-
کاش بودم شاعری چون شاطر عباس ای غزل
دوشنبه 5 آبان 1404 12:29
کاش بودم شاعری چون شاطر عباس ای غزل من پر از لطف و محبت من پر احساس ای غزل کاش بودم چون گلی رنگین و زیبا و لطیف سرخ بودم چون گلی عطرین و حساس ای غزل کاش در انگشتر دستان آن دلدار ناز چون عقیقی در درخشش یا که الماس ای غزل کاش بودم من نگهبان باغ چشمان تو را روز میدیدم و شب میدادمش پاس ای غزل کاش بودم باغبان باغ آن...
-
قلب توخانه ی من بود، نمیدانستم
دوشنبه 5 آبان 1404 12:29
قلب توخانه ی من بود، نمیدانستم عطر گلخانه ی من بود، نمیدانستم شوق دیدار تو بر جان و دلم آتش زد رویت افسانه ی من بود، نمیدانستم روز وشب می گذرد ازپی هم بی رویا عشق، میخانه ی من بود، نمیدانستم بعد تو بی خبرم ازخودم و احوالم عقل، بیگانه ی من بود ، نمیدانستم این هوا سرد شده بی نفس پرمهرت گرمی لانه ی من بود، نمیدانستم بعد...
-
می وزد شراره ی مهربانی
دوشنبه 5 آبان 1404 12:26
می وزد شراره ی مهربانی از لایِ مخملِ ستاره پوش خمیازه می کشد زمین به تکرارِ تکرارها زیرِ این گنبدِ کبود... نقش می زند جهان بر چشمانِ خیسِ پنجره ادامه ی حیات را هنوز.... فریبا صادق زاده
-
ای عشق....
دوشنبه 5 آبان 1404 12:25
ای عشق.... که بر دیوارهای زمان نقش بستهای چون دودی که بر فراز بخاری میرَقصَد در این شهرِ خاموش که خواب از پنجرهها فرار کرده است من و تو دو قطبِ مخالفِ یک دائره هستیم دو کلمه از یک شعر ناتمام... دوستت دارم چونان نانِ گرمِ صبحگاهی در دستانِ گرسنه ی کارگر معدن دوستت دارم چونان آوازِ مرغان دریایی پیش از طوفان... بهشتِ...
-
دلم برای خنده های تو تنگ می شود
دوشنبه 5 آبان 1404 12:24
دلم برای خنده های تو تنگ می شود برای اخمها ؛گریه های تو تنگ می شود دلم برای شانه های لرزان تو برای بغضهای مانده در گلو تنگ می شود تو رفتی و مرا به تنهایی سپرده ای دلم برای هرچه تنهایست تنگ می شود بنا نبود روی و در به در شوم برای در به دری فقط کنار تو تنگ می شود فقط به چاه می توان قصه عشق را گفتن دلم برای چاه مانده در...
-
چشمم به دنبال تو میگردد و تو خانه بسته ای
دوشنبه 5 آبان 1404 12:23
چشمم به دنبال تو میگردد و تو خانه بسته ای در قلب من هم نشسته ای و تو لانه بسته ای افسوس نمی خورم که در حریم عشقت هستم من بسته ام کشت زاری را که تو دانه بسته ای مهرت درون سینه دارم و فراموشم نگشته ای با عطر و بوی تو نشستهام که تو شانه بسته ای قلبم تهی میشود که بدون تو هم می روم سفر در راه کرب و بلا نشستهام که تو چانه...
-
تو همان شاپرکی
یکشنبه 4 آبان 1404 12:49
تو همان شاپرکی که به دل رنگ محبت دادی تو همان برق دو چشمان تنِ خسته و بی جان منی تو خود جاااااااان منی تو همان قند وصالی که به تلخی شبم شور شکفتن دادی تو هم آنی و هم اینی تو قنوتی تو وضویی و تو دینی تو همان خانهی امنی که به آغوش پر از وحشت من لحظهای عطر پناه بخشیدی تو همان آخرین جان منی آخرین تیرِ کمانم که به مرگِ...
-
چو اولین بار که دیدمش
یکشنبه 4 آبان 1404 12:48
چو اولین بار که دیدمش هنوز هم، دوست دارمش کجاست و چه میکند نمیدانم دست خدا میسپارمش به دل مینشست، مینشست کنارم راه که میرفت جور دیگری به، دل مینشست حرف که میزد، یخ دلم آب میشد قطره قطره آب میشدم گاهی نیز ،بی خواب می شدم در، خیال میبینمش زیر پایم، بوریایی از حصیر زیر سر بالشی، از جنس پرهای قو رو میکشم، از...
-
از چشمِ تو دیدم همه دنیا به وفا، نه
یکشنبه 4 آبان 1404 12:48
از چشمِ تو دیدم همه دنیا به وفا، نه جز عشقِ تو در سینهٔ من هیچ صدا، نه بیخندهٔ شیرینِ لبت جان به لب آید بیمهرِ تو این دل به کسی رام و رها، نه خورشیدِ منی، بیتو جهان تیره و تار است بینورِ رُخت صبح به این بام و فضا، نه دل خواست فقط با تو بماند به تمنا جز دامنِ عشقت به کسی میل و هوا، نه هر قطرهٔ خون زمزمهاش نامِ...
-
در آستانهی صبح
یکشنبه 4 آبان 1404 12:47
در آستانهی صبح سنگی بر لب جوی نشسته بود و به عبور آب فکر میکرد بیآنکه بداند خود نیز در گذر است. محمدرضا گلی احمدگورابی
-
(یک خلوت آبی)
یکشنبه 4 آبان 1404 12:45
یک شب تو بیا چشم به هم دوز و بیاور (یک خلوت آبی) یک خانه پر از قدقد مرغان هوایی (آن نیلبک تند که چشمان مرا کرده هوایی) در روز بزرگی که پر است از نفسی تند (آن روز جدایی) آن رنگ سخاوتگر مجنون شده از تب آن سوخته در شب آن اخگر ویرانشده بر حاشیهی لب (آن سوت کجایی تو کجایی!) یک شب تو بیا چشم به هم دوز و بیاور یک لکه از...
-
دوست دارم به هنگامهٔ خزانت
یکشنبه 4 آبان 1404 12:45
دوست دارم به هنگامهٔ خزانت که فرو میبندد غنچهٔ عشقم دیگر هرگز نگشاید به هیچ بهاری حتی به بهشت دوست دارم سنگ باشم بر سینهات تا بنویسند بر سینه ام به ابدیت نام تُرا دوست دارم بر زینِ اسبِ خیالم حک کنم اسمت را تا نگزیند هیچ مأوایی الی خانهٔ دوست علیزمان خانمحمدی
-
باران از لبهی لبهای
شنبه 3 آبان 1404 12:47
باران از لبهی لبهای نقطه چینِ پیر میچکد و خیابان با برگهایی شبیه دفترِ خاطراتِ انقلابی اعدامی خواب میرود ابرها پرچمهای سفیدی که یاد گرفتهاند دیر تسلیم شوند من در هجومِ زرد و قرمز ها دنبال تکهای آبی میگردم که شاید در جیب کتِ کهنهام خودکشی کرده کنارِ بلیت سینمایی که هیچوقت فیلمش را ندیدیم پاییز مثل نقاشِ...
-
در میانهٔ ذهنم،
شنبه 3 آبان 1404 12:46
در میانهٔ ذهنم، نقطهای میتپد جایی که «بودن» از لرزش یک دانه به سکوت زاده شد مثل نخستین نفَس زنی که در جهانِ بیصدا لب گشود دایرهها میرویند هر حلقه فصلیست که در پوستم عبور کرده زمستانی که تحمّل شد، بهاری که از استخوان برخاست شعاعها، ترکهای آینهاند نشانهٔ بیداری نقشهای که زمین بر جانم کشیده بیآنکه خطکش...
-
دلم بردی به گرمای نگاهت
شنبه 3 آبان 1404 12:45
دلم بردی به گرمای نگاهت شدم آواره ی آن روی ماهت ز شوق دیدنت بی تاب گشتم به یادت تا سحر بیدار گشتم تو را در خواب دیدم، بیقراری دلم را بردی از شب زنده داری دل شب را به نامت خط زدم من به شوقت از زمانها رد شدم من زمان از من گذشت و من ز شوقت شدم گم در مسیر بی فروغت تو را گم کردهام در مرز بیدار شدم حیران میان نور و...
-
دستانش را مقابل چراغ گرفت
شنبه 3 آبان 1404 12:44
دستانش را مقابل چراغ گرفت به تردستی و سایه هایی لرزان جان گرفتند بر دیوار نجوایی که برمی خاست از درون تاریکشان سایهِ فریادی گشت کز آستانه درب هیچ گوشی گذر نکرد، آنگاه که طرّار بر می داشت دستانش را از مقابل چراغ سایه ها گم می شوند و محو از جهان خویش و صحنه آمادهِ نمایشی دیگر نادر صفریان
-
پاییز
شنبه 3 آبان 1404 12:43
پاییز درختی فرو رفته بر سینه ی خاک؛ با طبع سرگردان، در میان بی ارادگیِ فصول؛ پاییز، زخمی در سینه ی تاریخ، که هر سال ، عاشقانه، سر باز می کند، پاییز، اندوهی میان سینه ام، که با هر تپشم، به زیبا ترین مرگ، دچارش می شوم؛ پاییز، یعنی تو. علیرضا پورکریمی
-
یار آمد و از کف برفت
شنبه 3 آبان 1404 12:42
یار آمد و از کف برفت تمام آرزوها بهمن نوری قاضی کند
-
تو گُفتی دِلْ به دِلْ هَم راهْ دارَد
جمعه 2 آبان 1404 12:51
تو گُفتی دِلْ به دِلْ هَم راهْ دارَد به صَحرا یوسُفی دَر چاهْ دارَد غَمی دَر تو گِرِفته راهِ رَفْتَن که بَرگَشتی به خود هَمراهْ دارَد بِزَن بَر سینه مِهْر و مو گِرِهْ کُن که غَمْ دیواره ای کوتاهْ دارَد بیا جانا بِه پِیمانیْ کِه بَستی مَگر عاشق دِلی خودخواهْ دارَد تو گُفتی جانِ مَن بر لَب نِشَسته که بَر بوسیدَنت...
-
در حیرتم؛
جمعه 2 آبان 1404 12:50
در حیرتم؛ اگر در بهشت، خرما خورده بود، چه؟ شاید این تلخیِ رانده شدن نبود شاید این زخمِ هجران، بر دل تاریخ نمیخورد یا شاید انگور... اگر آدم خورده بود، چه؟ آیا سیب، فریب حواست یا وسوسه ی آدم ؟ آیا باز هم این همه تشنگی، در کامِ روزها میریخت؟ یا شاید… بهشت، همان بهشت میماند و گناه، قامتی دیگر میبست در شگفتم؛ که اگر...
-
در تکاپوی ساعات روز و شب
جمعه 2 آبان 1404 12:49
در تکاپوی ساعات روز و شب در هیاهوی گذر لحظه ها آنچه مدام مرا به خود مشغول می کرد فکر تو بود فکر دستانت که کیلومترها از دستان من فاصله داشت و فکر چشمهایت که فروغ دیده ی دیگری می شد و چه یتیم است گونه هایم وقتی که از لمس نفس های تو در معیت باد محروم است و چه بیهوده اندچشمانم وقتی که به روی تو گشوده نخواهند شد و چه تلخ...
-
ای جلوه خورشید به اعجاز نگاهت
جمعه 2 آبان 1404 12:48
ای جلوه خورشید به اعجاز نگاهت جان میچکد از چشمه آواز نگاهت هر کس به تو افتاد خدا را متحیر گم گشت در آیینه دل راز نگاهت از بوسه گل شرم کند رنگ شقایق وقتی که نسیم آید و بو، باز نگاهت بر بام فلک ماه تو را مینگرد باز با حسرت صد ساله به پرواز نگاهت من بنده آن لحظهام ای حسن مجسم کز عشق خدا میکشد آغاز نگاهت خورشید در آیینه...
-
تو ای دنیا که معنای تو پستی است
جمعه 2 آبان 1404 12:47
تو ای دنیا که معنای تو پستی است فنا گردی ولی نام تو هستی است از این اسم دو پهلوی تو پیداست ترا در خدعه و نیرنگ دستی است تو با ابلیس بستی عهد و پیمان که با شیطان ترا هرشب نشستی است سرابی تو به هر کس که ترا خواست شراب هر که مست از خودپرستی است به جاه و شوکت تو هر که دل بست خورد بازی و محکوم شکستی است نداری تو ز یکرنگی...
-
نفس میکشم در هوایی که
جمعه 2 آبان 1404 12:47
نفس میکشم در هوایی که بوی کاش میدهد کلی آه کشیدهام امروز این زندگی سیگار میخواهد به جستجوی دیار رؤیاها سالهاست سرگردان میگردم و نمیرسم به مقصد به گمانم اشتباه سفر میکنم راه خوشبختی از اینجا کج میرود از بوی بد بدبختی گاهی دلم غربت میخواهد و یاد باد اون روزگاران مدتهاست روی پلی منتظر پروازم افسوس شهر پرنده ندارد....
-
دیگر نه شوقِ صبح، نه رویای شام دارم
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:58
دیگر نه شوقِ صبح، نه رویای شام دارم از زندگی فقط نفسِ ناتمام دارم این راه، خسته کرد منِ بیپناه را جز گردِ روزگار چه در زیر گام دارم؟ آیینه هم نمیکشد این چهرهی غریب من با خودم همیشه غمِ بیکلام دارم در بزمِ روزگار نه نوشی نصیب من نه جرعهای ز یادِ صفای مدام دارم بادی وزید و برد گلستانِ خاطرم اکنون در این کویر نه...
-
چشمان من ازاین جهان نیست
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:56
چشمان من ازاین جهان نیست در جهانیست که چشم دل به کار می آید چشمها را باید بست و آرام نفس کشید آرام راه رفت و آرام عشق ورزید در جهانی که سکوت زبان میگشاید و نور به قلبها روشنی میبخشد جهانی از پرنده های مهاجر که قبل از طلوعِ خورشید از دنیای درونم به سوی آسمان پر میکشند شادی چلوچی
-
چه با شکوه
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:55
چه با شکوه در محاصره ی ابرهای بی باران به آسمان بی پناه افق حُزنی بی پایان می ریزی. #مطهره احمدی
-
آغوش تو نایاب ترین معبد دنیاست
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:54
آغوش تو نایاب ترین معبد دنیاست وَللّه که سرباز همین نقطه ی صِفرم تکرار به تکرار و تکرار تو زیباست این حال که مطلوب ترین حالت دنیاست ای ارتش چشمان تو آغازگر جنگ جهانی تَک پِلک بزن حُکم نما تاس بغلطان من مُعتکف خاص ترین گرمترین دِنج ترین معبد دنیام... اشکان صامت
-
در جهان رنگها
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:53
در جهان رنگها برف،سفید بیصداست باران، هزاررنگ ناگفته و رعد نگاه توست که در برقش همهچیز میلرزد. سیدحسن نبی پور
-
ای که پاییزِ نگاهت بر دلم آتش زده !
پنجشنبه 1 آبان 1404 12:52
ای که پاییزِ نگاهت بر دلم آتش زده ! تا به کی فندک زند چشمت در این آتشکده؟ دل شده ویران سرا وقتی که رفتی، مهربان! بعد تو تنهایی ام سمتِ زمستان آمده دیر جنبیدی، دلم خاکسترِ راهت شده ردِ سورِ آخرِ اسپند یا جشنِ سده میدمد ققنوس از خاکسترم ، پروا مکن ! در طوافِ آتشم در حجِ عشقِ مفرده کوه باش و در غمِ عشقِ دلت محکم بمان !...