-
بدون فکر به پایان قصه ..خام شدی
سهشنبه 22 مهر 1404 12:24
بدون فکر به پایان قصه ..خام شدی به یک نگاه اسیر و مطیع و رام شدی همین که در بغلت قصد عاشقی کردم عوض شدی و شبی کوه انتقام شدی تو محرمانهترین اتفاق من بودی ولی سوژهی دلخواه خاص و عام شدی دلم عجیب گرفته شبیه ابر بهار بگو حلال قشنگم چرا حرام شدی؟ شهناز کندی
-
دوستت دارمُ بینم تو مرا دشمَنِ جانی
سهشنبه 22 مهر 1404 12:23
دوستت دارمُ بینم تو مرا دشمَنِ جانی این دلم با تو وُ امّا تو چرا با دگرانی منکه رسوایِ توهستم به جهان ای مه تابان می کنم جان به فدایت تومرا قدر ندانی یک نظردرهمه عمرت سَرِلطفت تو به ما کن ای سیه چشم دلا را تو که زیبایِ جهانی چون غزالی تو گریزی ز بَرَم سویِ بیابان می کشانی پَیِ خود بین تو مرانیست توانی گشته ام خسته من...
-
آدم، از خاک رویید،
سهشنبه 22 مهر 1404 12:22
آدم، از خاک رویید، بیهیچ پرسشی، چون دانهای در گِل. اما انسان، از شعلهی روزگار برخاست، با سؤالی در جان، و چراغی از آگاهی در دست. آدم بودن آسان است؛ نفس کشیدن، خوردن، مردن. اما انسان شدن دشوار است؛ باید بسازی، باید بسوزی، و دوباره برخیزی. آدمیت را به ما بخشیدند بیآنکه بخواهیم. اما انسانیت را باید از سنگفرش روزگار...
-
چشم بستم تا ببینم لحظه ای دنیای تو
سهشنبه 22 مهر 1404 12:20
چشم بستم تا ببینم لحظه ای دنیای تو حض وافر میبرم از چهره زیبای تو از برای دیدنم می بایدم در انتظار می نشینم منتظر مجنونم وشیدای تو هر شبم در انتظار بودنت شد صبح وبعد می کشم بر دفترم خوش نقشی از سیمای تو بر لب لعلت دلم دارد هوس اب حیات می زنم یک بوسه بر لب ها ورویای تو دین ودنیایم تو باشی من به عشقت زنده ام هر رکوع...
-
میگویند: هر آنکه از دیده برفت،
سهشنبه 22 مهر 1404 12:20
میگویند: هر آنکه از دیده برفت، از دل هم میرود... اما تو ـ چگونه بگویم؟ دیدهام پر از توست، دل من خانهی توست، و هر نفس که میکشم نام تو را در خویش میخوانم. گفتند: فراموشی آسان است... نه! فراموشی رودخانهایست که سنگها را میساید، اما نمیتواند انعکاس ماه را از آب بگیرد. تو رفتهای، اما هنوز صدای تو در سکوت من...
-
گفتی: نگاهت دور ـ دور شده است...
دوشنبه 21 مهر 1404 12:26
گفتی: نگاهت دور ـ دور شده است... از برایِ کیست این گلایه؟ این شمارشِ نگاهها؟ برخیز دستت را دراز کن بیمنت ناب... ناب... دستهایت در دستانِ خدا گرم ـ گرم برخیز نگاهت را از آدمیان به فراسویِ آسمانها روشنتر بازگردان طیبه ایرانیان
-
در این شهر و دیار سربسته
دوشنبه 21 مهر 1404 12:26
در این شهر و دیار سربسته که باد زوزه کشان در حالت مستی چنان محیطی را در سربستگی ایجاد کرده که چونان هوایی سرد وسنگین جز ترنمی در سوختگی با لرزشهای باد مانندش در میانه سایه و آتشش با صدایی بلند سوختن را صدا می زند حال تو ای روح بلند آزادگی چرا چنین یافته شدن که باید تو را در طلوع صبحی سپید در دشتی پر از شقایق در میان...
-
وقتی دلِ مردی به عشق آشنا شود
دوشنبه 21 مهر 1404 12:25
وقتی دلِ مردی به عشق آشنا شود دنیای او چو باغِ بهاران، هوا شود چشمان یار، روشنیِ صبحِ جاودان با یک نگاه، عالمِ تاریک، وا شود دل میتپد ز شوقِ وصالِ نگار خویش هر ذره در وجود، پر از کیمیا شود با خندههای اوست که خورشید میدمد هر غم چو سایه، محوِ تماشای ما شود ای یار، بیتو هیچ نباشد صفای دل با توست هرچه هست، جهان پر بها...
-
دوست دارم هرکجا باشم
دوشنبه 21 مهر 1404 12:25
دوست دارم هرکجا باشم کمی نزدیک من باشی اگر مقدور نیست در فکر من باشی خودخواهی است می دانم تنهامال من باشی! اگردعوت شوی، در خانه ی دل توعزت می نهی،میهمان من باشی توهم نیست همیشه هرکجاهمراه من هستی خدایم هستی و خوب میدانم به هرسوکه نظردارم آنجاتوگذرداری ازین خرسندتر کس نیست چون من که هرجابودم وهستم نگاهی با نظر داری به...
-
ماهی قرمز تنگم ! شهر من تنگ بلور !
دوشنبه 21 مهر 1404 12:24
ماهی قرمز تنگم ! شهر من تنگ بلور ! شهر خاموش و خموده...بی صدا و سوت و کور ! بس که من چرخیده ام بر دور شهر کوچکم ... حفظ گشتم جای جایش را نه اینکه زیرکم ! من در این تنگ بلورم بی کسم دانی که چیست؟ یعنی هم صحبت ندارم ، همدلی ، همراز نیست ! هر زمان از بی کسی آشفته شد جان و تنم ... با خودم در شیشه ی تنگ بلور گپ می زنم :...
-
دل ندارد طاقت این حجم از تعویق را
یکشنبه 20 مهر 1404 12:06
دل ندارد طاقت این حجم از تعویق را زودتر بردار از من ، حالت تعلیق را "چشم در راهم تو را " ، کی می رسی بانوی عشق حل کنی فرمول این تشویش و این تفریق را خط چشمان تو بدجوری به هم پیچیده است خط و ربط کهکشان و نظم نستعلیق را با نگاهت می شوم هر لحظه زخمی، ذات عشق آفریده جای مژگانت گمانم تیغ را حکم شرع و دین کجا ؟...
-
دلم، تهماندهی سیگاریست
یکشنبه 20 مهر 1404 12:04
دلم، تهماندهی سیگاریست در نیمهشبِ ایستگاهی سرد، که کسی برای رفتن حتی به پشتِ سر نگاه نکرد. تو رفتی، و عشق مثل شعلهی آخرِ کبریت، پیش از روشنشدن خاموش شد. تنهایی، با یک فنجان قهوهی تلخ و بوی ماندهی عطر تو، نشسته است کنارم و هی میپرسد: "چرا نشد؟" نشد... نه برای اینکه نخواستیم، برای اینکه دنیا، گاهی فقط...
-
در آن پایه های خاکستری کوه ها
یکشنبه 20 مهر 1404 12:02
در آن پایه های خاکستری کوه ها آن وسعت مأیوس مکان چهره ی ابدی سکوت را میبینم وزش بادهای نارنجی گرم سقوط ابرهای ارغوانی سرد حیرانیت روح وحشی من که گمگشته و سرگردان در وجود ولرم و سبک چون پرهای مرغ کویر در هوا شناور و منتشر است در این بی رنگی وصف نشده ی فضا شن ریزه های داغ بی تفاوت در ریه هایم اجتماع میکنند هنگام تلخ...
-
ماه تیر و ماه آتش، دیدنیست
یکشنبه 20 مهر 1404 12:02
ماه تیر و ماه آتش، دیدنیست آسمان مابین ابر و روشنیست در میان اشک و باران سرور بود آن جایی که در تردید، نور بین عشق و نفرت، انسان زاده شد بین آب و آتش، او دلداده شد تیر سوزان، تیر گرم از آفتاب تیر چون آتشفشان التهاب گرچه میخواهد ببخشد بر جهان چون سخاوت پیشگان، بخشندگان هست گرچه در جهان نیکونهاد درد را اما نبرده او ز...
-
تشنه دیدارت من را
یکشنبه 20 مهر 1404 12:01
تشنه دیدارت من را آواره کوی بی کسان کرد عطش دیداری که هرگز نرسید در جوانی پیرم کرد صدایت ، ترانه عاشقی را در جانم زنده کرد افسون شقایق عاشق گل رز چشمانم را پژمرده کرد عطش دیداری که هرگز نرسید مانند آنچه در پاییز بر درختان لخت میکند تمام لحظات زندگی مرا برگ ریزان کرد خاطرات نداشته با تو مثل خش خش برگهای زرد خزان آواز...
-
انگشتانم را به حراج گذاشته ام
شنبه 19 مهر 1404 12:44
انگشتانم را به حراج گذاشته ام پاهایم از دویدنهای بیهوده قلم شده،، بابا کجایی ببینی؟ که سیاه شده سپید دفتر میراث این نسل از کار افتاده ، از قصهٔ تکرار مردی به نان قسم داده ، وقتی قلم شده پاهای من به جستجوی ردپای تو بر صفحهٔ همین پیاده رو ها..... عادل پورنادعلی
-
عاشقی درد است
شنبه 19 مهر 1404 12:43
عاشقی درد است درمانی ندارد عاشقی سخت است آسانی ندارد عاشقی هجران است رسیدن ندارد عاشقی دیوانگیست عاقل ندارد عاشقی آوارگیست جایی ندارد عاشقی غصه وغم دارد ولی غمخوارندارد عاشقی طوفان است آرام ندارد عاشقی آغاز دارد ولی پایان ندارد عشق من یکدانه است همتا ندارد یوسف فیروز
-
پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت
شنبه 19 مهر 1404 12:42
کلیم کاشانی میفرماید (در سبک هندی): پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت در جواب غزل ( شیوه ی وقوعی): آبم بشست رخت و لباس و دوان گذشت از بس که رود اشک کنارم روان گذشت آن خار خار در مژه ات سرمه ی چشم است در من به چشم خویش ز قهرت همان گذشت هر فتنه فهم کردم از غم تو در تصورم در من یزید هجر تمام از...
-
نامت ز لیلی میگذشت، چشمَت ز مجنون بیشتر
شنبه 19 مهر 1404 12:41
نامت ز لیلی میگذشت، چشمَت ز مجنون بیشتر دل بردهای از هر نظر، از خضر و افسون بیشتر در خندهات شیرین شدم، در قهرِ تو فرهادتر کوهی شکافم تا شوی، با ناز و افسـون بیشتر با من چه کردی ای نگاه؟ کز شوق و اشک و آتشم دیوانهتر از هر جنون، بیتاب و مفتون بیشتر دستت کمان، چشمت کمین، لبخندت آرامِ جان از تیر عشقت زندهام، در دل،...
-
خواب دیدم که شبی سوی تو می آیم باز
شنبه 19 مهر 1404 12:40
خواب دیدم که شبی سوی تو می آیم باز باغ خانه پرِ عطر گل مریم شده است بی تو این سینه پر از غصه و غم خواهد شد زندگی در نظرم عین جهنم شده است گونه ام خیس و نگاهم همه گریان چون ابر مثل این است جهان ،بازمحرم شده است خانه ی دل شبِ تاریک و هوا سرد از غم از فراق تو چنین قامت من خم شده است تا توبودی به لبم خنده شکوفا می شد....
-
رخصتی ده که شوم خاک سر کوی شما
جمعه 18 مهر 1404 12:44
رخصتی ده که شوم خاک سر کوی شما یا شوم قاصدک نامه بر سوی شما رخصتی ده که شبی منظر ما نور شود رخصتی ده که شوم منزل و بانوی شما آنگه ای شاه جهان تاج به سر میمانم رخصتی ده که شوم حامل شب بوی شما ضربان بی تو مگر نای تپیدن دارد ؟! رخصت اما مده بر دوری از روی شما ! اندکی یار، نظر کن به مه منزل خویش رخصتی ده که شوم همدم و...
-
در دفتر خیالم شوق ترانه ی تو
جمعه 18 مهر 1404 12:41
در دفتر خیالم شوق ترانه ی تو آغوش مانده خالی پر از بهانه ی تو آوای سازگاری بامن ندارد این دل شهباز ارزوهام در بند دانه ی تو فریاد زن خدا را ای ناخدای مطلق امواج سرکشیده زلف زنانه ی تو تا کی فریبم آخر خود با وصال واهی انگار سینه ام سوخت سوز زبانه ی تو دیدی چه بیقرارم شاید به سوگ فردا بنشسته برمزارم صدها نشانه ی تو شهاب...
-
تلخ است بریدن ز دویدن، نرسیدن
جمعه 18 مهر 1404 12:40
تلخ است بریدن ز دویدن، نرسیدن گم گشتنِ گم گشته به آفاق بدیدن تلخ است فراموشی و تلخ است تحمل آسوده نخفتن، ز کلامش نشنیدن تلخ است نگاه از رخِ مهتاب گرفتن لبریزِ تمنا به نگاهش نرسیدن بر صورتِ فرهاد چه تلخ است تبسم صد لیلی و اما لبِ شیرین نچشیدن امواجِ پریشانِ شبش مغربِ اعجاز تلخ است ز گیسویِ سیاهش ببریدن سرد است یقینی که...
-
من به تو عاشقم،
جمعه 18 مهر 1404 12:38
من به تو عاشقم، نه از آن رو که تو را دارم، بلکه از آن رو که با تو هستی را بهتر میفهمم. تو، نه فقط معشوق من، بلکه آینهای از تمام بودن منی، در تو هر موج، هر سایه و نور، زنده میشود. محمد رسول بیاتی
-
من هنوز دریا را ندیدم،
جمعه 18 مهر 1404 12:35
من هنوز دریا را ندیدم، چشمانم هرگز به آبی بیپایان ننگریستهاند، و در خوابهایم، تنها صدای امواج را شنیدهام، که همچون نغمهای غمانگیز از دوردستها میآید، و قلبم را به تپش درمیآورد. من هنوز دریا را ندیدم، اما حس میکنم که در عمق وجودم، این آبی رازآلود، خوابهای گمشدهام را در خود پنهان کرده است. چگونه میتوانم، این...
-
نامم را صدا کن
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:32
نامم را صدا کن آنگونه که باد، نامِ برگ را میداند و آب، نامِ سنگ را بیآنکه گفته باشد. نامم را صدا کن نه از روی عادت، نه چون نشانی بر درِ خانه، بلکه چون آواز پرندهای که از سینهی جنگل برمیخیزد و به شانههای من مینشیند. نامم را صدا کن چنانکه باران، بر برگهای نوشکفته بیپرسش میبارد، و برگ، در سکوت، شنیدن را یاد...
-
ای یادگار بی کسی
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:31
ای یادگار بی کسی آرامش و دلواپسی روزای بارونی کجان؟ هنوز برام مقدسی هنوز برا تو آشنام؟ هنوز برا تو لایقم؟ باید بگم اینو ولی من که هنوزم عاشقم (رفتی تا برج عاشقی رفتی تا اوج آرزو می رسه به دلت صدام؟ می رسه موج آرزو؟) مثل یه شبنم رها خیمه زدی تو سرنوشت وقتی کنار من بودی دنیای دل بود و بهشت من تو رو دیدم و دو بال تا...
-
در شبِ سیاهم،
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:30
در شبِ سیاهم، کورسویِ زردِ وجودشان را از دست میدهم. پژواکِ سرخِ وجودت را بر رویِ تنم میخواهم... حرکتِ وسواسگونهی موهایت را بر شانههایم، حرکتِ سریعِ چشمانت را بر عمقِ روحم میخواهم... میخواهم... میخواهم، پیش از اسیر شدن، پیش از اسیرِ قطارِ افکارم شدن، و پرواز به تاریکیِ بیلبه و ژرف، صدایِ خندهات را لمس کنم....
-
این منم تنهاترین منظومه ی نفرین زده
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:29
این منم تنهاترین منظومه ی نفرین زده تلخ چون جغرافیای این جهان دین زده هفت شهر عشق را میخواستم پیدا کنم حال و روزم را ببین در این تن آیین زده باغ بی برگم درختانم همه خشک اند در زیر استبداد تو با قامتی چوبین زده یاس و شبنم لاله و آلاله هایم جان سپرد در حضور خاطراتت صورتم را چین زده کوه پر دردی که همواره فراموشش نشد زخم...
-
برقی از چشمش جهید و در دل من جا گرفت
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:28
برقی از چشمش جهید و در دل من جا گرفت یک نگه او کرد درمن عالمی معنا گرفت آتشی رقصنده آمد شد درختی عاشقش سوخت وانگه تا بغل واکرد آتش را گرفت ماه زیبا رو در آمد شب در آغوشش کشید تا گلی وا شد نسیمی عطر از آن گل وا گرفت باد آمد روی دریا رخ نمود و عشوه کرد باد آمد موج و طوفان در سر دریا گرفت تاکه آمد در دل دیوانه ی مجنون...