-
تو رفتهایُ خدانگهدارت
جمعه 4 مهر 1404 12:59
تو رفتهایُ خدانگهدارت بگو با منِ از تو جا مانده چه کنم؟ شکسته باد از درختِ جانم بگو با خزانزاده چه کنم؟ چراغِ شب از نگاهت افتاد بگو با دلِ بیجاده چه کنم؟ هزار رودم به بیکرانه رسید بگو با عطشزاده چه کنم ستارهها ریختند از آسمانم بگو با فلکساده چه کنم؟ به خلوتِ بیکسیِ زال دل بستم بگو با سیمرغِ دور مانده چه کنم؟...
-
برای داشتن ات روزهایم را به یغما بردم
جمعه 4 مهر 1404 12:58
برای داشتن ات روزهایم را به یغما بردم همانند اهل دلان غزل هایم را د ر آفتاب می خشکاندم اگر ترا در میان این روزهایم داشتم شبیه زنی که ماه را فتح کرده می شدم در میان صحرا یی سوخته شقایق وار می روئیدم در دلت لنگر می انداختم و در پیچ و تاب ابروانت افسونگری می کردم اگر ترا داشتم در دستتانت بال می شدم پشت دیوارهای خاکستری...
-
روی خط باریکِ زمین و آینه
جمعه 4 مهر 1404 12:56
روی خط باریکِ زمین و آینه دراز کشیدهام، تا جهان، هزار بار غلط املاییِ ذرات تنم را در خود تکرار کند. هر بازتاب، دختریست که از خوابِ من به مدار بیداریِ دیگری پرتاب میشود، و میدانی! هیچکدامشان به پایان این احتمال نخواهند رسید. نور، در شانهِگاه من جوانه میزند، خودش را تقسیم میکند به منهایی که همزمان، در مسیرهای...
-
پاره کن دام و قفس را بال پروازم بده
جمعه 4 مهر 1404 12:51
پاره کن دام و قفس را بال پروازم بده تا بگویم سوز دل را ساز و آوازم بده استکانی پر کن از نوش زلال زندگی شربتی دیوانگی با شوق ابرازم بده هر نگاهت زنده میسازد جهانی مرده را شمه ای از غمزه های غرق اعجازم به در هبوط بی سرانجام خودم گم گشته ام فرصتی دیگر به امید سرآغازم بده از خراسانم ولی دلبسته شعر و غزل مصرعی آغشته با گل...
-
چه کسی پنجرهی مرگ را هر شب
جمعه 4 مهر 1404 12:51
چه کسی پنجرهی مرگ را هر شب در ذهن من باز میکند؟ بیرونش هوا آزاد است، روحها مثل پرندگانِ بیصاحب، در سکوتی بیانتها پرواز میکنن د. اینجا اما، نفس، طعم زنجیر دارد. هر دم، سنگینتر از دمِ پیش. گاهی، به ستارهای خیره میشوم که برایم چشمک میزند اما دستم، هرگز به آسمان نمیرسد. من، چسبیده به میلههای نامرئی، جرأت پریدن...
-
(چو می بینم کسی از کوی او دلشاد می آید
پنجشنبه 3 مهر 1404 13:04
(چو می بینم کسی از کوی او دلشاد می آید فریبی کز وی اول خورده بودم یاد میآید) نمیسوزم دگر از رشک ، گر بر من کند رحمی که آهم بر دل گرمی فزود از داد میآید به یادش میدهم دل را اگر از نالهام بویی نفس بر لب ز جانم نالهها بر یاد میآید نمیخواهد دل این عاشق خونین جگر را به سوی من گهی با داد و هم بیداد می آید عجب دارم...
-
قبلهام
پنجشنبه 3 مهر 1404 13:03
قبلهام در لرزشِ نورِ پنهانِ یک سلول است… در نقطهای که زمان، به انحنای حضور خم میشود. جانمازم چشمهای در قلب که میجوشد و از دیوارههای رگ به سوی کهکشان راهشیری راه باز میکند. در نمازم، عصبها چون بازوهای کهربایی در مدار ستارگان میچرخند، و ماه در نورونهای خاموش مغز آهسته طلوع میکند. ذرات درون من، واکنشِ...
-
قلبم برای تو میتپید،
پنجشنبه 3 مهر 1404 13:03
بیآنکه صدای تپشهای بیقرارش را بشنوی. میآمدم، با تمام شوقِ بودن، اما تو... هر بار چند قدم دورتر، هر بار سردتر از پیش. نگاهت، مثل پنجرهای بسته در روز بارانی، نه عبور را میدید، نه انتظار را میفهمید. و من، خیس از دوست داشتن، رو به دیواری از سکوت برگشتم. رفتی، بیآنکه حتی صدای رفتنت را جا بگذاری. سکوتت، همدم...
-
آه اگر روزی نگاه تو، حامی چشم ترم باشد
پنجشنبه 3 مهر 1404 13:02
آه اگر روزی نگاه تو، حامی چشم ترم باشد آن دژ خاموش تنهایی، طعمه نور شرر باشد آه اگر آغوش باز تو، در پی و مشتاق من باشد خانه خالی تنهایی، گرم و مطبوع چون وطن باشد شادیه روز و شبه مارا، عشق بیاد تو پر کرده جبریه امکان بودن را، پر ز مفهوم الست کرده (2) آه اگر کانون یاد تو، قبله روز و شبم باشد من چو پروانه بیتابی، در پی...
-
ذات عاشق را بنازم آفرین ها بر غیرتش
پنجشنبه 3 مهر 1404 13:02
ذات عاشق را بنازم آفرین ها بر غیرتش پوشیده دارد دیده را از نجابت در سیرتش چشم ز اغیار بستن حسن پاکرویان بُود حسن یوسف دیده بینا کرد با پیراهنش! امیرعلی مهدی پور
-
صبح که بیداری اش بر در میکوبد
چهارشنبه 2 مهر 1404 12:33
صبح که بیداری اش بر در میکوبد صدای تو در گوشم صبحی دیگر را خبر می دهد بلقیس بیا تا به صبح خیانت کنیم خیال بودنت را ببوسم تا نبودنت دق کند غلامرضا تنها
-
رهایم نکن...
چهارشنبه 2 مهر 1404 12:32
رهایم نکن... من از تنهاییِ برگِ افتاده میترسم از صدای بیصدای شب که در گوشِ درختان مرثیه میخواند. رهایم نکن... که دلتنگی مثل بوی خاکِ بارانخورده در جانم نشسته و هیچ نسیمی نام تو را نمیآورد. من در امتدادِ کوچههای بیعابر با کفشهای خسته به دنبالِ نگاهی میگردم که مرا نه به خاطرِ تنم بلکه به خاطرِ بودنم ببیند....
-
در حریم نگاهت،پریشانم
چهارشنبه 2 مهر 1404 12:31
در حریم نگاهت،پریشانم... همچون شمعی که از شرحِ شعله، هراس دارد. دلم میخواهد فریاد بزنم:"دوستت دارم!" اما زبانم از پاسخِ تو، خشک میشود. میترسم اگر گویم،قلمرویِ دل را ویران کنم و اگر نگویم،از بیبرگشتیِ این کویر، پریشانم. اینجا،بر لبه ی این پرتگاهِ زیبا باید چه کنم؟ حسین گودرزی
-
آن گرگ درونم غرید بر کینه
چهارشنبه 2 مهر 1404 12:30
آن گرگ درونم غرید بر کینه آن بقض خفته فتنه کرد بر سینه من در خیال خود خام بودم ولی درد کهنه دوباره شد هم سینه من در پی رهایی بودم دمی شد حاصل همه غصۀ دیرینه در حیرتم تیشه بی رحم فرهاد چگونه شکافت سر عشقِ بی کینه هر چه بودم پاک باز بودم چون شبه ز جفا همه روزم گشت آدینه آرام نمودم آن گرگ بد خوی را با بره ی صبر نشاندم در...
-
نمیدانم شعر بود یا که حقیقت
سهشنبه 1 مهر 1404 12:22
نمیدانم شعر بود یا که حقیقت اما دلم گفت که انجامش ده انجامش دادم چقدر خوش بود چقدر کیف داد چقدر سبک بال شدم هر روز خواستی توام انجامش ده اگر بد بود اگر کیف نداد دیگر آنرا تکرارش نکن راجب شکر خدا سخن میگویم هر صبح پس از بیداری هر صبح که از خواب شدم بیدار شکر خدا را کردم همش تکرار گفتم شکرت که به من جان دادی شکرت که به...
-
در من حرفی ست
سهشنبه 1 مهر 1404 12:21
در من حرفی ست که تو را حرف میزند؛ سبز میشوی که حرف میزند، که دوست داشتن را با هجای بلند از آسمان هفتم ذهنم بالا میرود. در تو حرفی ست که مرا تکرار میکند؛ ماچم نمیکند و لبم گره میخورد به کلماتی که باید نگفت. و جهان پر از کلماتی برای نگفتن است، کلماتی که بیل و کلنگ نیستند، تفنگ میشوند و از گوشه چشم شلیک میکنند،...
-
دلم گرفته از این گریه های پنهانی!
سهشنبه 1 مهر 1404 12:20
دلم گرفته از این گریه های پنهانی! از این که با دل غمگین من نمی مانی اگرچه از تو تقاضا نمی کنم! ای کاش کمی برای دلم باز، دل بسوزانی تو نیستی و دلم را بهانه ها کشتند شبیه قاصدکی در هوای طوفانی تو رفتی و همه جا را غبار پر کرده... دلم خوش است به این چشم های بارانی به خنده های تو جانم شکوفه زد اما تو از شکوفه ی سرما زده چه...
-
در بزنگاه سحر
سهشنبه 1 مهر 1404 12:18
در بزنگاه سحر بین هر تیک و تاک ساعت رد پای گذر خاطره ای شیرین است به لبم خنده ی تلخ نفسم میگیرد اشک از گوشه ی چشم سیه ام میچکد بر تن این خاطره ها شب مهتابی من گم شده است پشت ابرهای سیاه دل شب نه نگاهی که بر آن خیره شوم نه لبی هست برآن بوسه زنم ماه بر حال بدم می گرید و به هنگام سحر خواب هم پر زد و رفت از دل پنجره ی...
-
شد نگاهت بزم نور از چشمهی پنهان دل
سهشنبه 1 مهر 1404 12:18
شد نگاهت بزم نور از چشمهی پنهان دل ریختی آواز جان بر پردهی ویران دل سایهها رفتند از من، با نسیم روی تو گشت پیدا در شبم آیینهی تابان دل در تو راز روزها بشکفت از این آب خاک گم شد ایامم در آن پاییز با باران دل آمدی چون آذرخش از جنس رؤیای عمیق شد سکوتم شعر ناب از نغمهی پنهان دل وا کن ای جان، پنجره بر لحظههای تار من...
-
نبودنت را زمین میخورد
سهشنبه 1 مهر 1404 12:12
نبودنت را زمین میخورد در اعماقم: دردی که دست میکشد تا تهِ تنهایی. دستانت فریادرس بر قفسهام بگذار: "همیشه سبز باش" تا من همیشه زنده باشم. حسین گودرزی
-
به چه کارم آید این دل؛ اگرم ندیده باشی
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:35
به چه کارم آید این دل؛ اگرم ندیده باشی اگر از بهار جانم؛ غزلی نچیده باشی منم آنسیاه رویی که تو با چراغ چشمت به شبانِ تارِ بختم، نظرِ سپیده باشی غلیانِ آتشم در، سرِ خویش تا بسوزم تو نسیمِ جان فزایی که به دل وزیده باشی به سقوط می دهم تن منِ ناشکیب بی تو اگر از خیالِ بامِ دلِ منپریده باشی کِشَد از فراق کارت به جنون چو...
-
مثل کاهگل مرطوبِ بعد از بارانِ مرداد
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:34
مثل کاهگل مرطوبِ بعد از بارانِ مرداد که بویش، دستِ آدم را میگیرد، میبرد توی ایوانی که سالهاست کسی در آن چای ننوشیده. مثل سایهی ششمِ یک شمع درون آینهای قجری، که معلوم نیست واقعی ست یا فقط انحنای اشتیاقی ست که پشتِ دود گم شده. مثل صدایی که در چاهِ خشکِ معبدی فراموششده میپیچد، تا فراموش نشود زمانی کسی آنجا دعا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:33
-
من از خدا نخواستم مرگ
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:33
من از خدا نخواستم مرگ فقط بی نشان بودن را خواستم چون حتی مرگ ردی از من به جا میگذارد ! نرگس برون سرا
-
من در این گوشه ی دنیا غریبی هستم
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:32
من در این گوشه ی دنیا غریبی هستم از همه آدم وعالم دگر بگسستم در به در هستم و غافل زمسیر سفرم همدمی کو که شود همسفر راه وشبم تو بیا با من و همراه شب تارم باش خسته ام،جانی دوباره به تن زارم باش نور باش وبدرخش بر بدن و این تن سرد که وجودم گله مند هست از این حجمه ی درد گرمی دست تو آرامش جانم باشد مرهم لحظه ی بی تابی و...
-
شب که از راه می رسد،
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:31
شب که از راه می رسد، تن خسته ام را به آغوش یادت می سپارم. غرق در تو می شوم و آرام می گیرم... از دریچه ی نگاه ات به دنیایی شیرین می روم؛ انگشتانم را شانه می کنم بر ابریشم گیسوان ات. هرم تنت مرهمی است؛ بر انجماد تن از حجمه ی دغدغه ها... و تنگ در آغوش می کشم؛ خیال ات را... برای ام زمزمه می کنی، آوای زندگی را، شور می شوم،...
-
زندگی با یک بیتِ شعر
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:30
زندگی با یک بیتِ شعر تمام نمیشود به مزارم نیایید، آنجا نیستم نه قطرهای در چشمِ گلبرگ یا حلقهای آرام حوالی یک گردابم... اما شاید با طلوعِ هر صبح گوشهای در دلتان جا مانده باشم همچون لمسِ بیهوایِ نسیم بیسبب، بیکلام، اما پابرجا... مریم غلامعلی زاده
-
من آن روحم که در روزِ ازل بود
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:29
من آن روحم که در روزِ ازل بود دهانِ او سراسر پُر غزل بود . به یاران گفته بودم در سحرگاه که فردا می رَویم، از پیشِ درگاه . چو فردا شد، زبانم در دهان شد ندایِ جانِ حق در هر زبان شد . ندانستم چه گفتا با دلم دوست ندانستم جهان آیینه ی اوست . فراموشم شده آن روزگاران به دریا آمدم در روزِ باران . به دریا ها سراسر گفتم از او...
-
آسمان غبارآلود، خاکستریِ گرگمیشِ غروب
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:29
آسمان غبارآلود، خاکستریِ گرگمیشِ غروب و سیاهی هر لحظه چیرهتر میشود... آسمانِ زشت و کِدِر... و خورشید، دفنشده در مغرب... و هوایِ انباشته از دَم... آکنده از هجومِ شرجی و گرما... خفِگی در هر دَم و بازدَم... پنجرههایِ ماتِ خانههای قدیمی... نه نَغمه پرندهای از دوردست... نه خنده کودکان در کوچهها... نه صدایِ...
-
من هر صبح
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:28
من هر صبح در جامهای از تکرار بیدار میشوم که دیشب، خودم دوخته بودم. چای سرد مینوشم در فنجانی که لبخندم را فراموش کرده و زندگی مثل قطرهای آهسته از سقفِ بیحادثه میچکد. میخندم تا گریه نکنم. میدوم تا ثابت بمانم. و پشتِ هر پنجره که رو به خیابان باز میشود، جهانیست که قبلاً از آن عبور کردهام، بیآنکه در آن قدم زده...