-
نشده تنگ دلت، تا که بفهمی غم چیست
یکشنبه 27 مهر 1404 12:17
نشده تنگ دلت، تا که بفهمی غم چیست طرحِ لبخند کشیدن به لبِ ماتم چیست مغزِ پُرحرف و دلِ ساکتِ من، در جنگاند نتوان گفت که این وضعیتِ مبهم چیست همه کس قدرِ حضورِ تو ندانند چو من زخم، وقتی که نباشد، اثرِ مرهم چیست؟! آنکه شد غرق، میانِ هوس و شهوتِ خود کِی بفهمد که عیارِ صنم و همدم چیست! سیبِ ممنوعه که آدم ز درختی برچید...
-
از گوشه ی سجاده ات داری هوایم را
یکشنبه 27 مهر 1404 12:16
از گوشه ی سجاده ات داری هوایم را با اینکه بالا برده ام گاهی صدایم را من کور و کافر بودم و بی اعتقاد اما در چادر گل دار تو دیدم خدایم را شرمنده ام مادر هنوز آنقدر مغرورم که پیش مردم خوب می دانم خطایم را حالا من اینجا گوشه ی زندان و دور از تو می چینم از چشمان خود گلبرگ هایم را ای کاش روزی این وطن آزاد می شد ای کاش ایزد...
-
عاشقان را خُرده ای نیست گر بازگو کنند
یکشنبه 27 مهر 1404 12:15
عاشقان را خُرده ای نیست گر بازگو کنند شعر نامداران در وصف یاران لیک، این جوشش مهر درون باطل نماید آن طوطی واران : ای تمام وجودم شوق دیدار تو این جان ندارد قراری، تا نرسد قرار ِ تو گذر ایام، در انتظار تو معنا می یابد ُ آنچنان مدهوش دیدار دوبارهی تو ام که اکنونها از آنِ من نیستند تو آنی که آنم ز آنِ توست بیا آنقدر...
-
نشسته ام به انتظار
یکشنبه 27 مهر 1404 12:14
نشسته ام به انتظار در سراب آرزو در آینه ی بیهودگی و هیچ کسی نیست برای سلام کسی نیست برای فریاد کسی نیست برای عبور صدایی نمی آید کسی پیدا نیست از دور پشت خاطره هایم پر است از دروغ و درد پر است از فریب و ریا خواب هایم مرور آشفتگی اند و تنهایی خواب هایم تصویر همهمه اند و مه در خواب هایم خسته ام در خواب هایم مرده ام گاه...
-
مطمئن بودم که یک روزی پشیمان میشوی
یکشنبه 27 مهر 1404 12:13
مطمئن بودم که یک روزی پشیمان میشوی من نمیخواهم ولی آخر تو ویران میشوی خنده هایم را ز لب هایم تو دزدیدی ولی بی گناهی کشته ای، با خاک یکسان میشوی قلب پاکم را به دستت دادم و آلوده شد آه من میگیرد و فردا پریشان میشوی این جهان خود دار خواهد بست روزی بر سرت کرده ای ویران مرا یک روز بی جان میشوی یاسمین نصیری
-
صدایش به گوشم رسید وقتی درخت
شنبه 26 مهر 1404 12:48
صدایش به گوشم رسید وقتی درخت تنش را تبر قطع کرد و به زمین خورد... بله فهمیدم چقدر دردش بلند بود... ندیدید زمین لرزید؟ درخت زیر تیغ خورشید بود... شده شبی صدای زلزله آن هم از افتادن یک درخت وقتی که زیر نور ماه دارد شطرنج بازی میکند به گوشت برسد؟ نه! ماه با ستاره هایش مهربان تر است... ولی برای عاشق ها، این صدق نمیکند!...
-
خواهم شبی از غصه ی آن یار بگریم
شنبه 26 مهر 1404 12:47
خواهم شبی از غصه ی آن یار بگریم بگذار دل غمزده، بگذار بگریم رفته ست سفر مهوش شهلا و قشنگم خواهم که از اندوه و غمش زار بگریم دلتنگم و دورم ز نگاه مه تابان باید که از این دوری بسیار بگریم روزم همه شب گشت از اندوه خیالش خواهم که چنان شمع شب تار بگریم من رانده ز درگاه توام ای گل زیبا باید که چو باران به چمنزار بگریم خار...
-
مهر کن بر ذهنم آنچه که میدانی را
شنبه 26 مهر 1404 12:46
مهر کن بر ذهنم آنچه که میدانی را تا بریزم بر لب این جامِ پریشانی را عطر گیسوی تو را می وزد این باد هنوز بوی نارنج لبِ یک زن بدخشانی را قوچ در قصه منم، شک نکن ای ابراهیم بی محابا بِبُر این گردن قربانی را می توانی تو غزل باشی و بر دامن خویش بکشانی قلمِ حافظ و خاقانی را روزها می گذرد بی تو و من می گردم لای اوراق بهم...
-
خیال تنها جای امنی ست
شنبه 26 مهر 1404 12:46
خیال تنها جای امنی ست برای دیدار تو لمس بودنت مرور خاطراتت را آزادانه به تصویر می کشد بدون ترس از دیده شدن بی آنکه محدود شده باشد این است خاصیت خیال وصل تو سمیرااسدی زاده
-
بسم بازگشتِ بیصدا،
شنبه 26 مهر 1404 12:44
بسم بازگشتِ بیصدا، و نوری که از خاکستر برمیخیزد، نه آسمان بی انتها، نه مردم پر ادعا، نه حتی خودم، باور نداشتم که بهار شود. اما شکافهای تنم، نه قبر بودند و نه پایان؛ فقط پنجرههایی شدند به درونی که خدا دوباره رویاند. در سکوتِ پس از شکستن، چیزی در من جوانه زد نه با هیاهو، نه با فریاد، که با نفسهای آرام و گرم خاکستر....
-
عمری ست غریبانه به دلبر نرسیدیم
جمعه 25 مهر 1404 12:23
عمری ست غریبانه به دلبر نرسیدیم در فصل جوانی چه غم هجر کشیدیم باحسرت و افسوس؛ ز تنهایی بریدیم ما گمشدگانیم ؛ به مقصد نرسیدیم این ظلم زیادی ست ؛ روا بر دل ما نیست بیراهه نرفتیم و به بن بست رسیدیم ! اندر پی معشوق ؛ همه عمر هدر شد بی وقفه دویدیم ؛ ولی پس نکشیدیم وحید مشرقی
-
هووی هووی
جمعه 25 مهر 1404 12:22
هووی هووی گوش کن صدایی که در آسمان می پیچد و به تو باز می گردد. گوش کن من بادم آمده ام ندایی بدهم و باز پرواز کنم: تا بشکند این پوسته ی دروغین انسان نام را باور نکن. باور نکن اگر جیرجیرکی در گوشت ندای شومی در داد. جیر جیرک از کجا داند در قلب شب چیست های های زنگ شب را بشنو و باور نکن. باور نکن اگر جغد سیاه در آستان روز...
-
عشق تو آزادیم بود و سپس افسار شد
جمعه 25 مهر 1404 12:22
عشق تو آزادیم بود و سپس افسار شد آنقدر محو تو بودم که دلم سربار شد درد هایم را تو درمان کردی و مستت شدم لیک دارویت برایم سم و زهر مار شد دست هایت را فشردم تا تو هم عاشق شوی قلب من اما ز تو، از عشق هم بیزار شد درد هایم بی تو من را کشت اما زنده ام آن مهین سیما پس تو کشته و بیمار شد دیشب از پس کوچه های عشق رفتم تا سحر هر...
-
خیالات ساختگیم
جمعه 25 مهر 1404 12:21
خیالات ساختگیم را محو کردم تا حقایق را افزونتر باور کنم پوران گشولی
-
در دلم هزار دانه عشق موج می زند
جمعه 25 مهر 1404 12:16
در دلم هزار دانه عشق موج می زند هزار دانه رنگ مثل خون که در تنم روان شده فدای دست های تو مرا بچین از این درخت... میدیا جادری
-
بی حضورت
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:43
بی حضورت خاطراتت را نمی خواهم مُرورِ شعرهایَت را نمی خواهم حضورِ بی حضورت را نمی خواهم گرامی باد یادت را نمی خواهم تورا آنگونه می خواهم که قبل از رفتنت بودی مهین بزرگپور سوادجانی
-
پرسیدند :
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:42
پرسیدند : اگر صدایش کنم و نگوید «جانم»، چه باک؟ گفتم: همین که صدایم را شنید و لبهایش به یک «بله» گره خورد، تمام جهان در سینهام شکوفه میزند. چه فرقیست میان «جان» و «بله»؟ هر دو سه حرفاند، اما «جان» از محبت میآید، و «بله» گاهی از لجبازی. مگر نگفتم من عاشقِ لجبازیهایش هم هستم؟ حتی سکوتهایش را دوست دارم، حتی...
-
شده ... چشمان تو در سالن اننتظار
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:41
شده ... چشمان تو در سالن انتظار روی صوررتت آب بریزد جای دیدن یار بشنوی صدایی شبیه تبری که می شکند ز ته و بن ریشه درخت؟ آه درکتابم چه بنویسم شعر خواندم تک برگ سبز فردین آمد و باعشق مرداد به خانه ی مرداد بامیل با درد نرفت منوچهر فتیان پور
-
کاش نخوانی قصه کتابم را
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:41
کاش نخوانی قصه کتابم را چون بغضش پر غصه باشد و آلوده به نغمه ها نگویم هیچ کدامشان را چون ندارم و ندیدم آشنا همه در ابتدا بودند بهترین ها و در انتها شدند نا رفیق ها پوران گشولی
-
صنمی به حالِ زارم ز رَهِ وفا نظر کرد
پنجشنبه 24 مهر 1404 12:40
صنمی به حالِ زارم ز رَهِ وفا نظر کرد دلِ عاشقم ربودو ز دیارِ ما سفر کرد. به کرشمه وبه نازی،بگرفت مرا به بازی تو بگو به من خدایا که چگونه این خطر کرد. به دو تیغِ ابروانش،به دو چشمِ خون فشانش تو ندانی ام دریغا که چه خونی بر جگر کرد. به حریمِ خلوتِ دل،چو به عشوه کرد منزل همه عمرِنازنینم ز جفای خود هدر کرد. به فریبِ وعده...
-
ای که سرخی لبت، طعنه به آتش زده است
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:54
ای که سرخی لبت، طعنه به آتش زده است نقش رخسار قشنگ، به وعدهگاه آمده است تو روشنی به چشم کور و زندگی به مرده ها که معجزات یوسف و عیسی این میکده است گرچه طراوتت شده، به تنگ چشمی، عاملی پریچۀ و پریرخ را به رشک این شعبده است هزار اسب وحشی است، نجابت نگاه تو به ناز خود به پای من، طناب سکان، زده است سید امیرعباس مهدیان پور
-
باز امشب غزلی ناب سرودم بی تو
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:52
باز امشب غزلی ناب سرودم بی تو بیت اول..... بیت دوم همه پر شد از تو! بیخیال غزل و شعر شدم یاد دوران جوانی رفته رفته پر پرواز گشودم بخیال [چند خط کج و راست چندتا منحنیِ تو در تو ] ناگهان... انگاری موج اشکال سرازیر شدند هر کدام از یک سو هرکدامش معنی باد بود و ورق کاهی من نرم و آهسته وزید و خطوطش در باد مثل امواج...
-
بُرقِع بر چشم مزن چشم تو دریای خیال
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:49
بُرقِع بر چشم مزن چشم تو دریای خیال دشتِ گیسویِ تو آماجِ بهار است ونهال حجمی از عاشقی در سیرت آن ماه تمام که به زنجیر کِشَد بُرقِع ی تو گونه وخال همچو گلبرگی که با عشوه خریدارِ قرار عاشقان مست زِ رُخسارِ تو با پیکِ حلال مهِ تابانی وُ هر جا که روان شد تب تو به دو مُژگان بِکُشَد آن خَمِ ابرو شده دال لعبت از چشمِ تو...
-
گاه گاهی که دلم می گیرد..
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:48
گاه گاهی که دلم می گیرد.. میکشد مرغ دلم تا به هوایش پر و بال! می دمد خون به رگ و جان من و دفتر شعر! هر غزل مست می و ساغر و آغوشِ وصال! خیره بر بستر بیتابی خویش.. در هیاهوی پریشانی و آواز خزان.. چه غریبانه دلم.. با خیالش همه شب پرسه زند ناله کنان.. همچو موجی خاموش می گریزم از خویش می خروشم به حصار قفس فاصله ها! می تند...
-
از دلم رفتی، دلم تنها شدی
چهارشنبه 23 مهر 1404 12:47
از دلم رفتی، دلم تنها شدی روزگارم، بیتو بیمعنا شدی رفتی و پژمرد گل، بیجان شدی شعله بودم، خسته از گرما شدی باورم بینام تو، زندان شدی بودم آن امید، اما نه شدی در سکوت شب، فقط یادم شدی رفتی و کابوس شبهایم شدی با تو بودم، لحظه نابم شدی بی تو اما، غرق در غمها شدی تو کنون دیگر، همان روزم شدی نیستی، یک حس پابرجا شدی...
-
بدون فکر به پایان قصه ..خام شدی
سهشنبه 22 مهر 1404 12:24
بدون فکر به پایان قصه ..خام شدی به یک نگاه اسیر و مطیع و رام شدی همین که در بغلت قصد عاشقی کردم عوض شدی و شبی کوه انتقام شدی تو محرمانهترین اتفاق من بودی ولی سوژهی دلخواه خاص و عام شدی دلم عجیب گرفته شبیه ابر بهار بگو حلال قشنگم چرا حرام شدی؟ شهناز کندی
-
دوستت دارمُ بینم تو مرا دشمَنِ جانی
سهشنبه 22 مهر 1404 12:23
دوستت دارمُ بینم تو مرا دشمَنِ جانی این دلم با تو وُ امّا تو چرا با دگرانی منکه رسوایِ توهستم به جهان ای مه تابان می کنم جان به فدایت تومرا قدر ندانی یک نظردرهمه عمرت سَرِلطفت تو به ما کن ای سیه چشم دلا را تو که زیبایِ جهانی چون غزالی تو گریزی ز بَرَم سویِ بیابان می کشانی پَیِ خود بین تو مرانیست توانی گشته ام خسته من...
-
آدم، از خاک رویید،
سهشنبه 22 مهر 1404 12:22
آدم، از خاک رویید، بیهیچ پرسشی، چون دانهای در گِل. اما انسان، از شعلهی روزگار برخاست، با سؤالی در جان، و چراغی از آگاهی در دست. آدم بودن آسان است؛ نفس کشیدن، خوردن، مردن. اما انسان شدن دشوار است؛ باید بسازی، باید بسوزی، و دوباره برخیزی. آدمیت را به ما بخشیدند بیآنکه بخواهیم. اما انسانیت را باید از سنگفرش روزگار...
-
چشم بستم تا ببینم لحظه ای دنیای تو
سهشنبه 22 مهر 1404 12:20
چشم بستم تا ببینم لحظه ای دنیای تو حض وافر میبرم از چهره زیبای تو از برای دیدنم می بایدم در انتظار می نشینم منتظر مجنونم وشیدای تو هر شبم در انتظار بودنت شد صبح وبعد می کشم بر دفترم خوش نقشی از سیمای تو بر لب لعلت دلم دارد هوس اب حیات می زنم یک بوسه بر لب ها ورویای تو دین ودنیایم تو باشی من به عشقت زنده ام هر رکوع...
-
میگویند: هر آنکه از دیده برفت،
سهشنبه 22 مهر 1404 12:20
میگویند: هر آنکه از دیده برفت، از دل هم میرود... اما تو ـ چگونه بگویم؟ دیدهام پر از توست، دل من خانهی توست، و هر نفس که میکشم نام تو را در خویش میخوانم. گفتند: فراموشی آسان است... نه! فراموشی رودخانهایست که سنگها را میساید، اما نمیتواند انعکاس ماه را از آب بگیرد. تو رفتهای، اما هنوز صدای تو در سکوت من...