-
تـو را در آیینه خــواب دیـده بودم.!
دوشنبه 9 تیر 1404 12:22
تـو را در آیینه خــواب دیـده بودم.! و دویــدی به سمتِ رویـایِ بیداریم.. رو به رویم نشستـه ای وجهـان رویای یک شعـرِ گـرم ، در صدایِ بم مـردانه یِ توست.! مـرا با نگاهت : به خلسـه یِ غبـار هایِ کهکشـان بـردی! مـرا به تـاریخِ بی انقضایِ عشـق در لابلایِ بیت هایِ تاریـخ کشـاندی! مـرا بـردی : به یک غروبِ دلچسبِ تابستان حوالی...
-
گهگداری زندگی، چه شیرین و چه سخت،
دوشنبه 9 تیر 1404 12:21
گهگداری زندگی، چه شیرین و چه سخت، از کنارت رد شود، چه با اقبال و بخت. از نگاهی آن به تو گریه دهد، گهگداری زندگی هدیه دهد. گهگداری میکند پخش و پلا زیباییش، گه یکجا میدهد شخص، با همهی رسواییش. گه رسوایی همان اوج خوشیست، یک نگاه دوختن، به چشمِ یکیست. و تو چه زیبایی و من، رسواترین… نبین ای روزگار، این بخت و...
-
چگونه سخنِ نم نمِ باران را شنیدی؟
دوشنبه 9 تیر 1404 12:20
چگونه سخنِ نم نمِ باران را شنیدی؟ پرسید مگر با تو سخن گفت؟ دوباره پرسید چگونه شنیدی؟ گفتم زمزمه باران را دوست دارم گفتم قطره های باران مرا در آغوش میگیرند پرسید از کجا میآیند؟ باران دستِ مرا گرفت قطره دستم را بوسید گفت از ابر زاده شدیم برای دریا هدیه آوردیم مرواریدِ لغزان آسمان ابر را در آغوش گرفت و بوسید غرید و روشن...
-
صدای تو، تداعی تمام خاطرات عاشقانه است
دوشنبه 9 تیر 1404 12:19
صدای تو، تداعی تمام خاطرات عاشقانه است سکوت مانده در گلوی مردمان این زمانه است بخوان ، نمانده در دلم دگر توان دوریش صدای تو برای انتقال حرفهای محرمانه است نوید پر زدن بده ، به شوق پرزدن بخوان نوای تو برای قویِ خسته هم نشانه است در این زمانه ی غریب ؛ برای روزگار تلخ صدای تو ، صدای قلب خاورمیانه است چو مست عشق گفته ای...
-
خبر از عالمی دارم که باغ گلستان دارد
دوشنبه 9 تیر 1404 12:18
خبر از عالمی دارم که باغ گلستان دارد سراپا خرم و سبز است نسیم دلستان دارد گل و بلبل در ان باغی که می باشند همی شادند چنان در عیش و نوش غرقند نشانی زین جهان دارد شنیدستی که خوبان را مقام محترم بخشند تو نیکی کن درین عالم دران عالم نشان دارد مگو تلخ است حیات ما مکافاتش بود شیرین چون ان شهدی که در لعل لب یار جوان دارد...
-
باز هم باران و یک صبح قشنگ
یکشنبه 8 تیر 1404 12:23
باز هم باران و یک صبح قشنگ باز هم گلهای ناز رنگ رنگ باز هم پاییزو بوی سادگی باز هم هنگامهِ دلدادگی باز یک ماهی به زیر موجها باز گنجشکی به روی کاجها باز چشمه، جنگل و یک کوهسار باز دشت و اسب های بی سوار باز این من، این تو و این شعر ناب باز هم این مهر بی حد و حساب برو جود نازنینت نوش باد بانگ غم در قلب تو خاموش باد زهرا...
-
در میان سکوت شب،
یکشنبه 8 تیر 1404 12:22
در میان سکوت شب، پنجرهها در برابر چشمهای تو، مثل شمعهایی در باد خاموش، میلرزند. من، با هر تپش قلبم، در پی آن لحظهایام که در حضورت برای نماز عشق، قیام کنم. چشمانت، دریاهایی از نیل به رنگِ بیپایانی که در آن وضو میگیرم تا جسمم، سیراب شود از نگاه تو. دستهایم، به تمام احساساتی که در دل دارم غرق میشوند، که بگویم:...
-
ای دل ز چه ما را تو گرفتار نمودی
یکشنبه 8 تیر 1404 12:20
ای دل ز چه ما را تو گرفتار نمودی وابسته به زیبایِ ستمکار نمودی بادیدنِ رخسارِ چوماهش دلِ غافل رفتم به خطابس که تواصرار نمودی گفتم به توای دل که نَروبرسرِکویش دیدی که مرا باز تو بیمار نمودی هر لحظه بَرَ فتی سرِ کویش به تمنّا این گونه مرا شهره یِ بازار نمودی با دیدنِ چشمانِ قشنگش تو گرفتار ما را ز چه از لحظه یِ دیدار...
-
نه غباری بر نگاه ام، نه غمی بر دوش جان
یکشنبه 8 تیر 1404 12:19
نه غباری بر نگاه ام، نه غمی بر دوش جان بیتردید از تیرگی، رَستم از وهم و روان نه سکونی در دل ام ماند، نه غروبی در نگاه بی بهانه شعله ور شد، صبح از قلبِ پناه نه صدایی گم شد از من، نه زبانی بیکلام بیتعلّق، بال گشوده ست سوی آوای مرام نه نقابی روی لبها، نه خیالی در حجاب بینیاز از رنگ ها شد، چهرهام روشن ز آب نه...
-
در سایهروشنِ شب،
یکشنبه 8 تیر 1404 12:18
در سایهروشنِ شب، میان دیوارهای خیسِ سکوت، چیزی از تو هنوز نفس میکشد نه صدا، نه حضور... فقط سایهنمایی بیقرار، بر شیشهی فراموشی. تو را میان پنجرههای خاموش جستم. ماه در ترکِ ابرها گیر کرده بود، و باران لبهی پرده را آرام میخراشید، اما نه تو... تو رفته بودی، پیش از آنکه فصل دهان بگشاید، و من، در امتداد ثانیههای...
-
برخیز و از آن باده مستانه بیاور
شنبه 7 تیر 1404 11:58
برخیز و از آن باده مستانه بیاور آن شعله آتش برِ پروانه بیاور آلوده خون گشت دل از تیر نگاهش خون از پی تطهیر ز میخانه بیاور شبگردم و مجروح جنون از رخ بدرش زنجیر سیه مرهم دیوانه بیاور امّید سحر نیست شب دلشدگان را از دود دل سوخته افسانه بیاور دل تشنه جگر در عطش عقرب زلف است سیراب کن از زهر و به پیمانه بیاور پژمرده حیات و...
-
ای مبارز، در جهانی پر از دود و آتش،
شنبه 7 تیر 1404 11:57
ای مبارز، در جهانی پر از دود و آتش، جایی که ظلم همچون آتش زبانه میکشد، چگونه میتوان در دل آتش ایستاد؟ مشعل آزادی در دست داشت ؟ و به فردای روشن امید داشت ؟ ای آتشنشان، تو مبارزی، از دل شعلهها میگذری، اما نمیگدازی. چگونه به این مقاومت دست یافته ای؟ چگونه در مقابل آتش بی رحم ایستادهای؟ چگونه نه تنها خود، که دیگران...
-
منم و اشک و بغض و یک گلو مملو زخاموشی
شنبه 7 تیر 1404 11:56
منم و اشک و بغض و یک گلو مملو زخاموشی کجایی؟ بی تو گردیدم اسیر ِ خانه بر دوشی هزاران بار می اُفتم و بر خیزم انگاری که گردون کرده وادارم به تمرین ِ فراموشی به یک جو هستی ام بفروختم تا عاشقت باشم تو باید ناخلف باشی که عشقم مفت بفروشی فقط یک شب خودت را جای من بگذار، می بینی چگونه در میان ظرف ِ سیر و سرکه می جوشی شدم بانو...
-
پژواک صدایت
شنبه 7 تیر 1404 11:55
پژواک صدایت در میانه ی دیواره های قلبم ارتعاش سخن عشق بود که کوهستان وجودم را بلرزه در می آورد و من شادمانه سیل جاری شدن برفهای این کوهستان را تا قعر دره تنهایی ام نظاره می کردم و بهار را با پرندگان عاشق جشن می گرفتم ....... ولی اکنون بی تو حجم عظیمی از سکوت ملالآور سرد و سنگینی بر تنم آوار شده وگویا این زمستان دیگر...
-
از آینه گذر کردم
شنبه 7 تیر 1404 11:54
از آینه گذر کردم با عطرِ رقیقِ یاس_ در نسیمِ خاموش موهایم زنجیر شدند... نغمههایم، سپرده به سکوت_ آغوشِ سکوت، رازِ پنهانِ من شد... دستهایم گره خوردند، و چشمهای آینه_ عبورم را، با بغضِ بیصدا، قاب گرفتند... و تنها، بویِ یاس باقی ماند نه آواز، نه شور، فقط بازدمِ سرد... از سطرهای حفظشده_ زندگیِ بیمهر، جایی که حتی، در...
-
دلم باغیست که گم کرده او باغبان اش را
جمعه 6 تیر 1404 11:56
دلم باغیست که گم کرده او باغبان اش را شدم فرزندی که ابراهیم کرده قصدجان اش را چشم برهم زدیم و موی سیه شد سپید حیف آن جوانی که طی کرد عنفوان اش را دراین گیرو دار دل سودای عاشقی دارد افسوس بریده زندگی تاب وتوان اش را کاش میشدغرق میکردم خوددر آغوش یاری می شنیدم صدای تپ تپ قلب مهربان اش را کاش فصل عاشقی ما رنگ خزانی نداشت...
-
چه کسی می داند
جمعه 6 تیر 1404 11:55
چه کسی می داند کوچه ی تنهایی در کجا می باشد؟ نشانش را دارد؟ روز و شب آیا در آن معنا دارد؟ یا که اصلا طلوعی دارد که به غروبی انجامد؟ یا که می داند این مردم شهر در این رفت و آمد های پر تکرار در کجا آرام می گیرند؟ شاید تکیه بر دیواری دارند که جان دارد و احساس؟ یا گرمی آغوشی که آرامگه جانشان می گردد نمی دانم نمی دانم و...
-
چوبشور را در چای زدم،
جمعه 6 تیر 1404 11:54
چوبشور را در چای زدم، اما نه چای شیرین شد، نه روزگار کمنمکتر. قطار آمد، اما بلیطها را دیروز فروخته بودند. پنجرهای که بسته شد، هوای تازه را جا گذاشت، باد راهش را گم کرد. ماه روی آب افتاد، ماهیها خیال کردند خورشید غرق شده است. ابرها نامههای باد بودند، اما گیرنده همیشه آدرسش را عوض میکرد. چوبشور، استخوان زندگی...
-
به دیدنم بیا
جمعه 6 تیر 1404 11:53
به دیدنم بیا هنگامی که آسمان پیراهن سیاهش را به تن می کند ببین چگونه قلم در وصف چشم هایت می رقصدمجید چطور الفبای عشق به لب هایت چشم می دوزد به دیدنم بیا که مشتاقم به شنیدن ترانه ای از تو تا در خلوت شبانه در آغوش عشق آرام بگیریم مجید رفیع زاد
-
وطنم آغوشت
جمعه 6 تیر 1404 11:52
وطنم آغوشت چقدر دل هوس بوسه زلب های تو دارد هر دم کاش ویزا بدهی و مرا سُوق دهی در دل آن کشور زیبای وجودت با ناز به پناهندگیم مُهر تایید بزن دیرگاهی است دلم در پی اینست که در نقطه امن تن تو بشوم ساکن و ماُوا گیرم ای پر از تازگی و شهد و شهود بکر بی وصف ... قشنگ و زیبا..... دیرگاهی است دلم بس فراوان و عجیب سمت خواهش و...
-
قد و بالات بلنده چون سرو و صنوبر
پنجشنبه 5 تیر 1404 10:53
قد و بالات بلنده چون سرو و صنوبر چشم تو خمار و ابرویت کمون یار ودلبر تو مژگانت سپاه چین و تاتار سروناز عزیزم لبانت خندق دشت شقایق گل ناز عزیزم قمر رویت بهشت بویت سزا نیست بی وفایی بهار دلکشی و دلنشینی مکن تو بی وفایی اگر با ما نداری سر و سری این دلبری چیست؟ اگر هم دوست میداری این سر سری چیست؟ نه میدانم که دلداری یا که...
-
مـن ز هجـرت بی قـرارم روز و شب
پنجشنبه 5 تیر 1404 10:52
مـن ز هجـرت بی قـرارم روز و شب یـادِ تــو در سینـه دارم روز و شب هـر کجــا رفتـی دلـم را مـی بـری در دعــا ذکــرِ تــو دارم روز و شب دیــدنِ رویت مـرا چــون آرزوست هم سرشک از دیده بارم روز و شب یـوسفِ زهــرا فـرج را کـن طلـب مـن دگـر طـاقت نـدارم روز و شب جـان بـه لب آمـد ز هجـرانـت مـرا دلبـــرم در انتظـــــارم روز و...
-
گناه، همیشه با بوی دود نمیآید.
پنجشنبه 5 تیر 1404 10:51
گناه، همیشه با بوی دود نمیآید. گاهی با صدای نرمیست که آرام میگوید: «تو حق داری خوشحال باشی... فقط همین یکبار.» لذت، شبیه بوسهایست که پیش از تماس، تمام تن را به آتش میکشد. نکردهها، از کرده تهیتر نیستند. اما سقف دلت دارد ترک میخورد؛ نه از ترس، از عطش چیزی که اینبار واقعاً میخواهیاش. میگویند وسوسه صدا...
-
زندگی انجا بود
پنجشنبه 5 تیر 1404 10:51
زندگی انجا بود که من رد شدم از کوچه شب آسمان ماه نداشت وقت خاموشی بود دومین ماه بهار دومین سال من است و منی که تنها بودم با مهری دست در جیبم بود می گذشتم از پنجره هایی که بیرون و تو نداشت گفته بودند قرار است گلستان بشود پر از گل داودی پر از گل رازقی شاید ... تا شاید ماند هیچوقت باغ نشد خنکای هوای صورتم را چون مادر...
-
زمان چه بی رحمانه می گذرد
پنجشنبه 5 تیر 1404 10:49
زمان چه بی رحمانه می گذرد روزها، روزهای تنهاییست مثل شمع در حال سوختنم نمیدانم که آیا نور و گرما میدهم یا نه؟ تمام من اما به دنبال صعود است از مرزهای این دنیا به دنیایی که حالش حال این جا نیست حالش اما معرفت، خوبی و خوش رنگیست اویس خادم لو
-
زندگی...4.4.4
چهارشنبه 4 تیر 1404 11:31
زندگی! مرورِ نفس های توست؛ آن گاه که شب با دهانِ عشق، می سُراید و دستِ نسیم از صلابتِ شانه های نجیب ات برای آرامشِ آغوشِ دقایق بغل بغل اعتماد می رُباید. آن گاه که شوق از پلّه های خیسِ شرم با ماه، بالا می آید و در بامِ سرخِ بوسه ای ستاره پوش به شعر، می نشیند. زندگی! امتدادِ مهرِ توست وقتِ لبخندِ دکمه هام به سرانگشتانِ...
-
دوستت می دارم4/4
چهارشنبه 4 تیر 1404 11:30
خبرت هست؟ چگونه به دلمبنشستی بی صدا در دل آن سمت و سوی نگهت غوغا بود کششی داشت به از جاذبه ی سیب بر روی زمین نیوتن کاشف جاذبه بی شک منم من که از سمت پر از جاذبه سیب نگه در همان لحظه آغاز وجود لب به لب شد دلم از شعر تو جان زشدن در تو و محض تسلیم تا ابد وادادم دل و جان و همه ام را یک جا حضرت دلخوشی بی وقفه خبرت هست که...
-
روزها درپی هم میدوند،تازمان آید بگوش
چهارشنبه 4 تیر 1404 11:29
روزها درپی هم میدوند،تازمان آید بگوش عمرآدم بگذرد،تاهوشیار ی آید بهوش این من وما رفتنی است، هوشیار باش آدم ونوح وسلیمان کو؟تا گویند بکوش گر زکوشیدن، فقط کوشش کارتوست پس بکوش هنگام رفتن ،تادل آیدبجوش این همه جوشیدی، دراین چند روززندگی روزگاربادست خویش، آخرکفن اندازد بدوش این همه حرص وطمع درمال بود آخرش همراه نشد ،هی...
-
در طلب درک و ادراک دلیم
چهارشنبه 4 تیر 1404 11:28
در طلب درک و ادراک دلیم در مصیبت ها همه همچو مشتی ز خاکستریم در تلاش و در تکاپو اندر این دنیای فانی کرده ایم دامن خود از هر چه بوده ما را ،عاری در منافع به دور یک دیگر چرخ میزنیم و تباهی فراغ را ز همه ره بر میگزیم چ عجیب است این ادمی چ غریب و چ بسیط است ادمی او همان است که پشیزی نیرزد به دگر خلایق اوست که بیند خود را...
-
گاهی رؤیاها فقط در خواب نمیمیرند...
چهارشنبه 4 تیر 1404 11:27
گاهی رؤیاها فقط در خواب نمیمیرند... در بیداری هم میتوانی گمشان کنی؛ در کوچههای سردِ یک شهر خاموش، میان زمزمههایی که دیگر کسی باورشان ندارد... این شعر، زمزمهایست از دلِ خاموشی. رؤیای گمشده پیشِ تو که میرسم، چراغی در سینهام روشن میشود... وقتی که نیستی، کوچههایی را میبینم که باد، ردِ پایشان را بوسیده است....