-
یک روزنه ،که به لبخند سر زده
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:41
یک روزنه ،که به لبخند سر زده یک باغِ گل، که به دورش چَپَر زده از کوچه یی، پُرِ از شوق بودنت تا سمتِ تو ، همه اش بال و پَر زده مستانه تر، پیِ دیدارت آمدم با هر قدم ، ضربان بیش تر زده هر ثانیه ، تن و دل سخت در جدال جان میدهم ، سرِ تو باز سرزده باز آ که من، پرِ اصرار و خواهشم از ترسِ شب ، دلِ تنگم به در زده دریا که نه،...
-
چه دستی آتش در رگهایم ریخت
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:39
چه دستی آتش در رگهایم ریخت که ناگهان عقربهها مثل پرندهای زخمی در میانهی آسمان ایستادند؟ من در میانهی تب، به مرز روشن و تاریک رسیده بودم، جایی که جفتشدن ساعتها نه نشانهی نظم که رمزی برای عبور است. دریچهای در دیوار جهان ترک برداشت، و از شکافش نسیمی خزید، چنان که انگار آسمان، ریهی خستهام را به تنفس دعوت کرد....
-
نمی دانم که می دانی ....
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:34
نمی دانم که می دانی .... زمین گرد است و بازیگر ! هزاران نقش می سازد همان گردون صورتگر ! به یادم آید آن روزی که در چشمم نگه کردی به من گفتی تو عاشق شو ! بزن بر کشتی ات لنگر! به چشمت خیره من ماندم که جادوی تو را بینم به دل گفتم نگاهش کن ! عجب رند است و افسونگر ! مبادا مکر او گیرد ... گریبانت به روزی... لیک اگر او راستگو...
-
آسوده برو حال دلم روبه خزان است
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:33
آسوده برو حال دلم روبه خزان است دلتنگی و غم رسم دل خون جگران است آسوده برو شِکوه ی من از دِگران است نُقل دهن دور و برم زخم زبان است آسوده برو صبر من اینبار زیاد است هرچند که بیچاره دلم بس نگران است آسوده برو حرف من و سایه بر آن است این صبر که من میکنم افشردن جان است محمد نظری
-
من از یک شهر دور
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:32
من از یک شهر دور از ساحل مرداب می آیم درون سینه ام آهی است از نیلوفر عریان که پژمرده برایم جاده بنمایید دیگر انسان نمی خواهم! که این موجودِ فریاد های بی مانند رگ زیبای باغی را نه از جنس تبر ببرید همه دست می زدند آنجا کسی با مرگ یک زیبایی خلقت مگر اینگونه می خندد!؟ شهاب الدین وفایی
-
دوباره دیدم عشق را در نِگه خوشنگار
سهشنبه 15 مهر 1404 12:15
دوباره دیدم عشق را در نِگه خوشنگار دمید هزار و یک غزل از آن نگاه بیقرار ز بوی جانفزای او شکفت هزار هزار بیت که شد فضای جان من هوای دلخوش بهار شکوفه زد دلم ز او چو لاله در کنار کوه ز باده ی حضور او ، شدم رها ز روزگار ز موج خندهاش وزید نسیم سبز زندگی شراب خوردم از لبش شراب ناب از انار مرا ز بند غم رهاند گرفت به آغوش...
-
دریا آرام است.
سهشنبه 15 مهر 1404 12:15
دریا آرام است. اما آرامشش از طوفانی میآید که در اعماق میجوشد و هیچگاه خاموش نمیشود. سکوت او، صداییست که شنیده نمیشود اما در جان رسوب میکند. و خروش پنهانش درس خاموشی به جهان میدهد. من در برابرش هیچم. اما این هیچ بودن دریا را کامل میکند. چنانکه بیکرانگی جز با مرز شناخته نمیشود. دریا فلسفهایست بیکتاب:...
-
دیشب در خواب بیپناه،
سهشنبه 15 مهر 1404 12:14
دیشب در خواب بیپناه، بی سایه یافتمت نگاهت که مثل بارانِ بیهوا بر تن خستهام میبارید لبخندت آغوشی بود که از دلِ خسته ی شب صبح را میساخت. گفتم: بمان... که دلم از دلتنگی دیگر جانی برای قهر ندارد. علیرضا مذهب
-
به چشم تو چراغی هست کز معنا نشان دارد
سهشنبه 15 مهر 1404 12:10
به چشم تو چراغی هست کز معنا نشان دارد که از لبخند شیرینت رهی تا بیکران دارد ز لبخندت نسیم نو به هر کوی و خیابان است نوای مهر در این خاک رازی جاودان دارد اگر امروز فانی شد، غمت در دل نمیمیرد که لبخند تو در فردا چراغی بیزمان دارد حقیقت را به جز عشق تو نتوان باز بشناسم که این افسانهی پنهان حقیقت در بیان دارد ز ظلمت...
-
نذر ناتمام
سهشنبه 15 مهر 1404 12:08
نذر ناتمام پدرم دعا می کرد مادرم اشک میریخت و من میان این دو آسمان معلق بودم نه آنقدر سبک که پر بگیرم نه آنقدر سنگین که زمین مرا بخواهد نه در دعا گم میشدم نه در اشک جهانی در من دعا میخواست و جهانی دیگر گریه و من میان هر دو فرو میرفتم بیصدا. و زمان، مثل برگ های پاییز، بر سرم میریخت. پدرم هنوز در دعاهایش مرا...
-
بهار در رگهایت جاری است
دوشنبه 14 مهر 1404 12:42
بهار در رگهایت جاری است تابستان بر پوستت میرقصد پاییز در نگاهت میریزد و زمستان در سکوتی که بین دو نبضمان جا مانده دوستت دارم آنقدر که فصلها از حساب زمان محو شوند حسین گودرزی
-
پرندهای که قفسش را
دوشنبه 14 مهر 1404 12:41
پرندهای که قفسش را به آسمان ترجیح میدهد مرا به یاد تو میاندازد که در حصار تنگِ عشقت تشنه ی اسارتم حسین گودرزی
-
نتها روی خطوط حامل میمیرند
دوشنبه 14 مهر 1404 12:41
نتها روی خطوط حامل میمیرند اما آهنگی که از نبضِ تو میآید در فضای بین سکوتها جاودانه میماند دوستت دارم آنقدر که سکوت را به آواز تبدیل کنم حسین گودرزی
-
ای دلداده ی شیدایی
دوشنبه 14 مهر 1404 12:40
ای دلداده ی شیدایی در یک دلتنگی سکوت خیال در پی محبت نجوا می کنم من عاشق باران و دریا پرواز خیالم در آسمان آبی تبسم امید را خاطره سازی می کند سرنوشت ....افسون دلدادگی مان را خاطره کرد...حسرت دیدار لحظه ایی مرا تنها نگذاشت ای جاذبه نوازشگر اشتیاق آیا توهم پرنده سپید را در آسمان یافتی؟؟ راز پنجره را فقط عاشق ها می دانند...
-
در عهد عهد وفایی ندیده ام ندیده ام
دوشنبه 14 مهر 1404 12:40
در عهد عهد وفایی ندیده ام ندیده ام ز طعام عشق جز هجر نچشیده ام نچشیده ام نداشته ام آهویی ز تصویرش به صیدگه به هر طرف که دیدمش دویده ام دویده ام ز ناز و غمزه اش ابرو کج نکرده ام نکرده ام به باغ حرمان غمش چمیده ام چمیده ام مرا مرید خاصگی مدار امل سکینگی رندم و پرده رخ خصال را دریده ام ،دریده ام بردیا حق بین
-
دوستت دارم
یکشنبه 13 مهر 1404 11:54
دوستت دارم و این سه واژه، ریشههای درختی کهناند که تا اعماق زمینِ وجودم رفتهاند و سردیِ خاک را به جان خریدهاند. حسین گودرزی
-
من سحر را یک نظر دیدم ،دلم وابسته شد
یکشنبه 13 مهر 1404 11:53
من سحر را یک نظر دیدم ،دلم وابسته شد صبح روشن رخ فروزد، پیر شب تن خسته شد مینوازد چشم هر جنبندهای، با نور خود وا کند گل غنچه را، چون صبح نو برجسته شد میدمد بر طبل بیداری ،حضورش چون جرس ریشهای با نور او، از دانهای نورسته شد وقت هر کاریست ،خیزد کارگر از جای خود کس ندارد رازقی، غیر از خدایش نکته شد کامرانی گر...
-
در این گیر، پر از رنجِ پشیمانی
یکشنبه 13 مهر 1404 11:53
در این گیر، پر از رنجِ پشیمانی به هر کرانه خزان شد، به هر سحر در این غمِ جانکاه، مرغِ دل به بهارِ عمرِ ما گم شد، زمان، طوفانی به هر نظر، به به هر دو دیده، نماند در کفِ ما، روزهای سردِ زمستانی در هر شمعیست برای آرزوهایم مگر به خواب ببینم، عشق پنهانی تو رفتی و دل من مانده، در این بیفرجام به هر کجا که روم تو در...
-
تنم مانده
یکشنبه 13 مهر 1404 11:51
تنم مانده در قفسی بیدیوار آویزان فصلی بینام که پژواکش در سکوت خنده هایت بر رگهای شب میرقصد باد آرام سکوت را می بافد و من دوباره تنهایی را به آغوش میکشم در خاموشی آهنگین واژه هایت چشمانم در نوشدارویی تلخ غرق میشوند طعمی که حسرت را آرام روی لبهایم مینشاند سایههای فروخوردهی رویا به قلب مهآلود انتظار میرسند و...
-
در کجراه تاریخ
یکشنبه 13 مهر 1404 11:50
در کجراه تاریخ آن زمان که سکوت مرگباری جهان را فرا گرفت _ و باد شرمسار وزیدن شد .. از ابر سیاه و سنگین خون و باروت باریدن گرفت ودر گرگ ومیش هوا بود که سیاهچاله ای نور را در کام خود فرو بلعید.. و زان پس آینه ها دیگر باز تابی نداشتند ........ آن زمان که کمر زمین شکست راهها از امتداد خود باز ماندند به ناگاه خنده بر...
-
بدونِ تو غروبم رنگ یک اندوه پنهانیست
شنبه 12 مهر 1404 12:34
بدونِ تو غروبم رنگ یک اندوه پنهانیست جهان، حتی اگر روشن شود، مانند زندانیست شبیه مرغ زخمی، بیپناه از تیر تقدیری که هر پرواز بیپروا، فرو رفتن به ویرانیست درختی خشک در صحرا شدم بی برگ و بی سایه که هر برگ فرو افتاده یادی از زمستانیست دلم چون بزم خاموشی به محرابِ ستارههاست که هر ذکرم بیتو سکوتی سرد و ویلانیست به...
-
نوبرانه ی نوشته هایم را
شنبه 12 مهر 1404 12:33
نوبرانه ی نوشته هایم را در خورشید آخرین جمعه شهریور به شعر می سپارم در پاییز پیش رو که قرار است بر تن برگ های نارنجی اش قدم بزنم من دوست داشتنت را لای حروف نقش شده کتیبه شعر نو اعتراف خواهم کرد که مشق شود تو تمام خواستن های من در این شعر کوتاهی ندا قزوینه
-
آتشی افروخته کن
شنبه 12 مهر 1404 12:33
آتشی افروخته کن تا اجاق کلبه ات روشن شود بازکن پنجره را و سپس یک فنجان دمنوش گل عشق پیشکش بهار کن کس چه می داند؟ شاید بهار در پی چای تازه دم کلبه ات مجنون شده است و راه خود را به سوی کلبه ی تنهایی تو گم کرده باشد. مگر یادت نیست، تا پاییز از راه رسید گرمای تابستان هم با بدرقه ی شهریور رفت با خودت مهربان باش هیچ چیز در...
-
این قدر شیرین شکر نیست که او
شنبه 12 مهر 1404 12:32
این قدر شیرین شکر نیست که او این چنین شنگ پسر نیست که او در وفا واثق دگر نیست چو من سنگدل چون او اثر نیست که او خواهم ار بوسی به صد جانش بها قدر جان را این قدر نیست که او دیه بستاند کناری وادهد کآینه را مختصر نیست که او اندرو دارد تماشایی سزا البصر خود بی بصر نیست که او با خود اندر شجری ماهی که چیست بر شجر قرص قمر...
-
شکستن قلبم را نمیشنوند
شنبه 12 مهر 1404 12:32
شکستن قلبم را نمیشنوند جایی نمانده سالم که بشکنند خونی که می چکد ز دیدگانم ز خنجری ست که زده اند نزدیکانم میخواهم فریاد بزنم و نفس نیست دری برای رهایی از این قفس نیست نه باز می گردد آن رفته آبروم نه فراموش می شود آن حرف های شو م یا باید با نزدیکان نبرد کرد و تاخت یا خاموش شد و گوشه ای نشسته و باخت در میان سیاهی لشگر...
-
انقدر گم کردهام در خویشتن راهِ خودم
جمعه 11 مهر 1404 12:27
انقدر گم کردهام در خویشتن راهِ خودم جز وصال یار در خود، چارهای انگار نیست... هر چه جویم در جهان، جز او به باطل میروم کز وجودم بیحضورش، ذرهای گلزار نیست... سر به صحرا مینهم، دل در درونم شعلهور زانکه بینور رُخ او، دیدهام بیدار نیست... بادهی عشقش که نوشم، مست و هوشیارم یکیست زان شراب جانفزایش، هیچ دستم خوار...
-
خوابهامان
جمعه 11 مهر 1404 12:26
خوابهامان کوک است به سکوتِ پهن. مشرقِ چشمها به بالهاییست که بستهاند پشتشان را به «بیداری»! و – «خوابِ» تو، پهنهی ابریست که «او» در آن گم است… نگاهِ من به توست که میکشی این ابر را برای رهاییِ سایهی رویاهات از اسارتِ شبهای سنگین! هراس، در مغربِ چشمهای خستهی «او»، فرو میریزد از پشتِ نیزارهای لرزانِ خیال، بر...
-
ای که با هر نفست گلی میشکفد و جهان را بهار میکنی
جمعه 11 مهر 1404 12:26
ای که با هر نفست گلی میشکفد و جهان را بهار میکنی دوستت دارم چون نسیمِ عطرِ حضور تو که در فضای دل میپیچد و مرا به سرزمینهای ناشناختهای میبرد که تنها تو آشنای آنجایی در سکوتِ نگاهت، رازهای کهنِ هستی را میخوانم و میفهمم که عشق، زبانی است که تنها قلبها میفهمند و عقل از درک آن عاجز است. حسین گودرزی
-
در آوازِ سکوتِ شبهای تو، نوایی میشنوم که جهان را تکان میدهد
جمعه 11 مهر 1404 12:25
در آوازِ سکوتِ شبهای تو، نوایی میشنوم که جهان را تکان میدهد دوستت دارم چون ماه که در تاریکیِ شب، راه را نشان میدهد و تو، ای چراغِ راهِ قلب گمشده ام، دستم را میگیری و به روشنی میرسانی نگاهت را به دنبالِ ستارهها میفرستم تا برایم آرزو بیاورند اما میدانم که بزرگترین آرزویم، همین لحظههایی است که با تو هستم....
-
در نجوایِ آرامِ عشق، حرفهای ناگفته بسیار است
جمعه 11 مهر 1404 12:25
در نجوایِ آرامِ عشق، حرفهای ناگفته بسیار است دوستت دارم چون سکوتِ میانِ دو نغمه که موسیقی را معنا میبخشد و تو، ای آهنگِ جانبخشِ زندگیام، وجودم را هماهنگ با خودت میکنی دستهایت را به من میسپاری و با هم، سمفونیِ زیبایِ با هم بودن را مینوازیم و زمان از حرکت میایستد تا این هماهنگی را ثبت کند. حسین گودرزی