-
مست کرده هوایم را
سهشنبه 20 آبان 1404 12:27
مست کرده هوایم را هوای دلکشِ عطر مریم و سوسن ونسیم سوسوی یآس و نسترن و شراره افکنده آبشار موج مهربانیِ غنچه های شقایق، بر ساحل قلبم وقتی گونه های سرخ خورشید لبخندی گرم مهمان لب هایم میکند آبشار گونه با صدای شرشریدلنواز کجاست اینجا؟ بهشت آرزوها! یا... ودیگر بار همسو میشوند با رقص دستانم پروانه های سبز و آبی...
-
شکفته ..
سهشنبه 20 آبان 1404 12:26
شکفته ... ماهِ شکفته ماهِ محشر 1 سنگ وُ ستاره / سینه یِ دریده یِ نور ساده تراز آب ( تنهاییِ این آسمان مارا از یاد نمی برد ) جادّه ... افسانه یِ جادّه / جادو جادّه هایِ هراس گیسو شَبق / پریشان / پریشان تر باد / نه هنگامه می وزد ، آسمان طولانی ست وَ / شبحی تازیانه می چرخاند شکفته ... گُل آتش / گلِ اندوه خاکسترِ پروانه...
-
هر دم ندایی خواندم !
سهشنبه 20 آبان 1404 12:25
هر دم ندایی خواندم ! گویی به خود می راندم ! گرد خودم پیچاندم ! عاشق منم ، معشوق من دستم اگر یاری کند پایم که همراهی کند قلبم که دلداری کند عاشق منم ، معشوق من آن یار ناپیدای من گنجینه ی یکتای من من چون ز او ، او هم ز من ! عاشق منم ، معشوق من گر نور خود باور کنم سجاده را ساغر کنم! این قصه را آخر کنم عاشق منم ، معشوق من...
-
مرا می کشت عطر خوشبوی تو
سهشنبه 20 آبان 1404 12:24
مرا می کشت عطر خوشبوی تو پریشانی زلف و گیسوی تو به هر جا روم باز آیم سوی تو که بینم رخ ماه روی تو به هر سو روانم بده یک نشانم که این دوری تو گرفت تاب و توانم به لب رسیده جانم سرآمد زمانم که من بی تو دیگر چرا زنده مانم؟! بیا تا جوانم به روز و شبانم ز جان حس کنم من لبت بر لبانم مرا می کشت عشق چون جادوی تو چو مجنون شوم...
-
بی خبر بود و خیالش به دلم سر می زد
سهشنبه 20 آبان 1404 12:24
بی خبر بود و خیالش به دلم سر می زد توی چشمان فروخفته ی من پر می زد وقتی از عرض خیابان به ادا رد می شد طعنه بر قامت زیبای صنوبر می زد مثل یک حادثه سرزده از خلوت شهر می رسید و وسط خاطره ها در می زد بی وفا بوده ولی وسوسه خط لبش تا لب پنجره و آینه معبر می زد پشت هر گونه چال و سپه مژگانش جای صد لشگر انبوه که سنگر می زد...
-
ترس مکن از شب تنهای خویش
سهشنبه 20 آبان 1404 12:23
ترس مکن از شب تنهای خویش نور بجـــو در دل سودای خویش هر که ز دنیـــا بشــود بـــینشان یابد از آن خلوت فردای خویش خلوتت آینهی جان می شود یافت کنی صورت فردای خویش هر که رهی یافت ز غوغای جمع دید حقیقت به تماشای خویش سایهی هر غم چو بیفتد به تو صبح برآید ز شکیبای خویش گم مشو ای دل، که در این بیکسان میشنوی نغمهی مولای...
-
هرچه بود از فصلِ سبزم، رنگِ بارانم شکست
دوشنبه 19 آبان 1404 12:40
هرچه بود از فصلِ سبزم، رنگِ بارانم شکست خوابِ شیرینِ دلم در موجِ طوفانم شکست خواستم با عشق، دنیا را به رؤیایی کشم دستِ سردِ روزگار آمد که ایمانم شکست باغ خندید و مرا خاموشتر از خواب کرد در هجومِ بیکسی، رنگِ پریشانم شکست با غریبی خو گرفتم، خویش را گم کردهام بادِ تنهایی وزید و نامِ انسانم شکست در مسیرِ رفتنِ من هیچ...
-
معجزه ، هست
دوشنبه 19 آبان 1404 12:39
معجزه ، هست گوش های تو رو به سپهر انتظار ماند بیش ازین صادق باش ایمان را به طرف خود به کشان دستت را به سجاده عشق بند کند کار کردن باساعت مچی ارجت را در رفک بالا به خاک سیاه ننشاند منوچهر فتیان پور
-
گفته ام بماه و برخیز و بیا نگارم بده
دوشنبه 19 آبان 1404 12:38
گفته ام بماه و برخیز و بیا نگارم بده آنجا که توکاملی عکس رخ بهارم بده من خواسته بودم فدایش شوم اینجا ای ماه تو باز هم بیا و او را کنارم بده آهی را که چندان گذشت وسالهابرفت پیمانه ای راتهی کردم وبیا فشارم بده منزل بفردا شد و بااو هم میروم سفر با اشک های گریان هم بیا مزارم بده اول بخاک جسم خود قسم میخورم با خاک جسم او...
-
بهار در حال رفتن است
دوشنبه 19 آبان 1404 12:38
بهار در حال رفتن است سر می تکاندم برگها از درخت پیاده می شوند و به پای بهار می افتند صدای پای خزان می آید صدای پای آمدنش را از لابلای خش خش برگ درختان می توان شنید خزان بر کوچه باغهای آرزو رنگ می پاشد درختان لخت باغ به نقاش پاییز خیره خیره می نگرند و آلبومهای نقاشی اش را از نظرها می گذرانند پرندگان در باد پائیزی رها...
-
آنچه آوردی سَرَم کردم تحمّل روزگار
دوشنبه 19 آبان 1404 12:37
آنچه آوردی سَرَم کردم تحمّل روزگار شکوه هادارم زدستت روز محشر بی شمار بس که آذردی مرا هر روز هر شب عاقبت رویِ جورت کرده ای مارا به هر دردی دچار بس جفاها کرده ای بر من تو ای نامهربان از توان انداختی ما را نمودی بی قرار از عذابت هیچ گاهی من نبودم در، امان عمرِ شیرین را تو بنمودی برایم زهر مار سخت کردی زندگانی را تو بهرم...
-
تو را دوست دارم
دوشنبه 19 آبان 1404 12:36
تو را دوست دارم و زمزمهی بارانهای ریز رشت را تو را دوست دارم و نوشیدن قهوه راس ساعت هفت را تو را دوست دارم و سرخی چشم این من مست را تو را دوست دارم و رد انگشتانت لابلای موهایی که کنارت سفید گشت را! تو را آنگونه دوست دارم که خواب آرام بعد از یک عاشقانهی از سر گذشت را که دوستت دارمهای پر آواز وقت و بیوقت را تو...
-
قافیه تا قافیه صد ها حکایت میکند
یکشنبه 18 آبان 1404 12:12
قافیه تا قافیه صد ها حکایت میکند یک خطی از روزگارم صد شکایت میکند با غزل درد فراق تو نمی آید پدید یک قصیده این دل پر خون اجابت میکند شاعری که هرگز از ظلمت نمی گوید خطی عشق است دیگر برای او رعایت میکند عمری از فکر خیالت روز شب بر من تباه قصه لیلی و مجنون را قرابت میکند ای دریغ از این چنین زخمی که بر جانمزدی این چنین...
-
هر بار به آینه نگاه میکنم
یکشنبه 18 آبان 1404 12:10
هر بار به آینه نگاه میکنم یک خاطره کمتر مرا میشناسد مثل قلبم که دیگر نمیداند چرا باید بزند دکتر سید هادی محمدی
-
وقتی دلتنگم
یکشنبه 18 آبان 1404 12:10
وقتی دلتنگم قلبم به شوق دیدار تو در سینه بند نمی شود... نیلوفر_ثانی
-
آن شبِ آغاز، پایان هر واژهای بود
یکشنبه 18 آبان 1404 12:01
آن شبِ آغاز، پایان هر واژهای بود دگر هجای هیچ نامی "نازی" "ماه من" "شاهکار خدا" "پروانه" "گل ارکیده" از کامی جز کام تو برایم شنیدنی نبود * تو، روشنایی بودی در تهیگاه این جانِ ناپایدار * ما شگرف عاشق شدیم، و شگرفتر در مهر و رهاییِ محض، ناباورانه تمام گشتیم * آرزوی...
-
به شانه های گردت
یکشنبه 18 آبان 1404 11:57
به شانه های گردت که پرتوی محوی روی آن پهن کرده بودی مشکوک بودم و به آن گل زردی که از معرکه دور مانده بود هم پس باید بالای جسد آفتاب می رسیدم و روشنایی را از میان آنها بیرون می کشیدم شاید آنها کلاه سایه را نشانم می دادند اما باز هم دیر رسیدم و دیدم که مهاجران گم شده آفتاب را سر می کشیدند پس زبان نور را برای کارهای پاره...
-
ابوالحسن فراهانی می گوید :
یکشنبه 18 آبان 1404 11:56
ابوالحسن فراهانی می گوید : ز ضعف تن مژهام را به هم رسیدن نیست نبستن مژه از مرده بهر دیدن نیست پاسخ : مرا دگر دور از او طاقت زیدن نیست محروم در گور هم اندر آرمیدن نیست جگر دریدی و چشم خونین کردی میل نخجیر بسمل شده را ز کس رمیدن نیست تو را ندیدم و دیدم که خویش در چشمت چنان حقیر کردم که کاه چون من نیست چگونه بنگرمش؟ بس...
-
من رسیدم به حس دیدن تو
شنبه 17 آبان 1404 12:24
من رسیدم به حس دیدن تو من از اول شروع شدم با تو تو به چشمات عادتم دادی به تو برگشتم از خودم باتو و شروع دوباره ی من شد خط به خط .خط چشم باریکت رو به خط افق کشیده شده رنگ سرخ قشنگ ماتیکت باز با دست باد رقصیدن لخت موهات موج دریا شد مثل قایق شناورن انگار تا طلوع دوباره پیدا شد با نسیمی که میوزه از غرب شرقی داغ تب خنک...
-
چه سرزمین تلخی ست...
شنبه 17 آبان 1404 12:23
چه سرزمین تلخی ست... مردمان اینجا وقتی گم میشوی ؛ دنبالت نمی گردند.... فراموشت میکنند!!! مصطفی ولیعبدی
-
نگوییدم که از دل بر کنم یار
شنبه 17 آبان 1404 12:22
نگوییدم که از دل بر کنم یار که جانم گشته با یادش دچار است نه در دل مانده ام، نه در بر خویش که او در سینه ام چون لاله زار است ز شوقش شعله ور شد جان تنها که آتش در دل شب بی غبار است اگر گویند: دل را باز گردان کجا دل؟ چون به او در اختیار است به هر سو بنگرم، نقشِ رخ اوست جهان آینه و او اعتبار است نفس بی نام او بی جان...
-
وای گر نیایی و این من ناکام بمیرم
شنبه 17 آبان 1404 12:21
وای گر نیایی و این من ناکام بمیرم در حسرت آغوش تو هرگز آرام نگیرم وای گر نیایی و من خو بگیرم به قفس چه کنم گر وا نکنی قفل زده را به زنجیرم وای گر نیایی ومن مدفون شوم باعشق شوم آن عاشقی که در این خاک اسیرم وای گر نیایی ومن خانه ی نو برگزینم خاک شود بسترم و سنگ شود به زیرم وای گر نیایی واین دل در سینه بسوزد بهر خاموشی...
-
ترانههایم را
شنبه 17 آبان 1404 12:20
ترانههایم را در رود آرام چشمانت میشویم و واژههایی خیس از عطر نگاهت بر تار نازک ابریشم گیسوانت میآویزم تا مبادا باد حسود که از چمنزار طلایی گیسوانت میگذرد جامهی نازک شعرم را بدرد... نگذار نسیم شوخ چشم بازیگوش شبنم لبخندم را از واژهها برباید بگذار شعرهایم بر دوش امواج نقره ای در رودخانه ی مواج موهایت تا افق...
-
کاش می دانستی هر لحظه بی تو
شنبه 17 آبان 1404 12:07
کاش می دانستی هر لحظه بی تو هزار روز می گذرد... و من از نسیم تکرار نفسهایت را خواهم تا از دور دست ترین نقطه ناکجا چونان قاصدکی موج سوار بر دلم روانه سازد... نمی دانم اینک در اندیشه ی کدامین خاطره لبخند تلخی بر کام شیرین فرو نشانده ای... و من آهنگ انتطار را خوب می دانم.. چرا که قلبم مملو از فراقیست که سرنوشت با قلم...
-
گر بخواهی حال خوش بینی دمی از روزگار
جمعه 16 آبان 1404 12:19
زندگی ها بر فنا شد هیچ کس چیزی نگفت روز ها چون شام ها شد هیچ کس چیزی نگفت دل خوشیهامان به حرف این و آن پیوسته شد در غم نان جمله جان ها بی بها شد هیچ کس چیزی نگفت جملگی در فکر مال و مکنت این روزگار آشیان مهربانی در عزا شد هیچ کس چیزی نگفت آنکه رسم زندگی آموخت در خود دفن کرد حرف او باد هوا شد هیچ کس چیزی نگفت لحظه های...
-
از دار سخن مگو که بیداری هست
جمعه 16 آبان 1404 12:18
از دار سخن مگو که بیداری هست داریم به روی دار اگر کاری هست دائم به مذاق می نشیند خوشتر وقتی به شرنگ طعم هشیاری هست هرچند غریب و بیکس و کار شدیم در ایل هنوز شوق سرداری هست باری به سر شانه نداریم ولی هر بار در استخوانمان باری هست در پشت حصار نغمه ی آزادی در رگ رگ بامدادمان جاری هست ما لایق سوختن در آتش هستیم تا اینکه به...
-
امشب اگر که قامت شعر و قلم خم است
جمعه 16 آبان 1404 12:18
امشب اگر که قامت شعر و قلم خم است از سوز ِ گریه های گل و مرگ ِ شبنم است جز غم کسی به کوبه ی قلبم نمی زند اینجا ذفیق ِ نیمه شبم اشکِ نم نم است سهرابی و دلیر ، به زور ِ کسی نناز آن کس ترا کشانده به این روز رستم است بر زخم های کهنه چه ریزی نمک رفیق وقتی دلم شکسته و ویران تر از بم است؟ این سر زمین ِ قحطی و نفرین شده کجاست...
-
با توام ، حرف مرا گوش کن
جمعه 16 آبان 1404 12:17
با توام ، حرف مرا گوش کن غصه هایت را ، فراموش کن من ، لباسم ، عاشق چشمان تو یک نظر ، بر دکمه ی ، تن پوش کن با تو می گویم سخن ، ای جان من نشنو از من ، پنبه را در گوش کن! آتش احساس من ، طغیان گرفت لا اقل ، این شعله را خاموش کن من ، فدایت ، دیده و جان کردهام باده ای اینجا کنارم ، نوش کن نغمه ای سر کن ، ز گیتار لبت این...
-
این بار هم نرسیدم چه حیف،چه حیف
جمعه 16 آبان 1404 12:16
این بار هم نرسیدم چه حیف،چه حیف دیدم که میروی نرسیدم چه حیف،چه حیف باشد برو ،لذت خوش بودنت مرا بس است افسوس که وقت دیدنت ،لال می شدم چه حیف من که تمام دلم را به نام تو کرده ام ولی! شاید تو ندانی که چه داری چه حیف ،چه حیف این بی قرار خسته است و خسته است و خسته نایی نمانده که سوت روان شوم چه حیف،چه حیف بی عرضگی ز من...
-
جهان من،
جمعه 16 آبان 1404 12:16
جهان من، نقشهای پنهان دارد که روی کاغذ نمینشیند، در GPS پیدا نمیشود و فقط وقتی پیدایش میکنی که گم شوی… در آن نقشه مسیرها با لبخند آغاز میشوند و هر پیچ، بغضیست که باید ردش کنی تا به دریا برسی… مکانها، اسم ندارند فقط حس دارند… "جایی که اولین بار دلم لرزید" "جایی که گفتی میمانی و رفتی"...