-
جزر و مدّی با جنون، مهتاب را بوسید و رفت
پنجشنبه 22 خرداد 1404 11:16
جزر و مدّی با جنون، مهتاب را بوسید و رفت صخره را امواج را ،دیوانه ی خود دید و رفت من گمان کردم که قویی ، مژده آورده مرا بوف کوری بود در فصل خزان،نالید و رفت بر ضریح چشمهایش بسته بودم من دخیل از نگاهم خمره ی اشراق را دزدید و رفت من برایش رامشی از جنس گلهای بهار غنچه های ذوق را از دامن من چید و رفت از لبانش شعر میچیدم...
-
همشانه ی شعر سر به مهتاب بزن
پنجشنبه 22 خرداد 1404 11:15
همشانه ی شعر سر به مهتاب بزن لبخند و بغل به لحظه قلّاب بزن با قافیه تا نگاهِ خورشید برقص با واژه لگد به بختِ غمساب بزن مریم کاسیانی
-
لبخند زدی و با خدا خندیدم
پنجشنبه 22 خرداد 1404 11:14
لبخند زدی و با خدا خندیدم روییدی و با شکوفهها خندیدم با بوسهی تو بهشتِ دل معنا شد با هر تپشِ عشق و صفا خندیدم مریم کاسیانی
-
تا تو در من نفس می کشی
پنجشنبه 22 خرداد 1404 11:14
تا تو در من نفس می کشی نگرانِ برآورده نشدنِ هیچ آرزویی نخواهم بود قول می دهم. #مطهره احمدی
-
در وادیِ مجنون شدگان، نیست بهاری
پنجشنبه 22 خرداد 1404 11:13
در وادیِ مجنون شدگان، نیست بهاری باغِ گل اگر بود، فقط خار تو بودم تن مانده کجایی، که شفا از تو بگیرد از دردِ جنون، لیلیِ بیمار تو بودم #مطهره احمدی
-
چه خورشیدی فروغش گشته تابان
چهارشنبه 21 خرداد 1404 11:37
چه خورشیدی فروغش گشته تابان چه ماهی می درخشد ماه کنعان عجب نوری منور هست اینجا عجب شهزاده ای گردیده مهمان محمد نام هم نام پیامبر که جان بخشیده اودر راه ایمان برای یاری شاه خراسان علی موسی رضا سلطان خوبان جدا گردید از مأوا و منزل روان گردید سمت ملک ایران شهادت را به جان دل پذیرفت به دریا زد ودریا گشت طوفان به روستای...
-
یاری که وفا نکرد با دلِ زار
چهارشنبه 21 خرداد 1404 11:37
یاری که وفا نکرد با دلِ زار رفت از برِ ما چو بادِ بهار هر وعده که داد، نقشِ سراب هر لحظه به دل، زخمِ عذاب گفتم که بمان، چو سایه به شب او خندهکنان گذشت و نتاب دل دادم و دل برید آسان او بود فریب، نه مهر و نشان اکنون منم و غمِ بیکسی او با دگری، من و بیکسی گر یار نبودهست با دل، وفا خوش باشد از او بریدن، رها یار رفت و...
-
در مکتب عشق دل صد بار از این جمله نوشت
چهارشنبه 21 خرداد 1404 11:36
در مکتب عشق دل صد بار از این جمله نوشت کی این کعبه شود منزل من خشت به خشت دنیا مرا برده از این یاد که مسلمان زادم نرسد داد مسلمان به مسلمان که کنند آزادم دل اگر پاک نباشد، چه نمازش چه سجود سجده بر خاک نتواند بزند، تا نرود گرد وجود گر مرا سجده به خاک است ولی دل به هواست سجدهام سنگ پرستی است، نه عبادت نه دعاست دل...
-
حافظا، قصهٔ عشقت به جهان باز بگو
چهارشنبه 21 خرداد 1404 11:36
حافظا، قصهٔ عشقت به جهان باز بگو راز آن نغمه که دادی به دل ساز بگو چون تو سرمست ز میخانهٔ دل بودهای چه شد آن راز که کردی همه ابراز، بگو؟ تو ز دنیا و از آن راه حقیقت گفتی آه، در این ره پر پیچ چه کردی، باز بگو؟ چشم ما در طلب نور تو حیران مانده پرده بردار ز رخ، روشنیساز بگو دل به عشقت ره شب تا سحرانه پیمود حافظا، جام...
-
بغل از چشمانت
چهارشنبه 21 خرداد 1404 11:35
بغل از چشمانت هوس دائمی این دل بی طاقت ما چه نهان در دل این مست تماشایی توست آه از اینهمه آه خود...! ببینم خبر از این همه مستی داری؟ خودی از ما که نمانده به خود جان نگاهت سوگند بی قرارم زنخستین دیدار یک یک یادت هست که ز برق براق نگهت تو به معراج تمنا مرا ره دادی نفسم گشتی و جان بخشیدی روح وریحان و روان شرر افتاد به...
-
عاشقان را عشق بازی خوش تر است
سهشنبه 20 خرداد 1404 10:57
عاشقان را عشق بازی خوش تر است هم دم و دلبر نوازی خوش تر است عاشقان را چشم براهی خوش تر است همچو مجنون سینه چاکی خوش تر است عاشقان را نغمه خوانی خوش تر است در نیستان تک نوازی خوش تر است عاشقان را شمع بودن خوش تر است از برای یار، سوختن خوش تر است عاشقان را غمزه چشمی خوش تر است همچو منصور سر بداری خوش تر است حسین محمود
-
بی مقدمه با چشمانت
سهشنبه 20 خرداد 1404 10:56
بی مقدمه با چشمانت بی مقدمه با دلم در آنی رفتم تا ته شدن و ماندن و گشتن ای که همه ی جانی..... تمام احساسم ....... همه ام به من گفت که تو خودِ خودِ عشقی پس حالا که چنین است مقدمه چینی نمی خواهد بگذار بگویم با دلم چشمانت را و خودت را برای خودِ خودِ خودم دوست می دارم دوست می دارم دوست می دارم حسین گودرزی
-
بین دو هلال
سهشنبه 20 خرداد 1404 10:56
بین دو هلال استجابتی ست که ابهامِ سحر در چرخ قرنها را میان تار و پود بافتهای یک ماه از پنجره ی کوچک یک شب بر سر الف که پشت سرش الفباست و پیش رو راه و رسم و کشف باطن بر ظاهرست و سیاهی ابریشم بر شِعار مِسک یارست به زنجیر مشترک نور و تلألؤ بر تمام ضمایر آشفته از باد چون نسیمی نی زنان یا عطر پیرهن پسری بر چشم یعقوب زمان...
-
امروز... از مادر زاده شدهام
سهشنبه 20 خرداد 1404 10:55
امروز... از مادر زاده شدهام پنجم خرداد هزارسال پیش با کودک درونم زیستهام و در انظار گاهی... دیوانه نمودم روزها عشق را طلبیدم و آنطور که دوست داشتم دوست داشته نشدم از عاشقی گفتم بیمهری دیدم در آرزوی آغوشی ابدی سمفونی روح را نواختم چرخیدم در سماعی خدایی نامههای ابدی نامههای عاشقانهای که نوشتهام بیمخاطب در رویا...
-
نَفَست بهتر از سکه طلا عمرت سلامت
سهشنبه 20 خرداد 1404 10:55
نَفَست بهتر از سکه طلا عمرت سلامت خداوندت دهد به تو باز هم علم قضاوت جان به فدایش زهرا کند دختر بابا زهرا به قربان وصی پدر می رود در قناعت چشمان خمارت از عشق خدا گفت فقط بس سلام بر مولای غدیرمان باشد مولای عدالت قربان آن پدر رفت که حجه الوداع گفت قربان آن همسر شود که می دهد به زهرا درس ولایت اطاعت از علی اطاعت از او...
-
مسافرانِ زماناند، این پرتوهای سرگردان،
دوشنبه 19 خرداد 1404 11:34
مسافرانِ زماناند، این پرتوهای سرگردان، که از قلبِ خورشید میآیند، با قدمهایی از نور. هشت دقیقه و نوزده ثانیه، صدوپنجاه میلیون کیلومتر دورتر، در گذرگاهِ بیانتهای هستی، سفری میکنند تا برسند، به لحظهای که ما اینجاییم. وقتی گرماشان را حس میکنی، انگار لمس کردهای تکهای از گذشته را، از دلِ آن آتشِ دوردست، که هنوز...
-
از مرز اشک و لبخند
دوشنبه 19 خرداد 1404 11:33
از مرز اشک و لبخند از پنجره ی ماتِ دلتنگی با بغچه ی سنگین صبر به آغوش بازِ خودت پناه می آورم که بی منت گوش شنوای دردهای تنی. #مطهره احمدی
-
خداوندا تو علمم را بیفزای
دوشنبه 19 خرداد 1404 11:33
خداوندا نگاهی سوی ما کن خداوندا تو نازی روی ما کن دلم ماتمکده گشت و بسی سرد دلم خونین زمین گشت و بسی درد خداوندا دل آشفته ام را به آرامی تو آرامش بفرما خداوندا ز هجرانت بمیریم نه ما تنها ز درمانت بمیریم خداوندا بپاک اندیشه ام را خداوندا نخشکان ریشه ام را خداوندا کسی جز تو نداریم که را دیگر نباشی رو بیاریم خداوندا تو...
-
تو آن شمع فروزانی، مرا به عرش تو می خوانی
دوشنبه 19 خرداد 1404 11:32
تو آن شمع فروزانی، مرا به عرش تو می خوانی تو آن وجود پاینده، بوقت اشک و بی تابی تو آن نگاه تابانی ، که پیوسته برقصانی بوقت غم نمی زاری، شوم غرق پریشانی من آن کمان تسلیمم که تیرش را تو اندازی رضا به هر چه می دانی تو پیوسته بر این کاری مرا در دل هوای توست در آغوشت شوم فانی متاع اهل دل را تو، کنی باخود چه ربانی تو نیکی،...
-
در من هزار پرسش بیجا گذاشتی
دوشنبه 19 خرداد 1404 11:31
در من هزار پرسش بیجا گذاشتی امروز را به وعده ی عقبا گذاشتی از غصه پیرم و از صبر خسته ام یا رب مرا همیشه تو تنها گذاشتی بیزارم از حکایت حوری و نهر شیر از بس که وعده به فردا گذاشتی آدم، بهشت بود و در آنجا گناه کرد ما را چرا به دوزخ دنیا گذاشتی از عدل و داد تو آیا بعید نیست تقدیر ما به شهوت حوا گذاشتی شیطان به حکم حضرت...
-
از دوست و از دشمن و بیگانه نپرسید
یکشنبه 18 خرداد 1404 11:52
از دوست و از دشمن و بیگانه نپرسید هر روز چه می کردیم ، با کی و کجاییم.. بر شانه کشیدیم فقط پیکرِ غم را از قدرتِ عشقست هنوزم سرِپاییم... فرزانه فرح زاد
-
،در پشت قله های ناپیدا،
یکشنبه 18 خرداد 1404 11:52
،در پشت قله های ناپیدا، وقتی که دلم می لرزد، طلوع نگاهت تمام می شود، و از تابش شب پره های چشمانت، کویر لرزان لبهایم، به خواب چشمه ی زلال ان یکادُ میرود، در کابوسِ مجردِ بستری سرد، از خواب سحر رهیده ام، و دیگر ناپیداست، زیبا دلی که از دستِ دلم پریده است، آن روز که انگشت هایم برای لمس نگاهت سوخت، گلبرگهایِ خواهشم پژمرد،...
-
خودمو خیلی شبا، توی آینه میبینم
یکشنبه 18 خرداد 1404 11:51
خودمو خیلی شبا، توی آینه میبینم ساعتا رو صندلی، جلوی اون میشینم وقتی چشمام روهمه، سیاهی پیدا میشه ذهنِ من مسافرِ همه ی دنیا میشه من که عادت ندارم، خوابِ راحت ندارم زندگیم میگذره و حتی ساعت ندارم حواسم پرته اصن، نمیدونم که کجام نمیدونم به خدا، میرسه دیگه صدام چراغی توو خونمون، دیگه روشن نمیشه چیزی مثلِ تاریکی،...
-
مرگ، زنیست سپیدپوش،
یکشنبه 18 خرداد 1404 11:50
مرگ، زنیست سپیدپوش، با موهایی از مه و گامهایی نرمتر از خوابِ عمیقِ زمستان. نه داسی در دست دارد نه فریادی در آستین، تنها میآید در سکوتِ سحرگاهی وقتی که نفسها شبیهِ آهِ آخرِ باد، بیصدا میلغزند. مرگ را دیدم وقتی چشمم، دیگر قابِ صورتِ هیچکس نبود و صداها چون برگهایی پوسیده بر ذهنم فرومیریختند. او نشست کنارم مثل...
-
دلم به جای پریدن بمان و خانه بساز
یکشنبه 18 خرداد 1404 11:50
دلم به جای پریدن بمان و خانه بساز درون پیله ی خود باش و آشیانه بساز شکسته کاسه ی صبرت به دست خاطره ها تو کم نیار عزیزم در این زمانه بساز شکست و درد و صبوری به از زمان وفات تو از تباره ی دردی به تازیانه بساز مسیر عشق خیالی نمی توانی یافت برای بودن و ماندن بیا بهانه بساز تو را چه سود بچینی ردیف و قافیه را من از غزل به...
-
بعـد از تو فرقی میکند ، امـروز با فـردا؟
شنبه 17 خرداد 1404 11:49
بعـد از تو فرقی میکند ، امـروز با فـردا؟ آدم گـریزی نیست از این بــرزخِ دنیــا حـوا گریزی نیست ،اینجا همه محکومند شیطان بهـانه بود، اینجا همه مغضوبند من از بهشت و محشر و وحشت گریزانم چون هر ستـون از ارگ بم،از پایه ویرانم بی بال در ، بازِ قفس راه رهـایی نیست در آرزو مردن، خدایِ من ،خدایی نیست هـر بار این تَـن را دریـدی...
-
پلکی زدی و ، به دل بیتی سروده شد
شنبه 17 خرداد 1404 11:48
پلکی زدی و ، به دل بیتی سروده شد از نور چشم خمارت، غزلی تازه زاده شد چشمت ربود دل بی تاب و خسته را، قبول! آن عقل سر به راه ، اسیرت چگونه شد؟ با شاید و اگر و اما نمی رسد کسی دل با یقین رسید و مسیرش ترانه شد خرداد و تیر و دی و آذر مرا چه سود؟ مرداد آمد و قصه ی ما عاشقانه شد اسفند و بهمن اند ، که در هم تنیدهاند فصلی که...
-
در حیرتم از اهل جهان
شنبه 17 خرداد 1404 11:47
در حیرتم از اهل جهان میبینند و نمیبینند، میشنوند و نمیشنوند. خون میچکد از شاخههای زمان و آنها با چشمانی بیآینه با دستانی بیجنبش میگذرند... آه! چه سنگین است سکوت ستم آنگاه که فریادها در گلو میمیرند و قلبها تنها برای خود میتپند. در حیرتم از اهل جهان که ظلم را دیوار میپندارند نه آینه... بیدارید! غزه یک فریاد...
-
مزن شیون و فریاد مگو ای داد بیداد
شنبه 17 خرداد 1404 11:46
مزن شیون و فریاد مگو ای داد بیداد که هر آنچه خدا داد به جا داد و به جا داد مکن شکوه ز دنیا مکن امروز و فردا مشو چون پر کاهی که با خود میبرد باد شراب عشق جانان بود در هر دو دستت چه میگویی که ساقی به من باده نمی داد قسم خوردی به هستی به عشق و شور و مستی که گریههای شوقت کند جان و دلت شاد به یاد روزهای عاشقانه که بودش...
-
دفتر هستی ام از نام خدا پر شده است.
شنبه 17 خرداد 1404 11:45
دفتر خاطره های تو کجاست؟ گم شدم در کشش و پیچ وخم حادثه ها. بهترین هدیه برایم لحظه بود که چشمان جهان را دیدم. تازه باران زده بود. لحظه را دزدیدم. در زمانی که پر از آشوب است بنده تردیدم. سینه از نغمه رنگینک سیمای جهان پر شده است. طرح پیراهن خودخواهی من ساده نبود خرقه ای پوشیدم. ابدیت به تماشای کسی آمده بود. راستی یادت...