-
از یوسفی که پیرهنش را دریده اند
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:45
از یوسفی که پیرهنش را دریده اند جای ترنج دست تعجب بریده اند روزی به قعر چاه به فضل برادران روزی به بردگی زلیخا خریده اند اینجا حکایتی است ، به کنعان کشیده اند از چاله ای به چاه غریبی پریده اند من زنده با هوای خوش خاطرات تو این چشم ها بدون تو خوابی ندیده اند کی قصههای درد به پایان رسیده اند؟ این غصه ها که همنفس ما...
-
پیشچشمت نرگس شیراز
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:44
پیشچشمت نرگس شیراز سرخَم میکند غمزهات دل را به شیدایی مصمّم میکند گاه شیرینِ گمانم میشوی درخواب ها چشمخوابمرا غمِبیمهریات نم میکند ازجمالت میکنمهجّا اَلِف تا حرف یا سورهیحسنت مرا آخرمعمّم میکند دلخوش از اینخاطرات تلخ و شیرینم ولی دوریات گاهیدلمرا غرقماتم میکند مادرت حوّاست حقداری که سیب گونه ات...
-
امروز بازی کردیم
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:43
امروز بازی کردیم تو شیرین شدی پر از شهد پر از شکر میوه شدی انبه ی سیستان نسب تو به آب میرسد پاک و زلال در تو غسل می کنم تو خاک شده ای خاک تبرک شده ی زاگرس از خاک گفتیم از جان از روح از جسم و رفتیم به عالم دُر پر شدیم از نگارین اهوارایی باده ی مستی کجاست ؟ که حافظ لنگ شیرین شدن انگورهای شیراز است من پر از مستی خاکم...
-
گاهی احساس میکنم دنیا برام نقاب زده
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:42
گاهی احساس میکنم دنیا برام نقاب زده ساعت دیواری خواب نیست خودشو به خواب زده آخه از وقتی که رفتی گلدونا عزا گرفتن منو با یه زنِ مرده انگار اشتباه گرفتن بعد رفتنت یه گلدون از رو بالکن شده خسته خودشو پخش زمین کرد مثل آدمی که مسته بعد رفتنت عزیزم کل گنجیشکا پریدن وسط شهر توشلوغی بره ها گرگ و دریدن بعد رفتنت چه دردی وسط...
-
زندگی را، زندگی باید کرد
دوشنبه 27 مرداد 1404 09:42
زندگی را، زندگی باید کرد روز و شب را سپری باید کرد لبخند را جای غم باید نشاند دوست را ز دشمن باید شناخت حسرتها را باید کنار گذاشت تنها عشق را در زندگی باید کاشت مستانه روستا
-
سرریز شده دلتنگی ام
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:17
سرریز شده دلتنگی ام درصحرای غم انگیزوچشم براه ! باامواجی از طوفان جدایی وآکنده ازغبارتلخِ وداع با قامتی خمیده ! اندوه درونم میچکاند مروارید چشمانم دانه دانه برگونه های سرخ وتب آلودم واین روزگاردل شکن یادتورا همچنان زنده نگه داشته درخیال وامیدم اکنون با خیالت ورویاهای دوباره دیدنت چشم انتظارم به طلوعی دل انگیزو آفتابی...
-
سالها دل از فراغــت با همـــه دَمـخور شــــده
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:16
سالها دل از فراغــت با همـــه دَمـخور شــــده شِکوِههـا کـرده که خـالی شه ولـیـکـن پُر شــده درد و غم را کنـــــج قلبِ خویشتن بایـد نهــــاد ورنه روحـــت از پَـلیــــدی بَدان پاخـور شــــده در مـــرام آدمـیــــزاد هرچه گویی ممـکن اســت دردِ دل با آن بگــــو که در نگـاهـــت دُر شــــده رشــــد کن در انـزوای خویـش دور...
-
بعد دیدار تو ای یار دل آرا چه کنم؟
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:16
بعد دیدار تو ای یار دل آرا چه کنم؟ این دل عاشق و انگشت نما را چه کنم؟ عقل می گفت که با خنده فریبت بدهم بغض جانسوز عوض کرده صدا را چه کنم؟ هر دو لبخند به لب حرف زدی ، حرف زدم غم پنهان شده در سینه ی ما را چه کنم؟ بارها دل به تمنای تو آزرد مرا این همه وسوسه ی بی سروپا را چه کنم؟ چشم بارانی و گرمای کویر بدنم ناهماهنگی این...
-
هر راهی که میروم
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:15
هر راهی که میروم به راهی دیگر میرسد هر نگاه تازه دریچهای تازهتر میگشاید من به پایان سفرها نمیرسم چون سفر، نفس کشیدن من است و جهان دفتر نقاشی خداست که هر لحظه برای مسافری چون من ورق میخورد... محسن ولیخانی
-
ناگهان چشمانت را دیدم
یکشنبه 26 مرداد 1404 12:14
ناگهان چشمانت را دیدم و جهان در یک نفس تمام شد ... حالا هر صبح پشت پنجرهی خورشید میایستم و به ابرها میگویم: «امروز هم او را به باد نسپارید.» دکتر سید حسن طیبی
-
ماه، بر شانههایِ برهنهات نشست،
شنبه 25 مرداد 1404 12:13
ماه، بر شانههایِ برهنهات نشست، سایهات را قاچ کردم، چون میوهای رسیده؛ شیرین و ملس و داغ. در هر قاچ، رازی از تمناهایم را ریخت، و من، تشنهتر از همیشه، جامِ وجودت را سرکشیدم. حسین گودرزی
-
عشق یعنی
شنبه 25 مرداد 1404 12:12
عشق یعنی یک شب بیستاره که در سکوتش تمام آسمان در دل من است و تو، تنها چیزی هستی که برای دوست داشتن نیازی به توضیح ندارم. سیدحسن نبی پور
-
عشق یعنی
شنبه 25 مرداد 1404 12:12
عشق یعنی لحظهای که دستت را در دستانم میگذارم و هیچ کلمهای، هیچ دلیلی برای خوشبختی لازم نیست. سیدحسن نبی پور
-
کنارم نشسته ای، لبخند می زنی
شنبه 25 مرداد 1404 12:11
کنارم نشسته ای، لبخند می زنی تو حرف می زنی، من مست می شوم من مست می شوم؛ من دود می شوم تو دور می شوی؛ از دست می شوم من خواب دیده ام؛ بوی روسری ات را عکست مقابلم نفس عمیق می کشم بویی نمانده از تو؛ هی نفس های بیهوده هی زار می زنم هی جیغ می کشم کامبیز کیان
-
از اسم نخست تو
شنبه 25 مرداد 1404 12:11
از اسم نخست تو رسیده ام به آرزوهای روشنی که گذر کرده بود از گهواره ی کلماتم تا لالایی واژهها شود معطر از بیت هایی که می کشاند مرا به سویت تا هم آغوش غزل هایت شوم معظمه جهانشاهی
-
عشق،
جمعه 24 مرداد 1404 10:46
بوسهات مرز نمیشناسد مثل شعری که از دهانم میافتد. سیدحسن نبی پور . لب تو، حلالترین حرامِ من است وقتی جهان، چشمش را میبندد. سیدحسن نبی پور . عشق، مزهی لب توست وقتی دهانم قانون را نمیداند. سیدحسن نبی پور . عشق بیجهت میرود، من جهت تو را میگیرم. سیدحسن نبی پور
-
چشم هایت چشمه های شعر های تازه اند
جمعه 24 مرداد 1404 10:44
چشم هایت چشمه های شعر های تازه اند شعر های من به گمنامی بلند آوازه اند هرکجا تاریست از موهای تو... موهای تو نسخه های خطی نایاب، بی طنازه اند کار مردم چیست با من، جز نصیحت کردنم گوش هایم این وسط تنها در و دروازه اند درد تو خواهان بسیار و غم من بی کسی درد های مختلف گاهی به یک اندازه اند زخم هایم خواب را از چشم هایم برده...
-
در سماجت بر یقین تن های تنها مانده ایم
جمعه 24 مرداد 1404 10:44
در سماجت بر یقین تن های تنها مانده ایم مات در شطرنج دین درجا بجا جا مانده ایم ابتدا دفن عوالم شد دلیل انزوا تا به امری من درآوردی مجزا مانده ایم سوره ها را در به سیلی نوش جان کردیم و بر قول موسی یا محمد یا مسیحا مانده ایم تشنگانیم و تفحص گر به سرداب حیات هاجری وهم سراب و لنگ سقا مانده ایم مرده را جان میدهد آن دیگری شق...
-
«این شعر دغدغهی عاشقی است،
جمعه 24 مرداد 1404 10:43
چشمانت، بر من، در کودتا ماند. یک تکهای که در نقشش جا ماند. دیگر نمیبینی آغوشِ بازم را... رنجی شکست مرا این خانه تنها ماند. عشقست، و میدانی که ایستاده، عشقی که قبل از این در صلح بود. در سنگری از اضطراب مانده وقتی تمامِ عشقِ مرد کور شد، تنهاییِ یک مرد کامل شد... چیزی که چشمانش ربود از او، کابوسِ او در چشمِ بیناش شد...
-
صبحِ من، فقط میانِ بازوانِ توست
جمعه 24 مرداد 1404 10:42
صبحِ من، فقط میانِ بازوانِ توست آغوشت را بگشا... تا طلوعِ دیگری را بر پوستِ جان حک کنم! حسین گودرزی
-
می روی و خوب می دانی که جانم می رود
پنجشنبه 23 مرداد 1404 12:40
می روی و خوب می دانی که جانم می رود هجر تو همچون تَبر بر استخوانم می رود می روی و خوب می دانی که این قلب ضعیف از تپش افتاده و جان از عنانم می رود خواستی من را زمین گیرم کنی، رفتی گلم خوب فهمیدی! رمق از زانوانم می رود رفتی و با خود نگفتی عاشق بیچاره ام از نفس افتاده و تیر از کمانم می رود؟ کاش ای یار جفاکارم فقط قدر کمی...
-
من، دخترک سپیدرویِ زمستان،
پنجشنبه 23 مرداد 1404 12:38
من، دخترک سپیدرویِ زمستان، در برهوتِ یخزدهام ایستاده بودم. خزان آمد، با هزاران رَنگِ گداخته طلاییِ جنگل، سرخیِ تاک، زعفرانِ خاک. همه را پیش پای من ریخت، همه را باخت... اما ای خزانِ نادان! من که زمستان بودم، قلبِ من دریایی بود یخبسته. تو رنگ آفریدی، و من، تنها سفیدی میشناختم؛ سفیدیِ بیامید، سفیدیِ بیانتهای برف....
-
چون نسیم آمدی و خوابِ دلم را بردی
پنجشنبه 23 مرداد 1404 12:37
چون نسیم آمدی و خوابِ دلم را بردی شوقِ گلها به دلِ باغِ خزان آوردی در نگاه تو چه رازیست که جان میبازد چشمِ آهوی مرا تا به کمند آوردی میِ ناب است لبانت، سخنت شهدِ بهشت به جهان، جامِ طرب را تو پسند آوردی هر که در کوی تو سر داد به عشقت سوگند بیگمان سینه به صد رنج و گزند آوردی از دل تنگ من آن شب که سفر کردی تو رفتی و...
-
معمار خوبی بود
پنجشنبه 23 مرداد 1404 12:36
معمار خوبی بود خانه هایش را بدون سقف می ساخت و پنجره هایی امن در مسیر پیچکهای خسته او به بردگی دیوارها اعتقادی نداشت... معصومه صادقی
-
رها تنها صبح که می وزد به اتاقم
پنجشنبه 23 مرداد 1404 12:35
رها تنها صبح که می وزد به اتاقم از یاد برده ام شبِ چشمانت را ای راز مگو چه غریبانه زجه می زنی و می شکنی بلورِ خاطره را درختِ عریان خزان به کدام سرابِ بهار برده ای پناه ؟ که مرغِ خواهشِ دلم را رها کرده ای رها ... !! مرتضی حامدی
-
چشم خیس و نگرانم به فدای تو شود
چهارشنبه 22 مرداد 1404 12:44
چشم خیس و نگرانم به فدای تو شود همه عمر و جانم به فدای تو شود در فراق نفست مرده نفسهای من یک همین نیمه نفس به فدای تو شود پای لرزانم همیشه درپیت افتاده است قلب بی خود شده ام باز فدای تو شود ای پریچهر که پرواز به بالا داری پر و بال من بسوزد تا فدای تو شوم آنقدر بالا مرو تا نشوی از دسترس آسمانم همه جولانگه پرواز فدای تو...
-
به دنبالت دویدم، بیقرار
چهارشنبه 22 مرداد 1404 12:44
به دنبالت دویدم، بیقرار تو در اندیشهی رفتن، بینگاه و بیخبر ای غزال تیزپا، از که اینگونه گریزانی؟ که دل آزردت؟ که لبهایت چنین بیرنگ و بیاثر شدند؟ من ز عشق، افسانهها خواندم و نامت، در هر واژهام جا ماند مجنونم، غرقِ در چشمانت در پیات، هر کوه و صحرا را گذراندم میدوی، میدوی، میدوی... چشم به دنبال نگاهت، گوش...
-
در دل این شب سرد
چهارشنبه 22 مرداد 1404 12:42
در دل این شب سرد میرسد عطرِ خیال از خورشید مرگ اگر بال زند، باز هم جان به سحر میخندد باد با رقصِ درخت رازِ هستی به شب آموخته است خوابِ پروانه کجاست؟ خواب را ، پیله به تن بافته است پشت این پردهی وهم، نورِ معناست اگر شبنم گرم نفس ، بنشیید به لب آیینه و خدا گرم نگاهش را، بسپارد به دلت . در تهِ خاکِ زمان بذرِ یک خوابِ...
-
آهای قشنگ تر از ستاره
چهارشنبه 22 مرداد 1404 12:41
آهای قشنگ تر از ستاره تو که لبات مثل گل اناره یه کاری کن توو دلم بارون عشق بباره آهای عطر تنت گل خوشبوتر از گلایل بیا با دستای هم بسازیم شکل یک پل آرمین محمدی
-
من زیر چتر عشق تو میرم
چهارشنبه 22 مرداد 1404 12:41
من زیر چتر عشق تو میرم وقتی که غم میباره رو جونم دست تو واسم جون پناه میشه وقتی که زیر موشکه خونم تو واسه من یه سنگر امنی وقتی که دنیا بستر جنگه راه فراری از همه دردا وقتی که عرصه واسه من تنگه وقتی صدای موشکه توو شهر زنگ صدات مثل پدافنده تو این جهان تلخ، عشق تو تنها دلیلم واسه لبخنده سخته که بی تو رد شم از طوفان...