-
آسمانم ابریست
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:31
آسمانم ابریست گاه بارانی بر خاک دلم می بارد که گل رازقی احساسم گیسویش را می سپارد به نسیم و میان قطرات شبنم چهره می آراید گاه سیل از دل بارانی آن می آید خانه را می پاشد شور از کلبه ی دل می جوشد همه ی آنچه که انباشته ام در میان گل و لا می رقصد خانه ام گاهی شبها خانه ی مهتاب است نور می پاشد از پنجره ها ریسه های نور می...
-
خواب دیدم که به طوفانِ خطر میرفتم،
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:30
خواب دیدم که به طوفانِ خطر میرفتم، در میانِ شبِ سردِ ستم میرفتم. هر طرف سدِّ سیاهیست، ولی با ایمان، با دلی شعلهور از شوق، حرم میرفتم. دستها مانعِ راهم، نَفَس از سینه گسَست، لیک با نامِ تو، تا صُبح، قدم میرفتم. پرچمِ سبزِ تو در بادِ دعا میرقصید، من به اشک و تب و توبه، به قدم میرفتم. ناگهان نور دمید از دلِ...
-
زندگی را دیر دانستیم سرابی بیش نیست
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:28
زندگی را دیر دانستیم سرابی بیش نیست آن همه شور جوانی هم که خوابی بیش نیست هر که را گفتیم که با ما ماندنی شد تا ابد رفت از دنیای ما ؛ یادش عذابی بیش نیست نه برایت یار می ماند ؛ پدر مادر که هیچ خانه را گم کرده ایم ؛اینجا سرای خویش نیست گوشه چشمی تا به عکس جمله یاران میکنیم اشک میریزیم چرا که کهنه قابی بیش نیست ما چه...
-
*گُفتَمَت* به هر که گفتمت عاشق شده!
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:28
*گُفتَمَت* به هر که گفتمت عاشق شده! سُرودمت، شعر عاشق شده به دریا گفتمت، طوفانی شده به دشت گفتمت، شقایق شده به چشم گفتمت، گریه شده به ساز گفتمت، آهنگ شده به سیگار گفتمت، دود شده به ابر گفتمت، باران شده به سنگ گفتمت، بُت شده به خورشید گفتمت، ماه شده به دل گفتمت، عاشق شده...؛ یاس صحراء
-
شبم تارو تو خورشیدی بیا ای صبح تقدیرم
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:27
شبم تارو تو خورشیدی بیا ای صبح تقدیرم من ان شبگرد تنهایم که از دنیای خود سیرم دلم چون مرغ مینایی که در دام غم افتاده بجای نغمه ی شادی فقط با ناله در گیرم بیا! درکوچه های شهر دنبال تو می گردم. درون فال کولی ها ببین افسرده و پیرم. و دیدم هر نگاهت را کلید راز پنهانی ست به دام چشم آهویت گرفتارو زمینگیرم به دشت وکوه اگر...
-
از میان این دریای بیتابی
پنجشنبه 15 آبان 1404 12:27
از میان این دریای بیتابی از درون این شبهای بیخوابی ماه میتابد زمین خفته را هوشیار میسازد ظلام تیره دلهای ما را پاک میسازد زمین بنگر شیار کهنۀ دستی هوا دم کرده و خسته به زیر پهنۀ ابری نمیبارد بشوید این غبار مانده در چشمی همان چشمی که میجوید نگاه منتظر در پهنۀ شهری سحر نزدیک شد ماه شب تاب هم دچار شک و تردید شد...
-
جان جانانم
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:33
جان جانانم صبح با نامت طلاییتر است آفتاب، مثل بوسهای نرم روی پیشانیات آرام و بیدغدغه پنجره را میکوبد و زمزمه میکند: "صبح بخیر…" من دلم هنوز میان آغوش گرمت جا مانده هنوز صورتت را میان نور، میان عطر موهایت، در رویاهای کوتاه شبم، بو میکشم هر نفس. دلم میخواهد امروز را با نام تو شروع کنم با صدای خندهات...
-
شب به شب آن بید مجنون در خفا
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:32
شب به شب آن بید مجنون در خفا می شنیدم راز گفتا با خدا . قصه ها از غصه ها آورده بود داستانِ آشنایی می سرود . قصه ی تنهایی اش در بیشه زار او همی گردد از این اندیشه، زار . سر فرو افتاده بود از بی کسی گفتمش بی کس چرا در محبسی . گفت: در محبس نی ام رویم نبین جانِ پاکِ آتشین خویم ببین . جان رها و جسم اندر محبس است زین رهایی،...
-
تو شکوه پنهان شعرهای مَنی
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:31
تو شکوه پنهان شعرهای مَنی تو راحتی عضُلات و تحکم استخوان های مَنی تو سوی چشمان و فریب عاشقانه ی لب های مَنی تو صدای نشنیده و غوغای جان مَنی تو سکوت ساکت مَن تو ایستاده در تَن و نشسته بَر روح بیقراره مَنی تویی که در گِلویَم حرف میزنی راز مَنی راز مَنی راز منی نرگس احمدی
-
خدارا شکر می گویم که در تقدیر من بودی
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:30
خدارا شکر می گویم که در تقدیر من بودی گمانش هم نمی کردم که گیر افتم به این زودی اگر مشکل ترین مشکل اگر سختی و بیماری برایم اتفاق افتد تویی درمان و بهبودی خلاصه می شود دنیای من در بوسه ای از تو یگانه خالق عشقی و بر عشاق معبودی برایم فراق داری باهمه تکراری اما نو تو ساده پاک و شفافی برایم، مثل یک رودی محمد حسام باباگلی
-
واسه اینکه دلت، از عاشقی درآد
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:30
واسه اینکه دلت، از عاشقی درآد یه کاری میکنم ازم بدت بیاد یه کاری میکنم بگی اینم بده خودشو الکی به عاشقی زده یه وقتا اسمتو عمدا غلط میگم تا که خیال کنی فکر یکی دیگم بگی تموم شده قصه و راهی شی بتونی عاشق آدم بعدی شی واسه دیدن پیامت دل من میره چجوری جواب بدم، نفهمی دل گیره میخونم صد دفعه کل پیاماتو گم میشم جواب نمیدم به...
-
اشک که وزنی ندارد
چهارشنبه 14 آبان 1404 12:29
اشک که وزنی ندارد پس چرا وقتی می بارد وزنه ی سنگین روی سینه ام، سبک می شود؟ و این غم دیرینه ام دیگر قلبم را خراش نمی اندازد؟ اشک که صدا ندارد پس چرا وقتی می بارد قطره قطره فریاد می کشد روسیاهی ام را پس چرا وقتی چشم هایم تر می شود زودتر اجابت می کنی بی پناهی ام را نه اشکی سبک هست برای رهایی از سنگینی نه اشکی بیصدا هست...
-
آنکه میداند، که دل را باید از دنیا رهاند،
سهشنبه 13 آبان 1404 12:46
آنکه میداند، که دل را باید از دنیا رهاند، در نگاه یار گم شد، بیصدا، بی هیچ امید، با دل خونین، به سوی خلوت شبها شتافت، در دل شب، با غم خود، تا سحر تنها تپید، ماه را دید و نپرسید از فروغ نارسا، اشک جاری را نپرسید، با غروری ناپدید، در دل خود نغمه ای را، بیصدا آرام کاشت، با سکوتش، قصه را در بند دل، درهم کشید، در دل شب،...
-
آخرین بار که اینجا بودی
سهشنبه 13 آبان 1404 12:45
آخرین بار که اینجا بودی بدن سرد زمستان را نیز با خودت آوردی تا مبادا که میان من و تو چشمهایی باز شود و سپس رود بریزد بر دشت و به دریا برسد این احساس آخرین بار که اینجا بودی دست من خالی بود چشم سوسو میزد و دل از خواستنات میکوبید سرخ بود این حسرت زرد شد این تردید بر تن تند زمان نیز سیاهی چسبید و دراین آشوب لبریز از...
-
آشوب است دلم
سهشنبه 13 آبان 1404 12:44
آشوب است دلم گر ز سودای تمنای دلم پاسخ ندهی... سایه ات میمانم، که شاید نظرت، زیر خیالم بگذرد روزی چند، کوتاه هم که باشد همان، ما را بس. مهدی عارفخانی
-
به تبسّمت، که دمانده جان، به من آن به آن، بنشین بمان
سهشنبه 13 آبان 1404 12:43
به تبسّمت، که دمانده جان، به من آن به آن، بنشین بمان بنشین بمان، به تبسّمت، که دمانده جان، به من آن به آن تویی آن که جز به تو شادمان نشود دلی، ندمد گُلی منم آن که جز به تو از دلش نرود بدر غمِ بیکران تو بگو که با تو چه تا کنم که نه در دلم، همه جا به جا غم بیکران، کند آشیان، نشوم پکر، نکنم فغان؟ همه عمر من به فدای تو...
-
خوشا عطری از آن رنگین قبای مشک آگینش
سهشنبه 13 آبان 1404 12:41
خوشا عطری از آن رنگین قبای مشک آگینش خوشا نوری ز مهتاب نگاه ناز و رنگینش نظر بر هر که اندازد دلش دیوانه میسازد فرامش می کند ناگه طریق و دین و آیینش جهان با دیدن رخسار زر فامش فرو شوید ز دل شب ناله ها و غصه ی هجران و غمگینش شه زیبا رخان در قصه ی عشاق او باشد همان شاهی که من هر دم بُوَم درویش و مسکینش زند بر هم چو مژگان...
-
آن نگاهی که پر از خشم تو بود
سهشنبه 13 آبان 1404 12:39
آن نگاهی که پر از خشم تو بود یادگاری من از چشم تو بود وآن طلسمی که شدم جادویش چشم خوشرنگ تر از یشم تو بود قافیه گرچه شود تکراری همه آش زیر سر چشم تو بود باورم نیست که کانون ستم زیر آن پالتوی پشم تو بود سید محمد رضاموسوی
-
کُلَه خودم به رنگ خون، تبر با نازِلی دستم
دوشنبه 12 آبان 1404 13:01
کُلَه خودم به رنگ خون، تبر با نازِلی دستم مرا آتش نشان گویی ولی رقاصِ سرمستم من ازتاوَل نمیترسم به سازشعله میرقصم تجلی گاهِ ققنوسی سراپا مُشتعل هستم چه دود آلود میرقصانَدَم غوغای نیشابور قطاراز انفجارو من به جام دوده ها مستم چه ازتَرکش چه دودِ اسکله هرگز نترسیدم به سوگندم وفادار و به جانبازی کمر بستم نفس راهدیه...
-
پروانه ای سفید پوش مُحرِم شد
دوشنبه 12 آبان 1404 12:59
پروانه ای سفید پوش مُحرِم شد شعر میگفت در طواف درخت همان دم جهان اقتدا کرد به مهتاب هلال ماه به تاریکی زمین خندید من ساکن شدم کنار علف های هرز سجده کردم روی ریشه های درخت و رکوع در پهنای سیاره در قنوت دست هایم پر از قاصدک شد برای کوچ به کوچه ی خالی حضور ،از تشویش ذهن مشحون خون به رنگ خدا شد مویرگ های درخت در رگ های...
-
چگونه ماه را گم کردم
دوشنبه 12 آبان 1404 12:58
چگونه ماه را گم کردم واینک دنبالش میگردم در این کورهراهِ دور؟ نوری کوچک مرا میخوانَد... چه کسی میداند: شاید ستارهای گمکردهُراه بر زمین افتاده، یا چراغی در دوردستهامرا، فریاد میزند. شاید در سرچشمهٔ رود ماه بخواب رفته و خواب ستارهٔ گم شده را میبیند. شاید آنسوی جنگل میان گیسوان نارون خورشید پنهان شده و در انتظار...
-
تو مرا فراموش کرده ای،
دوشنبه 12 آبان 1404 12:57
تو مرا فراموش کرده ای، اما هنوز، نسیمی که از کوچهی خاموشِ غمم میگذرد بوی تو دارد و من، در هوایِ جَهَنَم، عطر خاموشِ تو را میشِنوم. گذر یاد تو مرگ نیست؛ مرگ عدالت دارد، غیبت تو، باد بی پایانیست، کز بر دلِ فرتوتِ من نیگذرد. خواستم اندکی دوست بدارمت، افسوس که عشق، چو پرنده در شبی بی انتها در من نشست؛ در حصارِ روح و...
-
گاه جانم در کمین لحظه های بیقرار
دوشنبه 12 آبان 1404 12:56
گاه جانم در کمین لحظه های بیقرار مرگ میخندد به من، با چهره ای بی اختیار گاه در یک چشم برهم، زندگی جاری شود گاه از من میچکد مرگی به رنگ اشک زار دل ندادم مرگ را، دل بسته ام بر زیستن در میان این دو راهم، بی نشان و بی مزار هر نفس آیینهای از بودن و رفتن مرا هر نگاهم حسرتی از ماندن بی انتظار ای که میپرسی ز من: این راه...
-
نگاه کن
دوشنبه 12 آبان 1404 12:55
نگاه کن سکوتِ مهتاب از پنجره میچکد دستم را بگیر بشنو، ماه دلتنگِ ماست رها نکن همپرواز نوریم ستارههای مسافر چشمک میزنند و در دل شب آرزو میکنند ساراعلایی
-
قایقی همنشین شنزارم آسمان با تو گفتگو دارم
یکشنبه 11 آبان 1404 12:30
قایقی همنشین شنزارم آسمان با تو گفتگو دارم خسته ام از سکوت ساحل ها حسرت موجِ کینه جو دارم مرغ توفان شبانه در گوشم قصه ای تازه زمزمه می کرد در صدایش طنینِ باران بود عطرِ امواج را از او دارم ذهن خرچنگ های مردابی ، بی خبر از زلالیِ دریاست دست و پا میزنم در آب امّا بغض گرداب در گلو دارم شاه ماهیِ تور تقدیر است ،آنکه دل می...
-
شکاف را حس کن
یکشنبه 11 آبان 1404 12:29
شکاف را حس کن نه گامیست، نه نفسی، همان فاصلهایست که جهان را دو نیم میکند. فانوسِ آخرین غریق را در دهان دریا فرو انداختم، تا باد، نامت را فریاد زند، خورشید هنوز راز برفهای فراموششده را میمکد، و من آسمان را بر سر یک بوسه قمار کردهام. اگر حتی یک لحظه فاصله بینمان بماند، دریا نیمهسوخته خواهد گریست. و آنگاه...
-
رفتی و بعدِ تو این خانه فقط دیوار است
یکشنبه 11 آبان 1404 12:28
رفتی و بعدِ تو این خانه فقط دیوار است هرچه ماندهست ز تو، خاطرهای بیمار است با خودم حرف زدم، بیتو ولی بیپاسخ دلِ من بیخبر از عشق، هنوز بیدار است آینهها همه از چشمِ تو شرمنده شدند چهرهام در دلِ آیینه ترکبردار است پنجره بیتو فقط قابِ غروبی تار است نور هم از دلِ این خانه بسی بیزار است نشستهام به در و چشم به راهت...
-
بخار نشسته بر روی شیشه
یکشنبه 11 آبان 1404 12:27
بخار نشسته بر روی شیشه یاد تو در من، مثل همیشه اون شب بارون، در زیر یک چتر من مست حرفات، بوی خوش عطر دستای گرمت، کوچه و بارون برق خوش عشق، توی چشامون میکشم یک قلب بر روی شیشه کمی میمونه ، بعدش پاک میشه مث عشقمون که رفتنی بود ندیدی قلبم شکستنی بود بارون میزنه بر روی شیشه دل من امشب آروم نمیشه ساغر عارف پور
-
در ظُلمتِ این دنیا ، او نورِ جهانم بود
یکشنبه 11 آبان 1404 12:26
در ظُلمتِ این دنیا ، او نورِ جهانم بود مابینِ هزاران غم ، دلشادیِ جانم بود جز «عاشقِ او هستم» ، نشنید کسی از من کین جملهی بی همتا ، معراجِ بیانم بود گفتند که تو خامی ، از عشق چه میدانی ؟ امّا غمِ صد عاشق ، در قلبِ جوانم بود تا رفت دگر من هم ، در باطنِ خود مُردم شکوه نکنید از ما ، او تاب و توانم بود مشتاق شدم...
-
مخواه از من خودم را بیسبب در فالت اندازم
یکشنبه 11 آبان 1404 12:25
مخواه از من خودم را بیسبب در فالت اندازم که میخواهم خودم را دور اندازم، گلِ نازم مخواه از من شکوفا گردم و چترت شوم،باران! مخواه از من که برخیزم، مخواه از من که میبازم نخی سیگار، لطفاً... آه! باز آبستنِ شعرم ببخشا! من"تو" را گم کردهام در پشتِ الفاظم شدم گنجشکِ زندانی که آزادی نمیخواهد هوای گریه دارد، این...