-
دیدمش اینبار اما در کنار دیگری
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:53
دیدمش اینبار اما در کنار دیگری در میان بهت و اندوه و غم و ناباوری او کنارِ او و من هم در کنار هیچ کس من برایش مُردم و او هم برای دیگری درد یعنی تار میبینم زمانی را که او میکند در پیش چشمانم برایش دلبری او فقط توی خیال و شعرها سهم من است میشوم یک روز در دارالمجانین بستری خواستم دیگر فراموشش کنم اما نشد! شب به شب،...
-
و خوش گفت مولانا به من،
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:52
و خوش گفت مولانا به من، به منی که دور افتادم از این انجمن: هر کسی را فرصت چالش است، و خواب راحت؛ شبها روی بالش است. خوب میدانم که دور ماند مجنون از وصل خویش... و فرهاد، آخر تیشه زد بر فرق خویش. چرخ گردون بازی بسیار دارد ای رفیق؛ امروز برای او، فرداست آن شفیق. حمید رضا نبی پور
-
تو را زخم های کودکی ام بنامم ؟
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:51
تو را زخم های کودکی ام بنامم ؟ بیماری یا هورمون های سرکش تنم... هرچه که هستی چقدر زیبا هستی توهمان پری قصه هایی که کتابش را میخواندم دریایی مگر تا میبینمت خود را غرق در تو می یابم زیبایی ات از حد گذشته بی تابم میکند ... خمار شراب نفس هایت میشوم همه چیز محو است و عشق تو تمام دنیایم میشود تو مرا داری روح و جان و تمام من...
-
جنون بی سرانجامم محالِ مانده در رویا
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:50
جنون بی سرانجامم محالِ مانده در رویا چگونه گُم شدی در وادی جامانده ی فردا خبر داری که بعد از تو حواسِ آسمان پرت است وَ سنگِ غُصّه می بارد به پای حضرت اغما؟ دعا و گریه را در آستانِ خانه پوشیدم مگر رحمی کند بر ندبه ی پنهانی لولا ببین تفسیر ویرانیِ مردِ قصّه هایت را تَرَک خورده جهانِ باوری در مذهبِ بلوا چنان خورشید بعد...
-
و من چه بی تفاوت
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:49
و من چه بی تفاوت خیره شده ام به نقاشی کهنه ی روی دیوار: مردی می گرید نشانه ای نشانه ای. دوستی سراب ها و دشمنی آینه ها... و من چه بی تفاوت می خندم به دیواری که دیگر فرو ریخته آجر به آجر مثل غبار اما پر از باد و رنگ و صدا. نیست اما اکنون را می بلعد. نه من دیگر به دیوار فرو ریخته ی نشانه تکیه نمی دهم. تکیه گاه من امروز...
-
بعد تو...،
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:49
بعد تو...، عمرم را در سکوت، با خیال و مرور خاطراتت به سر می برم سکوت می کنم اما با خیالت عشق بازی می کنم خاطراتت با روح و روانم بازی می کند، خیره به نقطه ای کور چشم دل سوی نگاهت پرواز می کند موج احساسی در وجودم می خروشد گفتگو یی باتو دارم عاشقانه بدون هیچ تحرکی بر تن بی روحم لبخندی ملیح از ته دل نشسته بر لبانم در خیال...
-
رشد؛دویده ایست درراه تعالی
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:46
رشد؛دویده ایست درراه تعالی آن که فعل ش باکرام الکاتبین است.. بدبدل شد به یک خر مایه ،انکه ، باچکمه های تعهدقدم میزد. بوقت اعتراف خواهد گفت روزی، آوای درونی کای حباب جسمانی، این توهم آن جایگاه پستت، ازجنم جوهری خودت نیست. به کثرت راه های مواصلاتی مرزهای نجات، باقابلیت جانمایه ، روی گنج نشتن به درویشی زیستن، جان مایه...
-
«ماراتن نخها»
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:45
« ماراتن نخها » در هزارتوی شیشه عروسکی ایستاده با چشمانی تراشخورده از باورِ دکور و لبهایی که دروغ را، نه برای نجات، بلکه برای بقا نجوا میکنند . او را ژپتویی ساخت که دیگر پیر نیست؛ ژپتو، حالا یک شرکت سهامیست با سهامِ نیرنگ و کارمندانِ پارازیت . مفصلهای چوبی، با رزینِ ایدئولوژی پرداخت شدهاند و طنابها دیگر از سقف...
-
به تو فکر کردن مساویست با
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:43
به تو فکر کردن مساویست با آغاز همان تگرگ همیشگی بر روی یخبندان وجودم و گُر گرفتن پیوسته ی حسرت ها در حجره ی تو در توی غم میان سینه ام وهمایش غریبانه ی اشک وآه کنار برکه ی خیالم وسوزن سوزن بخیه زدن واژه ها بر گونه ی شعرهای بی پایانم نازنین رجبی
-
شب را مدام در غم تو می کنم سحر
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:43
شب را مدام در غم تو می کنم سحر بیدار و خسته دل و زار و خونجگر غافل زخود در عالم عشق از برای تو اشکم ز دیده روان گشته تا سحر با ناز و غمزه بر دل من تیشه میزنی رحمی نما به دیده خوناب من نگر امید و ارزو همه در کام من بمرد از ناز و کبرو کینه تو اندرین گذر از یاد برده ای تو اگر خاطر مرا هرجاکه میروم توئی با من همسفر فرق...
-
سینهام مثل اتاقی تاریک
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:59
سینهام مثل اتاقی تاریک پُر است از صدای گمشدهای که با هر آه در باد پراکنده میشود سیدحسن نبی پور
-
گفته بود کسی دیروز، جهانت واقعی نیست!
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:57
گفته بود کسی دیروز، جهانت واقعی نیست! مِنّومِن کرد و سپس داد کشید بخشی از آن هست و بخشی دیگر از آن نیست یعنی چی؟ به خودم میزنم سیلی که تو هستی، وجود داری! من شبحم یا که معلق روی زنجیر زمان، لنگه پا منتظرم تا از آنجا فراتر نروم؟ به زمان سوگند که مهمترین چیز جهان است اصلا تقصیر درخت انجیر نیست که امسال خشک شده و حال...
-
شب به شب در فکرِ عیب و نقص و نانِ دگران
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:57
شب به شب در فکرِ عیب و نقص و نانِ دگران کس نمیپرسد چه آمد بر زبانِ دگران خویش را گم کرده، سرگردانِ وهمی پوچ و سرد مینشیند در کمینِ استخوانِ دگران در دلش هرگونه نور و مهر و شرم و رحم نیست لیک نطقش پر ز وعظ است از جهان دگران خشتِ خامِ خانهی خود را ندیده سالها دست دارد بر بنای آسمانِ دگران هر که خاک خویش را روبد ،...
-
اگر از نسیم حالم را بپرسی
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:56
اگر از نسیم حالم را بپرسی.. .خبر از آهی میدهد که هر دم ناگاه از سینه ام رها میشود... گر مرا پیش شبنم جویی از طراوت اشک هایم برایت قصه ها سر میدهد... شاید بهتر باشد حالم را از مهتاب بپرسی ... هر شب وقتی آهی پرسوز در سینه دارم و شبنم را به مهمانی اشکانم دعوت کرده ام...چشمانم ... هر ضربان قلبم...میان تویی میچرخد.. که...
-
از دیار باور تو می آیم
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:55
از دیار باور تو می آیم از دشتِ یقین با پایِ برهنه بر سنگلاخِ تبعیضِ سبدی دردست پر از سیب خاطره زرد سپید قرمز از سالهایِ نزدیکِ دور گمشده ای دارم آ ب ر و به جستجو آمده ام آبرویِ رفته ی امروز را در نگاه خاموشِ قهرمان دیروز مریم ابراهیمی
-
شبی در خواب می دیدم
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:58
شبی در خواب می دیدم به چشمانم نظر کردی دو دست خود گشودیُ به آغوشم سفر کردی بزد برقی دو چشمانت شب بختم سحر کردی کمند آن دو ابرویت چو تیری در نظرکردی فلق گشته شفق زانکه دو لعل لب شکرکردی نهاده سر به آستانت غمم از دل بِدر کردی نمودی سینه ی خود را به مجنون دربدر کردی ز نون ناف اندامت بَرِ این دل گذر کردی بزد محراب...
-
بوده و باشد خلیج برلوح و قلب آسیا
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:57
بوده و باشد خلیج برلوح و قلب آسیا میدرخشد در جهان همچون نگینی پـُر بـها جان فدای خاک پاکت ای وطن ای، بهترین مهرت ازقلب فرزندانت هرگز نمی گردد جدا کوه و دشت و جاده هایت را بنازم میهنم بهر آبادی تـو مـا میکنیم جان ها فدا افتخار ما ست خلیج همچو نگینی برسرت نام پارس چون تاج نقش بسته در سـَما سال ها شد حاصلت بی آبی و رنج...
-
پچپچی کرد مردی در گوشِ زمان
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:52
پچپچی کرد مردی در گوشِ زمان مردِ نامرد را چه باید گفت زبان؟ گفت زمان با لحنی از حزنِ فَرا گو، امانی که ندارد هیچ امان هر زمان مرد، رختِ "نا" بر تن کند وقتِ طوفانِ جوانمرد است میان بیوفایی ریشهی نازایی است مکتبِ نامردی کی زاید ژیان روزگاران دراز است این چراغ بیفروغ است در کمینگاهِ کیان هر که آزادی طلب کرد...
-
تَقوا سِپَرِ جان است در این میدانِ دَغا
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:50
تَقوا سِپَرِ جان است در این میدانِ دَغا چُون چِراغِ رَهداری به تَوَحُّش زِ دَغا در دلِ پاک، گلشن می دهَد اَثمَرِ پاک میرَهاند از چَنگالِ شَیطان، پَرِّ پرواز آبِ زلالِ تَقوا، ز زَنگارِ گُناه شوی آیینهٔ دِل را بَرُوَد ز اَندوه، راز کوهِ اِستوارِ تَقوا، نلَرزد ز طُوفانِ بلا رهروِ راهِ حَق را نَبَوَد گُم در این گذرگاه...
-
دنیا عجیب تر می شود
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:48
دنیا عجیب تر می شود هر لحظه که تنهایی هم در من گم می شود و سویی فراتر از او در خود من معنا می شود ... آذرخش کویر آتشی بدون خورشید معصومه زرنگار
-
ریسمانی از واژهها، از حرفهای دلم
شنبه 10 خرداد 1404 12:40
ریسمانی از واژهها، از حرفهای دلم در یک گنجهی خالی، قایمکی از آدمها دارم... گاه برون میآیند و مینوازند شانههایم را گاه برای دردهایِ سَرَم، مُسکّن میسازند گاه قلب پُردردم را، زیر زبانی میکنند تجویز واژههای احساسیتر هم، میبوسند از پِی هم، پیشانیام را زهر قِصّهها پر میکشد آرامش از راه میرسد... شُکر خدا!...
-
تو از آن دست لبخندهایی
شنبه 10 خرداد 1404 12:36
تو از آن دست لبخندهایی که به باران میماند، وقتی بیخبر بر دلِ خستهام میبارد. صدایت مثل یک ترانهی بینقاب است صاف، بیدروغ، بیحاشیه. چشمهایت... نه برای فریب، برای دیدن آفریده شدهاند. و من، در سکوت نگاهت چیزی شبیه آرامش را یاد میگیرم. تو از کجا آمدهای، الهه؟ که مهربانی در دستانت چون نسیم میرقصد و بودنات...
-
نشسته بَر سرِ دلم دوباره انتظارها
شنبه 10 خرداد 1404 12:35
نشسته بَر سرِ دلم دوباره انتظارها کمانه میکند نفس در عمقِ روزگار ها چه نقشه ها برابرت برای سیر دیدنت کشیده بود ساعتم کنارِ زهرِ مارها مترسکان دوان دوان به رسمِ گریه ی زنان بُریده اند آسِ دل میان پنبه زارها تو با جنینِ حسرتم تلاقی سِتَرونی در انتقامِ زندگی کجایِ قصّه ی منی؟ برای لافِ غیرتم کنار دردِ خودزَنی طلوعِ باد...
-
ترسم این است که تو رسوایم کنی
شنبه 10 خرداد 1404 12:33
ترسم این است که تو رسوایم کنی بی کس و بی دین و شیدایم کنی ترسم این است که تو حیرانم کنی مجنون نباشی اینگونه لیلایم کنی ترسم این است که تو گمراهم کنی در خودم غرق باشم تو پیدایم کنی ترسم این است که سیاه رویم کنی ای الهه قاطی دیگر انسان هایم کنی ترسم این است که تو بی ایمانم کنی من فرشته باشم،طرد از دو دنیایم کنی ترسم...
-
مرا عهدی است با شادی، که شادی آنِ من باشد
شنبه 10 خرداد 1404 12:29
مرا عهدی است با شادی، که شادی آنِ من باشد مرا عهدی است با غم، که غم همراهی دگر باشد مرا ساز و نوایی مرا شور و صفایی دگر نیست که بزم میان غم و شادی بزم میان من و من باشد گرت پرسید از شادی نام من گویی گرت پرسید از غم نام من گویی گر حیران شوند زین مکافات، گو که این روزگار من و من باشد. نادیا دادفر
-
سبک نشمار حسی که به تو دارم را
جمعه 9 خرداد 1404 12:35
سبک نشمار حسی که به تو دارم را هیچکس قاصدک را بدون آرزو فوت نمیکند الان دقیقا کنار پنجره ام و آه میکشم و روی شیشه ی بخار گرفته اعتراف کردم که عاشقم ثریا امانیان
-
یادش بخیر حال و هوایی که با تو بود
جمعه 9 خرداد 1404 12:34
یادش بخیر حال و هوایی که با تو بود آن لحظه های رفته بجایی که با تو بود پر کرده توی ذهن مرا بار دیگری دنیائی از شکوه و صفایی که با تو بود در جستجوی شاید و امّای زندگی گو مگوی چون و چرایی که با تو بود از عطر و بوی اطلسی و یاس و نسترن تا خنده ها و ناز و ادایی که با تو بود پر می شد از ترانه ی ما هر پرنده ای با نغمه های...
-
موسم حج آمد و سرها به سوی مکّهاند!
جمعه 9 خرداد 1404 12:34
موسم حج آمد و سرها به سوی مکّهاند! برخی از حجّاج فکر کسب مال و سکّهاند! گرد خانه رفته با حاجات بسیاری ولی بیخبر از حال مرد پشت دخل دکّهاند! با غرور بینهایت فکر حورند و بهشت! غرق در آلودگی چون باتلاق و برکهاند! زیر پا له کرده مور و فیل و هر جنبندهای یادشان رفته که مخلوقی ضعیفند و کهاند! سحر مال دنیوی چشمانشان...
-
تو گمشده ام بودی
جمعه 9 خرداد 1404 12:33
تو گمشده ام بودی و من در باران گردنه ی حیران حوالی تهران به جستجویت رفته ام تا در گوشه ی خاموشی از جهان بشمارم چوب خط های خستگی ام را که از گفت و گو با امید دانستم برای ملاقات با محرمانه ترین رویاهایم تنها کافی ست رخسارت را به یاد بیاورم که طلوع خواهد کرد خورشید راه روشن خواهد شد تا به اعتماد اسم تو به امنیت عجیب این...
-
تو را می خواهم ای افسانه ی شیرین
جمعه 9 خرداد 1404 12:31
تو را می خواهم ای افسانه ی شیرین چراغ کهکشانم خوشه ی پروین تو را می خواهم ای باد بهار آور نماز ابرها را قبله ی دیرین تو را می خواهم ای بخشایش خورشید خدای عاشقان را کعبه ی رنگین تو را می خواهم ای آغاز هر پایان طلوعی تازه بر آوار هر پرچین تو را می خواهم ای پایان هر آغاز دعای آخرم ای صبح فروردین تو را می خواهم ای سرِ...