-
از انتهای جهان نمی ترسم
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:39
از انتهای جهان نمی ترسم که هر شب تمام می شوم و صبح گاه گنجشک ها ترانه ای تازه، می زایند بلقیس!... شکوفه های نورس بوسه ات کجای لبم سرخ می شوند ؟... من از سیاه و سفید از آغوش خالی عکس ها می ترسم غلامرضا تنها
-
ادبیات
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:38
ادبیات پنجرهای نبود برایم که با نمره باز شود. دریا بود، بیدلیل، بینفس، پرتاب شدم در ژرفایش. با مولانا نمیدانم، میچرخیدم یا میچرخاند مستی درون را... حافظ زیر زبانم طعم میداد واژههایی که بوی گفتوگو با جهان داشتند. با خیام شک را ریختم در جام، نوشیدم، و خندیدم به خداهایی که از پشت کتاب میآمدند. معلم اما نمیدید...
-
ای که تمام هستی ام خورده گره به موی تو
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:38
ای که تمام هستی ام خورده گره به موی تو می روی و نمی رود ناقه ی دل ز کوی تو وَه که چه پروانه وَشی، ماه جَبینی و خَشی عطر نفس های توام می کشدم به سوی تو عمر گران می گذرد، باک ندارم! نه عجب شیشه ی عمر گر شِکَند زنده شوم به بوی تو حاصلم از عمر چه بود؟ رفته تباهی به تمام جز از همان دقایقِ رفته به گفت و گوی تو نه! نکنم نگاه...
-
دائم الخَمر
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:37
دائم الخَمر یعنی کسی که معشوقۀ او موی شرابی و ابروی چِلیپایی چشم عسلی داشته باشد امیرعلی مهدی پور
-
جوانیام را بردند
پنجشنبه 10 مهر 1404 12:36
جوانیام را بردند بادهای بیامانِ حادثه، و من چون برگی بیپناه در دست طوفان فروریختم... ای سرنوشت! چرا دستت را بر گلوی رویاهایم فشردی؟ چرا هر بار که جوانهای در دلم رویید، تبرِ بیرحمی فرستادی و ریشهاش را بریدی؟ هر بار که دست دراز کردم خورشید را بگیرم، سیاهی پنجه بر گلویم فشرد. هربار که آرزوی باران کردم آسمان خاموش...
-
چشمانت
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:37
چشمانت دیوان اشعارم قافیههایش هر بار پلک زدنت ردیف! نگاه خیرۀ تو و نام تو تخلص تمام غزلهای دیوان من است. شهناز یکتا
-
گر توان بود که دست از دو جهان برگیرم
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:36
گر توان بود که دست از دو جهان برگیرم لیک نتوان دل از آن راحت جان برگیرم می بسوزد چو سراپای من از آتش هجر کی توانم دل از آن سرو روان برگیرم؟ گر چه دل دوش ز دست تو خدایا می کرد دست خدمت زدعای تو چه سان برگیرم؟ در ره عشق جگرسوز تو هر خار که رست من به مژگان سیه اشک فشان برگیرم غم عشقت ننهد پای برون از در دل تا بدان روز که...
-
یکشب که نه هر شب چنین دیوانه میخواهم تو را
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:35
یکشب که نه هر شب چنین دیوانه میخواهم تو را بر گِردِ گلهای تنم پروانه میخواهم تو را اندیشهی هر روزِ من دلخواهِ طاقت سوزِ من بر سینهام همراه با پیمانه میخواهم تو را بالاتری و برتری از آدم و حور و پری غیر از خودم با عالمی بیگانه میخواهم تو را چشمت چراغ راه من راه دل گمراه من هم آسمان هم ماه من تنها نمیخواهم تو...
-
دلبرا.......
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:34
دلبرا....... در آغوشِ توست که عشق قداستِ یک نیایش را به خود میگیرد و بوسههایت،آیینِ ستایشِ تن و روان است «دوستت دارم»شعاریست که از خونم فریاد میزند و در شبستانِ وجودم، نوایِ عشق میپیچد. حسین گودرزی
-
من و تو یک نفریم در دوتا جسم جدا
چهارشنبه 9 مهر 1404 12:34
من و تو یک نفریم در دوتا جسم جدا گر چه دوریم ز هم همچو کوهیم و ندا .. چونکه آزرده دل از انعکاس هم شدیم راهمان کج بکنیم تو جدا منم جدا .. دل من در این سفر میل سمت تو کند می سپارم دل خود همرهت دست خدا .. مطمئنم دل تو نگران چون دل من نرود راه دگر دور، از اطوار و ادا .. دل به دل پل بزنیم تا که همدل بشویم بشویم از ته دل هم...
-
من کی ام یا نه چی ام...؟!
سهشنبه 8 مهر 1404 12:43
من کی ام یا نه چی ام...؟! رگه هایی رنگی در حصار تیله ی چشمان تاریخی کهن یا نه آن روزنه ی کوچک نور خنده ی خورشیدم من همان قاصدک رقصانم یا نه آن آبِ روان که تلنگر میزد به دلِ سنگ و سکون و سرما من خمار خُمِ خاکسترِ خونینِ خیال من جنونی جاوید که جدا نیستم از جامِ جهان من همان باورِ بارانِ بهار من منم یک منِ مقرون به محالی...
-
از خنکای وجودت
سهشنبه 8 مهر 1404 12:42
از خنکای وجودت نسیم خوش شرقی وزیدن گرفت و در سویدای جانم آرمیدن گرفت این راه پر از مسئلهها بین که چه سخت مینمود وقتی که رسیدیم دیدیم که چه آسان گرفت اخگر آن تیر نگاه آن شعله خوابیده به راه اکنون بنگر آتش خورشید است که در دشت گرفت مرغ مینای تمنا هرچه غمش بود به فرود آمد از فراز دل عاشق چو پریدن گرفت افتاده به چاهی در...
-
دفترم زیر ورق های زمان
سهشنبه 8 مهر 1404 12:42
دفترم زیر ورق های زمان گم شده است و من از بی خودی واژه و حرف به خودی های پر از شعر و سخن تاخته ام. شعر را روی نگاه روی انبوه ترین حجم سکوت با امیدی گُنگ بر ساخته ام. صحنه را می نگرم. شاید از روزنه ای در برفی که فرود آمده بر پیکره ی کوه بلند لرزش شاخک یک مور نحیف سرد و ضعیف پیله سخت سکون را درهم شکند. آفتابی که در...
-
سوار بر کشتی شب
سهشنبه 8 مهر 1404 12:41
سوار بر کشتی شب بادبان برکشیده، سفر می کنم به دورترین جزیزه ها جایی که گرمسیرِ میوه هایش را طعمی است به شیرینی رویاها کشتی و بادبان و لنگرگاه به هم در می پیچند در انتهای شب و روز با طعمِ گسِ خود از را می رسد با سبدی حصیری که در آن چیده است خرمالوهای نارسش را نادر صفریان
-
سکوت مرهمی بود
سهشنبه 8 مهر 1404 12:40
سکوت مرهمی بود بر ذهن هزار رنگ من ناگاه پاییز زیر لب زمزمه کرد نارنجی ضماد زخم توست... مهدی عارفخانی
-
در ستایشِ نیستی
دوشنبه 7 مهر 1404 12:38
در ستایشِ نیستی در طوافِ بیپایانِ پرسش، قدم میزنم بر حاشیهی جهان، جایی که معنا چون شبحی خسته، در مهِ ادراک فرو میپاشد. زمان، این توهّمِ مقدّس، مدام میچرخد، بیآنکه چیزی را به یاد بیاورد یا جایی را به خاطر بسپارد. من فرزندِ تصادفم، وارثِ خلأ، تبعیدی در تباهیِ تفکر. حیات، تنها استعارهایست برای امتدادِ بیدلیلِ...
-
گریه های بی اثر
دوشنبه 7 مهر 1404 12:37
گریه های بی اثر اوج دل تنگی را به خون دماغ رساند علیرضا عزیزی
-
«آمدم تا با اجازه روسری را وا کنم
دوشنبه 7 مهر 1404 12:37
«آمدم تا با اجازه روسری را وا کنم اول انگشتان خود را لای موها جا کنم» «بعد از آن باید حسابی بینشان جولان دهم هرچه مخفی کردهای، آن لابهلا پیدا کنم» چشمهایت را ببند و غرق شو در عالمم تا تمام هستیم را پیش پایت وا کنم مینشینم روبهرویت، خیره در چشمان تو هرچه ناگفتهست در این دل برایت جا کنم بوسهای میچینم از لبهای...
-
آغوشت:
دوشنبه 7 مهر 1404 12:36
آغوشت: کوچکتر از یک "آه"، گشودهتر از تمامِ "شاید"ها. پناهی است برای گریز از شهری که با انگشتهای بیشمارش، پاکیِ ابرها را به دزدیِ نور متهم میکند. حسین گودرزی
-
کوه با سنگِ نخست زاده میشود،
دوشنبه 7 مهر 1404 12:35
کوه با سنگِ نخست زاده میشود، انسان با دردِ نخستین. در من، زندانی بود، زنجیرش را به آوازِ سکوت میآراست – من با جرعهی نخستِ نگاهت آغاز شدم، حسین گودرزی
-
پریچهرا...
یکشنبه 6 مهر 1404 12:43
پریچهرا... تو را به نگاهی به نگاهی تنها میخرم از گیتی. من تشنهٔ آن نگاهم، تشنهٔ آن سکوتِ پُرمعنا. عشق، تو پایانِ تمامِ تشنگیهای منی. حسین گودرزی
-
رفته از دستم امید و
یکشنبه 6 مهر 1404 12:42
رفته از دستم امید و نقش رؤیا در نظر خسته از این راه تار و وحشت شب بیسحر سایهها در باد لرزان، کوهها خاموش و سرد آسمان در ماتم شب، اشکها در چشمتر هر نوا در سینه خاموش، هر صدا پیچیده دور دستها لرزان به امیدی که آید از سفر روز و شب در گردش آن اختران بیپناه موجها گم در سرابی، راهها در خاکتر گرچه در بندم ولی دل،...
-
ای زمان، من زجر کشیدهام،
یکشنبه 6 مهر 1404 12:42
ای زمان، من زجر کشیدهام، از کودکی تا کنون، از همان روزهایی که جهان با دستان کوچک من مهربان نبود، و سایههای سنگینش بر شانههایم افتاد. ای زندگی، هر درد و هر شکست چون موجی بود که بر ساحل روحم میکوبید اما من آموختم شنا کنم، با جریانهای خشمگین دوست شوم، و حتی وقتی آب تا گلویم رسید، غوطهور نشوم، نایستم، نترسم، نهراسم....
-
باید هراسید
یکشنبه 6 مهر 1404 12:41
باید هراسید از شاخهی خشکیدهی رز لای کتاب که در او انتظاریست تا ابد دنبالهدار! ناهید ساداتی
-
بر برگهای تقویم قدیمی به جای عدد
یکشنبه 6 مهر 1404 12:40
بر برگهای تقویم قدیمی به جای عدد نقشِ لبهایت را میبینم و در تقاطعِ ثانیه و عشق همهی راهها به سمتِ تو میروند "دوستت دارم"ایستگاهِ آخر است حسین گودرزی
-
ای خلق مانده درخود چرخی بزن ز هستی
شنبه 5 مهر 1404 12:55
ای خلق مانده درخود چرخی بزن ز هستی تا فهمی که آفرینش چرخدخود به دستی از ترس موج وطوفان ،دریا به خود ندیدی از بیم امتحان اش پیمان و عهد نبستی وقتی چو روز هویداست آن راه سربلندی با اصرار دور باطل بهر چه روی به پستی غافل شدی تو خلقا از اسرار این زمانه فهمی تو درس او را وقتی به گل نشستی نرو در راه دگر ،نیابی جز بیراهه...
-
پروانه ای گرد شمعی گشت و گفت
شنبه 5 مهر 1404 12:54
پروانه ای گرد شمعی گشت و گفت منِ دیوانه ببخش اما ذوب شدنت بی من چه سود بیا تا فریاد تو به عرش و قامتت گدازنیست بگذار خودم را به آتش سوزان تو بزنم شمع جوابش گفت با ما درکوچه آرزوی گمگشته،بهرچه می گردی که سرخمِ اولش ازنهاد، تابلوی "نامی" نداشت مصطفی فخاری
-
دیگر کسی سلام نمیکرد.
شنبه 5 مهر 1404 12:53
دیگر کسی سلام نمیکرد. دستها، فقط برای لمسِ صفحهها حرکت میکردند نه صورتِ هم. میز ناهارخوری همیشه چیده بود اما کسی نبود که اشتها بیاورد به با هم بودن. پدر در چتهای کاریاش مادر در کلاسِ توسعهی فردی و بچهها در جهانی که از پدر و مادرشان فالوورِ بیشتری داشت. خندهها با فیلتر میآمدند گریهها در سکوتِ نوتیفیکیشنها...
-
تو را فوت میکنم
شنبه 5 مهر 1404 12:52
تو را فوت میکنم مثل یک قاصدک_ و پشت میکنم به تمام جادههایی که سر میگذاری به رفتن، و میدانم غربت این شبها سپری میشود اما با شمعدانی هایی که از پایه شکستند.. و تنها تکیهگاه من می شود دیوارهایی که ناچارند، به ایستادگی.. شیما اسلام پناه
-
در بیابان زمان، من درختی کاشتم
شنبه 5 مهر 1404 12:51
در بیابان زمان، من درختی کاشتم آب دادم این درختی، میوهای برداشتم سالها بگذشت و من انبار کردم میوه را من نخوردم ذرهای از طعم این هر بار را ناگهان آمد خبر از طرف انباردارِ خود بر من دیوانه و افسرده از این حال خود گفت بر من که: «همی این میوه برداشتی خود نخوردی و دهانِ یک کسی نگذاشتی» «حال بنگر میوه را که سالها که جا...