-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 3 تیر 1404 15:18
-
جایی میان حافظه لم
سهشنبه 3 تیر 1404 15:17
جایی میان حافظه لم در بلندترین حالت ممکن دوستت دارم..
-
من نه از این لحاظ که خودم هستم
سهشنبه 3 تیر 1404 15:16
من نه از این لحاظ که خودم هستم بلکه از این لحاظ که به تو متعلق هستم مواظب خودم هستم...
-
تار گیسوی تو درمشت گره خورده ی باد
سهشنبه 3 تیر 1404 15:15
تار گیسوی تو درمشت گره خورده ی باد خبر از خانه ی ویران شده در مه می داد من همان نامه ی نفرین شده بودم که مرا بارها خط زد و تا کرد ولی نفرستاد داس بر ساقه ی گندم زدی و بی خبری آه یک مزرعه در پشت سرت راه افتاد هر چه فریاد زدم ، کوه جوابم می کرد غار در کوه چه باشد ؟ : دهنی بی فریاد داشتم خواب شفایی ابدی می دیدم که تو از...
-
سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی
سهشنبه 3 تیر 1404 15:14
سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی دل بریدن هات حکمت داشت: دلبر داشتی از دل من تا لب تو راه چندانی نبود من که شعر تازه می گفتم، تو از بر داشتی قلب من چون سکه های از رواج افتاده بود آنچه در پیراهن من بود، باور داشتی شر عشقت را من از شور پدر پرورده ام قصد خون خلق را از شیر مادر داشتی دشتی از آهو درین چشمت به قشلاق آمده...
-
در فرح آباد چشمان تو ، جادو دیده ام
دوشنبه 2 تیر 1404 12:35
در فرح آباد چشمان تو ، جادو دیده ام این چه تالابی است مه بانو ، در آن قو دیده ام هر کسی در موج گیسوی تو چیزی دیده است عارفی رب ، شاعری شب ، من هیاهو دیده ام پیشم از قمصر چه می گویی به هنگامی که در لابلای گیسوانت، دشت شب بو دیده ام اینکه می گیرم سراغت را زگل ،بی ربط نیست بر لبت زنبور سرگردان و کندو دیده ام شاعری، در...
-
می خوانمت
دوشنبه 2 تیر 1404 12:34
می خوانمت در سطرهای نا تمام آنجا که در هجایی بلند صبر می شوی و قصه ی رسیدنت به پایانی باز ختم می شود. #مطهره احمدی
-
ناگفته هایم جاری اند
دوشنبه 2 تیر 1404 12:34
ناگفته هایم جاری اند تا وقتِ پناه آوردن به تو عصیان کنند و دیوان دیوان وقتِ رسیدنت شعر شوند. #مطهره احمدی
-
و من درحسرتِ نبودنت
دوشنبه 2 تیر 1404 12:33
و من درحسرتِ نبودنت به دشتهای سرخ پناه آورده ام تا شعرهای نگفته ام جاری شوند در سکوتِ عمیقِ خاک جایی که گلها عشق را فریاد می زنند. #مطهره احمدی
-
آسمان آبی نیست
دوشنبه 2 تیر 1404 12:32
آسمان آبی نیست حتی رنگین ترین خاطره ها به خاکستر نشسته اند و گندم زارها خوشه های نارسشان را به تنِ داغِ خاک سپرده اند. #مطهره احمدی
-
چه کسی گفت :این باغ سبز نبود.
یکشنبه 1 تیر 1404 12:10
چه کسی گفت :این باغ سبز نبود. چه کسی راه عبور بر گل قرمز ببست. این مستی آهسته خمار چه کسیست. افسار اسب سفید را چه کسی کرده رها. این چه قسم بود که مادر گفت : بله . این چه پیمان گسسسته از قوی راه دور.. باز باران اسیدی که همه را شست و ببرد. می سازد روایتگری از خانه ی نو. از فرش های قد و نیم قد امید. شادمان هماهنگ بگویم...
-
درامتداد نگاه زلال و معصومانه کودکی
یکشنبه 1 تیر 1404 12:09
درامتداد نگاه زلال و معصومانه کودکی یادگاری از جنگل سبز می بینم که اینک الواریست برای سوختن یا شاید هم برای ساختن سقف کلبه ای در برهوت دشت تا تنها پناهگاهی باشد برای دوباره زیستن ........... افسوس که در این پهن دشت سرای خونبار امید به پناهگاه آرزویی بیش نیست ........... اینجا من مرگ ماهیان را در رودهای خالی از آب...
-
در بغل گیرم تنت را ای درخت
یکشنبه 1 تیر 1404 12:08
در بغل گیرم تنت را ای درخت تا به دنیایت بگردم نیک بخت یار ما فرصت نداد آغوش خویش تا بیاویزم به دامانش چو رخت هر کجا هستی بدان در قلب من تا ابد هستی خیالت تخت تخت گر چه جز عشقت پناهی نیستم در پناهت بسته ام دل را به بخت آتشی در سینه ام کردی بپا تا نسوزم کی شوم من سخت سخت شور عشقت برده ام در قاف عشق همچو سیمرغی ببینم...
-
بگو ای شهر رویاها چرا ویران شدی حالا
یکشنبه 1 تیر 1404 12:07
بگو ای شهر رویاها چرا ویران شدی حالا که حالا نیست بر این غم مرا هم طاقتی بالا بگو ای قبر رویاها که چون باید تحمل کرد بگو من بعد این ماتم چگونه مانده ام سرپا چرا ای شب نمیگویی سیاه از داغ من هستی ؟ چرا این گونه غم خواری دل غرق غم من را المیرا پدیدار
-
یک شبی دل از زمین و آسمان دلگیر شد
یکشنبه 1 تیر 1404 12:07
یک شبی دل از زمین و آسمان دلگیر شد چشمِ من ابری و بغضی بیامان لبریز شد در سکوتِ خفتهی شب، نالهام آرام ریخت زخمِ جانم تازه شد، آتشفشان لبریز شد خسته بودم از تظاهر، از تماشای دروغ خسته بودم از خیانت، از عزیزم، به دروغ خسته بودم از رفاقت، از محبت های کور راست گفتن، در میانِ مردمان بی فروغ زخمها را می نوشتم با سکوتِ...
-
گاهی یک لیوان چای
شنبه 31 خرداد 1404 11:43
گاهی یک لیوان چای چند صفحه کتاب و یک پنجره ی نیمه باز برایِ خوشبختیِ آدم کفایت می کند. همین که قدم زدن چاره ی دردهایت باشد و دلخوشی هایِ کوچک، دلیلِ لبخندهایت... یعنی تو خوشبختی
-
زندگی
شنبه 31 خرداد 1404 11:38
-
باید یکی از راه برسد و تو را به خودت بیاورد.
شنبه 31 خرداد 1404 11:37
باید یکی از راه برسد و تو را به خودت بیاورد. به خودت که بیایی، فریب حرفهای شیرین و وعدههای پوچ و توخالی هیچکس را نمیخوری. به خودت که بیایی، دلت با دوستت دارمها و قربانصدقهها و تعریفها نمیلرزد و به آدمها و رابطههای تازه، میدان نمیدهی. به خودت که بیایی، پخته میشوی و از کنشهای خام و واکنشهای کودکانه فاصله...
-
روزنامه ها هرگز نمیدانند
شنبه 31 خرداد 1404 11:36
روزنامه ها هرگز نمیدانند تمام اتفاق های تلخ جهان می تواند از فنجانی چای شروع شود و گاهی دریا در سکوت رفتن کسی غرق میشود مریم ملک دار
-
+ او هم شما را می خواست؟
شنبه 31 خرداد 1404 11:35
+ او هم شما را می خواست؟ به اندازه یک قرن ساکت ماند... بعد گفت: &هیچوقت مطمئن نشدم!& •فریبا وفی
-
داروی دل
جمعه 30 خرداد 1404 12:31
-
گیر دادنِ زن ها اصلاً چیز بدی نیست...
جمعه 30 خرداد 1404 12:31
من که می گویم ؛ گیر دادنِ زن ها اصلاً چیز بدی نیست... زنی که گیر می دهد، یعنی تو را دوست دارد ، زیاد هم دوست دارد.. زنی که مقصدِ نگاهِ تو برایش مهم است، می ترسد که از چشمانت افتاده باشد.. زنی که برایش مهم باشد که تو محبت و توجهت را کجا و چه اندازه خرج می کنی ، کاملاً معصومانه ، ترسِ از دست دادنِ تو را دارد.. زنی که با...
-
حال خوب
جمعه 30 خرداد 1404 12:30
-
تو
جمعه 30 خرداد 1404 12:29
-
یک روز، چشم باز میکنی و
جمعه 30 خرداد 1404 12:28
یک روز، چشم باز میکنی و میبینی عزیزترین آدمِ زندگیات، دیگر نیست! کسی که تا دیروز خیال میکردی همیشه برایِ داشتنش و برایِ دوست داشتنش، فرصت هست، کسی که فکرش را هم نمیکردی، رفتنی باشد ... به همین سادگی، آدمها میروند، و جایِشان، برایِ همیشه خالی میمانَد! عزیزانت را همین ثانیه دوست داشته باش، همین ثانیه قدرِشان...
-
گفتم نسیم را که وزان گشته ای زچه؟؟
پنجشنبه 29 خرداد 1404 12:20
گفتم نسیم را که وزان گشته ای زچه؟؟ گفتا سحربیامد و شوقی به پا کنم..
-
همچون سیگار
پنجشنبه 29 خرداد 1404 12:19
همچون سیگار میان دستانت باقی مانده ام نه دودم میکنی و نه خاموش آیا فراموش کرده ای که در حال سوختنم..
-
از بوسه ی باران به زمین دانه شکفت
پنجشنبه 29 خرداد 1404 12:17
از بوسه ی باران به زمین دانه شکفت اکلیل بروی پر پروانه شکفت دستم به قلم آمد و از عشق نوشت! دیدم که از احساس من افسانه شکفت..
-
بی تو همه ی نشانه ام گم شده است
پنجشنبه 29 خرداد 1404 12:15
بی تو همه ی نشانه ام گم شده است حال دل خسته در تلاطم شده است بی تو گل باغ زندگی ،ناله واشک در شینه خانه پر تراکم شده است
-
ای همه آرزوی من درد مرا دوا کنی؟
پنجشنبه 29 خرداد 1404 12:13
ای همه آرزوی من درد مرا دوا کنی؟ وصل تو اشتیاق من قلب مرا سوا کنی؟ غنچه ی لعل آن لبت کرده اسیر عالمی ای به فدای خنده ات قفل اسیر وا کنی؟