-
بغلت امن ترین حال قشنگی است
جمعه 10 مرداد 1404 10:31
بغلت امن ترین حال قشنگی است که دل عیش این گونه به بیداری و در خواب به هر لحظه و هر جا و به تکرار زتو شعرترین شعر فقط میخواهد... حسین گودرزی
-
کاش بیایی
جمعه 10 مرداد 1404 10:29
کاش بیایی تمام روزهایم طعم جمعه گرفتهاند تلخ، و ماندهاند در گلوی اندوه. کاش میآمدی، که این آشوب جهان را با لمس حضورت به شیرینی برگردانی. جهان زهر ریخته در جام ساعتها تکرار شنبههاییست که حتی امید را فراموش کردهاند. اما شوق دیدارت روی گلبرگ های باران انتظار بر سنگفرش خیس قلبم به زیبایی نظاره گرند سمیه مهرجویی
-
تو میخندی و لبخندِ تو در باغم شکوفاست
جمعه 10 مرداد 1404 10:29
تو میخندی و لبخندِ تو در باغم شکوفاست خدا با شوقِ لبهای تو لبریزِ تماشاست قدم بردار، تا شعر از نگاهت جان بگیرد که خطی روی خاکِ خستگان، نقشِ مسیحاست لبت خشمیست پنهان در لباسِ انحنایی که در لبخند تو هم فتنهای دیگر هویداست صدای گام تو افتادنِ برگ است در باد که حتی ریشه هم با شوق میلرزد، چه زیباست چنان آهسته میآیی...
-
به منِ سال خورده ای فکر میکنم
جمعه 10 مرداد 1404 10:28
به منِ سال خورده ای فکر میکنم که سال های دور خاطراتش تیر می کشند علیرضا عزیزی
-
در دل، خانهای هست
جمعه 10 مرداد 1404 10:27
در دل، خانهای هست که عشق هرگز آن را ترک نمیکند. خاموش میشود، شاید؛ اما نمیمیرد. گاهی دستت را بر سینه میگذاری تا تپشی گمشده، صدایی آشنا، از لابهلای نبضها به یادت بیاورد: هنوز هم آنجاست پنهان، بیادعا، زنده. چشمهایم را میبندم و تصویرت را در آینهٔ تاریک دل جستوجو میکنم. کِی رفتی؟ چگونه؟ بیهیچ صدا... و من جا...
-
ز سودای دلم، فارِغ، جهان است هنوز
پنجشنبه 9 مرداد 1404 12:25
ز سودای دلم، فارِغ، جهان است هنوز مست و مِیخوارِ توام، عشق، نَهان است هنوز جز اشکِ دلم، هیچ نمانده، به خیال در دل، به وصالِ تو که جان است هنوز آن حضرتِ عشق، پدرم بود و کنون در سیر اَزَل بی کَران است هنوز آن عَبد، که رِضا بود، در حِکمتِ او خاموش به حُکم و، وِردِ زَبان است هنوز در خاک که نه، آینهی خونِ من است نامش، به...
-
غم را هم دلنشین میکند؛
پنجشنبه 9 مرداد 1404 12:23
غم را هم دلنشین میکند؛ دوست داشتن ات وقتی نمیتوانم هر روز سر بر شانههایت بگذارم و در گوشَت ترانهی عشق بخوانم. ای جاودانهترینم، باور کن دوست داشتنَت پرندگان اندوهم را از کوچ، باز میدارد. سیدحسن نبی پور
-
با عشق، صلیب بر شانههای بوسهات کشیدم
پنجشنبه 9 مرداد 1404 12:20
با عشق، صلیب بر شانههای بوسهات کشیدم دار شدم در آغوشت _ و قاصدکی میان طنابها رقصید که نفهمید: مرگ یعنی تو را نداشتن. سیدحسن نبی پور
-
ماییم و غم و حسرت دوران جوانی
پنجشنبه 9 مرداد 1404 12:20
ماییم و غم و حسرت دوران جوانی شیدایی و مجنون پریشان جوانی وقتی که تویی مظهر اسماء الهی کفر است و یقین معنی ایمان جوانی پیش از تو خدا روی زمین راه نمی رفت وای از شب جولان خدایان جوانی تن داده به عشق تو به این تن دل و جانم جانم به ستوه آمده از جان جوانی منظور من از سیر و مقامات تو بودی خاک دو جهان بر سر عرفان جوانی ما...
-
من از خود افتادم
پنجشنبه 9 مرداد 1404 12:17
من از خود افتادم نه چون زمین لغزید، که چون «من» دیگر تعریفی نداشت. تو آمدی و هستی، دو تکه شد. تو را دیدم و فهمیدم: وجود، پیش از تو توهّمِ یکتنهگویی بود. و خدا؟ فقط مونولوگی بلند بود در تاریکیِ بیپاسخِ خویش. تو، نه واژه بودی نه سکوت تو انکارِ خودِ زبان بودی؛ در لحظهای که معنا خودش را نمیشناخت. تو نیامدی تو، شدّتِ...
-
سکوت مبهمی بین من و تو خانه کرد
چهارشنبه 8 مرداد 1404 12:01
سکوت مبهمی بین من و تو خانه کرد اشک آمد در میان چشم تو، بیتوته کرد گفتمت این غصه را حسی بنام خنده ای کرد در میان اشکها گفت عشق اگر نامی من مجنون پی ات لحظه ها را میدوم فریبا صادقی
-
نشد باشم، مگر وقتی شبیه هیچ گشتم
چهارشنبه 8 مرداد 1404 12:00
نشد باشم، مگر وقتی شبیه هیچ گشتم ز خود بیرون شدم تا در خودم پیچیدهتر شم زمین را زیر پا حس کردم آن دم که فرو ریختم که شاید بیستونتر، محکم و پابرجاتر شم شکستم تا بفهمم استواری چیست در من فرو رفتم به ژرفا، تا بر اوجش گذر شم به هر مرزی رسیدم، مرز تازهای صدام کرد شدم بینقشه، تا در مقصدی بیپایتر شم نه آغازم، نه...
-
روزهایی چه قشنگ
چهارشنبه 8 مرداد 1404 12:00
روزهایی چه قشنگ شب هایی چه دراز وقت هایی وهم انگیز سایه هایی رعب انگیز من در این اعجازها این خطوط پی در پی که چنگ روحم را نجوا میزند رازآلود همه حجم انبوهم را که افتاده در دخمه ی نمور فریاد میزند خواب آلود میروم تا مرزهای کاغذی زردآگین تا انتهای وهم شیرین قدیم پنجره باز است به باد برف قیراندود می بارد بذر اندوه ضخیم...
-
جمعهها در کوچهی دل، درد نم میبارَد آه
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:59
جمعهها در کوچهی دل، درد نم میبارَد آه سایهی بیتابیام با موج غم میبارَد آه دل به دیوار سکوتِ جمعهها پوسیده است خلوتِ بیرهگذر، بیراه و رَم میبارَد آه چای سرد و خستگی، ماندن کنار پنجره در دلِ بیچشمِ شب، بیمتهم میبارَد آه مردی افتادهست تنها در دل آیینهها با سکوتی گنگ و تار از گَردِ حَرَم میبارَد آه...
-
از بس که نگاهم به در و بر لب بام است
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:58
از بس که نگاهم به در و بر لب بام است انگار که هر روز مرا روز صیام است ،، پروانه عشق تو نداند که این شمع عمرش چو من دلشده هم رو به تمام است ،، من مست سیاه حَب چشمان تو لیکن انگور لگد خورده چشم تو حرام است ،، جیرجیرک بُغضت ترکید بَسکه صدا کرد این جُغد بد آهنگ صدایش چو دَمام است ،، تب دارم و تنگ است نفس در غم دوریت بیمار...
-
با من رویابافی نکن.
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:58
با من رویابافی نکن. رویاهایم، همچون آتشی خاموش، زیر خاکستر ماندهاند. با من از عشق بگو، که در کدامین سرزمین، به انتظار خمیدهاست؟ با من از انتظار بگو، که چگونه دستهایم، زنجیرِ اوست؟ با من از تاریکیِ ناقصِ شب بگو... که روزِ بینقصِ او، طلوعیست که به پایش میمیرم. با من از خودت بگو؛ که بینقصیات را، در همین نقصها...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:57
-
رخنه در جانم نمودی و نشستی بر دلم
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:56
رخنه در جانم نمودی و نشستی بر دلم ریشه کردی در تن و کاشانه و آب و گلم خانه در آوارگی دارم چه می دانی ولی گشته ای جغرافیای مرز حق و باطلم تا نهادی تاج خوشبختی سر دلداده را سایبان از شعله دارم، شمع بزم محفلم از همان روزی که لاف مهربانی می زدی جز غم آوارگی دیگر چه کردی حاصلم غرق امواج پریشانم در اقیانوس و باز چون حبابی...
-
نه از من تو نه تو از من سوا بودن سزا باشد
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:56
نه از من تو نه تو از من سوا بودن سزا باشد نه نای تاب دوری در من و تو بی نوا باشد نه سقفِ جستجو روزی رها کردی سراغم را نه رفت از یاد هر دو آیتی که بین ما باشد چگونه گم شود آشوب دل در شط شب وقتی سحر چشمان تر رسوا نمای ماجرا باشد به ماهی که خیالش میچکد بر خواب نیلوفر چرا بی واهمه بوسیدن گل ناروا باشد من و تو آن چراغیم...
-
دیشب از درد صبح و غم نان و
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:55
دیشب از درد صبح و غم نان و هجر خوبی تاب مرا با خود برد. گفتی به من هی چون می زنی بر سینه ی یاس؟ بر در اشک؟ بر دل غم؟ بر خیز و دل دار بر دل کودک خرد باز دل تاریک شب و بخت سیاه و تصویر پاره ی روز بدون قاب مرا با خود برد. گفتم امشب فالی بزنم تماشایی بکنم آمدن صبح و رفتن شب. صبح نشد شب ماند و فکر ستم همسایه مثل گرداب مرا...
-
با چه بیان حمد تو گویم شها
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:54
با چه بیان حمد تو گویم شها با چه قلم از تو نویسم مها پهنه گیتی بود عرصه ات گوش به فرمان همه در سایه ات ای همه جان و جهان در یدت قوای عالم همه در خدمتت ملک زمین و آسمان سروری نور تو از نور فلک برتری نظم جهان همه ز اقتدارت گردش روزگار ز ابتکارت گر که شود کل درختان قلم آبهای دریا، شود جوهرم کی می توان نگارش صفاتت؟ تا چه...
-
در عشق تو من چو مُرده بودم
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:53
در عشق تو من چو مُرده بودم دل داده و جان سپرده بودم در هردو جهان ز شوقِ کویت جز روی تورا ندیده بودم چون از لبِ تو نمی شدی سیر کامِ دل خود گزیده بودم در هر مژه صدهزار نرگس از روی تو خیره دیده بودم در کوی دلت به هر زمانی صد راه بیازِموده بودم تا روی چو آتش تو دیدم هر خرمن صبر سوخته بودم چون از تو جدا شدم، به هردم با...
-
پرسیدند اگر برای من خیری نباشد؟
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:52
پرسیدند اگر برای من خیری نباشد؟ گفتم: اگر بودنیست که خیری در آن هست، بگذار بیدرنگ برسد و دل، قرار بگیرد. و اگر نصیب من نیست خیرِ او، آنگاه خودت در دلش خیری بساز، و باز، او را سهم من کن. مازیار ارجمند
-
ازبحث و جدل پرسش و پاسخ بگذر عاشق اوباش
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:51
ازبحث و جدل پرسش و پاسخ بگذر عاشق اوباش هروقت شده روز و شب و شام و سحرعاشق اوباش مگذار فریبت بدهد عقل که از عشق حذر کن در محضر معشوق زخود هم بگذر عاشق او باش گفتم ثمرعشق چگونه ست بفرمود که بی عشق از آدم و عالم نبود هیچ ثمر عاشق او باش دنیای غریبی ست چو درآن خبر از عشق نباشد از عشق هر آنکس که بیاورد خبر عاشق او باش...
-
غروب آفتابی پنهان
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:50
غروب آفتابی پنهان پشت قدمهای زنی که به ایستگاه قطار میرفت و گوشوارههای نیلوفریاش که از تلالو زمان با بالا آمدن پرچم سفید سوزنبان فرار میکردند. ژالهی غم در مردمکهای حدقهزدهی مردی که به تصویر لهشدهی کودکی زیر آوار در تهران زل زده بود. و پایکوبی موجهای سیاه شِیْتِل در خمیدگی شانهی زنی که به صندلی کناری تکیه...
-
مشکافشان، مستکنان
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:49
مشکافشان، مستکنان بادهی دو نرگسش، سرمستکنان چون صراحی در دستمان، خندهکنان آمدی که بشوی معنای سرگذشتمان صاحب بزم تویی، عزم تویی اشک تویی، درد تویی جامهی زرین بر تن مسکین تویی دربند منم، حزن منم، غم منم سرور تویی، شاه تویی، ملک تویی صاحب دل، دلدار تویی، مطاع تویی مطیع منم بیش برو، نزدیک بیا، دور نشو، اینجا بمان ای...
-
من با شانه ای خیس
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:48
من با شانه ای خیس میان التماس بی صدا در سقوطی کش دار ایستاده ام نامم را هیچ کدام نمی دانند اما پوست آب ذهن براده های نابالغ دستانم را غرق آغاز می کند هر دستم نیم رخ نصف النهار گلوگاه تاریکی معلق در هیچ است و درست مثل آواره ای بی غسل نماز موج خواهش می خواند تا چشم های در گل مانده میان هزاران مشت گمشده پناهنده ی آب شود...
-
ترکِ قرار کردی و بردی قرارِ من
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:47
ترکِ قرار کردی و بردی قرارِ من پس صبر میکنم؛ که همین است کارِ من باید که مرگ، عشقِ مرا باورت کند از تربتم دمی که بر آید شرارِ من بس حسرتِ وصال، که بردم درونِ گور پس گورِ آرزوست؛ نه این که مزارِ من! اینسان که انتظار کشیدم تمامِ عمر ایوب صبر کرد، چنان انتظارِ من؟ من باشم و قلم به کف و صفحه در برم آنگه رقیب، دم بزند...
-
در امتداد برکهای ساکت،
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:46
در امتداد برکهای ساکت، سنگها راز سکوت را در دل دارند، کاجها خم شدهاند نه از خستگی، بلکه از احترام به لحظهای ناب. ماهیها، رقصان در عمق بینیاز، نه فلسفه میخواهند، نه پاسخ تنها بودن کافیست. برگها گوش سپردهاند به نجوای باد و ذهن، آرام و رها، در این گوشهی مهآلود پارک، با پرهای خیال، اوج میگیرد. مکان کوچک، اما...
-
هر بوسهات پلی میشود
چهارشنبه 8 مرداد 1404 11:46
هر بوسهات پلی میشود از غارِ "بودنِ محض" به شهرِ "شدنِ انسان". من، ، در حوضچهی نگاهت غرق گشتم، تا زنگارِ هزاران نقشِ از یاد رفته از پوستِ زمان بزداید. حسین گودرزی