-
رخصتی ده که شوم خاک سر کوی شما
جمعه 18 مهر 1404 12:44
رخصتی ده که شوم خاک سر کوی شما یا شوم قاصدک نامه بر سوی شما رخصتی ده که شبی منظر ما نور شود رخصتی ده که شوم منزل و بانوی شما آنگه ای شاه جهان تاج به سر میمانم رخصتی ده که شوم حامل شب بوی شما ضربان بی تو مگر نای تپیدن دارد ؟! رخصت اما مده بر دوری از روی شما ! اندکی یار، نظر کن به مه منزل خویش رخصتی ده که شوم همدم و...
-
در دفتر خیالم شوق ترانه ی تو
جمعه 18 مهر 1404 12:41
در دفتر خیالم شوق ترانه ی تو آغوش مانده خالی پر از بهانه ی تو آوای سازگاری بامن ندارد این دل شهباز ارزوهام در بند دانه ی تو فریاد زن خدا را ای ناخدای مطلق امواج سرکشیده زلف زنانه ی تو تا کی فریبم آخر خود با وصال واهی انگار سینه ام سوخت سوز زبانه ی تو دیدی چه بیقرارم شاید به سوگ فردا بنشسته برمزارم صدها نشانه ی تو شهاب...
-
تلخ است بریدن ز دویدن، نرسیدن
جمعه 18 مهر 1404 12:40
تلخ است بریدن ز دویدن، نرسیدن گم گشتنِ گم گشته به آفاق بدیدن تلخ است فراموشی و تلخ است تحمل آسوده نخفتن، ز کلامش نشنیدن تلخ است نگاه از رخِ مهتاب گرفتن لبریزِ تمنا به نگاهش نرسیدن بر صورتِ فرهاد چه تلخ است تبسم صد لیلی و اما لبِ شیرین نچشیدن امواجِ پریشانِ شبش مغربِ اعجاز تلخ است ز گیسویِ سیاهش ببریدن سرد است یقینی که...
-
من به تو عاشقم،
جمعه 18 مهر 1404 12:38
من به تو عاشقم، نه از آن رو که تو را دارم، بلکه از آن رو که با تو هستی را بهتر میفهمم. تو، نه فقط معشوق من، بلکه آینهای از تمام بودن منی، در تو هر موج، هر سایه و نور، زنده میشود. محمد رسول بیاتی
-
من هنوز دریا را ندیدم،
جمعه 18 مهر 1404 12:35
من هنوز دریا را ندیدم، چشمانم هرگز به آبی بیپایان ننگریستهاند، و در خوابهایم، تنها صدای امواج را شنیدهام، که همچون نغمهای غمانگیز از دوردستها میآید، و قلبم را به تپش درمیآورد. من هنوز دریا را ندیدم، اما حس میکنم که در عمق وجودم، این آبی رازآلود، خوابهای گمشدهام را در خود پنهان کرده است. چگونه میتوانم، این...
-
نامم را صدا کن
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:32
نامم را صدا کن آنگونه که باد، نامِ برگ را میداند و آب، نامِ سنگ را بیآنکه گفته باشد. نامم را صدا کن نه از روی عادت، نه چون نشانی بر درِ خانه، بلکه چون آواز پرندهای که از سینهی جنگل برمیخیزد و به شانههای من مینشیند. نامم را صدا کن چنانکه باران، بر برگهای نوشکفته بیپرسش میبارد، و برگ، در سکوت، شنیدن را یاد...
-
ای یادگار بی کسی
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:31
ای یادگار بی کسی آرامش و دلواپسی روزای بارونی کجان؟ هنوز برام مقدسی هنوز برا تو آشنام؟ هنوز برا تو لایقم؟ باید بگم اینو ولی من که هنوزم عاشقم (رفتی تا برج عاشقی رفتی تا اوج آرزو می رسه به دلت صدام؟ می رسه موج آرزو؟) مثل یه شبنم رها خیمه زدی تو سرنوشت وقتی کنار من بودی دنیای دل بود و بهشت من تو رو دیدم و دو بال تا...
-
در شبِ سیاهم،
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:30
در شبِ سیاهم، کورسویِ زردِ وجودشان را از دست میدهم. پژواکِ سرخِ وجودت را بر رویِ تنم میخواهم... حرکتِ وسواسگونهی موهایت را بر شانههایم، حرکتِ سریعِ چشمانت را بر عمقِ روحم میخواهم... میخواهم... میخواهم، پیش از اسیر شدن، پیش از اسیرِ قطارِ افکارم شدن، و پرواز به تاریکیِ بیلبه و ژرف، صدایِ خندهات را لمس کنم....
-
این منم تنهاترین منظومه ی نفرین زده
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:29
این منم تنهاترین منظومه ی نفرین زده تلخ چون جغرافیای این جهان دین زده هفت شهر عشق را میخواستم پیدا کنم حال و روزم را ببین در این تن آیین زده باغ بی برگم درختانم همه خشک اند در زیر استبداد تو با قامتی چوبین زده یاس و شبنم لاله و آلاله هایم جان سپرد در حضور خاطراتت صورتم را چین زده کوه پر دردی که همواره فراموشش نشد زخم...
-
برقی از چشمش جهید و در دل من جا گرفت
پنجشنبه 17 مهر 1404 12:28
برقی از چشمش جهید و در دل من جا گرفت یک نگه او کرد درمن عالمی معنا گرفت آتشی رقصنده آمد شد درختی عاشقش سوخت وانگه تا بغل واکرد آتش را گرفت ماه زیبا رو در آمد شب در آغوشش کشید تا گلی وا شد نسیمی عطر از آن گل وا گرفت باد آمد روی دریا رخ نمود و عشوه کرد باد آمد موج و طوفان در سر دریا گرفت تاکه آمد در دل دیوانه ی مجنون...
-
یک روزنه ،که به لبخند سر زده
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:41
یک روزنه ،که به لبخند سر زده یک باغِ گل، که به دورش چَپَر زده از کوچه یی، پُرِ از شوق بودنت تا سمتِ تو ، همه اش بال و پَر زده مستانه تر، پیِ دیدارت آمدم با هر قدم ، ضربان بیش تر زده هر ثانیه ، تن و دل سخت در جدال جان میدهم ، سرِ تو باز سرزده باز آ که من، پرِ اصرار و خواهشم از ترسِ شب ، دلِ تنگم به در زده دریا که نه،...
-
چه دستی آتش در رگهایم ریخت
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:39
چه دستی آتش در رگهایم ریخت که ناگهان عقربهها مثل پرندهای زخمی در میانهی آسمان ایستادند؟ من در میانهی تب، به مرز روشن و تاریک رسیده بودم، جایی که جفتشدن ساعتها نه نشانهی نظم که رمزی برای عبور است. دریچهای در دیوار جهان ترک برداشت، و از شکافش نسیمی خزید، چنان که انگار آسمان، ریهی خستهام را به تنفس دعوت کرد....
-
نمی دانم که می دانی ....
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:34
نمی دانم که می دانی .... زمین گرد است و بازیگر ! هزاران نقش می سازد همان گردون صورتگر ! به یادم آید آن روزی که در چشمم نگه کردی به من گفتی تو عاشق شو ! بزن بر کشتی ات لنگر! به چشمت خیره من ماندم که جادوی تو را بینم به دل گفتم نگاهش کن ! عجب رند است و افسونگر ! مبادا مکر او گیرد ... گریبانت به روزی... لیک اگر او راستگو...
-
آسوده برو حال دلم روبه خزان است
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:33
آسوده برو حال دلم روبه خزان است دلتنگی و غم رسم دل خون جگران است آسوده برو شِکوه ی من از دِگران است نُقل دهن دور و برم زخم زبان است آسوده برو صبر من اینبار زیاد است هرچند که بیچاره دلم بس نگران است آسوده برو حرف من و سایه بر آن است این صبر که من میکنم افشردن جان است محمد نظری
-
من از یک شهر دور
چهارشنبه 16 مهر 1404 11:32
من از یک شهر دور از ساحل مرداب می آیم درون سینه ام آهی است از نیلوفر عریان که پژمرده برایم جاده بنمایید دیگر انسان نمی خواهم! که این موجودِ فریاد های بی مانند رگ زیبای باغی را نه از جنس تبر ببرید همه دست می زدند آنجا کسی با مرگ یک زیبایی خلقت مگر اینگونه می خندد!؟ شهاب الدین وفایی
-
دوباره دیدم عشق را در نِگه خوشنگار
سهشنبه 15 مهر 1404 12:15
دوباره دیدم عشق را در نِگه خوشنگار دمید هزار و یک غزل از آن نگاه بیقرار ز بوی جانفزای او شکفت هزار هزار بیت که شد فضای جان من هوای دلخوش بهار شکوفه زد دلم ز او چو لاله در کنار کوه ز باده ی حضور او ، شدم رها ز روزگار ز موج خندهاش وزید نسیم سبز زندگی شراب خوردم از لبش شراب ناب از انار مرا ز بند غم رهاند گرفت به آغوش...
-
دریا آرام است.
سهشنبه 15 مهر 1404 12:15
دریا آرام است. اما آرامشش از طوفانی میآید که در اعماق میجوشد و هیچگاه خاموش نمیشود. سکوت او، صداییست که شنیده نمیشود اما در جان رسوب میکند. و خروش پنهانش درس خاموشی به جهان میدهد. من در برابرش هیچم. اما این هیچ بودن دریا را کامل میکند. چنانکه بیکرانگی جز با مرز شناخته نمیشود. دریا فلسفهایست بیکتاب:...
-
دیشب در خواب بیپناه،
سهشنبه 15 مهر 1404 12:14
دیشب در خواب بیپناه، بی سایه یافتمت نگاهت که مثل بارانِ بیهوا بر تن خستهام میبارید لبخندت آغوشی بود که از دلِ خسته ی شب صبح را میساخت. گفتم: بمان... که دلم از دلتنگی دیگر جانی برای قهر ندارد. علیرضا مذهب
-
به چشم تو چراغی هست کز معنا نشان دارد
سهشنبه 15 مهر 1404 12:10
به چشم تو چراغی هست کز معنا نشان دارد که از لبخند شیرینت رهی تا بیکران دارد ز لبخندت نسیم نو به هر کوی و خیابان است نوای مهر در این خاک رازی جاودان دارد اگر امروز فانی شد، غمت در دل نمیمیرد که لبخند تو در فردا چراغی بیزمان دارد حقیقت را به جز عشق تو نتوان باز بشناسم که این افسانهی پنهان حقیقت در بیان دارد ز ظلمت...
-
نذر ناتمام
سهشنبه 15 مهر 1404 12:08
نذر ناتمام پدرم دعا می کرد مادرم اشک میریخت و من میان این دو آسمان معلق بودم نه آنقدر سبک که پر بگیرم نه آنقدر سنگین که زمین مرا بخواهد نه در دعا گم میشدم نه در اشک جهانی در من دعا میخواست و جهانی دیگر گریه و من میان هر دو فرو میرفتم بیصدا. و زمان، مثل برگ های پاییز، بر سرم میریخت. پدرم هنوز در دعاهایش مرا...
-
بهار در رگهایت جاری است
دوشنبه 14 مهر 1404 12:42
بهار در رگهایت جاری است تابستان بر پوستت میرقصد پاییز در نگاهت میریزد و زمستان در سکوتی که بین دو نبضمان جا مانده دوستت دارم آنقدر که فصلها از حساب زمان محو شوند حسین گودرزی
-
پرندهای که قفسش را
دوشنبه 14 مهر 1404 12:41
پرندهای که قفسش را به آسمان ترجیح میدهد مرا به یاد تو میاندازد که در حصار تنگِ عشقت تشنه ی اسارتم حسین گودرزی
-
نتها روی خطوط حامل میمیرند
دوشنبه 14 مهر 1404 12:41
نتها روی خطوط حامل میمیرند اما آهنگی که از نبضِ تو میآید در فضای بین سکوتها جاودانه میماند دوستت دارم آنقدر که سکوت را به آواز تبدیل کنم حسین گودرزی
-
ای دلداده ی شیدایی
دوشنبه 14 مهر 1404 12:40
ای دلداده ی شیدایی در یک دلتنگی سکوت خیال در پی محبت نجوا می کنم من عاشق باران و دریا پرواز خیالم در آسمان آبی تبسم امید را خاطره سازی می کند سرنوشت ....افسون دلدادگی مان را خاطره کرد...حسرت دیدار لحظه ایی مرا تنها نگذاشت ای جاذبه نوازشگر اشتیاق آیا توهم پرنده سپید را در آسمان یافتی؟؟ راز پنجره را فقط عاشق ها می دانند...
-
در عهد عهد وفایی ندیده ام ندیده ام
دوشنبه 14 مهر 1404 12:40
در عهد عهد وفایی ندیده ام ندیده ام ز طعام عشق جز هجر نچشیده ام نچشیده ام نداشته ام آهویی ز تصویرش به صیدگه به هر طرف که دیدمش دویده ام دویده ام ز ناز و غمزه اش ابرو کج نکرده ام نکرده ام به باغ حرمان غمش چمیده ام چمیده ام مرا مرید خاصگی مدار امل سکینگی رندم و پرده رخ خصال را دریده ام ،دریده ام بردیا حق بین
-
دوستت دارم
یکشنبه 13 مهر 1404 11:54
دوستت دارم و این سه واژه، ریشههای درختی کهناند که تا اعماق زمینِ وجودم رفتهاند و سردیِ خاک را به جان خریدهاند. حسین گودرزی
-
من سحر را یک نظر دیدم ،دلم وابسته شد
یکشنبه 13 مهر 1404 11:53
من سحر را یک نظر دیدم ،دلم وابسته شد صبح روشن رخ فروزد، پیر شب تن خسته شد مینوازد چشم هر جنبندهای، با نور خود وا کند گل غنچه را، چون صبح نو برجسته شد میدمد بر طبل بیداری ،حضورش چون جرس ریشهای با نور او، از دانهای نورسته شد وقت هر کاریست ،خیزد کارگر از جای خود کس ندارد رازقی، غیر از خدایش نکته شد کامرانی گر...
-
در این گیر، پر از رنجِ پشیمانی
یکشنبه 13 مهر 1404 11:53
در این گیر، پر از رنجِ پشیمانی به هر کرانه خزان شد، به هر سحر در این غمِ جانکاه، مرغِ دل به بهارِ عمرِ ما گم شد، زمان، طوفانی به هر نظر، به به هر دو دیده، نماند در کفِ ما، روزهای سردِ زمستانی در هر شمعیست برای آرزوهایم مگر به خواب ببینم، عشق پنهانی تو رفتی و دل من مانده، در این بیفرجام به هر کجا که روم تو در...
-
تنم مانده
یکشنبه 13 مهر 1404 11:51
تنم مانده در قفسی بیدیوار آویزان فصلی بینام که پژواکش در سکوت خنده هایت بر رگهای شب میرقصد باد آرام سکوت را می بافد و من دوباره تنهایی را به آغوش میکشم در خاموشی آهنگین واژه هایت چشمانم در نوشدارویی تلخ غرق میشوند طعمی که حسرت را آرام روی لبهایم مینشاند سایههای فروخوردهی رویا به قلب مهآلود انتظار میرسند و...
-
در کجراه تاریخ
یکشنبه 13 مهر 1404 11:50
در کجراه تاریخ آن زمان که سکوت مرگباری جهان را فرا گرفت _ و باد شرمسار وزیدن شد .. از ابر سیاه و سنگین خون و باروت باریدن گرفت ودر گرگ ومیش هوا بود که سیاهچاله ای نور را در کام خود فرو بلعید.. و زان پس آینه ها دیگر باز تابی نداشتند ........ آن زمان که کمر زمین شکست راهها از امتداد خود باز ماندند به ناگاه خنده بر...