-
تو را پشتِ پلکهایِ خستهام
جمعه 31 مرداد 1404 10:56
تو را پشتِ پلکهایِ خستهام، شبی نهچندان دور، آه… برکشیدم. و اکنون ماندهام، و چشمانِ انتظار پروازم داد به ساختِ پَرسَنگ از نقشِ نگاهت. در زیباترینِ میدانِ شهر میگذارمش؛ تا باد باور کند: سنگ هم میپَرَد! طیبه ایرانیان
-
تو همان ساغرِ مستی که به دیدارِ تو بی تاب
جمعه 31 مرداد 1404 10:56
تو همان ساغرِ مستی که به دیدارِ تو بی تاب ساقی میکده همراه بهار تا بنوشد شرابِ ناب دل محترم دار این بهارچون نغمه هایش آشنا حدیثِ عشق به نقداست بَربوسه هایِ مهتاب حکایتِ بانگِ خیالِ باغبان جامِ عقیق و نوبهار بلبلِ عاشق زِ سازِ میکده تا به تاکِستان شراب ساقیا دلبرِ عاشق کز غیب پردهٔ اسرار بدوخت گوهری درطلبِ قدح زِغیب...
-
شبی تاریک بر شانهست و روزانه نمیخندد
جمعه 31 مرداد 1404 10:55
شبی تاریک بر شانهست و روزانه نمیخندد به دنیا خندهی بیاشک و افسانه نمیخندد کسی در قاب عکس افتاده در سرمای دیروزی به جای کودک خوشبخت، پیرانه نمیخندد غمی پنهان درونِ سفره و نان از نفس افتاد دریغا سفرهای بینان و بیدانه، نمیخندد صدای مرگ در گهواره میلرزد، ولی مادر به نانِ سرد در آغوشِ دردانه، نمیخندد چراغی زیر...
-
وقتی پشتِ هر لبخندت
جمعه 31 مرداد 1404 10:54
وقتی پشتِ هر لبخندت خنجریست در آستین عقربی سیاه؛ وَ نشتِ بوسهات طعمه گرگی در پوستِ ماه! * * * عشق: تنها یک تب است در هذیانِ یک رؤیا. محمد ترکمان
-
خواهم بارید
جمعه 31 مرداد 1404 10:54
خواهم بارید در بهارِ تو اشکهای تو را شستوشو میدهم بوسهام روی لبانت شراب تازهایست تو را در آغوش میکشم تا بدانی دوست داشتنت جز باور نیست. سیدحسن نبی پور
-
دلم در میان آوارِ فراق تو
پنجشنبه 30 مرداد 1404 09:53
دلم در میان آوارِ فراق تو له می شد با رفتنت چرا؟ هیچ نشانی از تو نیست من کی هستم؟ من کجا هستم؟ دیگر حتی نمی دانم در میان این سایه ی فراموشیِ زود هنگام چرا جز تو نیست در خاطرم، خاطره ایی؟... علیرضا پورکریمی
-
من نه گل بودم،
پنجشنبه 30 مرداد 1404 09:52
من نه گل بودم، نه برگ، نه حتی خاکِ نرمِ زیر پای باد. خاک سختی بودم، خاموش، سرد، که هزار بار زیر پا له شدم، در زمستانِ سکوت گم شدم. اما حالا صدای ریشهها را میشنوم، ضربان زندگیام میزند به تن زمین، در رگهای تیرهی شب، جوانه میزنم. یک قطره امید هر روز روی خاک سوختهام میچکد. از تنهاییها، از زخمهایی که کسی ندید،...
-
قفس
پنجشنبه 30 مرداد 1404 09:52
فکر هایم سمت تو پرواز می کنند برای آرامشم کمی قفس لطفا علیرضا عزیزی
-
خدا یعنی محبت مهربانی
پنجشنبه 30 مرداد 1404 09:51
خدا یعنی محبت مهربانی خدا یعنی تمام زندگانی خدا شور و نشاط و عشق و ایمان خدا یعنی نفس یعنی جوانی خدا راز زمین و آسمانها خدا سر عیان و هر نهانی خدا یعنی وجود بی وجودی خدا یعنی جهانی را جهانی خدا یعنی کلام اوّلینت خدا جاری به هر دل هر زبانی خدا باشد سکوت دره در شب خدا همچون شفق در آسمانی خدا بخشش خدا جوشش خدا داد همو...
-
یادمه روزی که رفتی ؛ توبا عشق صدام نکردی
پنجشنبه 30 مرداد 1404 09:50
یادمه روزی که رفتی ؛ توبا عشق صدام نکردی با دو تا چشم قشنگت ؛اونجوری نگام نکردی گفتی که مسافری تو ؛ قرارم نیست که بمونی من ساده دل سپردم ؛فکر می کردم که می مونی دل من هم به خیالش ؛ عاشقی تو هم عزیزم ندونستم بی وفایی ؛ حالا باید اشک بریزم شب مهتابم تموم شد ؛ از روزی که تو نبودی اما باز عشق قشنگم ؛ توی خواب من تو بودی...
-
تو نبضی بودی
چهارشنبه 29 مرداد 1404 12:17
تو نبضی بودی در رگهای عشقِ در بند. . . لبخند تو نرم در سکوتِ شب میرقصد قلبم میشنود سیدحسن نبی پور
-
رو به رویم ساعتی خوابیده
چهارشنبه 29 مرداد 1404 12:16
رو به رویم ساعتی خوابیده اما با تقلایی زیاد ضرب میکوبد به هر ثانیه اش ساعت ما خواب است اما چرا لحظه ها در پی هم میگذرند این زمان چیست ، کجاست؟؟ مجتبی مرادی امام قیسی
-
ز من گوهری بر دل و جان بدار
چهارشنبه 29 مرداد 1404 12:13
ز من گوهری بر دل و جان بدار که سرمایه گردد تو را یادگار ز گفتارِ دانا بگیر ای پسر که گنجِ سخن رهبر است و سِپر دلِ خود چو آبِ زلالی بدار که شوید ز دل لایههای غبار مگیر اشکِ حسرت ز رنجُ ملال که صبر است بر درد، فتحِ مجال شنیدم من از انبیای جهان همانها که کردند اسرار عیان ز زرتشتُ احمد زِ نورِ کلام فرستم ز دل من به انها...
-
بمان ای برف
چهارشنبه 29 مرداد 1404 12:11
بمان ای برف بخوان با روح بخوان با ابر تو آنقدر زیبایی که آفتاب از نگاه تو سرش را کرده زیر ابر سید حبیب الله مرتضویان دهکردی
-
درمدرسۀ عمرخواندیم،نوشتیم ویادم بسیار
چهارشنبه 29 مرداد 1404 12:10
درمدرسۀ عمرخواندیم،نوشتیم ویادم بسیار سخت بود مسئلۀ عشق حل نشد هم با دستیار تا دفتر زندگی گشودیم که یاد داشت کنیم زنگ پایان کلاس درس آمد بصدا،بی همیار عبدالمجید پرهیز کار
-
قهوه خال روی تو رفته به فال قهوه چی
سهشنبه 28 مرداد 1404 10:37
قهوه خال روی تو رفته به فال قهوه چی خواب چرا نرفته است به چشم کال قهوه چی .. نقش خیال روی تو حمله برد به فکر و تن پای نمی کشد ز پس آخ به حال قهوه چی .. فال گرفته است او از لب عنچه وار تو واه که وا نمیشود گره به شال قهوه چی .. صبح به صبح بی گدار به رود پر خروش تو می زند و نمیرسد میوه کال قهوه چی .. راست چو می کشی کمان...
-
چه بی بهانه برایت ترانه می خوانم
سهشنبه 28 مرداد 1404 10:36
چه بی بهانه برایت ترانه می خوانم ترا همیشگی و بی بهانه می خوانم نِیَم که نغمه زنان سوز و دود و خاکستر دوباره کرده به جانم جوانه، می خوانم انار بغص مرا خاطرات شیرینت شکسته در دلم و دانه دانه می خوانم مرا به گوشه دنج قفس ملالی نیست بریده بالم و بی آشیانه می خوانم هزار ساله شدم، انتظار کافی نیست؟ چنانچه دل بدهی، جاودانه...
-
دوستت دارم
سهشنبه 28 مرداد 1404 10:36
بازوانت را حلقهزن بر گردنم، تا تشنه ترین رودها در درونم طغیان کند؛ نه، این من نیستم که مینویسم – این دستهای تو اند که بر پوستِ شب، غزل های گمشدهی حافظ را دوباره میآفرینند... آه... چه شیرین است گناهِ خیال! وقتی تو را عشقِ ممنوعه ی خود مینامم، و لبهایم بیآنکه بدانی بر گردهی نامِ تو بوسه ها میزنند، همانگونه که...
-
خبر عاشق دلخسته ی خود را داری ؟
سهشنبه 28 مرداد 1404 10:35
خبر عاشق دلخسته ی خود را داری ؟ حال من خوب که نه ، میگذرد ! انگاری مرگ وقتی ست که از چشم بیفتم پیشت میشود گفت که من مرده ام ، آری آری اخم نازتو قشگ است ولی کاش ای کاش جای آن بوسه و لبخند به لب بگذاری اینکه خاموش نگاهت بکنم ، بی حرفی جای شکر است که تو ساده نمی انگاری گفته بودی چو هوس میگذرد این احساس عاشقم مثل گذشته ،...
-
نسیم از زلف تو آموخت رقص ناز در کوچه !
سهشنبه 28 مرداد 1404 10:34
نسیم از زلف تو آموخت رقص ناز در کوچه ! رباب و چنگ آموخت از تو تارِ ساز در کوچه ! ز لبخندت همه گلها شکفت در خلوت شبها ترا میخواست آن گلها، ولی پر راز در کوچه ! فروغ چهرهات خورشید را در شرم مـیـآرد حتی پروانه هم حیران، از این پرواز در کوچه! امان ! از آن نـگـاهِ قـاتـل و پر رمـز تـو جـانـا نه آید کس در این راهی ز ترست...
-
از یوسفی که پیرهنش را دریده اند
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:45
از یوسفی که پیرهنش را دریده اند جای ترنج دست تعجب بریده اند روزی به قعر چاه به فضل برادران روزی به بردگی زلیخا خریده اند اینجا حکایتی است ، به کنعان کشیده اند از چاله ای به چاه غریبی پریده اند من زنده با هوای خوش خاطرات تو این چشم ها بدون تو خوابی ندیده اند کی قصههای درد به پایان رسیده اند؟ این غصه ها که همنفس ما...
-
پیشچشمت نرگس شیراز
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:44
پیشچشمت نرگس شیراز سرخَم میکند غمزهات دل را به شیدایی مصمّم میکند گاه شیرینِ گمانم میشوی درخواب ها چشمخوابمرا غمِبیمهریات نم میکند ازجمالت میکنمهجّا اَلِف تا حرف یا سورهیحسنت مرا آخرمعمّم میکند دلخوش از اینخاطرات تلخ و شیرینم ولی دوریات گاهیدلمرا غرقماتم میکند مادرت حوّاست حقداری که سیب گونه ات...
-
امروز بازی کردیم
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:43
امروز بازی کردیم تو شیرین شدی پر از شهد پر از شکر میوه شدی انبه ی سیستان نسب تو به آب میرسد پاک و زلال در تو غسل می کنم تو خاک شده ای خاک تبرک شده ی زاگرس از خاک گفتیم از جان از روح از جسم و رفتیم به عالم دُر پر شدیم از نگارین اهوارایی باده ی مستی کجاست ؟ که حافظ لنگ شیرین شدن انگورهای شیراز است من پر از مستی خاکم...
-
گاهی احساس میکنم دنیا برام نقاب زده
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:42
گاهی احساس میکنم دنیا برام نقاب زده ساعت دیواری خواب نیست خودشو به خواب زده آخه از وقتی که رفتی گلدونا عزا گرفتن منو با یه زنِ مرده انگار اشتباه گرفتن بعد رفتنت یه گلدون از رو بالکن شده خسته خودشو پخش زمین کرد مثل آدمی که مسته بعد رفتنت عزیزم کل گنجیشکا پریدن وسط شهر توشلوغی بره ها گرگ و دریدن بعد رفتنت چه دردی وسط...
-
زندگی را، زندگی باید کرد
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:42
زندگی را، زندگی باید کرد روز و شب را سپری باید کرد لبخند را جای غم باید نشاند دوست را ز دشمن باید شناخت حسرتها را باید کنار گذاشت تنها عشق را در زندگی باید کاشت مستانه روستا
-
سرریز شده دلتنگی ام
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:17
سرریز شده دلتنگی ام درصحرای غم انگیزوچشم براه ! باامواجی از طوفان جدایی وآکنده ازغبارتلخِ وداع با قامتی خمیده ! اندوه درونم میچکاند مروارید چشمانم دانه دانه برگونه های سرخ وتب آلودم واین روزگاردل شکن یادتورا همچنان زنده نگه داشته درخیال وامیدم اکنون با خیالت ورویاهای دوباره دیدنت چشم انتظارم به طلوعی دل انگیزو آفتابی...
-
سالها دل از فراغــت با همـــه دَمـخور شــــده
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:16
سالها دل از فراغــت با همـــه دَمـخور شــــده شِکوِههـا کـرده که خـالی شه ولـیـکـن پُر شــده درد و غم را کنـــــج قلبِ خویشتن بایـد نهــــاد ورنه روحـــت از پَـلیــــدی بَدان پاخـور شــــده در مـــرام آدمـیــــزاد هرچه گویی ممـکن اســت دردِ دل با آن بگــــو که در نگـاهـــت دُر شــــده رشــــد کن در انـزوای خویـش دور...
-
بعد دیدار تو ای یار دل آرا چه کنم؟
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:16
بعد دیدار تو ای یار دل آرا چه کنم؟ این دل عاشق و انگشت نما را چه کنم؟ عقل می گفت که با خنده فریبت بدهم بغض جانسوز عوض کرده صدا را چه کنم؟ هر دو لبخند به لب حرف زدی ، حرف زدم غم پنهان شده در سینه ی ما را چه کنم؟ بارها دل به تمنای تو آزرد مرا این همه وسوسه ی بی سروپا را چه کنم؟ چشم بارانی و گرمای کویر بدنم ناهماهنگی این...
-
هر راهی که میروم
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:15
هر راهی که میروم به راهی دیگر میرسد هر نگاه تازه دریچهای تازهتر میگشاید من به پایان سفرها نمیرسم چون سفر، نفس کشیدن من است و جهان دفتر نقاشی خداست که هر لحظه برای مسافری چون من ورق میخورد... محسن ولیخانی
-
ناگهان چشمانت را دیدم
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:14
ناگهان چشمانت را دیدم و جهان در یک نفس تمام شد ... حالا هر صبح پشت پنجرهی خورشید میایستم و به ابرها میگویم: «امروز هم او را به باد نسپارید.» دکتر سید حسن طیبی