-
در این زمستان سرد و بیروح
پنجشنبه 6 شهریور 1404 12:08
در این زمستان سرد و بیروح قلب من از غصهها پر شده، مجروح کنار بخاری هیزمی، تنها نشستم به فردایی که نیست، چشمانم را بستم اشک چشمانم، بیصدا میریزد از این همه تنهایی و غمی که لبریز است خستهام از تکرار این روزگار کو آرامشی، کو یک دلدار؟ بازی کودکان، در کوچه پرهیاهو، صدای باد، میپیچد در این سو و آن سو من اما در سکوت...
-
من شعرترین حالت بیچارگی هستم
پنجشنبه 6 شهریور 1404 12:06
من شعرترین حالت بیچارگی هستم لبخندِ پر از گریهی یک زندگی هستم غربت زدگی سوخت تمام جگرم را من تلخ ترین حالت آوارگی هستم بی تو چه کنم این همه عمر دربهدری را من حاصلِ بیرحمیِ دلبستگی هستم من عاشقام اما که تو را نیست نگاهی من بُغض ترین حالت آزردگی هستم در سایهی تردید، گرفتار تباهی من زخم ترین زخمیِ وابستگی هستم...
-
درونِ زنی،
پنجشنبه 6 شهریور 1404 12:05
درونِ زنی، پرندهای بیپرواز هر شب در خواب، آسمان را آبیتر از دریا میبیند. اما بالهایش در قفسِ واژههای زندگیست؛ با صدایی که میگوید: «حالا وقتش نیست...» صدای چکههای آب روی ظرفهای نشسته، چای سرد شده کنارِ فیلمِ ناتمام، برگههای امضا نخوردهی مدرسه، و پنجرهای نگران که رو به خاورمیانه باز است او اما در دلش هنوز...
-
پاییز آمد و من
پنجشنبه 6 شهریور 1404 12:04
پاییز آمد و من از درختِ رگهایت سیب سرخِ نبضم را چیدم باد در حنجرهات خانه کرد و من در هر نفس باغی از شکوفههای منجمد را با نوک انگشتان *تشنه* آب دادم... حسین گودرزی
-
«ای که هنوز نیامدهای
پنجشنبه 6 شهریور 1404 12:01
گفتم: «ای که هنوز نیامدهای چرا ردّ پایت از پیشانی ام نمیرود؟» و عشق چون مرغی بیجهت بر شانهام نشست و گفت: «تو هنوز نیفتادهای چگونه میخواهی برخیزی؟» در آینه نگریستم نه خود بودم نه دیگری سایهای بودم، افتاده بر آتش بیصدا بیصاحب اما پر از فریاد من به آتش گفتم: بسوز و او به من گفت: «تو نخستین خاکستری که پیش از شعله...
-
شانه هایت را بیاور گریه میخواهد دلم
چهارشنبه 5 شهریور 1404 12:22
شانه هایت را بیاور گریه میخواهد دلم رازهایت را مگو آن را نمیداند دلم هرچه میخواهی بگو بنویس برایم نامه کن حرفهای ساده ات را عشق میخواند دلم دستهایم را بگیر آتش بزن افسانه کن گرمی این شعلهها را دوستتر دارد دلم خاطرات سبز باغم را خزان با باد برد در فراقت جای گلها، غصه میکارد دلم میروی با کوله ای در زیر باران بیخبر...
-
ای عشق
چهارشنبه 5 شهریور 1404 12:21
ای عشق با لبخندت شعر آمد باران آمد گل ها شکوفه زدند و جغرافیایم سبزتر شد.. برایت درونم شعری سروده ام که در هر فصلی عشق را داری بهاری داری و سوسن ها همیشه شکوفه دارند سبزی تو در برگ ها و عطر تو در گل ها همیشه جاودانه ست.. شاهین افتخاری عمله
-
سائل یک جرعه عشقم در پی میخانه ام
چهارشنبه 5 شهریور 1404 12:20
سائل یک جرعه عشقم در پی میخانه ام در پی یک تکیه گاهی بر تن دیوانه ام من گدای کاسه ای شهد از لبان ساغرم بی محبت تنگ و تاریکست دل و کاشانه ام هر نسیمی را به طوفان می کنم تعبیر خود سالیانست این چنین در بند و در افسانه ام مدح و تسبیح را فراموش کرده ام ازبی کسی با منِ در بند من، در سایه ی خصمانه ام من همان خانه به دوش ام،...
-
در ایستگاههای شلوغ
چهارشنبه 5 شهریور 1404 12:16
در ایستگاههای شلوغ دنبال قطاری بودیم که از خوابهای خودمان عبور کرده بود با چمدانهای پر از «دیگری» به سفرهای بیجهت رفتیم و هر بار در ایستگاه آخر خودمان را جا گذاشتیم با واژههای قرضی شعر نوشتیم و احساس را فراموش کردیم با زبانهای اجارهای حقیقت را ترجمه کردیم و معنایش را گم کردیم در کتابهای قطور به دنبال...
-
بر هم بزن حال دلآزار ملالی را
چهارشنبه 5 شهریور 1404 12:16
بر هم بزن حال دلآزار ملالی را پیچیده تر کن در فضا رقص شمالی را عطر خیالت را بیفشان دامن کوچه دیوانه تر کن شاعر حالی بحالی را قد نگاهم در شکیبایی خمیده چشمم بریز از بودنت اندام عالی را در انعکاسِ اشک شوقم از تماشایت در حوض چشمانم ببین ماه زلالی را هر شب در آغوش نجیبت غرق در رویا چشم انتظارم بوسه های احتمالی را عادل...
-
بانگاهت
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:50
بانگاهت در دل من خیمه عشق برپا شد تا در جغرافیای تنت خوشبختترین باشم سیدحسن نبی پور
-
برای تو کلمه است.
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:49
برای تو کلمه است. برای من؟ دیده ای پرنده اوج می گیرد و بال هایش باد را نوازش می کند؟ دیده ای چشمه می جوشد و سرازیر می شود آنچه خوب است؟ دیده ای کوه می رقصد به پای رود و رود زمزمه می کند استقامتش را؟ آه چگونه به کلمه بگویم؟ مثل جویبار است بی صدا و سر خوش. مثل خورشید تب دار و زیبا. زیبا؟ زیبا کلمه است. گاهی بگو بس کن....
-
چشمای تو هنوز توی ذهنمه
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:47
چشمای تو هنوز توی ذهنمه لحظههای شیرین کنار دستمه دستات گرمای آخرین نفسه که هنوز میسوزه توی این سکوت نفس هر بار که شب میرسه و ستارهها صدای خندههامون میشه ترانهها خاطرههامون، شعلهای به دل میسوزه بیصدا توی این دل پر زل باد میپیچه باز تو کوچههای خیس عطر تو میپیچه تو هوای این نیس نگاهت هنوز مثل اون روزا توی...
-
خیالم کنار پنجرهای شلوغ از عطر اقاقیا
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:47
خیالم کنار پنجرهای شلوغ از عطر اقاقیا بیخیال نشستن است و در جستجوی هزار و یک شب دل تنهاییاش را باز میشکند و در آبهای آزاد شناور میشود عاشق شیدایی و جسارت خیالم هر لحظه که بخواهد بدون ویزا از تمام مرزها عبور میکند و در بیراههها به مقصد میرسد و گاه برای بوسیدن باران در گوش باد سیلی میزند و گاه در آغوش سرد برف...
-
باد بان قایق من
سهشنبه 4 شهریور 1404 10:46
باد بان قایق من مخالف باد می رود در باد نعره می کشد طنابهای دکل در پوسیدگی زمان نعره می کشند در مسیر امواج بلند دریا را زیر بازتاب مهتاب درخشان تر از سکوت شب با صدای امواج بلند فریاد می زند نگاه انتظار در ساحل می ماند تا در ذوق آغوش دریا مرا همراهی کند دریا که طوفانی شد ذره های آب هم جولان می داد برای قایق پوسیده شب...
-
وصل یعنی گم شدن در وسعت بینام عشق
دوشنبه 3 شهریور 1404 12:03
وصل یعنی گم شدن در وسعت بینام عشق یعنی آتش، بیشرر، در سینهی آرامِ عشق یعنی افتادن به راهی بینشان و انتها در سکوتی بیصدا، در خلوت بیکامِ عشق وصل یعنی چشمبستن بر جهان عقل و وهم دل سپردن بیدلیل و لحظهی الهامِ عشق یعنی از خود رستن و در دیگری پیدا شدن همصدا با نغمهی بیمرز و ناآرامِ عشق وصل یعنی سوختن بیآنکه...
-
به هر جا روم عشقِ نابم همین جاست
دوشنبه 3 شهریور 1404 12:02
به هر جا روم عشقِ نابم همین جاست نگاهم ،خیالم و خوابم ، همین جاست .. همه خاطراتم شده دفن اینجا شروع دگرگونی وانقلابم همین جاست .. شتابان رود عمر چون آبِ جاری نگاهم به آینده پُر شتابم همین جاست .. ز هر بوی عطری دلم سیر گشته مرا بویِ عطر و گلابم همین جاست .. ز چیزی ندارم هراسی در این وقت کُلِ استرس اضطرابم همین جاست .....
-
سری به کلبه بزن، ای غزال عشوهگَرَم
دوشنبه 3 شهریور 1404 12:01
سری به کلبه بزن، ای غزال عشوهگَرَم که اندکی غزل از چشم نافذت بِبَرَم سُرایمت به بلندای سرو گیسویت گلاب و گل چینم، جَعد و جامهات نگرم عطای غیر تو بخشش ببایدش به لقا فروغ و گرمی مهرت دگرسرا نَبَرم خیال ناز تو آید به هر شبم لیکن توان و بُنیه ندارم کرشمهات بخرم خموش و خسته بُدَم همچو شمع بی پروا تو آمدی و به آهی دوباره...
-
دستهایم در دست آواز
دوشنبه 3 شهریور 1404 12:01
دستهایم در دست آواز آسمان هم نوایی می کند با موج در شکوه نسیم رهایی در چشمهای دریا موههای رقص در موسیقی نسیم دل می نوازند دستهای پیچیده در شکل هندسی در نظم یک شکل جان می بخشد به دل نوازی یک ترانه در لب خوانی با موج دریا هم نوایی با پرچم ابر قطرهای موج می زنند به لب می درخشند با احساس فیروز ایزانلو
-
جانا به کوی عشق تو
دوشنبه 3 شهریور 1404 12:00
جانا به کوی عشق تو من از هوس بریده ام پرواز شدم به سوی تو من از قفس پریده ام در حسرت وصال تو ز خواب و خود گذشته ام عاشق شدم به زلف تو ز باخت و برد گذشته ام شبها شدم گلبانک تو ز هر صدا بریده ام غزل شدم همدم تو ز هر ندا بریده ام مست شدم در دست تو ز تن جدا گشته ام خرسند شدم با بود تو ز بند رها گشته ام حسین محمود
-
در اشکهای تو،
یکشنبه 2 شهریور 1404 12:12
در اشکهای تو، هر قطره گویی دانهای از شبنمهای هوس است که در مسیر گونهات میلغزد، رق صانی میان آسمان و زمین. هر نگاهت همچون شعلهای که میسوزاند، نغمهای از شورِ لمسِ درخواستی ست، با دعوتنامهای از بهشت در دستان لطیف و شگفتانگیزت. چشمانت فریاد میزنند، نه تنها از دوست داشتن، بلکه از اشتیاقی که در تاریکیهای بدنم...
-
جرم من
یکشنبه 2 شهریور 1404 12:11
جرم من دلدادگیست تاوانش غمی بیپایان سیدحسن نبی پور
-
سایهات روی دیوار، با شعلهی شمع میرقصد
یکشنبه 2 شهریور 1404 12:11
سایهات روی دیوار، با شعلهی شمع میرقصد من در این نور، اسیرِ قامتِ بیقراریام... خاموشم مکن. حسین گودرزی
-
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
یکشنبه 2 شهریور 1404 12:10
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش * * * * * * * دیشب از کوچه ی معروف تو،من، باز گذر می کردم از سراسیمه گی سنگْ به سر ، باز ، حذر می کردم درخیالم به تماشای من اینبار نظر می کردی سربرآوردم و در پنجره ی باز نظر می کردم...
-
در گذرِ زمان،
یکشنبه 2 شهریور 1404 12:10
در گذرِ زمان، در لَختِ دقیقهها، نامت عُریان میشود. چون لبخندی لَرزنده، از لایههای ذهنم میلغزی و لابهلا محو میشوی. آرام، نَفَس میکشم زیرِ پوستِ لبانم. سکوتی نرم مینشیند در جانم. و باز، تکرار میشوی: لرزی گذرا که در آبِ برکه بیپایان تکرار میشود طیبه ایرانیان
-
در جغرافیای تو
شنبه 1 شهریور 1404 10:52
در جغرافیای تو باران نمیبارد. ابرها، تنها عبور میکنند بیآنکه ببارند، مثل دوستداشتنی که گفته نمیشود. من ایستادهام میان تقاطع سکوت و آتش، با زبانی که یاد گرفته است چگونه فریاد نکشد. تو درختی بودی که سایه نداشت، ریشه داشتی در خاکِ دور، اما میوهات... در خوابِ دیگری میرسید. در هر شبِ من پنجرهای باز میشود به سمت...
-
دستم را به باد تند سپردم
شنبه 1 شهریور 1404 10:51
دستم را به باد تند سپردم کیلومترها در ساعت، باد در کف دستم لانه کرد، مثل کودکی دویده، نفسش بریده، نرم، مرموز، نفسزده. انگشتانم را فشردم، نسیم نگریخت، خنکی ذراتش را حس کردم، میان پونه کوهی و سکوت شب. صورتم را به نور ماه سپردم، پرتوها جرعهجرعه از پوستم گذشتند، گرمای نرمشان، مثل نوری در رگهایم… شهد میوههای وحشی روی...
-
من با تو عجین هستم ،چون روح به یکپیکر
شنبه 1 شهریور 1404 10:50
من با تو عجین هستم ،چون روح به یکپیکر چون ماه به منظومه ،چـون کوه به یک بستر من با تـو رها هستم،چون جان به جهانی دور این بـار سـرابی نیست ، در دغدغه هایِ کـور این بار میـانِ مـا ، نـاگفتـه یِ پنهان نیست این بـار دراین آغاز ،نه ،نقطه یِ پایان نیست این بار میان ما ، این فاصلـه یک غـم نیست درقصه یِ مااین عشق یک قصه یِ...
-
چه بخوانمت؟
شنبه 1 شهریور 1404 10:50
چه بخوانمت؟ که نامها همه کوچکاند برای وسعت تو… که واژهها، هرچه بلند، به زانوی تو نمیرسند. که حتی "عشق" در برابر تو شرمنده و بیصداست. خورشید، پیش از طلوع در چشمانت، رنگ میبازد. و ماه، وقتی لبخندت را ببیند، از مدارش میافتد. چه بخوانمت؟ که جهان، با تمام شکوهش، در آغوش یک لحظه بودنت معنا میگیرد. و من، با...
-
کوه، آغوشی است از سنگ و سکوت،
شنبه 1 شهریور 1404 10:49
کوه، آغوشی است از سنگ و سکوت، ستونی که آسمان را نگاه میدارد و ریشههایش تا قلب تاریک زمین فرو رفتهاند. من، در ارتفاعی که جهان زیر پایم کوچک میشود، مینشینم و به دوردستها نگاه میکنم، به دشتهایی که چون موجهای سبز در باد میرقصند، به رودهایی که آرام و بیشتاب، راهی دریا میشوند، گویی هر قطره آب به سرنوشت خویش آگاه...