-
به چه کارم آید این دل؛ اگرم ندیده باشی
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:35
به چه کارم آید این دل؛ اگرم ندیده باشی اگر از بهار جانم؛ غزلی نچیده باشی منم آنسیاه رویی که تو با چراغ چشمت به شبانِ تارِ بختم، نظرِ سپیده باشی غلیانِ آتشم در، سرِ خویش تا بسوزم تو نسیمِ جان فزایی که به دل وزیده باشی به سقوط می دهم تن منِ ناشکیب بی تو اگر از خیالِ بامِ دلِ منپریده باشی کِشَد از فراق کارت به جنون چو...
-
مثل کاهگل مرطوبِ بعد از بارانِ مرداد
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:34
مثل کاهگل مرطوبِ بعد از بارانِ مرداد که بویش، دستِ آدم را میگیرد، میبرد توی ایوانی که سالهاست کسی در آن چای ننوشیده. مثل سایهی ششمِ یک شمع درون آینهای قجری، که معلوم نیست واقعی ست یا فقط انحنای اشتیاقی ست که پشتِ دود گم شده. مثل صدایی که در چاهِ خشکِ معبدی فراموششده میپیچد، تا فراموش نشود زمانی کسی آنجا دعا...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:33
-
من از خدا نخواستم مرگ
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:33
من از خدا نخواستم مرگ فقط بی نشان بودن را خواستم چون حتی مرگ ردی از من به جا میگذارد ! نرگس برون سرا
-
من در این گوشه ی دنیا غریبی هستم
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:32
من در این گوشه ی دنیا غریبی هستم از همه آدم وعالم دگر بگسستم در به در هستم و غافل زمسیر سفرم همدمی کو که شود همسفر راه وشبم تو بیا با من و همراه شب تارم باش خسته ام،جانی دوباره به تن زارم باش نور باش وبدرخش بر بدن و این تن سرد که وجودم گله مند هست از این حجمه ی درد گرمی دست تو آرامش جانم باشد مرهم لحظه ی بی تابی و...
-
شب که از راه می رسد،
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:31
شب که از راه می رسد، تن خسته ام را به آغوش یادت می سپارم. غرق در تو می شوم و آرام می گیرم... از دریچه ی نگاه ات به دنیایی شیرین می روم؛ انگشتانم را شانه می کنم بر ابریشم گیسوان ات. هرم تنت مرهمی است؛ بر انجماد تن از حجمه ی دغدغه ها... و تنگ در آغوش می کشم؛ خیال ات را... برای ام زمزمه می کنی، آوای زندگی را، شور می شوم،...
-
زندگی با یک بیتِ شعر
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:30
زندگی با یک بیتِ شعر تمام نمیشود به مزارم نیایید، آنجا نیستم نه قطرهای در چشمِ گلبرگ یا حلقهای آرام حوالی یک گردابم... اما شاید با طلوعِ هر صبح گوشهای در دلتان جا مانده باشم همچون لمسِ بیهوایِ نسیم بیسبب، بیکلام، اما پابرجا... مریم غلامعلی زاده
-
من آن روحم که در روزِ ازل بود
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:29
من آن روحم که در روزِ ازل بود دهانِ او سراسر پُر غزل بود . به یاران گفته بودم در سحرگاه که فردا می رَویم، از پیشِ درگاه . چو فردا شد، زبانم در دهان شد ندایِ جانِ حق در هر زبان شد . ندانستم چه گفتا با دلم دوست ندانستم جهان آیینه ی اوست . فراموشم شده آن روزگاران به دریا آمدم در روزِ باران . به دریا ها سراسر گفتم از او...
-
آسمان غبارآلود، خاکستریِ گرگمیشِ غروب
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:29
آسمان غبارآلود، خاکستریِ گرگمیشِ غروب و سیاهی هر لحظه چیرهتر میشود... آسمانِ زشت و کِدِر... و خورشید، دفنشده در مغرب... و هوایِ انباشته از دَم... آکنده از هجومِ شرجی و گرما... خفِگی در هر دَم و بازدَم... پنجرههایِ ماتِ خانههای قدیمی... نه نَغمه پرندهای از دوردست... نه خنده کودکان در کوچهها... نه صدایِ...
-
من هر صبح
دوشنبه 31 شهریور 1404 12:28
من هر صبح در جامهای از تکرار بیدار میشوم که دیشب، خودم دوخته بودم. چای سرد مینوشم در فنجانی که لبخندم را فراموش کرده و زندگی مثل قطرهای آهسته از سقفِ بیحادثه میچکد. میخندم تا گریه نکنم. میدوم تا ثابت بمانم. و پشتِ هر پنجره که رو به خیابان باز میشود، جهانیست که قبلاً از آن عبور کردهام، بیآنکه در آن قدم زده...
-
نگاهی پر از عشق
یکشنبه 30 شهریور 1404 12:28
نگاهی پر از عشق به سوی آن چشمان افسون کردم گویا از ازل گرفتار در بند نظر مستانه او بودم این روزگار را به نیکی بخاطر می سپارم من مست و بی هش آن گوهر در صدف زندگی ام خواهم شد پنجره رو به فردا را خواهم گشود در فصل خزان گل های نسترن و نرگس به پای معشوق نثار میکنم تا پاییز زرد را با یک نگاهش بهار نو کنم پنجره رو به فردا را...
-
از پریشان حالیِ جمعی ، مکدر خاطریم
یکشنبه 30 شهریور 1404 12:28
از پریشان حالیِ جمعی ، مکدر خاطریم از پریشان بودن یاران ، مکدر خاطریم ما مکدر خاطریم یاران ، پریشان خاطریم در کنار هر که هستیم ، ما پریشان خاطریم هیچ ندارم آرزویی ، تا رسد وقت اجل در کنار خانه و کاشانه و اهل ادب با خردمندان و دوستان و کتاب می گذاریم سر به محرابِ دعا در کنار رنجش و رنج و ثنا می گذاریم سر به الطاف خدا...
-
دلم برای آنچه بودی تنگ شده.
یکشنبه 30 شهریور 1404 12:27
دلم برای آنچه بودی تنگ شده. چشمان چون رود جاری دستان چون چشمه زلال. دلم برای استقامت ریشه های در خاکت برای بال های فراخ بلندپروازت برای زیبایی آنچه که نگاه می خواندی آری دلم برای آن آغوش عاری از جنس و زمان آن محبت عاری از اندازه و مقدار آن نگاه آن نگاه تنگ شده. در تک تک حرکات پروانه وارت در تک تک لحظات با تو بودن در...
-
من تمام آرزوهایم را
یکشنبه 30 شهریور 1404 12:26
من تمام آرزوهایم را در چشمانت می بینم ماه در چشمانت کامل می شود خورشید غروبش زیباتر می شود حتی شعرهایم در چشمانت یه معجزه است با رگِ هایی از جنس عشق طلایی دکتر محمد کیا
-
به خدا کر گر بگویی ، که به عشق ما رضایی
یکشنبه 30 شهریور 1404 12:26
به خدا کر گر بگویی ، که به عشق ما رضایی سر و پای تو بگیرم ، به دوبیتی و رباعی . اگر آن شبی بیاید که مقابلم نشینی به خدا قسم که تا صبح ، کنم از لبت گدایی . دو سه بوسه ام دهی قرض و به سود پس ستانی که بر عاشقان گُنَه نیست ، بدهند چنین رِبایی . به بغل بگیرمت تا ، گل دامنت ببوسم تو ز جان و دل بخندی به چنین بهانه هایی . همه...
-
آینه را در نگاه
شنبه 29 شهریور 1404 12:15
آینه را در نگاه سرد زمان می دوزم به موههای خیال در تن پر چروکم نگاههای کودکانه دلفریب روی چروکهای پیشانی شب می مانند . ماندم در هاله ای از نگاه ماه در لبخند گریزان غم روی نقاب پیشانی درد گریزان از نگاههای عبوسانه روی صورت سرد آینه چروکهای پیر که آینه را می شکند در یک لبخند تلخ روی نبض رگهای خام جاری در نفسهای آخر زمان...
-
پریچهرا .....
شنبه 29 شهریور 1404 12:14
پریچهرا ..... جانم برایت بگوید که در نقشه ی تنِ تو به دنبال گنجِ پنهانِ عشقم من تشنه ی کشفِ رازهایِ بدنِ توام دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی
-
قلم سر باز کرد احساسات ،
شنبه 29 شهریور 1404 12:13
قلم سر باز کرد احساسات ،حرف ها تک تک شان مانند بغضی قدیمی بر روی کاغذ شکستند نوشتم ،تا شاید بمانی تا شاید رفتنت طولانی نشود تا گیسوانم در فراق تو سپید نشود اما دلت از سنگ بود سنگی سخت و خارا سیاه بود سیاه تر از دقایقی به سپیده صبح … و زمان… آه از زمان، که وعده داده بود همه چیز را درست کند، قرار بود آتش درونم را خاموش...
-
به خاک افتادم و برخاستم از شوقِ پروازی
شنبه 29 شهریور 1404 12:12
به خاک افتادم و برخاستم از شوقِ پروازی که در ویرانیِ من بود شکوفاییِ رازی سیاهی بود اما روشنی در بطن شب میزد چراغی بود در خاموشیِ تردیدِ پنهانی دلِ خسته شکستم، تا بسازم عالمی دیگر که از ویرانهها برخیزد آوازِ توانایی به هر دردی دویدم، زخم شد پلهای شادیها که از رنجِ زمین، آموختم پروازِ مینایی نه پایان است این راه و...
-
همه ی راه را دویدم.
شنبه 29 شهریور 1404 12:12
همه ی راه را دویدم. در همان جاده ی مه آلود، بالاتر از ابرها، همانجایی که دستهایم راگرفته بودی. مبادا خاکهای سست زیر پایم را خالی کند، همانجایی که باد موهایم را به این سو و آنسو میکشید، همان جایی که پیشانی ام را بوسیدی، از ته دل خندیدم. اینجا هستم بر فراز همان تپه ی پرگل، در میان ابر و مه، و صدای خنده های مان هنوز هم،...
-
در دلِ آئینه ها عکسِ تو جا مانده هنوز
جمعه 28 شهریور 1404 12:41
در دلِ آئینه ها عکسِ تو جا مانده هنوز ردّ لبخندِ تو در یادِ خدا مانده هنوز بی تو هر خاطره ای داغ به جانم زد و رفت سوزِ آن لحظه در آغوشِ دعا مانده هنوز با تو آرامشِ شب در دلِ من جا شده بود وحشتِ بی خبری در دلِ ما مانده هنوز سایه ای از تو زِ آن کوچه ی پائیز گذشت برگِ گریانِ خزان بی تو رها مانده هنوز قلبِ من در تبِ...
-
کاش میشد از دلِ آبیِ آسمانِ خدا
جمعه 28 شهریور 1404 12:40
کاش میشد از دلِ آبیِ آسمانِ خدا ابری سنگین به وسعتِ رنجِ این سرزمین ببارد بر سقفِ خاموشِ خانهام بارانی از جنسِ صلح نه تگرگِ جنگ، نه آتشِ نفرت فقط بارانی آرام که دستانِ خستهام را به نور ببرد فهیم آرزو
-
بیتو غزلی خواندم از شاعرِ گمنامی،
جمعه 28 شهریور 1404 12:39
بیتو غزلی خواندم از شاعرِ گمنامی، مصراعبهمصراعش پر بود ز ناکامی. بیتالغزلش انگار از وزنِ غریبی بود: مفعولُ مفاعیلن بیهیچ سرانجامی. از قافیهها بعضاً یک واژه جدا میکرد، با واژه ولی میساخت از عشق چه اندامی! در شعر تو را دیدم؟ شاعر غلطی کرده؟ حتماً کسِ دیگر بود؛ در شعر نمیمانی. هرچند که خودکارش از جوهرهی خون...
-
دوست داشتنِ تو
جمعه 28 شهریور 1404 12:36
دوست داشتنِ تو مثل بارانیست نرم، که بیاجازه بر دلم میبارد و هر بار تمام جهانم را تازه میکند... تو را که میبینم، زمان آرام میشود، دل من شتاب میگیرد و همهی واژههایم به یک جمله ختم می شود "من تو را میخواهم." من تو را نه با عقل، نه با منطق، که با هر تپش قلبم دوست دارم؛ با هر نفس، با هر رؤیا، و با هر...
-
گرچه رفت از دل تو مهرم و دل ویران است
جمعه 28 شهریور 1404 12:34
گرچه رفت از دل تو مهرم و دل ویران است دلخوشم که غزلم روی لبت مهمان است گفته بودی که نباید ب ب بینم تو را ب ب بخشید بهار از چه کسی پنهان است؟ من دل و شعر و نگاهم به تو لکنت دارد طرح لبخند تو ماسال و دلت گیلان است چال زیبای در این چانه که داری خانم از همان روز ازل آیت یک قرآن است که نوشتند مرا تا بپرستم تو را جز تو من...
-
گل فروشم گل ستان بر عشق شیرینت عزیز
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:15
گل فروشم گل ستان بر عشق شیرینت عزیز زنبق و یاس و اقاقی ده به سیمینت عزیز حرف های دلنشینش ماندنی در یاد شد یاد چشمانش نرفت و مرغ دل آزاد شد گفتمش سیمین ندارم من کجا و گل کجا گل نخواهم دخت زیبا این سخن باشد بجا گل فروش آن خیابان دختری چون ماه بود خود ز گل زیبا ولی در فکر راه و چاه بود کار دل پنهان و پیدا شد ز کویش زیستن...
-
خط چشمانِ کسی کار بدستم داده
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:14
خط چشمانِ کسی کار بدستم داده قلم و دفتر و خودکار بدستم داده دوستان قرص مرا زودتر آماده کنید ! تپشِ قلبِ بدی، یار بدستم داده کَلک از من ،که نپرسید چرا میلرزی ! یا که بی تجربه گی ! تار بدستم داده خطِّ کوفی شده ام ! تا که نخواند ما را نقشه و عینک و ابزار بدستم داده مثل خانزاده ام و دختر دهقان گویا داسِ ابرویِ علفزار...
-
به تو دل دادم و گُم گشت سَرابم در جهان
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:14
به تو دل دادم و گُم گشت سَرابم در جهان مَاند از من نه نِشان، جُز عطشِ جان در جهان رخ از ابر بَرون کرد نسیمِ سَحرَت پاشَد از جلوهٔ تو، مِهرِ فَراوان در جهان کس نبیند به جز آن نور که در ساغرِ توست که ز خورشیدِ تو دارد هَمه امکان در جهان هر چه بر لوحِ نظر بست خِیال دگَران بَرَدش عشقِ تو، چون باد خرامان در جهان چون حریفان...
-
پریچهرا .....
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:12
پریچهرا ..... جانم برایت بگوید که عطرِتو را در نفسهایم جستجو میکنم من تشنه ی بویِ توام ای که رازِتو را با باد هم در میان نمیگذارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی
-
پریچهرا.....
پنجشنبه 27 شهریور 1404 12:12
پریچهرا..... جانم برایت بگوید که لبهایم تشنه ی نقشِ لبهای توست بر گردنِ برهنهام پاییز را به بهاری تبدیل کن که فقط تو میدانی چگونه دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی