-
من آن شاعر که از عشق نوشتن شاعرم کردم
پنجشنبه 26 تیر 1404 12:14
نه چون آن شاعر خودخوانده که از عوام خود بر حذر دارد که بِه از آنچه میسرایم ناشناسی سه دیوان در بغل دارد من آن شاعر که از عشق نوشتن شاعرم کردم مرا آن واژه های به سوی او ساعرم کرد من از وقتی که دیدم تو را از نو واله گشتم دودی شده و دور قد و بالای تو هاله گشتم تو همان مصرع مقفای بی قافیه ای تو سطر به سطره فیه ما فیه ای...
-
وجودم روی قلب سنگی تو
پنجشنبه 26 تیر 1404 12:13
وجودم روی قلب سنگی تو کتیبه ای شده شاید تا هزار سال دیگر فسیلی باشم یا یک عتیقه یا چند قطره نفت رسول قنبرزاده
-
سایهای میگذرد.
پنجشنبه 26 تیر 1404 12:13
سایهای میگذرد. بستر سرد غزل، سخت به هم میریزد: سایه، رویا، تصویر... این چه بود از دل تاریکی ذهنم رد شد؟ نفسی بود عمیق؟ مثل یک آه بلند؟ خندهای بود کنار لب من؟ یا دلم رفت به بند؟ من چرا پر شدم از سرخوشی و شیدایی؟ چه کسی بر سرِ حسِ ترِ من دست کشید؟ به گمانم که فقط رایحهای... عطری بود که در اندیشهی سبزم پیچید....
-
بخیر باد شبت ای دلیل بی خوابی
پنجشنبه 26 تیر 1404 12:12
بخیر باد شبت ای دلیل بی خوابی مرا به گریه نشاندی، چگونه می خوابی؟ منی که گر شبی از فرط گریه خوابم بُرد به غیر چهره ی ماهت ندیده ام خوابی شبم بدون تو تار و شب تو بی من خوش دلم بدون تو پژمرده و تو شادابی تمام شب ز غمت خواب، من ندارم و تو کجای این شب تاریک، با که همخوابی؟ چه بوده سهم تو از من؟ دلی ز جنس غزل چه بوده سهم...
-
نوشتم این ترانه خوشا نقض نشود
پنجشنبه 26 تیر 1404 12:11
نوشتم این ترانه خوشا نقض نشود بهار شورو طرب فسق نشود به نکته ای که رسیدم این نیز بگذرد است بهارعمر ما مستدام بشود زندگی همان دو روزو عشق و طرب است به کام خسته دلان کوتاه نشود باحدیث مهرتو کام دل شیرین است الهی که هیچگاه نومید نشود نگاه مثل پروانه بدور شمع وجود بتابدو لحظه ها گرم و جاوید بشود حامد فلاح
-
السلام علیک یااباعبدالله
چهارشنبه 25 تیر 1404 11:07
ای آخرین پناه دل بی نوا حسین معنای رَحمتُ الله ِ بی انتها حسین ما را امید نیست به اعمالمان ، تویی باب نجات قوم خطاکار یا حسین کَشتی به گِل نشسته ی دریای ذلّتیم ما را سوار کشتی نوحت نما حسین سگ را شنیده ام که به درگاه بار نیست اما تو لطف کردی و گفتی بیا...حسین فهمیده ام ز جمله ی "فبکی علی الحسین..." بخشیده...
-
دام ماندی و مرا دانه ندادی خیرست
چهارشنبه 25 تیر 1404 11:06
دام ماندی و مرا دانه ندادی خیرست باغ داری و مرا لانه ندادی خیرست سوختم بار دیگر آه مرا نشنیدی آب در داخل پیمانه ندادی خیرست جامهام پاره شد و باد مرا باخود برد جامهی بر تن دیوانه ندادی خیرست کوچه در کوچهی این دهکده سرگردانم تا سرم تکیه کند شانه ندادی خیرست گریه کردم لب دیوار تو بی صبرانه یک تسلای غریبانه ندادی...
-
عقل یارم بود اگر ، میکرد ترکِ عشقِ یار؟
چهارشنبه 25 تیر 1404 11:05
عقل یارم بود اگر ، میکرد ترکِ عشقِ یار؟ اختیار اَر بود ، راحت من نمیکرد اختیار؟ لحظه لحظه صورتش میدیدم آن شیرین لبش مثلِ تو ای بیستون من هم نمیکردم قرار؟ برچه محرم کرده ای شمع و ، مرا محروم اَزِتْ من مگر در بزمِ تو جانرا نمیکردم نثار؟ درد را پنهان گرفتم در جهان چون چاره نیست گر طبیبی داشتم من ، کی میکردم آشکار؟ یار با...
-
من در ساحل دریا نا امید نشسته و
چهارشنبه 25 تیر 1404 11:05
من در ساحل دریا نا امید نشسته و ساعت ها در افکارم فرو رفته بودم کشتی ای در دور دست پیدا بود حالی نداشتم ...! در خیالم ...! به پنجره های رنگی خونه مادر بزرگ زل زده بودم کودکی ما پشت پنجره ها ی چوبی با شیشه های رنگی جا مانده و گاهی از پشت همان شیشه های رنگی به تماشای کودکی ساعت ها بی اختیار می نشینم دیوانه وار گاه...
-
شبی در آینه با روح خود دیدار کردم
چهارشنبه 25 تیر 1404 11:04
شبی در آینه با روح خود دیدار کردم هزاران درد در دل خفته را بیدار کردم بدیدم روح عریان با دوصد زخم عمیقش به اشکم زخمهایش را کمی تیمار کردم نگاهش کردم و خون بود اندر قلب قلبش برایش از ته دل گریه ها بسیار کردم من آن شب را نخفتم لیک روحم بود آرام به گریه چاره بهر روح این بیمار کردم عجب روح نجیبی بود دلداریم میداد من از...
-
مانند صبح روشنی و چون فلق سپید
سهشنبه 24 تیر 1404 10:57
مانند صبح روشنی و چون فلق سپید ای آفتاب قبله نما در ره امید دانم هزار قافیه عنوان نمی کند هرگز ،که ای نماد مسیحا چگونه اید جاریست عطر شامه نواز وجود تو هرجا که اشک های زلالت فرو چکید ای کاش لحظه های پر از بیم عمر من در سایه های غفلت یادت نمی خزید ای منجی جهان پریشان یادها برگرد بی بهانه که جان ها به لب رسید فاطمه شکل...
-
غروب آمد و انبوهِ تاریکی
سهشنبه 24 تیر 1404 10:55
غروب آمد و انبوهِ تاریکی حضور را از دستهایِ احساس ربود و لباسِ کتمان بر سَردَرِ شهر حنجره ی بریده ی حقیقت را پوشاند و صدایِ دُهُل ها هق هقِ اندوهبار بازماندگان را خاموش کرد و درضخامتِ جهل حقیقت لگد کوب شد تا فردائی برایِ دیدن طلوع نکند و شکنجه و دشنه ردِ پایِ آشنایان را پاک کرد تا راه نمایان نماند . مصطفی مروج همدانی
-
حسین آنست که جان پیش معبود میبرد
سهشنبه 24 تیر 1404 10:55
حسین آنست که جان پیش معبود میبرد حسین آنست که خوانش پیش مقصود میبرد او که عاشقِ راز و نیاز با خالق است بایارانِ عاشق پیشانی به مسجود میبرد حسین آنست که بهر نثارجانِ خویش دلبندش علی اصغر پیش مسعود میبرد او که درعشق وعشق بازی بنامِ علی ست علی اکبر و اصغر وسجادش بهر سجود میبرد حسین آنست که در حج وجهاد عاشق حج است،...
-
تو که لبخند زدی، شهر پر از جان شده بود
سهشنبه 24 تیر 1404 10:54
تو که لبخند زدی، شهر پر از جان شده بود شب بیماه من آن لحظه چراغان شده بود دل من سوخت ولی هیچ نگفتم به کسی عشقِ پنهانیمان، قصهی پنهان شده بود چای میریختی و عطر تو در خانه نشست خانه در چشم من آن لحظه گلستان شده بود خندهات ریخت به فنجان من و قند شکست لحظهای با نگهت، شوق زمستان شده بود موی تو ریخته بر شانه، چه...
-
بر چهرهی زیبای "رها"، دست مریزاد
سهشنبه 24 تیر 1404 10:53
بر چهرهی زیبای "رها"، دست مریزاد باید به خدا گفت: خدا، دست مریزاد دیندار، گرفتارِ خمِ زلفِ "رها" شد بر حلقهی گیسوی رها، دست مریزد مهدی سلحشور پیانی
-
جوانههای خیال
دوشنبه 23 تیر 1404 12:13
جوانههای خیال در دل کویر رؤیای سبزشدن دارند غافل از اینکه زمستان شکوفهها را پرپر کرده و برگریزان خودنمایی میکند آری، رؤیای سبز درختان کویر را از سراب تردید میرهاند اگر که باورشان به آبرسیدن و نگاهشان به ابرشدن باشد رؤیای من تناورشدن نهالهاییست که در پیِ نورند و به دنبالِ آب... حال که آرزوی تو به قلهرسیدن و...
-
باران، روزگار مرا میسازد،
دوشنبه 23 تیر 1404 12:13
باران، روزگار مرا میسازد، قطرههایش، حس بودن، حس توان، حس آرامش را در من جاری میکند. آری، دلم همیشه باران میخواهد، که ببارد بر دلم، و بشوید از خاکسترِ اندوه. ای کاش تو بودی، با لبخندت، با نگاهت، که کنار تو، ابرها هم آبیتر بودند. ای کاش، صدای گامهایت بر سنگفرشهای خیس، ترانهای میخواند برای...
-
معمای عشق پنهانم
دوشنبه 23 تیر 1404 12:12
معمای عشق پنهانم در هزارتوی نگاهت نهفته رقص زیبای چشمانت مرا به فراسوی ذهنم می برد جایی که رازها در سینه دارد اما یک سوال از تو دارم آیا میدانی عشق چیست ؟ خودم می گویم آن افسون هزارتوی نگاهت مرا مست خواستنت کرد رمز و راز دیده تو مرا آواره روزگارم کرد به هر سوی دولت دیار چشم دوختم انگار درخشش چشمانت روشنایی شب مهتابی...
-
همراه شاخه ای که دلش با کسی نبود
دوشنبه 23 تیر 1404 12:11
همراه شاخه ای که دلش با کسی نبود جز صخره ای رسیده به دریا کسی نبود. انگار در دلش، نه فقط من، که دیگری بوده است آن زمان که به جز ما کسی نبود. تقصیر چشم بود چرا دل تقاص داد؟ رفتم پِیِ جواب معما کسی نبود.!!! پاییز رفت و پشت سرش را نگاه کرد در رقص باد و خش خِشِ بر پا کسی نبود. نخ میشود به میله ی انگشت اشک و من غم بافتم...
-
نَکــن بــال و پــر عشــقم کــه دور تــو بــه پــروازم
دوشنبه 23 تیر 1404 12:09
نَکــن بــال و پــر عشــقم کــه دور تــو بــه پــروازم نکُن دورم از این خانـه کـه جـان یـکبـاره مـیبـازم ببـــر دل را بـــزن ســـر را نـــزن آهنـــگ رفـــتن را کـه جـز سـاز جـداییهـا بـه هـر سـاز تـو مـیسـازم تـو تـا هسـتی دلـم دلخـوش دلـم لبریـز شـادیهـا تــو تــا هســتی غــم عــالم؟ غمــش را دور انــدازم مـرا هــر...
-
گوش دنیارا تو کر کردی سکوت
یکشنبه 22 تیر 1404 11:26
گوش دنیارا تو کر کردی سکوت لحظه ها را بی ثمر کردی سکوت قطره قطره می چکد خون از جگر خون دل را تا کمر کردی سکوت ساکنی در کوچه های بی کسی مرهمی ،شق القمر کردی سکوت از نهان هر کسی آگه شدی مخزن جان را سفر کردی سکوت آشیانی با وجودت ساختم خانه ام زیر و زبر کردی سکوت مرغکم بال و پری انبوه داشت مرغ دل بی بال و پرکردی سکوت...
-
دوست داشتنت
یکشنبه 22 تیر 1404 11:22
دوست داشتنت به رنگ آن گلیست که آبروی باغ از آن است دوست داشتنت گناه بزرگیست که وعده شیاطین است دوست داشتنت را دوست میدارم. رستار افسری
-
تو پیغمبری
یکشنبه 22 تیر 1404 11:21
آمده بودم سیب بچینم... درخت را بریده بودند! تو، نهالی نو کاشته بودی میگویند: "حوا از پهلوی آدمش زاده میشود" آدم از خاک... تو از کجا ؟! تو را از کدام خاک سرشته اند!؟ از کدام خاک؟!... که کلامت با نور گره خورده است! و از زبانت نشانهها ره میبرند... رهی به سوی او به سوی او که خواستند، دست به دست تحریفش کنند...
-
راهِ عشق روشن از قیامِ حسین است
یکشنبه 22 تیر 1404 11:20
راهِ عشق روشن از قیامِ حسین است زنده دل از برکتِ کلامِ حسین است ف اطمه مادر ، علی پدر ، چه مقامی!! گردشِ عالم به دور نامِ حسین است در نظرش تاج و تخت و غیر نیاید هر که در این خاکدان غلامِ حسین است ساغرِ ما پر شد از ازل ز شرابش مستیِ ما تا ابد ز جامِ حسین است دانه ی بیهوده روی بام نریزید مرغِ سعادت درونِ دامِ حسین است...
-
مادرم همیشه میگه
یکشنبه 22 تیر 1404 11:17
مادرم همیشه میگه بین خدا و خُرما تو خدا رو انتخاب کن خودش یه نَخلِ خوشگل و پر ثمر بهت می بخشه من همیشه خالق خُرما رو انتخاب کردم خدایا توکل بر تو سمانه سلطانی
-
عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری ست
شنبه 21 تیر 1404 11:58
عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری ست و تو چون قطعه الماس گران گردن آویز بر این زنجیری تا نگهبانی گل عفت بینی تا سریا بدرخشد دریا چشم بندی نکنیم فردا آینده ای روشن باشد مگر آن بار گران یاقوت در زنجیرم بر چیده شود از گردن آویز گران مایه من شود آن عفت و مهر بی قدر به دریا ی خشکیده عبث صحرا و بیابان بی آب و علف امروز بر...
-
زیر باران نگاهت قطره اشکی جاریم
شنبه 21 تیر 1404 11:57
زیر باران نگاهت قطره اشکی جاریم ای دلیل بارشم، در بند تو زندانیم پنجره باران فراقت داغ تو بر سینه ام حنجره خنجر به سینه علت بی خوابیم من کویری تشنه و دریای قلبت نوش من صد غم از لبهای خشکم تشنه از بی آبیم صید مژگانت شدم قلاب از ماهی مگیر کو کجا داند کسی این علت شیداییم جنگم از چنگی به مو بود و قلم همسنگرم ناگهان چنگ...
-
مرا ناکام بر عشقت نمودی بیوفا آخر
شنبه 21 تیر 1404 11:56
مرا ناکام بر عشقت نمودی بیوفا آخر تو رفتی با رقیبانم نشستی کزجفاآخر ندیدم هیچگاهی من محبّت کزتودرعمرم مرا با صد هزاران غم چرا کردی رها آخر عذابت رابه هروضعی تحمّل می نمودم من چرا از رویِ بی رحمی شدی کز من جدا آخر ز بس نالیده ام هرروزشبهاازجفاهایت تو بنمودی مرا بر درد هایی مبتلا آخر شدم بیماربس کردی جفااُفتاده ام کزپا...
-
راهی رودخانهی پُر از ماهیم
شنبه 21 تیر 1404 11:53
راهی رودخانهی پُر از ماهیم در نظرِ ماهیها جانیم... بهرِ امرارِ معاش میروم، با دلی پُر زِ خراش،میروم ماهی! بیا، جانِ تو جانِ من است مرگِ تو خاموشیِ خرمن است کودک من روزها گشنه است گُشنگیاش در گلو، دشنه است از تو، به تو، من نزدیکترم بنگر به صورت و چشمِ ترم برای کودکم، مرهمی بالاتر از زَر و درهمی جان دادنت،...
-
عشق یعنی که بمانی وسطِ خون خودت
شنبه 21 تیر 1404 11:50
عشق یعنی که بمانی وسطِ خون خودت سر به لبخند ببازی، به جنونِ خودت عشق یعنی همهجا مرگ، ولی راه نجات عشق یعنی که بسوزی به درونِ خودت دل به تاراج دلم دادم و تارم تو شدی زخم بر زخم فزودم که شکارم تو شدی نه فراموشی و نه مرهم و نه مغفرتی من به اندوه رسیدم که مزارم تو شدی چشم وا کردم و دیدم که خدا نیست در آن سایهای ماند ولی...