-
آیین صداقت
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:56
آیین صداقت را از دل کوه آموختم جنسِ سختش از سنگ است منتها در کل یکرنگ است پوران گشولی
-
تو آمدی…
چهارشنبه 5 آذر 1404 12:56
تو آمدی… و نور، آرام بر پلکِ خستهٔ جهان نشست؛ سحر، از گوشهٔ چشمِ الوند چکید. دریا برخاست نه آب بود، نه آینه؛ زخمی از خورشید بود که هنوز میدرخشید در حافظهٔ موجها. هر موج نامی گمشده را در سپیدیِ حضورت زمزمه کرد؛ گویی جهان، پس از قرنی خاموشی، دوباره یاد گرفت چگونه بگوید: ـ تو. مهدی شهریاری
-
شبی شعر دو چشم تو خیالم را به شور انداخت
سهشنبه 4 آذر 1404 12:49
شبی شعر دو چشم تو خیالم را به شور انداخت گرفت آرامش جان را دل پاکم به تور انداخت شدی خورشید و تابیدی به بطن شعرهای من تلالوهای زیبایت نگاهم را به نور انداخت پریشان بودم و صیاد ماهیگیر صیدم کرد مرا چون ماهی قرمز به تنگی از بلور انداخت سکوتم را شکستی و نوا دادی به اشعارم ولی یادت مرا در خاطراتی ناب و دور انداخت چه رازی...
-
هر واژهای شعر نیست
سهشنبه 4 آذر 1404 12:48
هر واژهای شعر نیست گاهی مصراعها با هزار فتحه و کسره باز هم بیهویتاند شعر جایی است که نبض آدمی میزند نه جایی که ماشینها تمرین شاعر بودن میکنند.... محسن ولیخانی
-
آدم اگر به وسوسه میگفت: سیب نه
سهشنبه 4 آذر 1404 12:47
آدم اگر به وسوسه میگفت: سیب نه انسان نبود غرق فراز و نشیب، نه! تقصیر آدمی که دورویی ندیده نیست... او اعتماد دید، دریغا… فریب نه دیدم که شال از سرش افتاد و بعد از آن کامل نشد عرایضِ شخصِ خطیب، نه لالاییاش، ارادهٔ من را به خواب بُرد بیدار از کما نشوم با نهیب، نه در این غروب جمعه، قیامت به پا شده شاید قیامت است فِراقِ...
-
تمام دوستت دارم را
سهشنبه 4 آذر 1404 12:45
تمام دوستت دارم را در دلم پنهان کردم به اندازه ای که می خواستم تمام دنیا بداند آنقدر حجمش بالاست در دلم سنگینی می کند بهمن نوری قاضی کند
-
کلاهی تیره از ابر
سهشنبه 4 آذر 1404 12:44
کلاهی تیره از ابر بر سر کوه بلند و آوای راز و نیاز شاخه های درختان پیچیده در گوش سنگین آسمان شاید این بار باد آرام گیرد و کلاه از سر کوه برندارد نادر صفریان
-
برای با تو بودن ،
سهشنبه 4 آذر 1404 12:42
برای با تو بودن ، از با تو بودن گذشتم . برای داشتن خیالت ، از یک دنیا رویا گذشتم . برای دیدن روی ماهت ، از ماه شب چهارده گذشتم . برای ماندن عطر تنت، آخرین آغوشت در سینه ام جای گذاشتم. برای بردن نامت بر لبهایم ، از هزاران ناگفته گذاشتم. برای ماندن در نگاهت ، از هرچه چشم انتظاری بود گذشتم. ... و هنوز ، هر غروب که می رسد...
-
حالم بد است و دلیلش را نمی فهمم
سهشنبه 4 آذر 1404 12:42
حالم بد است و دلیلش را نمی فهمم وقتی تنیده اند به دورم سوال ها پیراهنی به جنس غروری مچاله ام در حسرت تنی که بعد سال ها شاید دوباره بوی تو را باد...آه نه تا کی امیدوار همین احتمال ها؟ ما درد های مشترک عاشقانه ایم نسلی که خیره مانده به جادوی فال ها راه گریز نیست که تسخیر می شویم از سمت غرب و شرق و جنوب و شمال ها ارشاد...
-
خط چشم چرا نمیکشی
دوشنبه 3 آذر 1404 13:03
خط چشم چرا نمیکشی تا هی گم شوم. چپ راهِ چشمت را، بندِ کفشت، میانهی راه، دستم را گرفت. هیتلر در چشمانت سان میدید؛ ناشیانه رژه میرفتم. تمامِ ماجرا… میخواستم استالین نباشم، سربازِ اسیری شدم در انفرادیِ عمقِ نگاهِ تو. جنون از ما یاد گرفت چگونه مجنون باشد. غلامرضا تنها
-
یازهرا س
دوشنبه 3 آذر 1404 13:02
-
پند همه به گوش من، ز عشق تو چه بی ثمر
دوشنبه 3 آذر 1404 13:02
پند همه به گوش من، ز عشق تو چه بی ثمر فرشته نجات من، از آسمانت چه خبر؟ ز کوی ما چون گذری، دیده رحمتم نما که درد سینه مرا، دوا نمی کند اثر تمام عمر من که شد، از غم تو تلخ و سیه بدان که این شب مرا، روی تو می کند سحر برای تو شهر جهان، کوچه به کوچه گشته ام در طلب وصل تو شد، دیده و دل چه در به در هر دو جهانم چو دهی، در عوض...
-
کرده هجرانِ تو بیچاره تر از فرهادم
دوشنبه 3 آذر 1404 13:01
کرده هجرانِ تو بیچاره تر از فرهادم تا چو وامق دل خود را به تو عذرا دادم من که یک عمر به سودای رخت تیشه زدم نشنیدی مگر از کوه جنون فریادم تو جگر گوشه عشقی و من آواره کوه شانه ترسم کند از بند کمند آزادم هر چه آمد به سرم ، حق من مسکین بود که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم صبر ایوب اگر قسمت فرهاد نشد من چه دانم که چرا دل به...
-
... تو هنوز از عشق
دوشنبه 3 آذر 1404 12:59
... تو هنوز از عشق هیچ نمی دانستی وقتی تمام نامت را من، می گریستم... نه رد پایی، نه عطر مانده بر دیوار، نه پنجرهای نیمهباز که دل خوش کنم به شایدی... گاه فکر میکنم تو هرگز نبودی، من هرگز نرسیدم، و این همه راه رفتن تمرینِ فقدان بوده و فرار از سلطهِ خیال! و هنوز، هر بار که کسی را میجویم قدم اول را با تو بر میدارم...
-
ترس هایم
دوشنبه 3 آذر 1404 12:57
ترس هایم تا دیوار چین قد کشیدهاند افکارم را به شب میسپارم و نسیمی از آسمان لبخند تو را به آغوشم میآورد طیبه ایرانیان
-
درختان،
دوشنبه 3 آذر 1404 12:57
درختان، نه سایهاند، نه روشنایی آنها زبانِ پنهانِ خاکاند، که هر بار با باد، واژهای تازه میسازند. باران، گاهی اشکِ زمین است، گاهی خندهی آسمان، گاهی هیچکدام فقط صدایی که در گوشِ ما به هزار معنا میلغزد. من، ایستاده میانِ رود، که خودش نمیداند آیا به دریا میرود، یا به درونِ خویش بازمیگردد. طبیعت، کتابی است...
-
غنچه ای باز شد از گل که شتابان آمد
یکشنبه 2 آذر 1404 12:51
غنچه ای باز شد از گل که شتابان آمد سوسن وسنبل ازاین خانه فراوان آمد من که از یاد بنفشه به صد اقبال زدم نرگس از خواب بهارش به خاقان آمد منتظر بودم از آن حادثه عشق به دل کودک خسته عشق سوی به آبان آمد عاشقی کردم و با خواب بهارش گویا فصل پاییز قشنگ است که باران آمد شدتولد به دو عالم که نویدش دادیم بیست و شش روز به آبان...
-
برگهای پاییز را
یکشنبه 2 آذر 1404 12:51
برگهای پاییز را لا به لای دفتر خاطراتم گذاشتم تا همیشه فرصت شاعر بودنم باقی بماند میدیا جادری
-
یازهرا س
یکشنبه 2 آذر 1404 12:49
-
گرنباشی به نگاهم، به دلم سرشاری
یکشنبه 2 آذر 1404 12:49
گرنباشی به نگاهم، به دلم سرشاری گرچه رفتی زِ برم،در دلِ من دلداری هر کجا رنگ شب افتاد و چو مهتاب دمید زنده شد خاطرهی همرهی و بیداری با منی گرچه که دوری، توبسانِ رویا میوزد عطرِ خوشت در دل و جسمم جاری من به دستانِ تو محتاج، چو ماهی در آب بیتو سرگشته و حیرانم و در بیماری سایهات نقش به دیوار، ببینم شب و روز چشم من...
-
موهایت را می بافم
یکشنبه 2 آذر 1404 12:48
موهایت را می بافم و شعری بلند در نگاه های بی وقت به آن می بندم آنگاه دلم می رود آنجا که نباید رابطه ای شکل می گیرد از رد دستانم در پیچ موهایت تکلیفم با چشمانت روشن است تمام دوست داشتن هایم را در زمینه ی خاکستری پلک هایت نقش می زنم و حرف به حرف به آخر رسیدنم را در موج چشمانت فریاد می زنم دستانت مثل همیشه آغوشیست برای...
-
در قامت دلها، قدمی استوار کن
یکشنبه 2 آذر 1404 12:47
در قامت دلها، قدمی استوار کن عشقم بیا و عالم هستی قرار کن جامه مپوش، تا که درخشان ببینمت افسانهٰ حجاب، ز قلبم فرار کن سنگی بزن، به هرچه پرستیم غیر تو شیطان را بگو، برو و انتحار کن دیگر مرا نه تاب دورنگی است، در جهان بیرنگ آ، به شَطِ دل من گذار کن با من سرود عشق، به هستی بکن بلند دلها، فدای توست بیا، اختیار کن قلبم...
-
من قطاری را می بینم
یکشنبه 2 آذر 1404 12:46
من قطاری را می بینم که نفسهای فولادینش در گلوگاه تونلها خاموش شده است. هر واگن گورستانی است در حرکت پر از آدمهایی که نقشههای کوچک مقصد در جیبهای کهنهشان به خاک تبدیل شده است. آنان چنان در مدار خویش دور زدهاند که صورتهایشان حلقهای از فراموشی شده است. پیرتر از آن که به یاد آورند کدام ایستگاهِ معصوم زیر بارانِ...
-
اینقدر توو هوای تو نفس کشیدم
شنبه 1 آذر 1404 13:12
اینقدر توو هوای تو نفس کشیدم ریه های من پر شده از عطر تو هر وقت که از آسمون بارون میباره سایه بونی ندارم به جز چتر تو آرمین محمدی
-
مجنونِ لیلیام و در خاکِ یزد افتادهام،
شنبه 1 آذر 1404 13:11
مجنونِ لیلیام و در خاکِ یزد افتادهام، سوخته از عشقِ او، در کویر افتادهام. شب رسد و خلوتِ من پر زِ خیالِ او شود، با غمِ چشمِ سیهاش در اسیر افتادهام. ابرویِ او قوسِ قضا، صورتش آیینهی ماه، در کمینِ مویِ او، چون به تیر افتادهام. ای الههی مهر، مدارا کن و یک دم بنگر، کز جفای روزگار و مکافات زار شدم. آهوی چشمانِ تو،...
-
بعد من خاک مرا آب دهید
شنبه 1 آذر 1404 13:10
بعد من خاک مرا آب دهید یک پیاله زمی ناب دهید جامه تیره بیارید برون ریشه کینه در آرید زخون بعد من خنده بسیار کنید یک دلی را ز عزا شاد کنید خوب دانید که خوشحالم من ز همه بند غم آزادم من شادی من همه شادی شماست سردی من همه سردی شماست بهتر آنست که اندوه گزارید کنار تا توانید خبر؛ آرید ز یار حمد و اخلاص بخوانید مرا فاتحه با...
-
یازهرا س
شنبه 1 آذر 1404 13:09
-
از همان روزی که اولین واژه بر تختهی دل کودکی نقش بست،
شنبه 1 آذر 1404 13:08
از همان روزی که اولین واژه بر تختهی دل کودکی نقش بست، بذرِ توسعه در خاکِ آینده کاشته شد. آنجا که معلم، با گچِ سپید، تاریکیِ جهل را روشن کرد، و دانشآموز، با لبخندِ امید، به فردا سلام گفت. توسعه، نه از برجهای بلند آغاز میشود، نه از کارخانهها و جادهها... بلکه از کلاس کوچکی، که در آن، اندیشه پر میگیرد و رؤیا جان...
-
در جستوجویِ خوشبختی،
شنبه 1 آذر 1404 13:08
در جستوجویِ خوشبختی، راهی جز تسلیم نیست. گاهی فقط باید دید، سکوت کرد، و خندید. گذرها را عبور از ترس، و غمها را چشید... این زندگی، چیزی جز تمدید نیست؛ تمدیدِ باورها و بودنها، و گاه، نبودنِ فرداها. گاهی، سوار بر موجِ دریایی، طلوعِ صبحِ فردایی... گهی، بارانِ بیمنّت، بر سقفِ آبادی، چنان آزاد و شیدایی جهان را در خودت...
-
مرا در خود رها کردی، منم سرگشته در باور
شنبه 1 آذر 1404 13:07
مرا در خود رها کردی، منم سرگشته در باور نه راهی مانده در شبها، نه نوری مانده در منظر دل من در غمت لرزید، جهانم شد پر از آذر تو رفتی بیصدا، اما صدایت مانده در دفتر دلم را برده ای با خود، شده ام بی تو خاک تر نفس در سینه ام گم شد، در این تکرار بی محضر نشد آرام جانم را فریب لحظه ای دیگر به هر سو چشم من حیران، نه...