-
ببخش
جمعه 14 شهریور 1404 11:43
ببخش دستم خورد. لیوان واقعیت شکست و جویبار رویا به راه افتاد. دستم خورد و رود خیال به دریا رسید. ماهی های درشت تفکر سر از دریا به در کردند و با لاک پشت های خواب آلوده ی وهم در هم آمیختند و دانه دانه کودکان امید زاییده شدند. ببخش اگر بر آسمان رویایم خورشید تخیل باران جسارت بارید و صدف های بی رنگ اقیانوس بودن طبق طبق...
-
چرابااین همه شادی
جمعه 14 شهریور 1404 11:42
چرا بااین همه شادی نشستی گوشه ای غمگین چرا در گوشه ابرو چنین آورده ای صد چین یکی رفت و یکی آمد بهی رفت و بهی آمد رسید ایام شادیها حذر کن از غم دیرین لباس غم در آور تا ...بهل غم را به حال خود لباس شادیت تن کن بیا و در برم بنشین اگر خواهی سر پیری جوانی را بیابی باز رها کن هرچه داری دوست جایش یوسفی بگزین نصیبش بود خسرو...
-
جهان با سازِ خود میگوید: «هر شب، سحر میآید»
جمعه 14 شهریور 1404 10:59
جهان با سازِ خود میگوید: «هر شب، سحر میآید» چو خزان میرود، گل میشکفَد، سبزه سر میآید غمِ دل را به نسیمِ صبحگاهی واگذار کن که از این گردشِ گیتی، گُل به جای خار میآید سفر کن تا ببینی کوه هم از سنگِ سخت، نرم است چکهای باشد و صد ساله، غمی سنگسار میآید! شکفتن را به زمین بیامید آموختهام من که ز خاکِ تباه، سبزهی...
-
دست در دست تو و در زیر بارانی که نیست
جمعه 14 شهریور 1404 10:59
دست در دست تو و در زیر بارانی که نیست می روم شانه به شانه در خیابانی که نیست بزم ِ عیش است و شب ِ یلدا و من سرمست عشق می زنم جام ِ شرابم را به لیوانی که نیست با وضو لب را به سینای لبانت می برم تا بخوانم عشق را از متن ِ دیوانی که نیست رد شدی و ریختی بر شانه زلف خویش را گشته ام محو تو و گیسوی رقصانی که نیست در سکانس ِ...
-
یک نفر باید که باشد تا که آرامت کند
جمعه 14 شهریور 1404 10:58
یک نفر باید که باشد تا که آرامت کند غصه هایت را بفهمد سرخوش و رامت کند تکیه گاه محکمی باشد برای شانه ات هرکجا و هر زمان خوشحال و خوش نامت کند مهربانی را بفهمد تا برقصاند تو را خنده رو پا در هوا انواع و اقسامت کند یک نفر باشد که پیشش حس آرامش کنی تا نگاهش می کنی سرمست ایامت کند بوی خاک و قدر خوبی را بفهمد هر زمان پا به...
-
به سقف شب نظر کردم دل من بی قرار افتاد
پنجشنبه 13 شهریور 1404 12:25
به سقف شب نظر کردم دل من بی قرار افتاد غباری دیدم از دنیا دلم در انکسار افتاد نشسته در دکان مهر دروغی پخته بر آتش صداقت مرده در کوچه شرافت در شعار افتاد کلاه از سر ربودندش ولی گفتا خدا داند ندید ان کس که با پایش به چاه افتاد و خوار افتاد به فقرم خنده میکردند که نانم خشک و تنها بود و او با زر نشست آن شب در آیین اعتبار...
-
هر کجا باشم، غریبهام
پنجشنبه 13 شهریور 1404 12:24
هر کجا باشم، غریبهام جز در چشمان تو آغوشم برای تو دیوارهایش را از نفس عشق ساختهام و سقفش، آسمانیست بیپایان از طعم لاله های سرخ گونه ات در ازدحام گسیوان عریان شهر، بینام و نشان میمانم این را دلم با تو میخواهد ، در سکوت کوه، بیصدا اما در تو، نامم را میدانم صدایم را میشنوم و خانهام را پیدا میکنم. گونه هایت،...
-
تــــو آفتــــاب برتــــری بــــرای مــــن بتــــاب
پنجشنبه 13 شهریور 1404 12:23
اگــر کــه شــب اگــر کــه روز یــا اگــر کــه خــواب تــــو آفتــــاب برتــــری بــــرای مــــن بتــــاب بـــه ســـرزمین ســـرد مـــن بیـــا ســـری بـــزن طلــــوع کــــن حضــــور بــــیدریــــغ آفتــــاب تــو آتشـی کــه شــعله مــیکشـی بــه جــان و تــن بیـــا بـــه گـــرد جـــان بپـــیچ دور تـــن بتـــاب نفـس کــه...
-
دوست داشتنت نه از روی هوس است..
پنجشنبه 13 شهریور 1404 12:21
دوست داشتنت نه از روی هوس است...نه از روی عادت، و نه از روی اجبار، حتی از روی نیاز هم نیست، هرچند سراپا نیازم و سراسر محتاج تو، محتاج دستانت، آغوشت... دوست داشتنت یک جور خاص است، ناب است، تسکین دهندهی دردهایم است، آرامِ جانم است گاهی دوست داشتن از روی خودخواهی است، مثلا زمانی که گلی بسیار زیبا، خاص، در میان باغچه...
-
....لحظه ناب.......
پنجشنبه 13 شهریور 1404 12:21
....لحظه ناب....... با سلامی آمدن تا جوابت بگیریم در نگاهت آمدم اما نمیدانی اسیرم خواستم با تو گویم راز های زندگانی زندگی ناب است از آن جان می گیرم ....می رقصد... چه خوب است بر لب یار می رقصد معشوق با تب بی قرار یار میرقصد ما سجده کنیم او اقامه نمازش دارد من چشم نبندیم او بیقرار می رقصد ....درمان درد..... دسم درد...
-
روزی دلم تنگ بود
چهارشنبه 12 شهریور 1404 12:07
روزی دلم تنگ بود دل تنگی که همیشگی بود در خلوت خویش کسی صدایم زد مادرم بود نگاهش کردم نگاهی به وسعت یک باغ باغ پر از گل چای آورد چای داغ اما به خنکای مهر لبخندی زد پسرم فکر نکن عاشقی کوریست جنون و دیوانگیست زودگذر جوانیست و من پر از بغض در گلو لبخند میزدم و خندیدم خندهای پر از غم ولی در دل گفتم عشق کوری نیست جنون...
-
زن خوب،
چهارشنبه 12 شهریور 1404 12:05
زن خوب، ترانهایست از عشق بیپایان که در جان جهان میپیچد. سیدحسن نبی پور
-
این صدای ناامیدی است که در گوشم زمزمه میشود،
چهارشنبه 12 شهریور 1404 12:05
این صدای ناامیدی است که در گوشم زمزمه میشود، و تصویری ملموس در خیالم که دیدگانم، پردههای نمایش این خیالاند. چه بگویم؟ چه بگویم؟ که گرد و خاکِ این گردباد در دلِ خاکستریام نشسته و آن را تیره و تارتر کرده است؟ چشمهای سرخم خیرهاند به آشوبِ زمین، وطنم. قرصِ ماهِ خونین در ظلمت در آسمان خودنمایی میکند؛ اما در این...
-
فرقی ندارد با تو من باران ببارم یا که برف
چهارشنبه 12 شهریور 1404 12:04
فرقی ندارد با تو من باران ببارم یا که برف دشت پر از یاس و امید؛ من گل بچینم یا علف در چشمهایت یکسره خورشید بازی می کند بیت غزل خوان منی؛ با گریه بازم یا شعف دریا و ساحل خسته از تنهایی بی انتهاست فرقی ندارد اشکها بر ماسه ریزد یا صدف سر می کشد از پنجره یاسی که گلدانش شکست آن شب که می رقصید ماه با سازهای تار و دف در لابه...
-
تو معبـودی تو برهـانی ، تو آن بـت هایِ ویـرانی
چهارشنبه 12 شهریور 1404 12:02
تو معبـودی تو برهـانی ، تو آن بـت هایِ ویـرانی توآن منجـیِ شهـرآشـوب ، دراین دنیـایِ حیـرانی درون چشمهایت صلح ، میانِ پیکـرت جنگ است شکــوهِ سرزمینـی دور ، بلنـدی هایِ جــولانی و پردیــس خـدا زیبــاییش را از تنــت آموخت که تو تنــدیسی از زیباترین شیــدایِ دورانــی براِیِ خلقــتِ ایـن دست هایِ بی شکیــبِ مــن تــو آن...
-
کاش برگردی شبی آروم من
سهشنبه 11 شهریور 1404 10:57
کاش برگردی شبی آروم من خستهام با کلبهای لبریزِ درد قلب من غمگینه بی آغوش تو بی تو گیجم توی این شبهای سرد عاشقی هستم که حالم خوب نیست تا ابد لعنت به این تقدیر من با وجودِت مرهمم بودی، ولی سوخت آخر با غمِت این روح و تن خستهام بس دائما در حسرتم تار شد چِشمای من از انتظار لحظههای تلخ دارم بعد تو بی تو واسم سخت شد این...
-
بعضی از رابطهها
سهشنبه 11 شهریور 1404 10:56
بعضی از رابطهها مثل چای مانده در استکان نه گرماند نه آنقدر سرد که راحت فراموششان کنی... گساند طوری که نمیدانی باید قورتشان بدهی یا از دهانت بیرون بریزی. آدمهایی هستند که خاطرهشان مثل پوست نارس خرمالو به دندان میمانند؛ نه تلخ، نه شیرین، فقط گس. فقط... یک جوری گیر میکنند وسط خلق و دلتنگی. مجتبی رنجبری احمدآبادی
-
در بزمِ خیالِ خود، از عالم و آدم دور
سهشنبه 11 شهریور 1404 10:55
در بزمِ خیالِ خود، از عالم و آدم دور میسازم جهانی نو، با آرزوهای پر نور چه دلگشاست این خلوت، که در آن بوی خوشبختی است هر آنچه دلم خواهد، در این خیالِ بیمرز، هستی است شادم ز شور این مستی، رها از قیدِ هر بندی من با خودم اینجا، در این رویایِ خرسندی به دورم از هر چه دورم، فارغ از هر غم و غوغا در باغِ خیالِ خویشم، همیشه...
-
در فکر تو بودم که هوایت به سرم زد
سهشنبه 11 شهریور 1404 10:54
در فکر تو بودم که هوایت به سرم زد آتش به دل و دیده و این بال و پرم زد یادم نرود آن شب مهتاب که گفتی شعر و غزلت بوسه به چشمان ترم زد ما را نه توان رخ زیبای نگارست که عمریست تصویر تو و آن گل زیبای بهاران به برم زد زیباتر از آن نیست ندیدم و نجویید اندیشه به چشمان تو آن خالق زیبا جگرم زد خواندم به هوایت غزلی تا که بگویم...
-
میدانم، او در کنار دیگری است،
سهشنبه 11 شهریور 1404 10:53
میدانم، او در کنار دیگری است، آغوشش، گرمِ دیگری، خندههایش، پر از نورِ دیگری، و من، چون شاخهای تنها در باد پاییزی، میلرزم، بیآنکه صدایم به برگها برسد. قلبم پارهپاره است، مثل آسمانی که پس از طوفان، ابرهای خاکستری و نور نارنجی خورشید را در خود دارد، و من، چون سنگی در کف رودخانه آرام گرفته، میگذرم میان جریانهای...
-
قلم بنویس دردی را که درسینه نهان دارم
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:10
قلم بنویس دردی را که درسینه نهان دارم شکایت ها من از دنیایِ بس نا مهربان دارم نشد راضی ببیند لحظه ای خندان لبانم را زجورش جایِ اشکم خون همی دردیدگان دارم به آتش می کشد هردم وجودم تا بسوزم من هزاران درد بی درمان ز بیدادش به جان دارم ندیدم مهربان باشد کمی با من تو ای دنیا که تا بر خود ببالم پشتبانی چون جهان دارم کجا در...
-
میدانم، اما باز هم میخواهم عاشق باشم،
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:09
میدانم، اما باز هم میخواهم عاشق باشم، در سکوت، میان قابهای طبیعت، که هر لحظه، یک رنگ از او و یک قطره از درد من دارد. خورشید صبحگاهی، بر بالای تپهها میتابد، و من، با قلبی شکسته، میآیم، میان چمنهای بلند و شبنم، به دنبال گرمایی که دیگر مال من نیست. پرندگان، با آوازشان، خاطرهها را میسازند، و من، میایستم،...
-
هوا قند است
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:08
هوا قند است وقتی کنارت مینشینم زمان، طعمِ کودکانهی آدامس میگیرد و خندههایت بهار را به پیراهنم میدوزد. وقتی صدایت مثل قهوهی داغ صبحگاهی حواس خوابزدهام را بیدار میکند و جهان، برای لحظهای نه سیاست میشناسد نه زخم. وقتی بودنت از دیوارهای خستهی خانه میگذرد و اتاق، پر میشود از روشناییِ سادهی نفسهایت. وقتی...
-
همدمی دلخسته رفت و دیگری
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:07
همدمی دلخسته رفت و دیگری آمد و در دل به همدردی نشست یادگاری هر چه بود از بین برد در تصور ساحت بُت را شکست بعد از آن خانه تکانی هر بهار بذر شکاکی دل ویرانه کاشت از من درمانده ی بیخواب و خور انتظار عاشقی دیوانه داشت ناشکیبا بود و در وهم و حسود چشم از میدان خالی بر نداشت جای خالی را به رفتاری عجیب کهنه گلدانی خیالی می...
-
در امتداد صبری که خاک شده
دوشنبه 10 شهریور 1404 12:06
در امتداد صبری که خاک شده ریشهها نام تو را با زبانِ بیزمانی میخوانند. من بر شاخهی پنجمِ سکوت چیزی شبیه حضور تو را آویختهام که نه پرندهست نه پرواز نه حتی ترس از افتادن. ساعت را واژگون کردهام تا دقیقهها از پایین به بالا بریزند شاید زمان، خودش را گول بزند و تو بیخبر بر صفحهای که دیگر نمی چرخد برگردی. باد تنها...
-
گفتمش زیبایی؟
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:29
گفتمش زیبایی؟ گفت: رویاهایم را آرایش میکنم، مثل شوقی که در باد رقص میزند. سیدحسن نبی پور
-
بانو
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:28
بانو آنقدر برای رسیدن به تو کفشهایم را تابهتا پوشیدم که شبیه هم شدند اکنون نمیدانم کدام راست است کدام چپ؟ من برای آغوشِ تو تمامِ تو را خرج کردم افتادم به تهِ راه با آغوشی سرد و مهآلود طیبه ایرانیان
-
جویبار خاطرات،
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:28
جویبار خاطرات، از چشمان خمار و پرصداقتت سرچشمه میگیرد. من، آیدایی بیشاملو، چون پرندهای مهاجر، بیهمسفر، به انتظارت در جادهی بیانتهای لحظهها ایستادهام. هنوز در مشامم بوی عشق خونآلودی است؛ بوی رها شدن در پرتگاه پرتلاطم عشق نافرجام. زود بود… آری،بسیار زود بود برای من که جسم بیجانم، در رویای خویش عاشقت بود، به...
-
ز عجز طبع خود از روی اشتباه به تو
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:27
ز عجز طبع خود از روی اشتباه به تو مرا ببخش که گفتم دوباره ماه به تو دگر چه قدر تماشای تو مرا باشد؟ که مانده آینه در حسرت نگاه به تو همیشه قسمت اول نصیب خورشید است که سر زند به روی باز هر پگاه به تو مگر که می شود اصلا برانی از لطفت کسی که آورد ای مهربان پناه به تو به صف کشیدن مژگانت حکمتی دارد که داده اند به هر دیده یک...
-
"تو نباید ببینی."
یکشنبه 9 شهریور 1404 12:27
"تو نباید ببینی." با دستان زخمیم جای پای خونین را می پوشانم. " نه نمی گذارم." گل های ریز رقصان را سوگوارانه در جایای کهنه ام می کارم. مدفون گلباران. گلها کودک خون میشوند. جای پا تشنه است. "ای رود جاری شو. جاری شو و بشوی قدم های پیرم را. پاک کن از دل کوه بودن حقیری را که بی اشک می گریست."...