-
نردههای آبی یاد تو را
یکشنبه 25 آبان 1404 12:14
نردههای آبی یاد تو را میکشم بر سردر شهر خیال و آرزو می نشینم روی سکوی یکی از خاطرات خوب تو تا که باشد با توام بار دیگر گفتگو پیچک آن لحظههای تلخ و شیرین سفر رفته تا قاب بلند پنجره من به ژرفای سکوتی بیدلیل همنوا خواهم شدن با یک صدای زنجره چشم خود را بستهام اما، به پرواز پر پروانهها چشم خود را میگشایم تا ببینم...
-
قهوه ام را، تنها می نوشم
یکشنبه 25 آبان 1404 12:12
قهوه ام را، تنها می نوشم کولهیِ خیالم را بر می دارم و دل، به دل جاده می دهم اینبار دست تنها تنهایی؛ کوچه ها را متر می کنم صدای قمری ها و شکستن نفس هایشان سرآغازِ پائیز را در گوشم زمزمه می کند ... می دانم؛ این فصل باز بازی در خواهد آورد برایِ قلبِ شکستهیِ زیر آوار مانده ام ... اما چاره چیست ؟!! شکایت به هیچ کجا هیچ...
-
رودهای موازی تنها
یکشنبه 25 آبان 1404 12:10
رودهای موازی تنها جاری و پر هیاهو و خسته. چنین شتابان به کدامین مقصد تهی زمین را می شویید؟ نیست نیست بایستید بایستید و برکه شوید. برکه برکه دریاچه و دریا. یکی شوید و بگذارید یکی شود دل های ملتهب از پرسشتان. به دنبال پاسخید؟ نیست نیست بشکنید این حباب های رنگین تو خالی "من" را پشت این حصار شیشه ای نازک جز غم...
-
در حوالی غروب
یکشنبه 25 آبان 1404 12:05
در حوالی غروب پیش از آن که ماه از پشت ابرهای تقدیر سر برآورد چشمانت را میجویم در هر پنجرهای که رو به ابدیت گشوده میشود. تو را صدا میزنم "دوستت دارم" گویی این واژه ریشه در خاکستری زمان دارد و هر بار بر زبانم جاری میشود جهانی از شهد و شهود میآفریند. میدانی؟ تنهای ما چون خطوطی از یک شعر ناتمام در صفحه ی...
-
با نگاهت
یکشنبه 25 آبان 1404 12:02
با نگاهت افتادم نه در چاه، در چالِ خندهات. سیدحسن نبی پور
-
اگر بهـار ِ واژه هـای من
یکشنبه 25 آبان 1404 11:58
اگر بهـار ِ واژه هـای من لحنی به شرشر آواز ِرودخانه ات نمی دهـد و زمزمه ی هـر گذر ِشاهـوار ِتو از کوچه هـای شهـر بی نیاز باشد از ترنم آواز ِ چلچلـه در شعرهـای من اگر که سنگفرش ِ قلب تو راهـی به رویش شکوفه هـای دکلمه هـایم نمیدهـد و بهـار تمام قدرتش بالندگی ِغنچه هـای عشق باشد وُ ارمغان ِتازه ای به کولاب هـای سرد فاصله...
-
از "هیچ"
شنبه 24 آبان 1404 12:32
از "هیچ" پرسیدم : توچیستی؟ دلیل بودنت چیست؟ و " هیچ" فقط گفت: " هیچ" اما در همین " هیچ" جهان روشن شد، پر شد از همه آنچه گفته نشد از همه آنچه ممکن بود "هیچ" نه آغاز است، نه پایان، دری ست که به دو سوی بودن و نبودن باز می شود، رودی ست که به همه دریاها می ریزد اما خودش تهی...
-
گفتم چه علاجم است گفتا که وصال
شنبه 24 آبان 1404 12:31
گفتم چه علاجم است گفتا که وصال گفتم بتو می رسم دمی گفت خیال گفتم به ره عشق ناز بنیاد مکن نوباوه تازی بتی و سیبت کال گفتا که درون شو که بساط جگر خوریت وسیع ست و خان عیش و نوش مالامال گفتم دریاب کز ملال دوری روزی چو مهم گشته و ماهی چون سال گفت حرمت عشق نفس را مستولی ست بر رخش سخن گذار از آداب دوال گفتم چه بود شعار در...
-
با خنده های دلکشت دنیا چه زیبا می کنی
شنبه 24 آبان 1404 12:29
با خنده های دلکشت دنیا چه زیبا می کنی درهای شادی مرا با خنده ات وا می کنی با یک نگاه دلربا خود را به دل جا می کنی این قلب عاشقِ مرا جانا تو شیدا می کنی در بین عاشقان مرا روزی تو رسوا می کنی مجنونْ منِ بیچاره را ، خود را چو لیلا می کنی این قلب خشک و تشنه را با عشق دریا می کنی وان عاشق گمگشته را آخر تو پیدا می کنی اسحق...
-
بگو ای خوب سابق جان،
شنبه 24 آبان 1404 12:27
بگو ای خوب سابق جان،که حالت هم چنان خوب است؟ در این دنیا بگو ای خود،به من احوال ، مطلوب است؟ هنوزم در پس طعنه به بد گویی تو میخندی؟ هنوزم بر جبین زندگیت صبر ایوب است؟ تو را در زندگی آرامشی چون کودکی باشد؟ و یا با کودتای غم بهمُلک دل بد آشوب است؟ شبی دیدم یکی گربه که بودش با دمش دشمن بدان احوال من جانا،به خط پس بس...
-
چشم تو روشنترین آیینهی رؤیای من
شنبه 24 آبان 1404 12:26
چشم تو روشنترین آیینهی رؤیای من با نگاهت شب چراغی هست در مأوای من بیتو این دنیا غمی در سایهی تکرارها با تو اما گل شکوفا میشود در پای من باد سرگردان، ز زلفت قصهها آورده است تا غمت را وابگوید با نوا و نای من عقل میگوید که باید دل ز عشقش برکند دل ولی افتاده در کوی تو،ای شیوای من هر کسی قبلهگزین باشد به سویی در...
-
حمد و ستایش
شنبه 24 آبان 1404 12:25
حمد و ستایش پروردگاری که از خاک خشک و گل بد بو انسان را آفریده گناه بنده اش را دیده کفرش را شنیده اما نه رنجیده، نه نالیده او را بخشیده چون بنده دیگری همچون سپیده آن دخترک کمر خمیده سال ها رنج کشیده با گیس های ژولیده و گوریده جامه پوسیده پوشیده در خیابان ها خوابیده از سوز زمستان نالیده دست هایش پلاسیده گیس هایش گوریده...
-
دل به زلفت دادم و در بند تقدیرم هنوز
جمعه 23 آبان 1404 12:56
دل به زلفت دادم و در بند تقدیرم هنوز چون غباری در مسیر باد تدبیرم هنوز با نگاهت آشنا گشتم، ولی بیگفتوگو در سکوت چشمهایت، محو تکثیرم هنوز هر شبی از تو شود روشن چراغی در دلم لیک در نخچیرگاه عشق، من شیرم هنوز بوسه ات شوری به دل افکنده ای زیبا نگار در میان زلف تو من پاک تسخیرم هنوز در هوای کوی تو، بیبال و پر، پر می...
-
شاعران با واژه ای غم را مکّدر می کنند
جمعه 23 آبان 1404 12:55
شاعران با واژه ای غم را مکّدر می کنند ظلمت شب های ویران را منوّر می کنند سر به بالین غزل ها می گذارند و چنین حسرت بی شانگی را محو و پرپر می کنند از گلستان خیال و نغمه های شاعری شعر می چینند و دنیا را معطّر می کنند با امیدی روشن از لبخندهای بی دریغ چاره ای بر چهره ی غم های مضطر می کنند شعر می بافند و با تار دل خاموش...
-
خواهم، که تو را فرخ و دل شاد ببینم
جمعه 23 آبان 1404 12:54
خواهم، که تو را فرخ و دل شاد ببینم این سرو سهی توس و سپیدار ببینم خواهم که در آن جامه پر مهر و ترنم بی دغدغه ، سرمست تو را شاد ببینم خواهم که تو را هم ره معشوق هم شانه و همبسته دلدار ببینم خواهم که لبت غرق تبسم هم نغمه وهم صحبت همیار ببینم خواهم که تو را شاد و سرافراز راضی و توانمند و فرحناز ببینم آنشب شب شور است و شب...
-
برگم، به هنگام نفس های اَخیرم
جمعه 23 آبان 1404 12:53
برگم، به هنگام نفس های اَخیرم در ناکُجا آباد می اُفتد مسیرم درسایه سارِ این دلِ پاییزیِ من با برگبرگِ سرنوشتم ناگزیرم از اِلتهابِ بی تو بودن هایِ هر روز در مختصاتِ این تنِ عینِ کویرم از اوجِ رنجِ ناخوشایندِ وجودم درمعرضِ طغیانِ اَبری چشمگیرم کم میکنم یک ذره ازتنهایی ام را با هرسفر درخاطراتِ بی نظیرم دوری ولی ازمن...
-
آرزوی دیدنت هم شرح آن افسانه گشت
جمعه 23 آبان 1404 12:51
آرزوی دیدنت هم شرح آن افسانه گشت رنگوبوی گل ندیدی عاشقش پروانه گشت من دراین باغ خزانم یاد یارانش خوشست خنده های عاشقانه قسمتش بیگانه گشت درغمت من آسمان را دروجودم کاشته ام چشم پروینرابدیدم عاشقش دیوانه گشت بازکردم تا بخوانی آنچه را در شهر عشق در کتاب خاطراتم باز خوانش شانه گشت شوق دیدارت مرا هم کربلایی کرده است سیر...
-
شب شد آخر ،کلامی ننوشتم،
جمعه 23 آبان 1404 12:51
شب شد آخر ،کلامی ننوشتم، غزل و شعرِ سپیدی ننوشتم، دلخوش از،بودن یک خاطره حتی به امید دیدنِ روی و رُخِ ماه تو حتی، تا به اثبات یقین عشق خود چه بلا ها که ندیدم، دم صبح و سحر و نسیم اگر آید و بودم سوی کوی تو شتابان سر آن کوچه نشینم هر چه دارم بِسُرایم بر سر راه نشینم، دف و تنبور و می و مطرب و عاشق همه را گِرد هم آرم بر...
-
دیدی ؟ چنان شد که در لوح ازل نگاشته بودند
پنجشنبه 22 آبان 1404 13:01
دیدی ؟ چنان شد که در لوح ازل نگاشته بودند چنان شد که سهم تو از تقدیر ،،رقم خورد بود شنیدی؟ در مدار جهان، در غوغای رنج و جنبش مردمان، نغمه ی ذوق تو در هوا پیچید، و طرح لبخندت بر طره ی سپید روزگار نگاشته شد بنگر _ رقص قلم کردگار را که موزون و پر خط بر سطر هستی می لغزد، چون رازی نهان در دل افلاک و آنگاه در حریر نگاهت،...
-
گفتی که در عشق تو دگر میل کسی نیست،
پنجشنبه 22 آبان 1404 13:01
گفتی که در عشق تو دگر میل کسی نیست، جز ذرهای از تو، سخن با دگری نیست. باشد تا ابد عطف دلت بر این دل زارم، در طالع من سودای تو جای بشری نیست. دریغا که این گفتار، سراسر وعده پوچ بود، رفتی و در این شهر ز تو هیچ اثری نیست کنون من ماندهام و در خاطرات جان آلبومی در بزم دلم از تو هیچ خبری نیست ابوالحسن دلاور
-
نه انسان تنها نیست
پنجشنبه 22 آبان 1404 13:00
نه دریا هر چه سمت ساحل موج برداشت ساحل دریا نشد. نه ابر نمیگرید که ستاره است تنها تنها تنها گریهشان را پشت ابر پنهان میکنند. نه ماه گوشه چشمی دارد بر زمین ماه نور را از نگاه عاشقان میگیرد. نه انسان تنها نیست تنها انسان است که غرق جمع و در جمعها تهیست تنهایی با "او" غیرممکن است. نه اینها خیال نیست...
-
بین خودمان باشد
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:59
بین خودمان باشد فقط در گوش تو زمزمه می کنم. چون دیده ام که در نهان با پروانه ها درددل می کنی. شنیده ام از آبی چشمانت دو رود جاریست که انتهایش به پای دو درخت سرو قدیم می رسد. می دانم که باد سال هاست خبری از تو نمی برد. مبادا حسودکان بددل خفته در راه حرفی بسازند. زمزمه ی شومی بکنند. نه. چشم بد دورت باد. بین خودمان باشد....
-
زن، پیانوست
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:59
زن، پیانوست و مردِ عاشق اگر نت نداند از سکوتش هم چیزی نمیشنود. سیدحسن نبی پور
-
بیزارم از خود بیتو چون بسیار، زُل میزنم ناچار بر دیوار
پنجشنبه 22 آبان 1404 12:58
بیزارم از خود بیتو چون بسیار، زُل میزنم ناچار بر دیوار زُل میزنم ناچار بر دیوار، بیزارم از خود بیتو چون بسیار کم چشم شوخت را نشد بیمار، دل تا فروغت آفتابی شد دل تا فروغت آفتابی شد، کم چشم شوخت را نشد بیمار دل را درون سینه بوتیمار، کردهست اندوهی که من دارم کردهست اندوهی که من دارم، دل را درون سینه بوتیمار...
-
دیگر شعری،غزلی، سطری،
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:21
دیگر شعری،غزلی، سطری، دیوانی، حرفی، دفتری، واژهای، تسکینم نمیکند تا به کجای هیچ رسیدهام!؟ نترس واژهی مرگ را به جوهر حقیقت بنویس روزمرگی شب و روزی نیست تکرار زندگیام نباشد سیاه مشق مرگ پایان من است پایان تمام واژههایی که دلت را به دست نیاورد خستهام خسته از خستگیهای بیپایان خسته از انتظار پوچ دیگر چشمی در...
-
رفتی فرو نریختم
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:20
رفتی فرو نریختم من از تبار درختانم می میرم اما هنوز روبروی آفتاب ایستادهام سیدحسن نبی پور
-
از تولد تا به گور دشوار نیست
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:19
از تولد تا به گور دشوار نیست گرچه راه ما همی هموار نیست این چنین تو راه خود هموار کن عقل خود را قاضی هر کار کن عقل تو اندر وجودت یار توست در همه وقت هر کجا همکار توست گر خطا کردی مگو تقدیر ماست کار ابلیس است و یا کار خداست عاقلان از روی عقل عاقل شدند جاهلان هم روی جهل جاهل شدند دیده بگشا تا ببینی خویش را تا بیابی در...
-
چون منزلی خرابه ، در راه رهسپاران
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:17
چون منزلی خرابه ، در راه رهسپاران لبریز شوق وصلیم ، در هجر غمگساران در فکرت نگاهش ، در کعبه خیالش مست طواف عشقیم ، چون خیل حج گذاران ماییم و صد هیاهو ، پیوسته در تکاپو چون موج بی کناریم ، در بحرِ روزگاران اندر دیار خوبان ، دل را به یار دادیم ماییم رنج فرقت ، از یار و هم دیاران در محضر عزیز ، آن شاه خوبرویان گمگشته در...
-
طرح چشمانت غزلها را فریبامیکند
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:15
طرح چشمانت غزلها را فریبامیکند واژهها را غرق در رویای زیبا میکند تار موهایت شب یلداییِ افسانههاست محفل شبهای غربت را مصفا میکند شمس تبریزی تویی، من مولویِ بیقرار با حضورت عشق در این سینه مأوا میکند با سرود و نغمه از آوای باران می رسی هر ترنم از نوایت شور و غوغا میکند مهربانی پیش مهرت سر به زیر انداخته...
-
ما حلقه به گوشان سر کوی نگاریم
چهارشنبه 21 آبان 1404 12:14
ما حلقه به گوشان سر کوی نگاریم در سر هوسی جز طلب یار نداریم با ما به جز از عشق مگویید که عمریست از هر چه به غیر از سخن عشق، کناریم ما رند خرابات نشینیم و ز آغاز جلد نفحات گل رخسار نگاریم مستانه تر از باده ی چشمان جنابش دارید، بیارید که ما باده گساریم اندر طلب زخمه ی سر پنجه ی نازش چنگیم و ربابیم و قوپوزیم و دوتاریم با...