-
خواستم بگویم: بمان.
یکشنبه 15 تیر 1404 11:41
خواستم بگویم: بمان. اما دهانم خشک شد، مثل آخرین برگ پاییز، وقتی نمیداند باید بیفتد یا بجنگد با باد. تو آنجا ایستاده بودی، نیمرخ، در دل تاریکی. و من دیدم… چشمهایت در تاریکی چقدر زیبا هستند. نه زیبا از جنس دلربایی، زیبا از آن جنس که آدم را به فکر رفتن میاندازد، نه ماندن. انگار تاریکی با تو معنی پیدا میکرد. و من،...
-
جیر جیر ک ها
یکشنبه 15 تیر 1404 11:41
جیر جیر ک ها تمام شب خواندند زیرا هیچ اژیری بصدا در نیامد گرگها درتمام شب زوزه کشیدند زیرا در خلوت روز شکاری نیافتند روباه وشغال ها شب تا به صبح جیع زدند چون مرغان در قفس بیدار مانده بودند صدای پارس سگها در شهر شب بگوش میرسید اما هیچ دزدی بر هیچ دیواری دیده نشد چرا که 1 دست دزدان در روشنائی روز با وقار وارامش در جیب...
-
بیمارم و تمام تنم مبتلا به توست
یکشنبه 15 تیر 1404 11:40
بیمارم و تمام تنم مبتلا به توست حسی عمود در بدنم مبتلا به توست دارو به درد مزمن من بیاثر شده این قرص مانده در دهنم مبتلا به توست من مرد میشوم که تو را مبتلا کنم اما عجیب ذهن زنم مبتلا به توست گفتی بمیر وراحتمان کن ولی چه سود وقتی جنازه و کفنم مبتلا به توست بیهوده آمدی که مرا مبتلا کنی بیهوده مبتلا شدنم مبتلا به توست...
-
شرمنده ز لبهای ترک خورده علمدار
یکشنبه 15 تیر 1404 11:39
شرمنده ز لبهای ترک خورده علمدار رفته سر جو لب نزده آب علمدار .. از خیمه برون آمده آن ماه به بکبار زد طعنه به رخساره مهتاب علمدار .. تسلیم نگردید و نترسید ز اعدا او درس وفا داد به اصحاب علمدار .. چون شیر ژیان رفت به میدان ابالفضل غمناک شد این قصه چو سهراب علمدار .. دستان قلم گشته نوشتند ز مولا از فرق ورق خورده به محراب...
-
آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم
یکشنبه 15 تیر 1404 11:39
آنکه دائم نفسش حس تو را داشت منم این چنین عشق تو در سینه نگه داشت منم آنکه آرامش باغ است گل خنده ی توست آنکه دل کاشت ولی دلهره برداشت منم آنکه از من ته ذهنش خبری نیست تویی آنکه رویای تو را خاطره پنداشت منم آنکه کافر به دل مؤمن من بود توئی آنکه هر شعر تو را معجزه انگاشت منم آنکه بر سینه ی من خنجر غم کوفت توئی آنکه قامت...
-
خورشید می طلوعد،
شنبه 14 تیر 1404 11:40
خورشید می طلوعد، از خاور نگاهت. هزار نغمه سرایی می کند و شبق می خرامد در خلنگ زار گیسوانت. تو می خندی و زندگی از لبانت شکفتن آغاز می کند. ترنم بهارین شبنم شوق، با سرانگشت مشعشع نیزم طلایین مژگانت، بر گلبرگ زندگی جا خوش می کند. دشت حیات، زندگانی می گیرد و گام هایت طنینی موزون می نوازد. نسیم مه گون بهاری ، در لابه لای...
-
نمیخوام از اینجا تو جایی بری
شنبه 14 تیر 1404 11:39
نمیخوام از اینجا تو جایی بری تو باید بمونی کنارِ خودم ازم دور باشی میدونم که تو دوباره میشی بیقرارِ خودم دلم پیشِ تو قرص و محکم تره بذار توو دلِ نازکت جا بشم من از بی خبر رفتنِ آدما دیگه دوس ندارم که تنها بشم میلرزه دلم تا نگام میکنی چشای تو من رو مریض میکنه نمیتونم از دیدنت خسته شم نگاهت غمامو تمیز میکنه...
-
چه عاشقانه نشستی کنارِ شانه ی احساس
شنبه 14 تیر 1404 11:39
چه عاشقانه نشستی کنارِ شانه ی احساس شبیه برگِ برنده برای دلخوشی تاس شنیده ام هیجان را میان سرخی چشمت بگو زبانه بگیرد ضریحِ قرمز گیلاس عبای تورِ یَمانی شکوفه های چُنانی دهان گشاده تلف شد حواس پایه ی عکاس از آسمانِ خیالم شبانه قهر ببارم زمینِ نرم وجودت بهانه ها کند الماس ببخش پیرهنی که در اوجِ بهت وصالت سپرده دکمه ی...
-
و آنگاه که زندگی چیزی نبود جز بغض های شبانه
شنبه 14 تیر 1404 11:38
و آنگاه که زندگی چیزی نبود جز بغض های شبانه من و تو به نظاره ی آیینه نشستیم به شمعدانی ها سلام دادیم دست هایمان را شستیم آه که بدرود سخت بود برای من آه که تو در عشق منطقی بودی و من هر بار زمزمه کردم عشقی که عاقلانه باشد عشق نیست من دیدم که چشمان تو بعد از این همه سال آن عروسک تازه را می بیند و من از حسادت تمام عروسک...
-
حالم شبیه سجده ماهی ست
شنبه 14 تیر 1404 11:37
حالم شبیه سجده ماهی ست بی رمق در انزوای شب گاهی سکوت می کنم و گاهی پُر از توام تا آیه هایِ روشنِ تو بیدارتر کند این پلکهای به ظاهر آرمیده را. #مطهره احمدی
-
گرچه خمیازه نشان از عطش خوابیدن
جمعه 13 تیر 1404 11:39
گرچه خمیازه نشان از عطش خوابیدن دوکسانند به خمیازه نیابند فرصت آنکه در خواب گران است هنوز وبه بیداری وهوشیاری نیست وآنکه بی خواب شده به اندوه طلسم بر بیداری وهوشیاری خویش که خمیازه فراری از اوست وتفاوت به نگاهها اینست یکی چشمبسته در خواب دراز دیگری هوشیار با دیده باز در تکاپوی جهش بهر نیاز احمدرضاآزاد
-
جدایی از تو دارد اندک اندک می کشد من را
جمعه 13 تیر 1404 11:38
جدایی از تو دارد اندک اندک می کشد من را کجایی؟ درد دلتنگی، بلاشک می کشد من را سکوت خانه ام را با صدای خنده ات بشکن که صوت دلخراش جیرجیرک، می کشد من را به شوخی هم نزن حتی زکوچ خویشتن حرفی که حجم و سایه ی سنگین بختک می کشد من را نگو بالای چشمت هست ابرویی، که صد درصد همین یک جمله ی کوتاه و کوچک، می کشد من را نگاهت کردم و...
-
ای فاتح قلب من، معشوقهی رویاها
جمعه 13 تیر 1404 11:37
ای فاتح قلب من، معشوقهی رویاها مجنون تو گشتم ای، شهزادهی لیلاها این عشق گناهم بود، مثل همه آدمها چون سیبک ممنوعه، در پنجهی حواها مویت که پریشان بود، بر گوشهی پیشانی پیچیدم و تابیدم، بر پهنهی دریاها با تو همه را دارم، بی تو همهام هیچ است با تو شَهم و بی تو، سرلشگر تنهاها من زنده شدم آن روز، چون وقت وصالت شد ای...
-
دل من بیتو گرفتار غمی بیانتهاست
جمعه 13 تیر 1404 11:36
دل من بیتو گرفتار غمی بیانتهاست لحظههام از نفَسِ سرد سکوتت پر صداست از همان روز که چشمانت مرا دیوانه کرد روز و شب در دل من قصهی غم پا بهپاست رفتی و دودِ سیگار و قلیان شد پناه دل من گم شده در کوچهی شب، بیسپاه نه امیدی به طلوع است، نه آرامش مانْد تو بگو رفتنت آیا شده بود اشتباه؟ چشم من مات به راه است، نمیخوابد...
-
تک درختی بجا مانده
جمعه 13 تیر 1404 11:36
تک درختی بجا مانده در دامن کوه با تبر می آیند به سراغ من و تنهایی من از پس هر ضربه ناله و فریادم می رود تا دل آن کوه بلند کوه فریاد مرا می شنود همصدا می شود و فریادم همه جا می پیچد من بپا خواهم خواست ریشه ام در خاک است نادر بهبودی
-
چای لبدوز نگارم از دهان افتاده است
پنجشنبه 12 تیر 1404 12:06
چای لبدوز نگارم از دهان افتاده است تلخکامم، لذت عشق از زبان افتاده است شعله زد بر جان من آغوش شبهای امید شور عشقی بیثمر در امتحان افتاده است لحظهای دل را سپردم بر دل پر داغ یار او ولی در غربتِ درد زمان افتاده است دردهایی در دلم چون سایه، پنهان ماندهاند اشک بیتابی چنین باصد فغان افتاده است بیتو تقویم دلم بیفصل...
-
من فقط یک نقاب میخواهم
پنجشنبه 12 تیر 1404 12:04
دوباره قلم دوباره کاغذی کهنه دوباره شعرهایی تو در تو دوباره خندههایی پر از تردید دوباره فریادهایی در پستو چهرههایی که در درون دارم نقشها ای سادهاند اما یک نقاب این وسط مانده روبروی آینه با ما در سکوت آینه حتی گوشهایم صدا میشنوند با توام آرام گیر و خموش این صداها همان نقابهای منند روبرویم سیاهی مطلق این طرف اما...
-
دعا برای ظهورت نداشته یک ثمری
پنجشنبه 12 تیر 1404 12:03
دعا برای ظهورت نداشته یک ثمری وگرنه از تو می آمد برای من خبری بترس دل که نبینی عزیز فاطمه را که بعد مرگ من آقا بیاید از سفری دعا برای منم کن پس از نماز خودت برای شما که فقط بوده ام یه دردسری برای عشق تو ، بی قیمت آمدم که در این شلوغیای جهان یوسفم مرا بخری یقین که روز قیامت ز ترس و واهمه ام به جز تو نیست عزیزم برای من...
-
یاد آن روز که بر پهلوی یارم بودم
پنجشنبه 12 تیر 1404 12:02
یاد آن روز که بر پهلوی یارم بودم چشم دریا دیدم و موی خرمای رطب یاد آن روز که پیوسته کنارش بودم دست گیرا دیدم و روی زیبای قمر یاد آن روز که من طبیبش بودم سر تب دار دیدم و خم بر کمر یاد آن روز که چشم به راهش بودم بوسه خوش دیدم و اشک و سحر یاد آن روز که اما اضافش بودم لحن سرد دیدم و دوری و چشم بی گهر یاد آن روز که حالا...
-
رها، شاد و آوازهخوان
پنجشنبه 12 تیر 1404 12:02
رها، شاد و آوازهخوان در مسیری سبز و بیانتها تا دورها و دورها تا دشتها و دشتها تا آبی رود و آسمان به سوی خواب نارنجی گندمزاران و شادی شاپرکان رها، شاد و آوازهخوان تا شفافیت خورشید و باغ در رقص نسیم و ساز به سوی شوق پرواز پرندگان آن سوی عشقبازی برگ و باد رها، شاد و آوازهخوان در آغوش افرا و چنار تا دورها و دورها...
-
بگشای دل از غصه، که جان در تبِ آهیست
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:43
بگشای دل از غصه، که جان در تبِ آهیست که این بغضِ گرهخورده، به فریاد، پناهیست بگذار که اشکم برسد تا لبِ گورت که شبهای دلِ خسته، پر از سوزِ نگاهیست زِ اندوهِ تو و لرزشِ انگشتِ تو پیداست که هر نغمهی این ساز، بهجای تو گواهیست زِ سادگیِ آن لحظهی پرشورِ تبانگیز چه مانَد به جز این وعده که در باد، تباهیست بگذار سبک...
-
ای دل از دستِ تو فریاد که دیوانه شدی
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:42
ای دل از دستِ تو فریاد که دیوانه شدی در پیِ عشقِ رخش، مست و پریشانه شدی ره ز دنیا ببریدی به هوایِ رخِ او فارغ از عقل و خرد، غرقِ به میخانه شدی چشمِ مستش چو بُد از بهرِ تو آیینهی راز تو به یک بوسه زِ جان، بندهی جانانه شدی دل زِ سودایِ وصالش چو به خون غلتیدی در غمِ عشق، چه مردانه و فرزانه شدی نغمهی عشقِ ازل در دلِ تو...
-
و نور، از زخم رویید
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:42
و نور، از زخم رویید دیگر نیازی به شکوفه نبود... زن، خود بهار بود، نه به رنگ گلسرخ، که به حقیقت دانهای که از دل خاک تیره با صدای خاموشِ نور، قد کشید. زخمهایش، دیگر زخم نبودند... تبدیل شده بودند به پنجره، شیشههایی رنگین، که خورشیدِ درونش را پرتوپرتو میپاشیدند روی دیوار زندگی. هر زخمش، یک قبلهی ناپیدا برای پرستشِ...
-
خانوادهی ما
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:41
خانوادهی ما مثل سفرهایست بلند که از دل کوه میآید و تا کنار دریا کشیده میشود. هر کاسه،قصهایست هر قاشق،حسرتی یا خندهای میان راه. ما زیادیم و این زیادی،شبیه باران است که وقتی میبارد تمام حیاط پُر از طراوت صدای آدمها میشود. پدربزرگ،با چشمانی که کوه را یاد میآورد، مادربزرگ،با دستهایی که نان و آغوش میپزند، و...
-
خوش آنکه دل ز سر صدق مبتلای تو باشد
چهارشنبه 11 تیر 1404 11:41
خوش آنکه دل ز سر صدق مبتلای تو باشد شبی به محفل اُنسم فقط نوای تو باشد چنان نسیم فرحزا مثال عطر مسیحا به سینه گر نفسی هست از هوای تو باشد خوش آنکه هر دل تنها چو من ز دامن غم ها اگر گریز تواند فقط برای تو باشد اگرچه جز تو غریب است سایه با همه عالم چه باک تا دل غمدیده آشنای تو باشد مرا وصال تو امشب دوباره کرده هوایی چه...
-
چو خورشیدی که می چرخد همیشه بر مدار خویش
سهشنبه 10 تیر 1404 16:32
چو خورشیدی که می چرخد همیشه بر مدار خویش دلم دلگرم یار خود سرم سرگرم کار خویش در این دنیا گذارم تا که افتادست برتو عشق نمی خواهم کسی را جز تو بینم در گذار خویش جهان صیاد و ما جمعی گرفتاران دام او گرفتاریم اما او رها کرده شکار خویش نبر حسرت نخور غصه که هر کس عالمی دارد نشو غمگین کسی ناورده ات گر در شمار خویش اسیر خاک...
-
سنگِ صبور
سهشنبه 10 تیر 1404 16:31
اینجا کنارِ آرزوهای نارسِ باغ سنگِ صبور شدم برای بغضهای آسمان که نجابت شکوفه ها را آواز می خوانَد تا صورتی تر از همیشه بهار را نقاشی کنند بر اندام شاخه های زخم خورده. #مطهره احمدی
-
سلام ای ماه که مهرت بیقرارم، بگو کجایی؟
سهشنبه 10 تیر 1404 16:31
سلام ای ماه که مهرت بیقرارم، بگو کجایی؟ ز هجرانت چو شمعی نیمهکارم، بگو کجایی؟ شکست این دل میان سردی شبهای بیرحمت به دست غم اسیر روزگارم، بگو کجایی؟ به هر سویی که رفتم رد پایی از تو پیدا نیست غم و غربت شده دار و ندارم، بگو کجایی؟ تو رفتی و جهانم در سیاهی رفت، باور کن هنوزم در هوای تو دچارم، بگو کجایی؟ ببین...
-
قرارمان
سهشنبه 10 تیر 1404 16:30
قرارمان میانِ بی قرار ترین دشت آنجا که آلاله هایش به سرخیِ گُر گرفته ی گونه های تو حسادت می کنند. #مطهره احمدی
-
لرزه بر جان و تنم افتاده از دیدار تو
سهشنبه 10 تیر 1404 16:29
لرزه بر جان و تنم افتاده از دیدار تو ای سر و جانم فدای نرگس بیمار تو هر که را باشد متاع تازهای در دلبری دست خالی آمدم در محشر بازار تو دل درون سینهام فریاد وانفسا زند در خیالم گشتهام پروانه گلزار تو قابلم دانستهای ای نازنین باوفا از میان عاشقان گردیدهام دلدار تو ریزه خوار سفره عشقم بسان مرغکی نغمهها خوانم به سوز...