-
دلتنگیهایم
شنبه 10 آبان 1404 12:32
دلتنگیهایم در آغوشم میلرزند اکنون میان باد و حصار ناگفتههایم بیپناه طیبه ایرانیان
-
اهل آبادی پاییزم
شنبه 10 آبان 1404 12:31
اهل آبادی پاییزم کوچه ی مهر چند قطعه به کف دارم غزلی گوشه ی لب هست هنوز مردم آبادی! دل پاکی دارم یک سفر روی دلم مانده هنوز بروم آنجا که سهراب نرفت سلام کودکیم را برسانم به خدا و بگویم به خدا پشت دریا به دلم سخت گذشت... دل پاکی دارم میشود به میان دل من بنشینی؟ سخت گذشت اما دل من هست هنوز!... مرتضی دوره گرد
-
کجا می روی و در پی چه هستی ؟
شنبه 10 آبان 1404 12:10
کجا می روی و در پی چه هستی ؟ آرام بایست و به جهان نگاه کن به آسمان به رنگ هایی که با غروب تغییر می کنند به همه ی چیزهایی که تو را ساخته اند بایست و گوش کن به تنفس زمین به شعرهایی که باد می آورد به هر چیزی که می گذرد و تو را لمس می کند بی آنکه حتی بدانی بایست و ببین که چگونه همه چیز در حرکت است و چگونه تو نیز در حرکت...
-
جوهر نیلی چشمانت،
شنبه 10 آبان 1404 12:10
جوهر نیلی چشمانت، چون رود آرام آبیتپنده، که لبهای کاغذ را میبوسد، و آتش میافروزد. سیدحسن نبی پور
-
ماهی نیمهجان کنار حوضم
شنبه 10 آبان 1404 12:09
ماهی نیمهجان کنار حوضم بیتو، نفسهایم کوتاه میشود و آب، دیگر مرا به زندگی نمیبرد. ماهی نیمهجان کنار حوضم اگر بیتو بمانم، تمام کوچههای شهر به تاریکی میرسند. تو اگر بروی، من ماهیِ بیدریا میشوم، در حوضی تنگ که دیوارهایش با هر تپش دل من تَرَک برمیدارد. بیتو، هر دانهای از نان طعمی از شن دارد، و هر جرعهی آبی...
-
تقدیـرِ من این بوده که ویـرانِ تو باشم
شنبه 10 آبان 1404 12:08
تقدیـرِ من این بوده که ویـرانِ تو باشم معشـوقه یِ زنجیـریه حیــران تو باشم ای حضرتِ همزاد،غمت خاک وطن بود؟! هم طالـعِ من باش که ایــرانِ تو باشم در کلبـه یِ چـوبیِ دلت مستـو غزلخوان گفتی به من آهـویِ دلم ،جانِ تو باشم؟! گفتی به من ای عشق،ن گبرم ن مسلمان تو خط بخط ایمانِ من ایمانِ تو باشم ؟ گفتم به تو ای' حضرت...
-
آنگاه… که پاییز
جمعه 9 آبان 1404 12:30
آنگاه… که پاییز اندوهِ / غروبهای نارنجی را بر دوش / سبز درختان میپاشد، برگهای زرد، از شاخهها در بارشی همراه با سمفونی باد... بر سنگفرشها… در رقص هستند. کاش، باغبانِ / شعرهایِ انبوهِ رنگین ریشههای درختان را… در آسمان کاشته بود، تا برگها... بر قوس رنگین کمانی در آبی بیکران بر بستری از شکوفهها و موجهای ناپیدای...
-
در این دنیا،
جمعه 9 آبان 1404 12:29
در این دنیا، میانِ کتاب های خوانده نشده و میان انسان هایی که درکی از انسان بودن ندارند، گم شده بودم؛ انگار زندگی را در زنده بودن میدیدم نه زنده زیستن! انسان ها میگفتند و من تنها میشنیدم زیرا انها مجال سخن گفتن را به من نمیدادند؛ جالب این بود آنها مرا میدیدند و برایشان همین دلیل بس بود که درکی از روحم دارند؛ آنوقت...
-
مویت که در بادی ملایم دلبری می کرد
جمعه 9 آبان 1404 12:28
مویت که در بادی ملایم دلبری می کرد من را نه با یک دل به صد دل مشتری می کرد رقاصی زیبای شالیزار های رشت در خاطرم رقص ِ تو را یاد آوری می کرد هر کودتایی در دل ِ دیوانه ام رخ داد چشمان ِ سبز و دلکش ِ تو رهبری می کرد عصیان ِ من را گردن ِ شیطان نیندازید حوا و چشم ِ مست او افسونگری می کرد بر شومی تقدیر خود آن روز پی بردم که...
-
من، __به همراه تو
جمعه 9 آبان 1404 12:27
من، __به همراه تو گشتم _ _کوچه های خلوت پاییز را درشبی __کز هر دری ___می شد نگاهی را __به قابی ___بسته بر دیوار برد با خود __پشت یک تصویر تا انتهای __خاطرات خوب ___یا بد در شبی __همراه با تو باز هم __تفریق یک مهتاب ___تکرار یک تفریق و ضرب سایه های نقش __بر دیوار گشتم __من ___به همراه تو اوراق کتاب اولین __دیدار ها را...
-
هر که در بندِ خویش به استیصال اسیر است
جمعه 9 آبان 1404 12:27
هر که در بندِ خویش به استیصال اسیر است به زیر پایِ ناکسان لگدمال و حقیر است جان به تنگ آمد از این شبِ چون بختک شده خوفناک چو دشتِ بی ستاره یِ کویر است گر این شب را پایان و طلوعی دگر نیست تو آن خورشید باش که بر جهان اثیر است زخم کهنه به هزاران مرهم بسته بودش لبِ زخم باز شد از آنچه در این مسیر است تیغِ آفتاب بر زمین اما...
-
جبرئیل آمد و در دست داشت آیینهها،
جمعه 9 آبان 1404 12:25
جبرئیل آمد و در دست داشت آیینهها، گفت: «بیاموز ما را، ای خطا، بر عرش خدا!» دیدگانِ فرشتگان پُر شد از آیینهها، درسِ انسان شد آغازِ بلا بر عرش خدا. هر که نوری داشت، نیرنگی ز انسان آموخت، دست در دستِ دروغ و ماسوا بر عرش خدا. سرفیِل آتش به دامانِ بهشت انداخت تند، میکائیل از رزق برگشت از وفا بر عرش خدا. حور در آغوشِ...
-
پاییز آمد و دلم آشوبتر ز پیش
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:38
پاییز آمد و دلم آشوبتر ز پیش برگم ولی شکستهتر از باد و برگ و ریش باران گرفت و بغض زمین وا نشد هنوز چشمان من اسیر غروبی بدون خویش رفتی و رنگ از نفس برگها پرید در کوچهها فقط خبر از گریهی خموش پاییز شد که بوسه بزنم روی خاطره اما دلم شکست و دگر نیست هیچ نوش برگی اگر به دست نسیم افتد آرام دل میسپارمش به غم بودن،...
-
گرد و غبار غم را از دل تکانده ای تو
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:37
گرد و غبار غم را از دل تکانده ای تو شادی و شور و حالی جایش نشانده ای تو ای مرحبا به لطفت احسنت بر مرامت از دست غصه و غم ما را رهانده ای تو یک لحظه ناگهانی باگوشه ی نگاهی پیغام آشنایی آنی رسانده ای تو هر سو که رو نمودم یادی و یادگاری هرجا که پا نهادم عطرت فشانده ای تو غیراز تو در دل من جمعی نشست اما هر کس که آمده رفت...
-
«گاهی، یادِ خود، آخرین چیزیست که از عشق عبور میکند»
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:36
همه در شعرهایشان «تو» دارند، و چون جانی، از آن پاس میدارند. شعرهای من «تو» ندارد شاید هم، تو کم دارد. نمیدانم... اگر «تویی» را وارد شعرم کنم، آیا جایی برای منِ بیتو میماند؟ منِ بیتو، شعرِ دیگریست؛ با دلتنگی همراهی ندارد، میترسم از جریانِ تو در من. میشناسمش اگر منِ تو شوم، دیگر در افکارم نمیگنجم، و یادم از...
-
بهای یک نگاه
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:35
بهای یک نگاه به بهانه عاشقی کمترین میزان آن خود تنها ترینی است که از خود رها شده است به ذهن خویش ما را تصور کند بهای یک نگاه آتش زدن خرمن عمر به پای معشوق خود است تا آرامش در حضور او را به طرفه العینی بیابد آخر سر بداند که نداند که چگونه شعله زبانه کشید در اعماق جان خود ز خود رها شده در برهوت بی مهری بهای یک نگاه...
-
من و تو شاید همان مایِ گمنام
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:34
من و تو شاید همان مایِ گمنام در آشوبهایِ خاموشِ قبلِ جنگِ نازی هاییم غرق در کشمکشِ زندگی پنجه در پنجه یِ ترس تو مردی در مزرعه هایِ آفتابگران... و من زنی که بویِ خانه میدهد... محو در بازار سایه ها غرق در عشقی عمیق شاید شبی موهایم را نذرعشقمان کردم ک تو بخندی... که تو آن ساز ویلونِ محبوبت را داشته باشی و تو مات از ذوقی...
-
آب بر آتش شدی بعد از سراسر سوختن
پنجشنبه 8 آبان 1404 12:33
آب بر آتش شدی بعد از سراسر سوختن کی شود چون روز اول شرحه ای را دوختن جای زخمی بر دلم همواره باقی مانده است بی اثر باشد چنین، بحری به هاون کوفتن غلامرضا خجسته
-
کوچک، مردِ بزرگ
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:23
کوچک، مردِ بزرگ قصهٔ پرواز شنیدهای؟ دستانم پرواز کردهاند پاهایم زمین را رها کردهاند چشمانم پرندهٔ پرواز برای تو ارمغان آوردهاند: نوری در باد. طیبه ایرانیان
-
زیبایی تو،
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:22
زیبایی تو، نه در قاب تنگ آیینههاست، نه در عدد رنجور ترازوها. نه در ظرافت ابروی کشیدهات، و نه در قامت سرو تو. زیبایی تو، در طنین قهقههات است که از دل میجهد و دیوارهای سکوت را فرومیریزد. در نبرد روزمرهات است، وقتی که پا میفشری بر آرزوهای خودت و جهان را از نو میآفرینی. در دستان توست که خستگی را میشویند و خمیر...
-
ز شُکر او چو جامی لبالب کنم،
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:21
ز شُکر او چو جامی لبالب کنم، جهان را ز بویش مُطهّر کنم دهانم چو آتش، دل آتشفروز، بسوزد غم و خاک را زر کنم به هر ذره گویم: «تو نوری، بتاب!» همه آفرینش مُکرَّر کنم ز تقدیر نالم؟ نه، ای نازنین، به شکر، قضا را مسخّر کنم خموشی کنم، لیک در جانِ راز هزاران دعا را مجسّم کنم دل من چو آیینه شد در تجلّی، درونش خدا را مصوَّر کنم...
-
زندگی تازه عروسی ست که تمکین نکند
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:21
زندگی تازه عروسی ست که تمکین نکند نکند شاد چه غم ، کاش که غمگین نکند جان برفت از تن ما و غم یار است عظیم بهتر آن است که این مهریه سنگین نکند تلخ بنشست به یک کام اگر نوش وصال شهد عالم پس از آن مزه ی شیرین نکند زر طلب کرد اگر کس، چه عجب در عالم زرگر آن است که خطای زر و سیمین نکند ایخوشا آن که به یکرنگی شده شهرهِ شهر...
-
فصل پاییزو صدای بارونِ غم انگیزه
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:20
فصل پاییزو صدای بارونِ غم انگیزه اشکام مثه برگا داره یکی یکی میریزه انگار تو برام پاییزو به تصویر کشیدی رنگ زرد و خسته رو به این دلم زدی وقتی رفتی یه خداحافظ هم نگفتی توی که همه دار و ندارمی چرا رفتی اما من همه چیزمو برات دادم تاببینی چقد دوست دارم و داشتمُ، اما ندیدی فقط بهم بگو چی شد از این خونه رفتی منو با این سوال...
-
در جزیرهای از پوستهایمان
چهارشنبه 7 آبان 1404 12:19
در جزیرهای از پوستهایمان جمعهای همیشگی حاکم است و من رابینسونای تشنه که ردپای تو را بر شنهای زمان جستجو میکند حسین گودرزی
-
در زایش جان
سهشنبه 6 آبان 1404 12:15
در زایش جان کُنش هزار تَن شده اکنون زدگی پاییز هم دوزیست شده از پیکر چهره آزادگی بخشیده تا شناختگی سپینود بی پایان گویی راهی بگذر انگار منِ مژده خویش ازنو جوانی می خواهم به زخم نگاه مرگی چشم نمی پوشم در چرخه چشمداشت هم سو گذرانی می مانم در تنهایی جان به جوش و خروشم این هم زود گذر تا یکنواختگی هم روند شایان؛ دورادور...
-
در ره عشق تو گشتم چو غمی سایه سوار
سهشنبه 6 آبان 1404 12:13
در ره عشق تو گشتم چو غمی سایه سوار بر لحظهی دیدار تو گردیده دلم مست و خمار شوق دیدار تو را دارم عشق که شده روشنی این شب زار این دل ز هوایت شده چون کوهی غم کز لحظه ی دوریت شده زخمی شرار پنهان شده زلف صنمم بر این دل گردیده به چشمم دو جهان همچو مزار گر نتابی بر دلم، ای جان شیرینْ منزلم میشوم آواره خاری چون سرابی در غبار...
-
تو را نمیفهمم
سهشنبه 6 آبان 1404 12:11
تو را نمیفهمم اما دردهایم از شانههای تو پایین میریزند و لبخندت مثل چراغی خاموش در شبهای من روشن است سیدحسن نبی پور
-
گریان تو چشمم به راهت در بهارانم
سهشنبه 6 آبان 1404 12:11
گریان تو چشمم به راهت در بهارانم در جستجو هر لحظه را با یاد یارانم ای یار من هم راز شب ها در پریشانی در خلوتم هر دم به یادت سیل ویرانم پژواک طوفانم که رعدی میزند در شب از یاد تو اشکم به دل در باد و بارانم با هر نفس در جان من تکرار آن رویا دنیا دگر ارزش نداری پیش چشمانم هر بیت را از خون دل امضا نهادم من موجم که گم شد...
-
پرده از سایه ی عِصیــان چه کشــم در ره عـشق؟!
سهشنبه 6 آبان 1404 12:10
پرده از سایه ی عِصیــان چه کشــم در ره عـشق؟! چو دگــر در مــن و مَـه، شوقِ شب و رازی نیست! چه نشــاطی چه جَـم و جـام و جـلال از پـیِ دل؟! گــر مــرا دلــبــر و دلـــدار و هــم آوازی نیـسـت! صحبت«دوست»خوش اندر نفس و محفل عشق.. ور نــه هــر بــزم و طـرب جز هوس و بازی نیست! مهتاب میر
-
خواستی بیا و از این شهر فرار کنیم
سهشنبه 6 آبان 1404 12:09
خواستی بیا و از این شهر فرار کنیم ترک دین و غزل و انجمن و یار کنیم شاید این حرف تو را لحظه ای آزار دهد فاصله از درد بگیریم و غم آوار کنیم خواستی بیا قبل رفتن بنشینیم کمی صحبت از عشق و هوس، خاطره تکرار کنیم به کنارم بنشینی تو، من از غم دورم یا بمان پیش من و یا که هم انکار کنیم من از این شهر و محل، هیچ ندیدم خیر و ترک...