-
بهای یک نگاه
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:35
بهای یک نگاه به بهانه عاشقی کمترین میزان آن خود تنها ترینی است که از خود رها شده است به ذهن خویش ما را تصور کند بهای یک نگاه آتش زدن خرمن عمر به پای معشوق خود است تا آرامش در حضور او را به طرفه العینی بیابد آخر سر بداند که نداند که چگونه شعله زبانه کشید در اعماق جان خود ز خود رها شده در برهوت بی مهری بهای یک نگاه...
-
من و تو شاید همان مایِ گمنام
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:34
من و تو شاید همان مایِ گمنام در آشوبهایِ خاموشِ قبلِ جنگِ نازی هاییم غرق در کشمکشِ زندگی پنجه در پنجه یِ ترس تو مردی در مزرعه هایِ آفتابگران... و من زنی که بویِ خانه میدهد... محو در بازار سایه ها غرق در عشقی عمیق شاید شبی موهایم را نذرعشقمان کردم ک تو بخندی... که تو آن ساز ویلونِ محبوبت را داشته باشی و تو مات از ذوقی...
-
آب بر آتش شدی بعد از سراسر سوختن
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:33
آب بر آتش شدی بعد از سراسر سوختن کی شود چون روز اول شرحه ای را دوختن جای زخمی بر دلم همواره باقی مانده است بی اثر باشد چنین، بحری به هاون کوفتن غلامرضا خجسته
-
کوچک، مردِ بزرگ
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:23
کوچک، مردِ بزرگ قصهٔ پرواز شنیدهای؟ دستانم پرواز کردهاند پاهایم زمین را رها کردهاند چشمانم پرندهٔ پرواز برای تو ارمغان آوردهاند: نوری در باد. طیبه ایرانیان
-
زیبایی تو،
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:22
زیبایی تو، نه در قاب تنگ آیینههاست، نه در عدد رنجور ترازوها. نه در ظرافت ابروی کشیدهات، و نه در قامت سرو تو. زیبایی تو، در طنین قهقههات است که از دل میجهد و دیوارهای سکوت را فرومیریزد. در نبرد روزمرهات است، وقتی که پا میفشری بر آرزوهای خودت و جهان را از نو میآفرینی. در دستان توست که خستگی را میشویند و خمیر...
-
ز شُکر او چو جامی لبالب کنم،
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:21
ز شُکر او چو جامی لبالب کنم، جهان را ز بویش مُطهّر کنم دهانم چو آتش، دل آتشفروز، بسوزد غم و خاک را زر کنم به هر ذره گویم: «تو نوری، بتاب!» همه آفرینش مُکرَّر کنم ز تقدیر نالم؟ نه، ای نازنین، به شکر، قضا را مسخّر کنم خموشی کنم، لیک در جانِ راز هزاران دعا را مجسّم کنم دل من چو آیینه شد در تجلّی، درونش خدا را مصوَّر کنم...
-
زندگی تازه عروسی ست که تمکین نکند
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:21
زندگی تازه عروسی ست که تمکین نکند نکند شاد چه غم ، کاش که غمگین نکند جان برفت از تن ما و غم یار است عظیم بهتر آن است که این مهریه سنگین نکند تلخ بنشست به یک کام اگر نوش وصال شهد عالم پس از آن مزه ی شیرین نکند زر طلب کرد اگر کس، چه عجب در عالم زرگر آن است که خطای زر و سیمین نکند ایخوشا آن که به یکرنگی شده شهرهِ شهر...
-
فصل پاییزو صدای بارونِ غم انگیزه
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:20
فصل پاییزو صدای بارونِ غم انگیزه اشکام مثه برگا داره یکی یکی میریزه انگار تو برام پاییزو به تصویر کشیدی رنگ زرد و خسته رو به این دلم زدی وقتی رفتی یه خداحافظ هم نگفتی توی که همه دار و ندارمی چرا رفتی اما من همه چیزمو برات دادم تاببینی چقد دوست دارم و داشتمُ، اما ندیدی فقط بهم بگو چی شد از این خونه رفتی منو با این سوال...
-
در جزیرهای از پوستهایمان
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:19
در جزیرهای از پوستهایمان جمعهای همیشگی حاکم است و من رابینسونای تشنه که ردپای تو را بر شنهای زمان جستجو میکند حسین گودرزی
-
در زایش جان
سهشنبه 6 آبان 1404 12:15
در زایش جان کُنش هزار تَن شده اکنون زدگی پاییز هم دوزیست شده از پیکر چهره آزادگی بخشیده تا شناختگی سپینود بی پایان گویی راهی بگذر انگار منِ مژده خویش ازنو جوانی می خواهم به زخم نگاه مرگی چشم نمی پوشم در چرخه چشمداشت هم سو گذرانی می مانم در تنهایی جان به جوش و خروشم این هم زود گذر تا یکنواختگی هم روند شایان؛ دورادور...
-
در ره عشق تو گشتم چو غمی سایه سوار
سهشنبه 6 آبان 1404 12:13
در ره عشق تو گشتم چو غمی سایه سوار بر لحظهی دیدار تو گردیده دلم مست و خمار شوق دیدار تو را دارم عشق که شده روشنی این شب زار این دل ز هوایت شده چون کوهی غم کز لحظه ی دوریت شده زخمی شرار پنهان شده زلف صنمم بر این دل گردیده به چشمم دو جهان همچو مزار گر نتابی بر دلم، ای جان شیرینْ منزلم میشوم آواره خاری چون سرابی در غبار...
-
تو را نمیفهمم
سهشنبه 6 آبان 1404 12:11
تو را نمیفهمم اما دردهایم از شانههای تو پایین میریزند و لبخندت مثل چراغی خاموش در شبهای من روشن است سیدحسن نبی پور
-
گریان تو چشمم به راهت در بهارانم
سهشنبه 6 آبان 1404 12:11
گریان تو چشمم به راهت در بهارانم در جستجو هر لحظه را با یاد یارانم ای یار من هم راز شب ها در پریشانی در خلوتم هر دم به یادت سیل ویرانم پژواک طوفانم که رعدی میزند در شب از یاد تو اشکم به دل در باد و بارانم با هر نفس در جان من تکرار آن رویا دنیا دگر ارزش نداری پیش چشمانم هر بیت را از خون دل امضا نهادم من موجم که گم شد...
-
پرده از سایه ی عِصیــان چه کشــم در ره عـشق؟!
سهشنبه 6 آبان 1404 12:10
پرده از سایه ی عِصیــان چه کشــم در ره عـشق؟! چو دگــر در مــن و مَـه، شوقِ شب و رازی نیست! چه نشــاطی چه جَـم و جـام و جـلال از پـیِ دل؟! گــر مــرا دلــبــر و دلـــدار و هــم آوازی نیـسـت! صحبت«دوست»خوش اندر نفس و محفل عشق.. ور نــه هــر بــزم و طـرب جز هوس و بازی نیست! مهتاب میر
-
خواستی بیا و از این شهر فرار کنیم
سهشنبه 6 آبان 1404 12:09
خواستی بیا و از این شهر فرار کنیم ترک دین و غزل و انجمن و یار کنیم شاید این حرف تو را لحظه ای آزار دهد فاصله از درد بگیریم و غم آوار کنیم خواستی بیا قبل رفتن بنشینیم کمی صحبت از عشق و هوس، خاطره تکرار کنیم به کنارم بنشینی تو، من از غم دورم یا بمان پیش من و یا که هم انکار کنیم من از این شهر و محل، هیچ ندیدم خیر و ترک...
-
کاش بودم شاعری چون شاطر عباس ای غزل
دوشنبه 5 آبان 1404 12:29
کاش بودم شاعری چون شاطر عباس ای غزل من پر از لطف و محبت من پر احساس ای غزل کاش بودم چون گلی رنگین و زیبا و لطیف سرخ بودم چون گلی عطرین و حساس ای غزل کاش در انگشتر دستان آن دلدار ناز چون عقیقی در درخشش یا که الماس ای غزل کاش بودم من نگهبان باغ چشمان تو را روز میدیدم و شب میدادمش پاس ای غزل کاش بودم باغبان باغ آن...
-
قلب توخانه ی من بود، نمیدانستم
دوشنبه 5 آبان 1404 12:29
قلب توخانه ی من بود، نمیدانستم عطر گلخانه ی من بود، نمیدانستم شوق دیدار تو بر جان و دلم آتش زد رویت افسانه ی من بود، نمیدانستم روز وشب می گذرد ازپی هم بی رویا عشق، میخانه ی من بود، نمیدانستم بعد تو بی خبرم ازخودم و احوالم عقل، بیگانه ی من بود ، نمیدانستم این هوا سرد شده بی نفس پرمهرت گرمی لانه ی من بود، نمیدانستم بعد...
-
می وزد شراره ی مهربانی
دوشنبه 5 آبان 1404 12:26
می وزد شراره ی مهربانی از لایِ مخملِ ستاره پوش خمیازه می کشد زمین به تکرارِ تکرارها زیرِ این گنبدِ کبود... نقش می زند جهان بر چشمانِ خیسِ پنجره ادامه ی حیات را هنوز.... فریبا صادق زاده
-
ای عشق....
دوشنبه 5 آبان 1404 12:25
ای عشق.... که بر دیوارهای زمان نقش بستهای چون دودی که بر فراز بخاری میرَقصَد در این شهرِ خاموش که خواب از پنجرهها فرار کرده است من و تو دو قطبِ مخالفِ یک دائره هستیم دو کلمه از یک شعر ناتمام... دوستت دارم چونان نانِ گرمِ صبحگاهی در دستانِ گرسنه ی کارگر معدن دوستت دارم چونان آوازِ مرغان دریایی پیش از طوفان... بهشتِ...
-
دلم برای خنده های تو تنگ می شود
دوشنبه 5 آبان 1404 12:24
دلم برای خنده های تو تنگ می شود برای اخمها ؛گریه های تو تنگ می شود دلم برای شانه های لرزان تو برای بغضهای مانده در گلو تنگ می شود تو رفتی و مرا به تنهایی سپرده ای دلم برای هرچه تنهایست تنگ می شود بنا نبود روی و در به در شوم برای در به دری فقط کنار تو تنگ می شود فقط به چاه می توان قصه عشق را گفتن دلم برای چاه مانده در...
-
چشمم به دنبال تو میگردد و تو خانه بسته ای
دوشنبه 5 آبان 1404 12:23
چشمم به دنبال تو میگردد و تو خانه بسته ای در قلب من هم نشسته ای و تو لانه بسته ای افسوس نمی خورم که در حریم عشقت هستم من بسته ام کشت زاری را که تو دانه بسته ای مهرت درون سینه دارم و فراموشم نگشته ای با عطر و بوی تو نشستهام که تو شانه بسته ای قلبم تهی میشود که بدون تو هم می روم سفر در راه کرب و بلا نشستهام که تو چانه...
-
تو همان شاپرکی
یکشنبه 4 آبان 1404 12:49
تو همان شاپرکی که به دل رنگ محبت دادی تو همان برق دو چشمان تنِ خسته و بی جان منی تو خود جاااااااان منی تو همان قند وصالی که به تلخی شبم شور شکفتن دادی تو هم آنی و هم اینی تو قنوتی تو وضویی و تو دینی تو همان خانهی امنی که به آغوش پر از وحشت من لحظهای عطر پناه بخشیدی تو همان آخرین جان منی آخرین تیرِ کمانم که به مرگِ...
-
چو اولین بار که دیدمش
یکشنبه 4 آبان 1404 12:48
چو اولین بار که دیدمش هنوز هم، دوست دارمش کجاست و چه میکند نمیدانم دست خدا میسپارمش به دل مینشست، مینشست کنارم راه که میرفت جور دیگری به، دل مینشست حرف که میزد، یخ دلم آب میشد قطره قطره آب میشدم گاهی نیز ،بی خواب می شدم در، خیال میبینمش زیر پایم، بوریایی از حصیر زیر سر بالشی، از جنس پرهای قو رو میکشم، از...
-
از چشمِ تو دیدم همه دنیا به وفا، نه
یکشنبه 4 آبان 1404 12:48
از چشمِ تو دیدم همه دنیا به وفا، نه جز عشقِ تو در سینهٔ من هیچ صدا، نه بیخندهٔ شیرینِ لبت جان به لب آید بیمهرِ تو این دل به کسی رام و رها، نه خورشیدِ منی، بیتو جهان تیره و تار است بینورِ رُخت صبح به این بام و فضا، نه دل خواست فقط با تو بماند به تمنا جز دامنِ عشقت به کسی میل و هوا، نه هر قطرهٔ خون زمزمهاش نامِ...
-
در آستانهی صبح
یکشنبه 4 آبان 1404 12:47
در آستانهی صبح سنگی بر لب جوی نشسته بود و به عبور آب فکر میکرد بیآنکه بداند خود نیز در گذر است. محمدرضا گلی احمدگورابی
-
(یک خلوت آبی)
یکشنبه 4 آبان 1404 12:45
یک شب تو بیا چشم به هم دوز و بیاور (یک خلوت آبی) یک خانه پر از قدقد مرغان هوایی (آن نیلبک تند که چشمان مرا کرده هوایی) در روز بزرگی که پر است از نفسی تند (آن روز جدایی) آن رنگ سخاوتگر مجنون شده از تب آن سوخته در شب آن اخگر ویرانشده بر حاشیهی لب (آن سوت کجایی تو کجایی!) یک شب تو بیا چشم به هم دوز و بیاور یک لکه از...
-
دوست دارم به هنگامهٔ خزانت
یکشنبه 4 آبان 1404 12:45
دوست دارم به هنگامهٔ خزانت که فرو میبندد غنچهٔ عشقم دیگر هرگز نگشاید به هیچ بهاری حتی به بهشت دوست دارم سنگ باشم بر سینهات تا بنویسند بر سینه ام به ابدیت نام تُرا دوست دارم بر زینِ اسبِ خیالم حک کنم اسمت را تا نگزیند هیچ مأوایی الی خانهٔ دوست علیزمان خانمحمدی
-
باران از لبهی لبهای
شنبه 3 آبان 1404 12:47
باران از لبهی لبهای نقطه چینِ پیر میچکد و خیابان با برگهایی شبیه دفترِ خاطراتِ انقلابی اعدامی خواب میرود ابرها پرچمهای سفیدی که یاد گرفتهاند دیر تسلیم شوند من در هجومِ زرد و قرمز ها دنبال تکهای آبی میگردم که شاید در جیب کتِ کهنهام خودکشی کرده کنارِ بلیت سینمایی که هیچوقت فیلمش را ندیدیم پاییز مثل نقاشِ...
-
در میانهٔ ذهنم،
شنبه 3 آبان 1404 12:46
در میانهٔ ذهنم، نقطهای میتپد جایی که «بودن» از لرزش یک دانه به سکوت زاده شد مثل نخستین نفَس زنی که در جهانِ بیصدا لب گشود دایرهها میرویند هر حلقه فصلیست که در پوستم عبور کرده زمستانی که تحمّل شد، بهاری که از استخوان برخاست شعاعها، ترکهای آینهاند نشانهٔ بیداری نقشهای که زمین بر جانم کشیده بیآنکه خطکش...
-
دلم بردی به گرمای نگاهت
شنبه 3 آبان 1404 12:45
دلم بردی به گرمای نگاهت شدم آواره ی آن روی ماهت ز شوق دیدنت بی تاب گشتم به یادت تا سحر بیدار گشتم تو را در خواب دیدم، بیقراری دلم را بردی از شب زنده داری دل شب را به نامت خط زدم من به شوقت از زمانها رد شدم من زمان از من گذشت و من ز شوقت شدم گم در مسیر بی فروغت تو را گم کردهام در مرز بیدار شدم حیران میان نور و...