-
با رنج، قصهِ من
جمعه 20 تیر 1404 11:31
با رنج، قصهِ من غصهِ مردیست سنگ شکن! که او با فرهادکش وصلت کرد با کوهی از گنج خسرویی، با شیرین! محمد ترکمان
-
دیرزمانی نخواهد گذشت
جمعه 20 تیر 1404 11:31
دیرزمانی نخواهد گذشت برای یافتنِ تو، دل به سفر خواهم زد. و برای رسیدن به تو، از خویش کوچ خواهم کرد. به شمالیترین نقطهی چشمانت... و آنجا سُکنی خواهم گزید. طیبه ایرانیان
-
خیال، هزینه ندارد.
جمعه 20 تیر 1404 11:30
خیال هزینه ندارد نوسان خاطره است در گذشته و آینده دمسازِ نغمهای با نتهای همساز چگونه است شقّ شمارش اصوات در کوک ساعتها؟! یا در صدای انفجاری که طعم لالایی میدهد؟! میانِ دو مکتب «نامتناهی» و «هستی سیال» بیا اِشکال بپرسیم: آی معلم لجباز تاریخ! چرا تمام زنگ تفریحهایت در حیات ماست؟ آی معلم شیمی فیزیک! فضا مخلوط است...
-
من تو و قاصدکی
جمعه 20 تیر 1404 11:30
من تو و قاصدکی که بوسهات را تا رویایم آورد. سیدحسن نبی پور
-
آینه
جمعه 20 تیر 1404 11:29
آینه تار شده ام مقابلِ تو سوت و کور ام در تاریکیِ خود کیست که درونت نگاه ام می کند نگاهی خاموش بر چشمانم می کند گاهی چشمانش را می بندد و باز گوشه اشکی نمایان می کند در اعماقِ اش چه پنهان دارد چه چیز در خودش نهان دارد زیرِ لب چه می گوید به آرامی غرقِ چیست این تصویرِ بارانی زمزمه می کند انگار اشعاری و به یک باره آن...
-
مرد آجودان درد است
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:33
چندانکه به تو دل بسته ام و،ُ بی تو کویی که از تنهایی :خیلی: خسته ام؟ از میان لیلی شکسته ام.. تو را چشم به راه نشسته ام! از استخوان، مشتی گسسته ام، گویی به شهری از ارواح رسیده ام! بیا که تا : غروب : نیایی اگر، : زندگی : حاشایم می کند خاک سرد "بکوب " ناشتایم! ______ مرد آجودان درد است " درد " نشان...
-
رفتی و نگفتی که چگونه دل من را بخراشی؟
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:32
رفتی و نگفتی که چگونه دل من را بخراشی؟ یعنی به نظر عادی ودر خود متلاشی دنیا که نداردو نباشد چنین امر محالی بیدار شوم باز ببینم که توباشی اندوه نبودنِ تو اندازه ی دریاست دریای غمی، چگونه در دلم تو جاشی رفتی ونگفتی که پس از تو به چه حالی؟ من مانده ودرمانده و دیگر چه تلاشی انگیزه وشادی، پس از تو چه خیالی؟ افسوس نگفتی که...
-
گر معنایی در معنا را درک کنیم
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:32
گر معنایی در معنا را درک کنیم آن گاه می توانیم جهانی را خلق کنیم تاریکی را ابتدا در خود تا که در تاریکی ها تاریکی را کشف کنیم قلمروهای فهم را فهم کنیم زیرِ بارِ آزادی اسارت را رنگ کنیم زخم های کهنه را باز کرده تا رنجی بر خود سهم کنیم زیستن را بجوییم در خود و در جهانی رنجور زندگی را درک کنیم محمدعلی ایرانمنش
-
در خیالم دست بر زلف درازت میکشم
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:31
در خیالم دست بر زلف درازت میکشم نازی از خویش و منِ دیوانه ، نازت میکشم ابروی نازت به عشوه میتکانی لیک من عاشقانه لب به دو لبهای بازت میکشم من غزلهای قشنگم میسرایم در برت وانگهی با خویش، تا مرز حجازت میکشم گر که رویایم تحقق یابد و ماهم شوی سجده را، پیشانیم به جا نمازت میکشم تنگ در آغوش گیرم تا سحر سیمین تنت...
-
بردی دلِ شیدایم ، خونین جگرم کردی
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:31
بردی دلِ شیدایم ، خونین جگرم کردی با آتشِ بیدادت ، بی بالُ پَرَم کردی بر راهِ تو بنشستم ، بینم رخِ زیبایت آتش زده ای بر دل ، هرگه نظرم کردی هردم که ترا دیدم ، درسینه دلم لرزید با آتشِ عشق آخر ، دل در شرَرَم کردی من بررخِ چون ماهت،دل باخته ام جانا دیدی شده ام مجنون،دیوانه ترََم کردی گفتی که وفاداری ، هرعهدکه می بندی بر...
-
خلیجیست نامآور از روزگار
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:27
خلیجیست نامآور از روزگار که دارد شکوهی فزون از نگار خروشان ولی در دلش صلح و نور خزانی نبیند همیشهست طور به تاریخ ایران چو آیینهست روان دل از آب آن سینهست ز خون شهیدان گرفته شرف ز غیرت ز شمشیر از فتح و کف سخنگوست با موجهای بلند که این خاک با غیرت وطن بند به لبهای ماسیدهاش شور هست به هر قطرهاش زخم ناسور هست...
-
گیرم دلم ز دست غــم آســوده شد شبی
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:26
گیرم دلم ز دست غــم آســوده شد شبی بـا صبــحدم رســد غــم دیگــر به منزلی دل را چه چاره چون ندهد پاس از خرد پیوسته در نبردم و بیکس، بیحمَلهای گاهــی نوای عشق دهم بـر دلــم فــریب گه بغض میزنـد به گلـویـم چو زلــزلی خنــدان لبــی اگر بنمایــم بــرم وجــود در باطنــم قیـامــتــی از درد و حیلــهای بیمهــرِ...
-
در حصار مهر تو
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:25
در حصار مهر تو زندانی صبوریم که پیچک روحم را به حبسی ابدی نو به نو قفل می زنم تا عشق در من بی جان نشود نازنین رجبی
-
گر نباشی لحظه ای قطعا پریشان می شوم
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:25
گر نباشی لحظه ای قطعا پریشان می شوم از غم دنیای تلخ خود هراسان می شوم چون خزان بودم ولی با مهر و لطفت یار من پر شکوفه، پر ثمر، فصل بهاران می شوم عاطفه میرزایی
-
با نگاهی مهربان دل را نوازش میکنی
پنجشنبه 19 تیر 1404 11:24
با نگاهی مهربان دل را نوازش میکنی روح غمگین مرا درگیر خواهش میکنی چون غزالی سرکشم گاهی گریزم از تو من تا به دست آری مرا هر لحظه کوشش میکنی عاطفه میرزایی
-
فرود آمد و در راههای دون افتاد
چهارشنبه 18 تیر 1404 11:08
فرود آمد و در راههای دون افتاد کسی که شبزده، در خاک، سرنگون افتاد. فروخت بالِ خودش را فرشته یِ تبعید به بوسهای که در آن، دامِ صد جنون افتاد درخت، سوخت؛ ولی سیب، همچنان خندید صدای وسوسه از ریشه تا شجون افتاد برادرانه، ولی تیغ در غلاف نماند و عشق، در دلِ قابیل، لالهگون افتاد شبی به وسعت تاریخ، خفته در تبِ وهم غرور...
-
نزن با دوری ات آتش ، ضمیر شعرهایم را
چهارشنبه 18 تیر 1404 11:07
نزن با دوری ات آتش ، ضمیر شعرهایم را که در می آوری بانو، نفیر شعرهایم را بیا و شاعرم کن تا که مثل پیچک مستی بر اندامت بپیچانم ،حریر شعرهایم را به لطف آذر چشمت، شدم سعدی تر از سعدی ندارد شیخ شیرازی، نظیر شعرهایم را زباغ موی تو شب بو خریده عطر خویش و من ز تاکستان چشمانت ، خمیر شعرهایم را به گرماخانه ی آغوش مستت می بری...
-
پرم از نغمه دلتنگی دور
چهارشنبه 18 تیر 1404 11:06
پرم از نغمه دلتنگی دور هم صحبت نزدیک غروبم رویای تو مثل شبنم های نوازشگر صبح در چهره من می لغزند پنجره روشن نیلوفر بسته و صدای شکفتن باغچه ها در خاک فراموشی است از پرده جادویی شب نقش وهمی پیداست من ماندم و جلوه های مهربان یک ستاره که در خلوت تنهایی من می تابند ماه پشت نخلستان سکوت و شاپرک ها آرام پونه هایی لب رود...
-
کاش این حال و هَوا قُدرتِ تِکرار نَداشت
چهارشنبه 18 تیر 1404 11:06
کاش این حال و هَوا قُدرتِ تِکرار نَداشت کاش اَشک و غَم و بی تابیِ بسیار نداشت کاش از لَحظه یِ روییدَنِ گُل تا دَمِ مَرگ فِکرِ پَژمُردَنِ گُل اینهَمه آزار نَداشت کاش دَر باغِ وطَن هَر وَجَبَش لاله ی سُرخ فِکر و ذِهنَش هَمه دَم دَغدَغه یِ دار نَداشت کاشکی جُمله خَلایِق هَمِگی گِرداگِرد کاش این دایِره ها مَرکزِ پَرگار...
-
روزی از روزها کودکی دیدم
چهارشنبه 18 تیر 1404 11:05
روزی از روزها کودکی دیدم دست خود مداد رنگی داشت روی کاغذ سفیـد نقاشی سرو سبز تناوری می کاشت آسمـانش اگر چه آبی بود تیره و تار بود خورشیدش مانده بودم او چـه می گوید با چنین رنگ هایی که می دیدش پدر پیـر کودک قصـه کارگر بود و سخت ، کار می کرد زیر آفتاب سوزان که می تابید هم سخن بود، با غـم و با درد عاقبت خسته شد زمن ،...
-
در میانِ آتشِ عشق
سهشنبه 17 تیر 1404 10:58
در میانِ آتشِ عشق سوختم ققنوسوار. بر خاکسترم عاشقی گریست و آتشی دگر برافروخت. حسن حیدری
-
رفت و چشمِ شهر گریان شد، دلِ شب بیقرار
سهشنبه 17 تیر 1404 10:58
رفت و چشمِ شهر گریان شد، دلِ شب بیقرار کوچههای خسته گم شد در غبارِ روزگار دستهای مرگ، پنهانی، گلِ ما را ربود ماند از او تنها سکوتی، بر لبانِ بینگار خندهاش در باد پیچید و غمش در دل نشست ماهمان خاموش شد یک شب، میانِ شورهزار بود الهه، بود نوری، در دلِ تاریکِ شب حال از او مانده فقط تصویرهایی یادگار قاتلی با چهرهی...
-
چه رازی در دل باران که جانم خیره بر آن شد
سهشنبه 17 تیر 1404 10:57
چه رازی در دل باران که جانم خیره بر آن شد به هر قطره ز اشکش، عالمی روشنتر از جان شد صدایت میرسد با باد، عطرآگین چو گلزاران هوای دل به شوقت، مثل اشکی گرم و لرزان شد به هر برگ از درخت عشق، نشان از دست تو دیدم که هر شاخی ز دیدارت، به باغم سبز و مستان شد نگاهت آتشی پنهان، به زیر ابر بارانی که خاک خشک جانم، با وجودت باز...
-
نفس نمیرسد و ناگزیرتر شدهام
سهشنبه 17 تیر 1404 10:57
نفس نمیرسد و ناگزیرتر شدهام تو نیستی... که من ایرادگیرتر شدهام چقدر ابری و سرد است... برف میبارد چه بی خبر و چه آرام ... پیرتر شدهام اتاقهم...قفسی باز و نیست زنجیرش به لطف ماندن عطری اسیرتر شدهام به آنکه دیده تورا غبطه میخورم حتی به آینه... که از او هم فقیرتر شدهام هنوز آینهی کوچک تو را دارم چقدر روبه خودم...
-
کاش قبل بیدارشدنم بیایی
سهشنبه 17 تیر 1404 10:56
کاش قبل بیدارشدنم بیایی تا لی لی کنان از تالاب طلاییِ پاییز به صورتی ترین فصلِ خاطرات مشترکمان سفر کنیم و از شیرین ترین خوابمان برای تولد دیگرِ بهار قصه بسازیم. #مطهره احمدی
-
سایههای روشن، یاد شهدای ایران
دوشنبه 16 تیر 1404 11:33
سایههای روشن، یاد شهدای ایران در دل تاریخ، جاودانه و پنهان با خون خود، زمین را رنگین کردند درخت آزادی را، ریشهدار و جوان چشمانشان، چراغی در شب تار دلهایشان، پر از عشق و ایمان به یاد آنها، سرود زندگی سراییم در هر قدم، نامشان را زنده نگهداریم سایههای روشن، در دل ما جا دارند یادشان همیشه، در دلهایمان روان در هر...
-
چون سایهای بر لبهی غروب،
دوشنبه 16 تیر 1404 11:32
چون سایهای بر لبهی غروب، نه به شب، امید دارم، نه به ماندن در روشنی… میان هیچ، ایستادهام. خاکی که بند نافم را به خود،زنجیره کرده، و گرمای آغوشش، پذیرای بغض هایم نیست. آدمها چون سایههایی تاریک از دنیایی بیرویا آمدهاند. حرف میزنند،و حتی فریاد می زنند؛ در میان واژههایشان اما فقط، صدای سکوت شنیده می شود. درختی...
-
برخیز ساقیا! که جهان غرقِ خون شدست
دوشنبه 16 تیر 1404 11:31
برخیز ساقیا! که جهان غرقِ خون شدست چشمت شراب ریخت و دل واژگون شدست بادی وزید از پسِ زلفِ سیاهِ شب مهتاب زیرِ سایهی گیسو زبون شدست در چشمِ خسته، نورِ تبِ خندهی تو ریخت شب در شرارِ بوسهی تو بیسکون شدست مِی ده! که نایِ زخمهی خاموش، جان گرفت این نغمه تا طلوعِ سحر، لامکان شدست فاضل! به سوزِ چنگ، بزن زخمهای دگر کاین...
-
سقّا که نه ساقی! تو نگو مشک بگو خُم
دوشنبه 16 تیر 1404 11:31
سقّا که نه ساقی! تو نگو مشک بگو خُم برده ست ز خوبان ِ جهان دل به تبسُّم بر قامت ِ او سرو زده دست ِ تمنّا آب از برکات ِ قدمش گرم ترنّم از جزر و مدِ ماه بنی هاشمی هرشب دریا شده غرق ِ غم و آشوب و تلاطم هم نور در اطرافِ حرم گرم طواف است هم آب به خاک قدمش کرده تیمّم بین الحرمین سعیِ صفا مروه عشق است جایی که شده مرقد او...
-
و خدا، آشپزِ صبورِ هستیست،
دوشنبه 16 تیر 1404 11:30
جهان دیگی جوشان است با طعم های گوناگون هر روح، چاشنیِ ناشناختهایست. نه همه شیرین، نه همه تلخ؛ اما همه ضروریاند. بعضی فلفلِ سفیدند؛ خاموش میآیند، بیصدا میسوزانند، زخمی که دیر میفهمی، وقتی که شعله خاموش شده است. بعضی زنجبیل ؛ تندی که به جان مینشیند، تلخی که درمان میشود در مسیرِ دیر فهمیدنها. برخی دارچین...