-
چمدانِ ناگفتههایم،
سهشنبه 18 شهریور 1404 12:06
چمدانِ ناگفتههایم، جا مانده در گوشهی دلم داستانِ ناتمامِ من و تو، در سکوت ورق میخورد بوی نبودنت، عطریست در هوای خاطرم رد نگاهت بر شانهام سنگینی میکنند لبخندت میرقصد در خالیِ خانه پیامبرِ آرامش، کجایی؟ بهرام بصیری
-
در دلم آیینهای از نور آن صبحِ سلام است
سهشنبه 18 شهریور 1404 12:05
در دلم آیینهای از نور آن صبحِ سلام است هرچه میتابد به جانم، آفتابِ یک کلام است دست و دل در بند زلفت، چون غباری در نسیمی چشمِ من در پیشِ عشقت، بیصدا، آرام و رام است از میانِ نامها، نامِ تو را چون جان گرفتهست هرکه مست از عشق گردد، تشنهی آن نازِ نام است دیدنت آغاز نوری از سحرهایِ نهان است بوسههایت فتحِ جان است و...
-
دلم پرنده ای از مرغکان دریائی ایست
سهشنبه 18 شهریور 1404 12:04
دلم پرنده ای از مرغکان دریائی ایست و چشم آبی زیبای تو تماشائی ایست چگونه وصف کنم آن رخت که یک دنیا طراوت است و پر از اوج های زیبائی ایست اجازه ده لبمان با هم آشنا گردد که این مقدمه ی وصلت و شناسائی ایست به شانه های من این آبِ شارِ گیسو ریز که شانه های من از سنگِ سختِ خارائی ایست جهانی عاشق و شیدا نموده ای ، اکنون منم...
-
ای که نامت مایه ی عشق و قوام شعرهاست
سهشنبه 18 شهریور 1404 12:01
ای که نامت مایه ی عشق و قوام شعرهاست خط ابروی تو سر مشق تمام شعرهاست می فشارم دانه ی انگور جان را در سبو گرچه می دانم شراب آن به کام شعرهاست نسخه ام را بوعلی سینا چنین پیچیده است التیامم در شراب سرخ فام شعرهاست مثل اسکندر بزن امشب به نیشابور دل نوبت ویرانگری و قتل عام شعرهاست راه خوابت را به رویم بسته ای و ناگزیر مرغ...
-
شاعره شدم...
سهشنبه 18 شهریور 1404 12:01
شاعره شدم... تا هر لحظه، در سایهسار واژههایم، تو را میان این دامنِ شعرم بچرخانم... و آنگاه، محوِ گلگونِ گونههایت، دستهایم در نرمیِ دستانت قفل شود. طیبه ایرانیان
-
با هر که بودیم روراست تر
دوشنبه 17 شهریور 1404 12:51
با هر که بودیم روراست تر خنجرش را می زد بی رحم تر آنکه هم اندکی انصاف داشت نمک خورده ایی بودکه لگدش را می زد از پشت اعتماد نباشد دگر در این دنیا چه مابین دوست ،غریبه،آشنا پوران گشولی
-
شادم از اینکه تو شادانی رفیق
دوشنبه 17 شهریور 1404 12:50
شادم از اینکه تو شادانی رفیق سرخوش و سرزنده در بین رفیقانی رفیق گرچه دیگر حالی از ما را نمی گیری ولی همچنان یک گوشه از قلب پریشانی رفیق جمع تان گرم و صفای بزم تان هم برقرار دور از چشم تو می خندم که خندانی رفیق عالمی گر از تو بد گویند، خوبی پیش ما مور باشم پیش پایت چون سلیمانی رفیق تازه را خوش باشد هر چیزی که هست جز تو...
-
دریای عشق تو بیکران است
دوشنبه 17 شهریور 1404 12:49
دریای عشق تو بیکران است و قایق کوچک من همچنان شجاعانه پارو میزند. حسین گودرزی
-
باران که می بارد
دوشنبه 17 شهریور 1404 12:49
باران که می بارد دلم همرنگ باران می شود باغ گلم گل می دهد ریحان وسنبل می دهد باران دلم را چون هوا روشن بسازد با دعا خرم زمانی که تو را می بیند و ناز تو را در زیر باران چتر خود می بندم و چون عابران پر می گشایم با دو بال از کوچه های بی مثال بار دگر با لا روم بالا و بالاتر روم در ابرهای بارور چون رعد برق دیوانه ور رنگین...
-
یادش بخیرکودکی،قبل از شباب
دوشنبه 17 شهریور 1404 12:48
یادش بخیرکودکی،قبل از شباب پراز آب وکف میکردیم ،اطرافمان را مفرح میکردیم باآن اوقاتمان را باآب وکف میساختیم حباب انرژی میگرفتیم در جواب تا رفتی و دورماندم زتو زمان زیادی رنجوربودم زتو رفتی و ماندم باحال بد زهجرت، شکستم تاابد ازآنروزحبابت شدم،حبابی به یادت شدم حبابی که بالانرفت تکانی نخورد جایی نرفت هنوزهم بهم میریزم...
-
در پی نگاهش روان شدم
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:44
در پی نگاهش روان شدم در کوچه ای بی انتها او سال ها پیش رفته بود و من مانده بودم پریشان چون بادی که هیچ دیواری نمی گیردش من،.. در پی چه بودم چه می خواستم به چه دل بسته ام؟ چه می بینم سایه ای که نیست اما هنوز دنبالش می دوم سحر کرمی
-
امواجی که گیسوان صخره را شانه میکنند
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:42
امواجی که گیسوان صخره را شانه میکنند آیا می بویند بوی تن تو را آنهنگام که در آغوش من آرمیده ای، یا میشنوند آهنگ نفس هایت را که از ژرفنای تمنا روایت میکند؟ اگر نه پس چگونه دریا مقلد بی تابی من است؟ نکند ساحل دهان لقی کرده باشد..... آدل آبادانی و اکنون منم در نخستین گام نابودن تو، با پاهای زخمی از ، پرسه در خرده شیشه...
-
در پالت رنگهای تو گم شدهام...
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:41
در پالت رنگهای تو گم شدهام... بر ساحل چشمانت، کشتیِ قلبم به گل نشست وز باد عشق تو،بادبانم نفسبریده است من یک نقاشِ تشنهام، با مدادِ رنگیهای قدیم که طرحِ قامتت را میکشم، و در پسِ آن میمیرم... "دوستت دارم" ردیفِ اولِ این ترانهی بیقافیه است که با رنگ سرخِ عشق، بر بومِ سینه نقش بستم هر انگشتِ تو، یک...
-
دل و جانم را به تو سپردم
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:40
دل و جانم را به تو سپردم فکر و اندیشه ام همواره در پی تو بود ولی یک لحظه در کنارم نبودی حضور غایب تو بر وجودم سنگینی می کرد زمان باریدن باران آرزو داشتم با هم خیس شویم زمان خندیدن من لبخند نداشته ات رنج روزگار را بر من چیره میکرد حضور غایب تو در دفتر خاطراتم هنوز سفید مانده وقت گریه های پنهانی ام منتظر مهر تو بودم...
-
درباغ شب از درخت کهکشان
یکشنبه 16 شهریور 1404 12:40
درباغ شب از درخت کهکشان یک سطل ستاره چیدم تا نگین تاج پادشاهی کنم که قرار است تکیه زند بر اریکه سلطنت سرزمین عشق ! احمد پویان فر
-
تنهانهاده ای مرا
شنبه 15 شهریور 1404 11:34
تنها نهاده ای مرا بر درّه نفس گیر فکر جهان بی معنا و... نغمههایم چه غریبند وقتی بر پایکوبیِ اندوهم... از شکنجه سردی ات، رویگردان نیستی موجِ لبخندت... قلبم را از خموشی میرهاند آسوده ای و همچو من... از حسرتِ فرصت های سوخته... در هلاکت نیستی گلِ روحم از غصه... بر خاک خفته است تو حتی باغبانِ خوبی... برای شکستگی اش نیستی...
-
بی وفا
شنبه 15 شهریور 1404 11:32
حس و احساس مرا یک بی وفا از من گرفت شور و شوقم را ربود از ابتدا از من گرفت دلخوشی دیگر نمانده در دل غمگین من یک مریض و یک روانی همه را از من گرفت یک زمانی داشتم من کلی استعداد و هوش با حسادت آمد اما یک گدا از من گرفت با صدای عاشق من کیف می کردن همه بی شرف طاقت نیاورد و صدا از من گرفت اینچنین اصلا نبودم شور و شوقی...
-
هاج و واجم من از فسانه تو
شنبه 15 شهریور 1404 11:19
هاج و واجم من از فسانه تو تا کجا دور راز خانه تو قصه ات آنچنان شکسته مرا دل ندارد دگر بهانه تو تا کی از قصه ها نفس گیرم سیرم از قصه شبانه تو بی ثمر، هرچه می کشم فریاد بی خبر، از دلم خزانه تو ماتم از اتفاق آمدنم پیرم از درد تازیانه تو با خود اندیشه می کنم نکند قصه ای بوده دام دانه تو باورت آنچنان خیالاتیست محو شب صبح...
-
و من بی منطقم
شنبه 15 شهریور 1404 11:17
و را بی مرز و بیش از حد تو را بسیار می خواهم جنون آمیز و افراطی و خود آزار می خواهم تو همچون دشمنی با من ولی من دوستت دارم تو را گر هم بیاویزی مرا بردار می خواهم توقع از تو دارم من بگویی دوستم داری که هر کس جز خودت را من زخود بیزار میخواهم اگر حتی خدا خواهد نباشی سهم تقدیرم تو را با اشک وبا زاری و با اصرار می خواهم...
-
چرخ می زنم
شنبه 15 شهریور 1404 10:58
چرخ می زنم سبکبال و بی فردا همچون قاصدکی رها در دست باد که عصرگاهی پسرکی بازیگوش فوت کنان به پروازم کشانید سمیه کریمی درمنی
-
ببخش
جمعه 14 شهریور 1404 11:43
ببخش دستم خورد. لیوان واقعیت شکست و جویبار رویا به راه افتاد. دستم خورد و رود خیال به دریا رسید. ماهی های درشت تفکر سر از دریا به در کردند و با لاک پشت های خواب آلوده ی وهم در هم آمیختند و دانه دانه کودکان امید زاییده شدند. ببخش اگر بر آسمان رویایم خورشید تخیل باران جسارت بارید و صدف های بی رنگ اقیانوس بودن طبق طبق...
-
چرابااین همه شادی
جمعه 14 شهریور 1404 11:42
چرا بااین همه شادی نشستی گوشه ای غمگین چرا در گوشه ابرو چنین آورده ای صد چین یکی رفت و یکی آمد بهی رفت و بهی آمد رسید ایام شادیها حذر کن از غم دیرین لباس غم در آور تا ...بهل غم را به حال خود لباس شادیت تن کن بیا و در برم بنشین اگر خواهی سر پیری جوانی را بیابی باز رها کن هرچه داری دوست جایش یوسفی بگزین نصیبش بود خسرو...
-
جهان با سازِ خود میگوید: «هر شب، سحر میآید»
جمعه 14 شهریور 1404 10:59
جهان با سازِ خود میگوید: «هر شب، سحر میآید» چو خزان میرود، گل میشکفَد، سبزه سر میآید غمِ دل را به نسیمِ صبحگاهی واگذار کن که از این گردشِ گیتی، گُل به جای خار میآید سفر کن تا ببینی کوه هم از سنگِ سخت، نرم است چکهای باشد و صد ساله، غمی سنگسار میآید! شکفتن را به زمین بیامید آموختهام من که ز خاکِ تباه، سبزهی...
-
دست در دست تو و در زیر بارانی که نیست
جمعه 14 شهریور 1404 10:59
دست در دست تو و در زیر بارانی که نیست می روم شانه به شانه در خیابانی که نیست بزم ِ عیش است و شب ِ یلدا و من سرمست عشق می زنم جام ِ شرابم را به لیوانی که نیست با وضو لب را به سینای لبانت می برم تا بخوانم عشق را از متن ِ دیوانی که نیست رد شدی و ریختی بر شانه زلف خویش را گشته ام محو تو و گیسوی رقصانی که نیست در سکانس ِ...
-
یک نفر باید که باشد تا که آرامت کند
جمعه 14 شهریور 1404 10:58
یک نفر باید که باشد تا که آرامت کند غصه هایت را بفهمد سرخوش و رامت کند تکیه گاه محکمی باشد برای شانه ات هرکجا و هر زمان خوشحال و خوش نامت کند مهربانی را بفهمد تا برقصاند تو را خنده رو پا در هوا انواع و اقسامت کند یک نفر باشد که پیشش حس آرامش کنی تا نگاهش می کنی سرمست ایامت کند بوی خاک و قدر خوبی را بفهمد هر زمان پا به...
-
به سقف شب نظر کردم دل من بی قرار افتاد
پنجشنبه 13 شهریور 1404 12:25
به سقف شب نظر کردم دل من بی قرار افتاد غباری دیدم از دنیا دلم در انکسار افتاد نشسته در دکان مهر دروغی پخته بر آتش صداقت مرده در کوچه شرافت در شعار افتاد کلاه از سر ربودندش ولی گفتا خدا داند ندید ان کس که با پایش به چاه افتاد و خوار افتاد به فقرم خنده میکردند که نانم خشک و تنها بود و او با زر نشست آن شب در آیین اعتبار...
-
هر کجا باشم، غریبهام
پنجشنبه 13 شهریور 1404 12:24
هر کجا باشم، غریبهام جز در چشمان تو آغوشم برای تو دیوارهایش را از نفس عشق ساختهام و سقفش، آسمانیست بیپایان از طعم لاله های سرخ گونه ات در ازدحام گسیوان عریان شهر، بینام و نشان میمانم این را دلم با تو میخواهد ، در سکوت کوه، بیصدا اما در تو، نامم را میدانم صدایم را میشنوم و خانهام را پیدا میکنم. گونه هایت،...
-
تــــو آفتــــاب برتــــری بــــرای مــــن بتــــاب
پنجشنبه 13 شهریور 1404 12:23
اگــر کــه شــب اگــر کــه روز یــا اگــر کــه خــواب تــــو آفتــــاب برتــــری بــــرای مــــن بتــــاب بـــه ســـرزمین ســـرد مـــن بیـــا ســـری بـــزن طلــــوع کــــن حضــــور بــــیدریــــغ آفتــــاب تــو آتشـی کــه شــعله مــیکشـی بــه جــان و تــن بیـــا بـــه گـــرد جـــان بپـــیچ دور تـــن بتـــاب نفـس کــه...
-
دوست داشتنت نه از روی هوس است..
پنجشنبه 13 شهریور 1404 12:21
دوست داشتنت نه از روی هوس است...نه از روی عادت، و نه از روی اجبار، حتی از روی نیاز هم نیست، هرچند سراپا نیازم و سراسر محتاج تو، محتاج دستانت، آغوشت... دوست داشتنت یک جور خاص است، ناب است، تسکین دهندهی دردهایم است، آرامِ جانم است گاهی دوست داشتن از روی خودخواهی است، مثلا زمانی که گلی بسیار زیبا، خاص، در میان باغچه...
-
....لحظه ناب.......
پنجشنبه 13 شهریور 1404 12:21
....لحظه ناب....... با سلامی آمدن تا جوابت بگیریم در نگاهت آمدم اما نمیدانی اسیرم خواستم با تو گویم راز های زندگانی زندگی ناب است از آن جان می گیرم ....می رقصد... چه خوب است بر لب یار می رقصد معشوق با تب بی قرار یار میرقصد ما سجده کنیم او اقامه نمازش دارد من چشم نبندیم او بیقرار می رقصد ....درمان درد..... دسم درد...