-
بلغور بلاغت که به تزویر بیان است
چهارشنبه 30 مهر 1404 12:08
بلغور بلاغت که به تزویر بیان است محصول زبان بازیِ سلطان زبان است فریاد دل از مسلخ بر پا شده از عشق بر گونهٔ همزاد شفق در جریان است آهی به ره آورد شمیم گل نارنج مشروبِ دل غمزده در جام نهان است پروانه که خون میخورد از عشوهٔ آتش با رقص دلِ فاجعه تکذیبِ زیان است پروانه که از شور و شراره خبرش نیست نازم عطشی را که به سر...
-
ای خورشید چشمانم
چهارشنبه 30 مهر 1404 12:07
ای خورشید چشمانم امشب تو در پس کدامین ابرسیاه پنهانی؟ هنوز هم نامت را که می شنوم دل مرده ام جان می گیرد ای که در عمیق ترین لایه های احساسم پنهانی تو را از دور در عالم خیال زندگی میکنم نه دوری باعث شد فراموشت کنم نه این بغض های لعنتی تمام می شوند هر شب دلتنگی هایم برای تو بیشتر می شود زنده ام به یادت و امیدوار می مانم...
-
دام می خواست همچون یک کبوتر
چهارشنبه 30 مهر 1404 12:06
دام می خواست همچون یک کبوتر از این کوی و برزن می پریدم دلم برخواست همچو شیر غران به هر سو تاخت تا زان می دویدم دلم میخواست همچون افعی پیر به هر گوشه کناری می خریدم دلم میخواست همچون گوهر فروشی تو را از بین صدها می خریدم دلم میخواست من الله بودم تو را یکبار دیگر میآفریدم دلم میخواست بند بند چشم می شد تمام چشم باز یکجا...
-
شرح این قصه که در دل نشده راز نهان
چهارشنبه 30 مهر 1404 12:05
شرح این قصه که در دل نشده راز نهان میکنم شکر که با دست تو گشته بیان هر حدیثی که به دل گشت نهان غده شده غده مانده همه عمر تا شده درد سرطان مادرم چشم به راه بود به چشمش ندید آنچه از خم بد بود آمد به کار جهان رفتهام باده خریدم که دهم باده به تو یا کنم شربت لعل گوهر مه روی کان ای دو صد چرخ ندانم که بیشتر ز تو کو آن همه...
-
آسمان تیره و تار
چهارشنبه 30 مهر 1404 12:05
آسمان تیره و تار هوای سرد و سوزناک می پیچد ابر های سیاه در هم سوخته پنجۀ سبز تاک باغ خیس خورده از باران تند و با شتاب برگ ها پراکنده هر کدام به جایی می زند موج سطح رودخانه ، آب آشیان های خالی از پرنده نمانده به جایی جز مشتی خاشاک تنها مانده بر شاخکی زاغ اثری نمانده از چمن جز سیاهی خاک فصل گل و سرسبزی عاشقان به سر...
-
مرا دیر خواهی بیابی، که اینجا
سهشنبه 29 مهر 1404 12:12
مرا دیر خواهی بیابی، که اینجا همه غرق مَنّ و هوای دگر بود، نه از آن زمان که نباشم به خاطر، که چشم دگر را به غربت نظر بود، بگفتم: گذر کن، که این دل نباشد، که هر رهگذر را، مسیری دگر بود، کنون مانده ام در غبار تردد، که هر سایه با خویش، فکری دگر بود، نه آوای یاری، نه دست رهایی، که هر نغمه در پرده، زخمی دگر بود، در این...
-
تو درجان و تودر دل می نشینی مثل لبخند
سهشنبه 29 مهر 1404 12:12
تو درجان و تودر دل می نشینی مثل لبخند تو زیبا یی تو خوبی بهترینی مثل لبخند تو درناز نگاهت نازنینم خوب پیداست برای بردن دل در کمینی مثل لبخند تودر اعماق جان من به آرامی نشستی هوایی خوب تازه دلنشینی مثل لبخند غم دل را برم ازیاد پیشت آنچنانی که شادی بخش جان ودل چنینی مثل لبخند نیازی نیست در وصفت سخن مبهم بگویم نه شیرینی...
-
لبخندت،
سهشنبه 29 مهر 1404 12:11
لبخندت، پنهانترین تبعیدگاه من است؛ هر بار به یادش میافتم زبانم شعله میکشد. چشمانت را به من قرض بده، میخواهم در آنها بمیرم و دوباره زاده شوم. صبا یوسفی صدر
-
ای گران سایه به سَر کم نشوی کهنه رفیق
سهشنبه 29 مهر 1404 12:10
ای گران سایه به سَر کم نشوی کهنه رفیق دم درمانده دمادم نشوی کهنه رفیق ... قَسَمَ ات می دهم از سیب حوا حظ بردی به غلط محرم آدم نشوی کهنه رفیق ... بحقیقت که در این برهه ژن خوب تویی به کرم جام به هر جم نشوی کهنه رفیق ... به سراغ از دل پژمرده طراوت هستی گل بی بهره به شبنم نشوی کهنه رفیق ... به دوا پس زده با یاد تو درمان...
-
مه، میانِ موجِ شب، چون دیدهای افسونشده
سهشنبه 29 مهر 1404 12:10
مه، میانِ موجِ شب، چون دیدهای افسونشده در سکوتِ قرنها، بیصوتِ و واژه خونشده باد، موی گندمی را شانه میزد نرمنرم بر تنِ رودی که چون آیینهای وارونشده کو کسی تا شرحِ زلفت را بخوانَد در غزل یا که باشد ماه را، از بیکسی، دلخونشده؟ ما در این شبها شبیه سایههایی بیصدا راه میرفتیم همچون عاشقی مجنون شده ای مهِ...
-
بی زمان ترین بغل
دوشنبه 28 مهر 1404 12:56
بی زمان ترین بغل هنوز این جا تاب می خورد درست وقتی که شعری ناگهان از ذهنم می گذرد از زمان ثانیه هایش را کِش می رود از مکان پلههایش را میسوزاند، و من در سقوط خود تنها به آغوشی فکر میکنم که فراتر از مرگ هنوز تکیهگاهم است و در عمق تاریکی، صدایی آرام مرا صدا میزند، چونان نسیمی که میان خاکسترها هنوز بوی زندگی دارد من...
-
جام محنت ، تن ذلت ، غم یار
دوشنبه 28 مهر 1404 12:56
جام محنت ، تن ذلت ، غم یار گل خاری ، گل خاری ، گل خار لب تشنه، تن زخمی، تار و تیره، چون سراب چوب داری ، چوب داری ، چوب دار خانه ی ویرانه از رنجیم ، چون فریاد زار خون زامهران و دردیم، لیک چون چشمان سار مهر بی منت ، ضمیر ماه من بودم ولی یار من رفت در پی سنگین دل و خونین سما گشته ایم دل تنگ ، اما هیچ چشمی از جفا ما...
-
یک شب با تخته های خواب
دوشنبه 28 مهر 1404 12:55
یک شب با تخته های خواب قایقی ساختم دل به دریای خیال زدم گوشهای احساسم از میان غرش امواج جیغِ نحیفش را شنید ، از گوشه ی قایقم طناب مروت را برداشتم و بی درنگ او را به بالا کشیدم . او با صدایی شبیه به لرزش برگها در زمهریرِ باد به من گفت _ آدمها ، مرا به انزوا پرتاب کرده بودند ! من از دریایِ ترس راز بزرگی را صید کرده ام...
-
فرود آر دستی بر ریشه ام،
دوشنبه 28 مهر 1404 12:54
فرود آر دستی بر ریشه ام، بزن هرچه غم و اندوه را، کابوس های شبانه ام، بختک های بیوه ام را، فرود بیاور تیشه بر خاکم هوایم را عوض کن، گلدان خواسته های تازه را بر تنم کن؛ دوباره مرا زنده کن با لیوانی از خاطرات تازه؛ عطر گُلِ آرزو هایم را نفس بکش، مرا دیگر از خود، دستانت، و از چشمانت دور نکن؛ مرا همینجا پیدا کن... علیرضا...
-
دلی دادم آن شب، نگاهی شکست
دوشنبه 28 مهر 1404 12:54
دلی دادم آن شب، نگاهی شکست به دریا شد و اشک، بر رخ نشست برفتم به کوی خیال قدیم که دل، بستگی یافت با آن نسیم که یادش چو بویی، به جان می وزید نسیمی ز سوز نهان می رسید اگر سوخت دل را شرار نفس رسد نور رستن، از آن مهر و بس اگر چه که عشقش نباشد ثمر نگیرم دگر دل، از آن رهگذر که با اشک، شستم شب بی کسی کنون رو نهم سوی صبحی بسی...
-
نشده تنگ دلت، تا که بفهمی غم چیست
یکشنبه 27 مهر 1404 12:17
نشده تنگ دلت، تا که بفهمی غم چیست طرحِ لبخند کشیدن به لبِ ماتم چیست مغزِ پُرحرف و دلِ ساکتِ من، در جنگاند نتوان گفت که این وضعیتِ مبهم چیست همه کس قدرِ حضورِ تو ندانند چو من زخم، وقتی که نباشد، اثرِ مرهم چیست؟! آنکه شد غرق، میانِ هوس و شهوتِ خود کِی بفهمد که عیارِ صنم و همدم چیست! سیبِ ممنوعه که آدم ز درختی برچید...
-
از گوشه ی سجاده ات داری هوایم را
یکشنبه 27 مهر 1404 12:16
از گوشه ی سجاده ات داری هوایم را با اینکه بالا برده ام گاهی صدایم را من کور و کافر بودم و بی اعتقاد اما در چادر گل دار تو دیدم خدایم را شرمنده ام مادر هنوز آنقدر مغرورم که پیش مردم خوب می دانم خطایم را حالا من اینجا گوشه ی زندان و دور از تو می چینم از چشمان خود گلبرگ هایم را ای کاش روزی این وطن آزاد می شد ای کاش ایزد...
-
عاشقان را خُرده ای نیست گر بازگو کنند
یکشنبه 27 مهر 1404 12:15
عاشقان را خُرده ای نیست گر بازگو کنند شعر نامداران در وصف یاران لیک، این جوشش مهر درون باطل نماید آن طوطی واران : ای تمام وجودم شوق دیدار تو این جان ندارد قراری، تا نرسد قرار ِ تو گذر ایام، در انتظار تو معنا می یابد ُ آنچنان مدهوش دیدار دوبارهی تو ام که اکنونها از آنِ من نیستند تو آنی که آنم ز آنِ توست بیا آنقدر...
-
نشسته ام به انتظار
یکشنبه 27 مهر 1404 12:14
نشسته ام به انتظار در سراب آرزو در آینه ی بیهودگی و هیچ کسی نیست برای سلام کسی نیست برای فریاد کسی نیست برای عبور صدایی نمی آید کسی پیدا نیست از دور پشت خاطره هایم پر است از دروغ و درد پر است از فریب و ریا خواب هایم مرور آشفتگی اند و تنهایی خواب هایم تصویر همهمه اند و مه در خواب هایم خسته ام در خواب هایم مرده ام گاه...
-
مطمئن بودم که یک روزی پشیمان میشوی
یکشنبه 27 مهر 1404 12:13
مطمئن بودم که یک روزی پشیمان میشوی من نمیخواهم ولی آخر تو ویران میشوی خنده هایم را ز لب هایم تو دزدیدی ولی بی گناهی کشته ای، با خاک یکسان میشوی قلب پاکم را به دستت دادم و آلوده شد آه من میگیرد و فردا پریشان میشوی این جهان خود دار خواهد بست روزی بر سرت کرده ای ویران مرا یک روز بی جان میشوی یاسمین نصیری
-
صدایش به گوشم رسید وقتی درخت
شنبه 26 مهر 1404 12:48
صدایش به گوشم رسید وقتی درخت تنش را تبر قطع کرد و به زمین خورد... بله فهمیدم چقدر دردش بلند بود... ندیدید زمین لرزید؟ درخت زیر تیغ خورشید بود... شده شبی صدای زلزله آن هم از افتادن یک درخت وقتی که زیر نور ماه دارد شطرنج بازی میکند به گوشت برسد؟ نه! ماه با ستاره هایش مهربان تر است... ولی برای عاشق ها، این صدق نمیکند!...
-
خواهم شبی از غصه ی آن یار بگریم
شنبه 26 مهر 1404 12:47
خواهم شبی از غصه ی آن یار بگریم بگذار دل غمزده، بگذار بگریم رفته ست سفر مهوش شهلا و قشنگم خواهم که از اندوه و غمش زار بگریم دلتنگم و دورم ز نگاه مه تابان باید که از این دوری بسیار بگریم روزم همه شب گشت از اندوه خیالش خواهم که چنان شمع شب تار بگریم من رانده ز درگاه توام ای گل زیبا باید که چو باران به چمنزار بگریم خار...
-
مهر کن بر ذهنم آنچه که میدانی را
شنبه 26 مهر 1404 12:46
مهر کن بر ذهنم آنچه که میدانی را تا بریزم بر لب این جامِ پریشانی را عطر گیسوی تو را می وزد این باد هنوز بوی نارنج لبِ یک زن بدخشانی را قوچ در قصه منم، شک نکن ای ابراهیم بی محابا بِبُر این گردن قربانی را می توانی تو غزل باشی و بر دامن خویش بکشانی قلمِ حافظ و خاقانی را روزها می گذرد بی تو و من می گردم لای اوراق بهم...
-
خیال تنها جای امنی ست
شنبه 26 مهر 1404 12:46
خیال تنها جای امنی ست برای دیدار تو لمس بودنت مرور خاطراتت را آزادانه به تصویر می کشد بدون ترس از دیده شدن بی آنکه محدود شده باشد این است خاصیت خیال وصل تو سمیرااسدی زاده
-
بسم بازگشتِ بیصدا،
شنبه 26 مهر 1404 12:44
بسم بازگشتِ بیصدا، و نوری که از خاکستر برمیخیزد، نه آسمان بی انتها، نه مردم پر ادعا، نه حتی خودم، باور نداشتم که بهار شود. اما شکافهای تنم، نه قبر بودند و نه پایان؛ فقط پنجرههایی شدند به درونی که خدا دوباره رویاند. در سکوتِ پس از شکستن، چیزی در من جوانه زد نه با هیاهو، نه با فریاد، که با نفسهای آرام و گرم خاکستر....
-
عمری ست غریبانه به دلبر نرسیدیم
جمعه 25 مهر 1404 12:23
عمری ست غریبانه به دلبر نرسیدیم در فصل جوانی چه غم هجر کشیدیم باحسرت و افسوس؛ ز تنهایی بریدیم ما گمشدگانیم ؛ به مقصد نرسیدیم این ظلم زیادی ست ؛ روا بر دل ما نیست بیراهه نرفتیم و به بن بست رسیدیم ! اندر پی معشوق ؛ همه عمر هدر شد بی وقفه دویدیم ؛ ولی پس نکشیدیم وحید مشرقی
-
هووی هووی
جمعه 25 مهر 1404 12:22
هووی هووی گوش کن صدایی که در آسمان می پیچد و به تو باز می گردد. گوش کن من بادم آمده ام ندایی بدهم و باز پرواز کنم: تا بشکند این پوسته ی دروغین انسان نام را باور نکن. باور نکن اگر جیرجیرکی در گوشت ندای شومی در داد. جیر جیرک از کجا داند در قلب شب چیست های های زنگ شب را بشنو و باور نکن. باور نکن اگر جغد سیاه در آستان روز...
-
عشق تو آزادیم بود و سپس افسار شد
جمعه 25 مهر 1404 12:22
عشق تو آزادیم بود و سپس افسار شد آنقدر محو تو بودم که دلم سربار شد درد هایم را تو درمان کردی و مستت شدم لیک دارویت برایم سم و زهر مار شد دست هایت را فشردم تا تو هم عاشق شوی قلب من اما ز تو، از عشق هم بیزار شد درد هایم بی تو من را کشت اما زنده ام آن مهین سیما پس تو کشته و بیمار شد دیشب از پس کوچه های عشق رفتم تا سحر هر...
-
خیالات ساختگیم
جمعه 25 مهر 1404 12:21
خیالات ساختگیم را محو کردم تا حقایق را افزونتر باور کنم پوران گشولی
-
در دلم هزار دانه عشق موج می زند
جمعه 25 مهر 1404 12:16
در دلم هزار دانه عشق موج می زند هزار دانه رنگ مثل خون که در تنم روان شده فدای دست های تو مرا بچین از این درخت... میدیا جادری