینهها همه از چشمِ تو شرمنده شدند چهرهام در دلِ آیینه ترکبردار است پنجره بیتو فقط قابِ غروبی تار است نور هم از دلِ این خانه بسی بیزار است نشستهام به در و چشم به راهت...
-
بخار نشسته بر روی شیشه
یکشنبه 11 آبان 1404 12:27
بخار نشسته بر روی شیشه یاد تو در من، مثل همیشه اون شب بارون، در زیر یک چتر من مست حرفات، بوی خوش عطر دستای گرمت، کوچه و بارون برق خوش عشق، توی چشامون میکشم یک قلب بر روی شیشه کمی میمونه ، بعدش پاک میشه مث عشقمون که رفتنی بود ندیدی قلبم شکستنی بود بارون میزنه بر روی شیشه دل من امشب آروم نمیشه ساغر عارف پور
-
در ظُلمتِ این دنیا ، او نورِ جهانم بود
یکشنبه 11 آبان 1404 12:26
در ظُلمتِ این دنیا ، او نورِ جهانم بود مابینِ هزاران غم ، دلشادیِ جانم بود جز «عاشقِ او هستم» ، نشنید کسی از من کین جملهی بی همتا ، معراجِ بیانم بود گفتند که تو خامی ، از عشق چه میدانی ؟ امّا غمِ صد عاشق ، در قلبِ جوانم بود تا رفت دگر من هم ، در باطنِ خود مُردم شکوه نکنید از ما ، او تاب و توانم بود مشتاق شدم...
-
مخواه از من خودم را بیسبب در فالت اندازم
یکشنبه 11 آبان 1404 12:25
مخواه از من خودم را بیسبب در فالت اندازم که میخواهم خودم را دور اندازم، گلِ نازم مخواه از من شکوفا گردم و چترت شوم،باران! مخواه از من که برخیزم، مخواه از من که میبازم نخی سیگار، لطفاً... آه! باز آبستنِ شعرم ببخشا! من"تو" را گم کردهام در پشتِ الفاظم شدم گنجشکِ زندانی که آزادی نمیخواهد هوای گریه دارد، این...
-
دلتنگیهایم
شنبه 10 آبان 1404 12:32
دلتنگیهایم در آغوشم میلرزند اکنون میان باد و حصار ناگفتههایم بیپناه طیبه ایرانیان
-
اهل آبادی پاییزم
شنبه 10 آبان 1404 12:31
اهل آبادی پاییزم کوچه ی مهر چند قطعه به کف دارم غزلی گوشه ی لب هست هنوز مردم آبادی! دل پاکی دارم یک سفر روی دلم مانده هنوز بروم آنجا که سهراب نرفت سلام کودکیم را برسانم به خدا و بگویم به خدا پشت دریا به دلم سخت گذشت... دل پاکی دارم میشود به میان دل من بنشینی؟ سخت گذشت اما دل من هست هنوز!... مرتضی دوره گرد
-
کجا می روی و در پی چه هستی ؟
شنبه 10 آبان 1404 12:10
کجا می روی و در پی چه هستی ؟ آرام بایست و به جهان نگاه کن به آسمان به رنگ هایی که با غروب تغییر می کنند به همه ی چیزهایی که تو را ساخته اند بایست و گوش کن به تنفس زمین به شعرهایی که باد می آورد به هر چیزی که می گذرد و تو را لمس می کند بی آنکه حتی بدانی بایست و ببین که چگونه همه چیز در حرکت است و چگونه تو نیز در حرکت...
-
جوهر نیلی چشمانت،
شنبه 10 آبان 1404 12:10
جوهر نیلی چشمانت، چون رود آرام آبیتپنده، که لبهای کاغذ را میبوسد، و آتش میافروزد. سیدحسن نبی پور
-
ماهی نیمهجان کنار حوضم
شنبه 10 آبان 1404 12:09
ماهی نیمهجان کنار حوضم بیتو، نفسهایم کوتاه میشود و آب، دیگر مرا به زندگی نمیبرد. ماهی نیمهجان کنار حوضم اگر بیتو بمانم، تمام کوچههای شهر به تاریکی میرسند. تو اگر بروی، من ماهیِ بیدریا میشوم، در حوضی تنگ که دیوارهایش با هر تپش دل من تَرَک برمیدارد. بیتو، هر دانهای از نان طعمی از شن دارد، و هر جرعهی آبی...
-
تقدیـرِ من این بوده که ویـرانِ تو باشم
شنبه 10 آبان 1404 12:08
تقدیـرِ من این بوده که ویـرانِ تو باشم معشـوقه یِ زنجیـریه حیــران تو باشم ای حضرتِ همزاد،غمت خاک وطن بود؟! هم طالـعِ من باش که ایــرانِ تو باشم در کلبـه یِ چـوبیِ دلت مستـو غزلخوان گفتی به من آهـویِ دلم ،جانِ تو باشم؟! گفتی به من ای عشق،ن گبرم ن مسلمان تو خط بخط ایمانِ من ایمانِ تو باشم ؟ گفتم به تو ای' حضرت...
-
آنگاه… که پاییز
جمعه 9 آبان 1404 12:30
آنگاه… که پاییز اندوهِ / غروبهای نارنجی را بر دوش / سبز درختان میپاشد، برگهای زرد، از شاخهها در بارشی همراه با سمفونی باد... بر سنگفرشها… در رقص هستند. کاش، باغبانِ / شعرهایِ انبوهِ رنگین ریشههای درختان را… در آسمان کاشته بود، تا برگها... بر قوس رنگین کمانی در آبی بیکران بر بستری از شکوفهها و موجهای ناپیدای...
-
در این دنیا،
جمعه 9 آبان 1404 12:29
در این دنیا، میانِ کتاب های خوانده نشده و میان انسان هایی که درکی از انسان بودن ندارند، گم شده بودم؛ انگار زندگی را در زنده بودن میدیدم نه زنده زیستن! انسان ها میگفتند و من تنها میشنیدم زیرا انها مجال سخن گفتن را به من نمیدادند؛ جالب این بود آنها مرا میدیدند و برایشان همین دلیل بس بود که درکی از روحم دارند؛ آنوقت...
-
مویت که در بادی ملایم دلبری می کرد
جمعه 9 آبان 1404 12:28
مویت که در بادی ملایم دلبری می کرد من را نه با یک دل به صد دل مشتری می کرد رقاصی زیبای شالیزار های رشت در خاطرم رقص ِ تو را یاد آوری می کرد هر کودتایی در دل ِ دیوانه ام رخ داد چشمان ِ سبز و دلکش ِ تو رهبری می کرد عصیان ِ من را گردن ِ شیطان نیندازید حوا و چشم ِ مست او افسونگری می کرد بر شومی تقدیر خود آن روز پی بردم که...
-
من، __به همراه تو
جمعه 9 آبان 1404 12:27
من، __به همراه تو گشتم _ _کوچه های خلوت پاییز را درشبی __کز هر دری ___می شد نگاهی را __به قابی ___بسته بر دیوار برد با خود __پشت یک تصویر تا انتهای __خاطرات خوب ___یا بد در شبی __همراه با تو باز هم __تفریق یک مهتاب ___تکرار یک تفریق و ضرب سایه های نقش __بر دیوار گشتم __من ___به همراه تو اوراق کتاب اولین __دیدار ها را...
-
هر که در بندِ خویش به استیصال اسیر است
جمعه 9 آبان 1404 12:27
هر که در بندِ خویش به استیصال اسیر است به زیر پایِ ناکسان لگدمال و حقیر است جان به تنگ آمد از این شبِ چون بختک شده خوفناک چو دشتِ بی ستاره یِ کویر است گر این شب را پایان و طلوعی دگر نیست تو آن خورشید باش که بر جهان اثیر است زخم کهنه به هزاران مرهم بسته بودش لبِ زخم باز شد از آنچه در این مسیر است تیغِ آفتاب بر زمین اما...
-
جبرئیل آمد و در دست داشت آیینهها،
جمعه 9 آبان 1404 12:25
جبرئیل آمد و در دست داشت آیینهها، گفت: «بیاموز ما را، ای خطا، بر عرش خدا!» دیدگانِ فرشتگان پُر شد از آیینهها، درسِ انسان شد آغازِ بلا بر عرش خدا. هر که نوری داشت، نیرنگی ز انسان آموخت، دست در دستِ دروغ و ماسوا بر عرش خدا. سرفیِل آتش به دامانِ بهشت انداخت تند، میکائیل از رزق برگشت از وفا بر عرش خدا. حور در آغوشِ...
-
پاییز آمد و دلم آشوبتر ز پیش
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:38
پاییز آمد و دلم آشوبتر ز پیش برگم ولی شکستهتر از باد و برگ و ریش باران گرفت و بغض زمین وا نشد هنوز چشمان من اسیر غروبی بدون خویش رفتی و رنگ از نفس برگها پرید در کوچهها فقط خبر از گریهی خموش پاییز شد که بوسه بزنم روی خاطره اما دلم شکست و دگر نیست هیچ نوش برگی اگر به دست نسیم افتد آرام دل میسپارمش به غم بودن،...
-
گرد و غبار غم را از دل تکانده ای تو
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:37
گرد و غبار غم را از دل تکانده ای تو شادی و شور و حالی جایش نشانده ای تو ای مرحبا به لطفت احسنت بر مرامت از دست غصه و غم ما را رهانده ای تو یک لحظه ناگهانی باگوشه ی نگاهی پیغام آشنایی آنی رسانده ای تو هر سو که رو نمودم یادی و یادگاری هرجا که پا نهادم عطرت فشانده ای تو غیراز تو در دل من جمعی نشست اما هر کس که آمده رفت...
-
«گاهی، یادِ خود، آخرین چیزیست که از عشق عبور میکند»
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:36
همه در شعرهایشان «تو» دارند، و چون جانی، از آن پاس میدارند. شعرهای من «تو» ندارد شاید هم، تو کم دارد. نمیدانم... اگر «تویی» را وارد شعرم کنم، آیا جایی برای منِ بیتو میماند؟ منِ بیتو، شعرِ دیگریست؛ با دلتنگی همراهی ندارد، میترسم از جریانِ تو در من. میشناسمش اگر منِ تو شوم، دیگر در افکارم نمیگنجم، و یادم از...