-
مجنون هوس ِ عشق اگر داشته باشد
چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:46
مجنون هوس ِ عشق اگر داشته باشد باید جگر و تاب ِ خطر داشته باشد تو ماه ِ تمامی و بنا نیست که افلاک بالای سر ِ خود دو قمر داشته باشد آن جنگل ِ سبزم که به دور از من و چشمم هر شاخه به سر عشق ِ تبر داشته است ظلم است که با خرج ِ من عاشق شده اما اندیشه ی دلدار ِ دگر داشته باشد بیهوده مکن امر به معروف مرا شیخ کی در دل ِ من...
-
پریچهرا ....
چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:44
پریچهرا .... جانم برایت بگوید که طعمِ عشق بر لبهایِ توست و من تشنهام بیپایان دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم حسین گودرزی
-
پاییز که می شود
چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:43
پاییز که می شود خودم رابغل می کنم سفر می کنم به کودکی ام در زیر درختان چنار... گوشم پر می شود از صدای قار قار کلاغ های که کودکی ام را دزدیدند. یاور حیدربیگی
-
دوستت دارم با همهی راههایی
چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:42
دوستت دارم با همهی راههایی که به سوی تو میروند و در وجودت پایان مییابند... دوستت دارم آنچنان که شعری ناگفته در سکوتِ قلم میزید و با هر نفس زندهتر میشود. حسین گودرزی
-
پشتِ آن نقابِ روشن،
چهارشنبه 26 شهریور 1404 12:41
پشتِ آن نقابِ روشن، که از مهر و ماه میتابد، چیست؟ مردهخواریِ پنهان ـ با بویِ تعفنِ دندانِ فاسد، ای عجوزه با داسِ زمان همقسمی، تا دانههای امید را از شاخهی هستی برکنی و در سیاهچالهی قلبت بینام و بیامضا ببلعی. اسبان تیزرو را ـ به دمِ خری میبندی، بالهای ابریشمی را ـ به سنگِ آسیاب میدوزی. با ناخنهای زنگزده...
-
در مکتب ما تربت تنبور وانگور غذا نبست
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:35
در مکتب ما تربت تنبور وانگور غذا نبست مسجد صومعه و میکدها جای دعا نیست دیر آمدن و زود رفتنت جام جهانی است آنجا که ریا زهد کند معشوق خدا نیست مستی مدعی روشنگری حکم که جاریست عاشقی بر سوختن شعله شمع جفا نیست شبیلیش حکم دهد عیسیش بر دار کشند محکمه گر تز ذور بود خوف و رجا نیست عاشقی جرم دهند حد بزنند شرب کنندش بل عجب...
-
یکی بود و
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:34
یکی بود و یکی نبود دردم.. غیر از تو نبود کسی درمانم... من بودم و با منم شب بود و با ساحلِ خاطرم.. دلم پابرهنه می زند پا دوباره به شن و ماسه ذهنم.. بادِ یادت می زند دوباره لای تارهای خاطراتم.. آخ قشنگه تَن پوش خیالی بودنم! قشنگه تُن جوش دلگیری بودنم! آخ که چه دوباره تنگِ دلم! که چه دوباره جنگِ ذهنم ! گفته شد دوباره غصه...
-
مثل تو را دیگر خدا هم خلق نخواهد کرد
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:34
مثل تو را دیگر خدا هم خلق نخواهد کرد همچون منی عاشق جهان پیدا نخواهد کرد مثل تو شیرینی کسی پیدا نخواهد کرد مثل من فرهاد کسی کوهی نخواهند کند لیلی و مجنون، شد مثالم گشت افسانه حالا نویسند بعد ما افسانه ای دیگر پایان عشقِ، دل رنجیو دلتنگی یار است آری رسیدن یک سراب خوش خط خال است گر سرنوشت عاشقی کردن رسیدن بود شیرین و...
-
جدال کهن شب و روز می گذرد هر روز
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:32
جدال کهن شب و روز می گذرد هر روز دو متضاد رنگی روزی ز پس روز گیرند رخی و درنگی بی که خستگی در کنند روان می روند یا بهر تفالی روزشان عوض کنند روزی شود شب شبی گردد روز آه دریغا و دریغ تر گذرد اما روزگاری بر شهری که درو روزها نیز تیره اند شب هایش هم بی ستاره اند آسمانش بی رحم زمین بی مرهم سقف ها بی امان شانه ها بی توان...
-
نشد با وَرَم بی تو سر میکنم من
سهشنبه 25 شهریور 1404 12:31
نشد با وَرَم بی تو سر میکنم من نباشی شبم را سحر میکنم من ندانی چه شادم که تر کم نمودی بدان بی تو عمری دگر میکنم من من آسوده گشتم ز تهدید هایت دگر زندگی بی خطر میکتم من بسی رنج دیدم به عمرم ز دستت ز عاشق شدن ها حذر میکنم من رها گشته ام من ز چنگالت اکنون به هر جایِ دنیا سفر میکنم من برو با رقیبم بکن زندگانی به سویت دگر...
-
دیشب نشستم با غمت دیدار کردم
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:35
دیشب نشستم با غمت دیدار کردم باز از برای دیدنت اصرار کردم... آوردم از لبخندِ تو تصویرِ سردی با خاطراتت ساعتی دیدار کردم... بوسیدم از دیوانگی پیشانیات را داغِ غمت را باز هم انکار کردم... اشکی فشاندم پای شمعِ چهرهات باز پروانهها را از خودم بیزار کردم... بغضِ تو را تا ورطهی فریاد بردم از خوابِ خوش آئینه را بیدار...
-
چو تکرار یک موج عالم شد
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:34
چو تکرار یک موج عالم شد هر یک دانه دارد نشانه اثری بر انگشت تریلیاردها اثر انگشت را ببین همگی هم نشان، نشانه ی یک شد ! سما سمین
-
زمان، نه چون مرهم
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:33
زمان، نه چون مرهم بلکه چون فراموشی نه چون شفا بلکه چون عادت مدتیست که درد هست، اما من دیگر از بودنش نمیترسم آرام شدهام، نه چون آرامم، بلکه چون خستهام از جنگیدن با خود یاد گرفتهام بعضی دردها، مثل سایه میمانند دنبالشان نرو فقط نور را پیدا کن و من در این شب بیانتها دنبال فانوسی میگردم نه برای دیدن راه برای یاد...
-
یاد یار بیوفایم، دل را خون میکند
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:32
یاد یار بیوفایم، دل را خون میکند خاطراتش در دلم طوفان اندوه میکند رفته اما ردّ پایش مانده بر دیوار دل هر نفس یادش دلم را باز پرخون میکند عکس خندانی که حالا زهر دارد در تنم در دل شبهای سردم آتشی خون میکند گفتمش برگرد اما رفت بیهیچ اعتنا بیصدا رفت و دلم را باز ویرون میکند زینب پوردهقان
-
عشق در چشمها برق زد
دوشنبه 24 شهریور 1404 12:30
عشق در چشمها برق زد احساس مثل گل شکفت اشک شوق آرام روی گونه رقصید سیدحسن نبی پور
-
ساعت ایستاد.
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:31
ساعت ایستاد. نه بهخاطرِ شکست، که بهخاطرِ جنگِ بیصدا میانِ دقیقهها و ابدیت. ضربانش صدای قلبِ نامرئی بود، پیچ و مهرههایش رگهای نورانی، که در سکوتِ بیزمان زیر پوستِ جهان میتپیدند. عاشق شد، نه به چیزی که لمس کند، بلکه به خلائی که میخواست پر شود، و هرگز نشد. زمان، مثل هذیانِ یک خوابِ دیررس، گذر کرد، اما ساعت، در...
-
غزلهایی که از چشمِ تو، با هر واژه میسازم
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:30
غزلهایی که از چشمِ تو، با هر واژه میسازم هزار و یک شبِ عشق است که با افسانه میسازم جهانم را پر از لیلا و شیرین میکنی، میدانی! من از برقِ نگاهت،عالمی بیگانه میسازم تو چون ماهی و من هر شب در این شبگردیِ بیتو به یادِ صورت ماهت، قمر را دیوانه میسازم اگر لب تر کنی، هر لحظه شعرم میشود زیبا و من با شوقِ لبخندت،...
-
از تو عقده های بسیار
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:30
از تو عقده های بسیار برایم مانده. مهیب ترین آن ساده ترین آنهاست؛ به خلوت تو درآمدن و بی هیچ واهمه یی تو را بوسیدن. جواد واردی
-
در آبیِ چشمانت
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:30
در آبیِ چشمانت غرق میشود هر واژه هر شعر ناتمام. دستهایم خالی جز از هوایِ تنت که پیچیده در من. و زمان بیتو ایستاده در عطشِ یک بوسه. این عشق نه آغاز دارد نه پایان. فقط جاریست مثلِ نفس در رگهای من. سیده زهرا حسینی
-
جادهای پیدا نیست
یکشنبه 23 شهریور 1404 12:29
جادهای پیدا نیست و نه رویای رسیدن ریخته سرخ غروب روی هر سنگ و گیاه روی هر اشک و نگاه دشت خاموش و لاله های قرمز احساس در چشمه تاریکی باد کلبه ای در حاشیه سرد سکوت دست های کوچکی سوی خدا جنبش ابر سفیدی از دور مثل لبخند تو پیداست هنوز من و این قصه تنهایی و عشق من و آوار خیالی دیگر سایه روشن ها سرشار از هم آغوشی چلچله ها...
-
خنجری که آب را دیده
شنبه 22 شهریور 1404 11:11
خنجری که آب را دیده حلقت را هزار بار جر خواهد داد و ساده خواهیم مرد. آب همیشه مراد نیست گاهی برد ابلیس است و خیلی ساده خواهیم مرد: ساده تر از بند زدن دو کلمه کهنه روی سطر پاره. گاهی تو را وادار میکنند به التماس!!! برای یک جرعه بوییدن تنت. گاهی التماس میکنی برای دیدن نگاه چشمش؛ نه برای آنکه چشمش، یا آنکه طرح لبش، یا...
-
دوست
شنبه 22 شهریور 1404 11:08
دوست، تو میدانستی چه بر دلم گذشت اما خیره به راه خود بودی، بیصدا و سخت دردم را میدیدی و خاموش میماندی بیآنکه دستگری، بیآنکه کاری کنی چشم به راه دلی که تنها ستارهاش تو بودی اما تو، بیگانه در بغض و گریههای من بودی نفهمیدی یا نخواستـی بفهمی چه درونم شکست دوست، گاهی دوست بودن، فقط نگاه بیاثر است، بینفس.. داود حق...
-
در این گذر کوتاه باد
شنبه 22 شهریور 1404 11:07
در این گذرِ کوتاهِ باد، که خاکنشینانش زندگی میخوانند، تن، قبای کهنهایست بر اندامِ روح. و انسانیت، سنگینترین تاجِ شکوه بر شقیقههای ناتوان. کالبدِ گلآلود چه زود میپوسد در نفسشمارِ روزگار؛ و نگاهی که در تو معنی را میجُست، چه دیر میپاید. قفس را به امانِ باد بسپار. سفری بزرگ آغاز کن: بیزاد، بیتوشه، راه...
-
او گم شده بود
شنبه 22 شهریور 1404 11:01
او گم شده بود. پشت پلک هایش مهی غلیظ که بر دو غار سیاه تنهایی سنگینی می کرد. دو لبش کوه های مرده ی آتش فشان که دیری بود گدازه های شعله ور بر اطرافشان ماسیده بودند. جز بوی تلخ ترس نمی بویید و جز حرف خوفناک مرگ نمی شنید. او گم شده بود و لمسش لمس حسی بود که سال ها قبل در تاریخ مرده بود. آری وقتی من او را یافتم او گم شده...
-
پر از اشتیاق پنهانم
شنبه 22 شهریور 1404 10:58
پر از اشتیاق پنهانم دستانم راهش را بلد است وقتی آنگونه بر پوستت پرسه می زند که شال از کشاله احساس می افتد و حلقه ی نفس هامان گره می خورد به هم و آلزایمر زمان در خمِ یک لحظهی بیپایان عود می کند در مرز جنون به صفر رسیده ام باید از آغوشت به آغاز خود برگردم بگو برای شاخه ی تبم این همه تاب از کجا بیاورم بگو خیال تو را در...
-
از دلم گفتا سما هم شمس دنیا از تو شد
جمعه 21 شهریور 1404 11:41
از دلم گفتا سما هم شمس دنیا از تو شد ذکر قلبم هم تو باشی پس که ذکرا از تو شد ای سخن گفتا کویرم از هوا از قطره ها دانِ قلبم پس تو باشی آب دریا از تو شد بار دیگر هم به دنیا چشم من را با دلم از تو شد حق آن پدیدارا به رویا از تو شد بر دلم دیوانگی سر زد چه آمد بر سرم گر چه در مغزم تو باشی شورِ سودا از تو شد در زبانم بیتِ...
-
او را که می خواهم بگویم یک روانی بود
جمعه 21 شهریور 1404 11:40
او را که می خواهم بگویم یک روانی بود جان تو یعنی آدمی بلقوه جانی بود من فکر می کردم که آدم هست و می فهمد اما نه همدردی نه حتی همزبانی بود بی معرفت اصلا نمی دانست بودن چیست تنها فقط در وهم و رویا یک زمانی بود احساس و حس مالکیت را به آدم داشت اما خودش با دیگری آن هم نهانی بود او را که می خواهم بگویم بی وفایی کرد اما...
-
یاد خویش و من و کبر و غرور
جمعه 21 شهریور 1404 11:39
یاد خویش و من و کبر و غرور خسته ام از اندیشه ای که ذره ای ندارد سرور غم کفر کم بود آتش کبر هم زخمی زده بیش کرده ام چند روزی نامه اعمالم را مرور یک نمک شرک که چیزی نیست آخر وعده شیطانی که به تو می دهد مال و پرور یک پیاله حسد هم ریخت و هم زدنش آشپزی شیطان کرده معامله پر عبور آسمان بار امانت نتوانست کشید مشرکان عذاب...
-
پادشاه گفت
جمعه 21 شهریور 1404 11:38
پادشاه گفت من عمداً این حصارها را محکم و امن نساختم تا مردم هوشیار بمانند، تا آسودگی، آنان را به غفلت نکشاند، تا امنیتشان را مسلم نپندارند. زیرا اگر ترس فراموش شود، شجاعت بیمقدار میگردد، و بیشجاعت، نگهبانی رنگ میبازد، چراغ حراست که خاموش شود، غیرت نیز در سیاهی شب ناپدید میشود، و بیغیرت، خانواده فرو میپاشد،...
-
دیگر تورا مثل روز های اول نمی بینم
جمعه 21 شهریور 1404 11:38
دیگر تورا مثل روز های اول نمی بینم صدایت میکنم تپش قلب نمیگیرم نگاهت قلبم را نمی لرزاند دیگر برایت موی شانه نمی کنم از چشمم افتادی جامه زیبا بر تن نمی کنم شعر برایت نمیخوام تویی که مرا شکستی تمام من با تو غریب شد بیچاره ؛ برای همیشه مرا از دست دادی شاید جسمم را تسخیر کنی اما مالک روحم هرگز نخواهی شد من از تو بریدم...