-
شب گذشت و ز تن خستهی جان پر زد گل
جمعه 2 خرداد 1404 12:11
شب گذشت و ز تن خستهی جان پر زد گل دم عیسی خبر از بیخبران داد به گل زخمها بر جگر خاک چو مرهم میشد مهر عیان گشت که شود آینهی منظر گل نور برخاست ز دیبای نوازش، که زمین باز تعبیر کند خواب ز سر تا سر گل سینهی خشک زمین شعلهور از مهر بسوخت زانکه از دست خزان، کشته شود بستر گل دل چو آینه برگشت به دیدار صفا کاش در باغ...
-
بالاخره پس می زند،
جمعه 2 خرداد 1404 12:10
بالاخره پس می زند، سایهها را و در آغوش میکشاند صمیمانه خودش را بله... او مثلِ همه برای کاری آمده بود. سید ادریس حسینی
-
میروی وکس نباشد همدمم
جمعه 2 خرداد 1404 12:10
میروی وکس نباشد همدمم جزدلی باکوله باری دردوغم میروی حقّا که این برمن جفاست جزتویی راعشق ورزیدن خطاست می روی بارفتنت ازمنزلم هیچ دانی که چه کردی بادلم صورت ماه تورا گرچه دگرچشم ندید عکس توحک شده درسینه ودرجاست هنوز عجب مددکاری شدی قلب مدد جوی مرا نسیم منصوری نژاد
-
گیرم که شدم شاه، این ذات گدا را چه کنم؟
جمعه 2 خرداد 1404 12:09
گیرم که شدم شاه، این ذات گدا را چه کنم؟ با یاد جوانی که شده پیر به تنها چه کنم؟ گیرم که در این خان، شدم رستم دستان با ننگ عظیمی که پدر کشته پسر را چه کنم؟ علی انتظاری میبدی
-
در جما ل فردا اثر از فردا نیست
جمعه 2 خرداد 1404 12:08
در جما ل فردا اثر از فردا نیست در امروز که آمده نشانه فردا نیست بیهوده بدل وعده فردا ها بدهیم آید بسی امروز که همرهش فردا نیست امروز بکوش فردا سراب است ومجاز در فلسفه عمر امروز بی شک فردا نیست عبدالمجید پرهیز کار
-
یک من با یک او
پنجشنبه 1 خرداد 1404 12:20
یک من با یک او فرق دارد تا فاصله ها او در اوج من در زیر موج او سیر من خواهش یک تکه ،،، من درگیر با کمی داشتن او لبریز از داشتن من خسته از دویدن او ایستاده در خط پایان من در فقدان مهر ماه او غرق در شادی شب مهتاب چه بگویم ؟ از کوتاهی سفره از میز ناهارخوری او از پیاده روی اجباری از پیاده روی پارک او از ریزش تار مویم از...
-
طلوع را ندیدم
پنجشنبه 1 خرداد 1404 12:19
طلوع را ندیدم اما چشمم پر از نور شد دستهایم به چیزی چنگ نمیزد اما چیزی در من محکم ایستاده بود نه امید بود، نه ترس فقط حالتی از افتادن در بیپایانِ بودن و این بودن همان زخم نخستین بود که آرام میسوخت و میدرخشید. نازنین انبارکی
-
او که خوب رنگ میکرد
پنجشنبه 1 خرداد 1404 12:18
او که خوب رنگ میکرد در روزی رنگ خود را باخت چرا که میگفت در روشهای فرو افتاده توان مان در افتادگی جسم خموش مان سعی و کوشش را دیگر چه حاصل چرا که اگر تند بادی در افتد آسیاب ها از کار افتند گرد و خاکها در هوا چرخ زنان تیره گردانند آب روان تو ای آب صاف گوهری شکل که روان بودی در فوران حال که بسان آبی کِدر در آمدی صد افسوس...
-
دل از نگاه تو، ای جان، خراب و ویران شد
پنجشنبه 1 خرداد 1404 12:18
دل از نگاه تو، ای جان، خراب و ویران شد میان بادهٔ چشمت، هزار طوفان شد درون سینه غم افتاد و بر زبان جان شد میان خنده و گریه، دلم پریشان شد نسیم زلف تو آمد، بهار را آورد به شوق روی تو، این خاک همچو کیهان شد به هر چه غیر تو دل دادهام، پشیمان گشت و هر چه غیر تو دیدم، غبار دوران شد به سجده رفتم و دیدم تو در منی، ای دوست...
-
سقوط پایان زندگی نیست
پنجشنبه 1 خرداد 1404 12:16
قصه ی عاشقی منو فقط تقویم قدیمی تو صندوقچه اتاق من می دونه سقوط پایان زندگی نیست این درس رو از موجای دریا که به صخرها می خورد یاد گرفتم دکتر محمد کیا
-
یاعلی
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 12:08
بی علی هرگز صدا بیرون نیاید از اذان میتپد قلبم برا اسم علی در هر زمان مطمئن هستم که قبل از خلقتم در مسجدی از همان دم مرتضی کرده عبادت در جهان راه خوشبختی بدان تا روز محشر حیدراست تا قیامت از علی هرگز نکن دوری جوان غرق معصیت شدم امّا ندارم ترس چون یاعلی وردم بُود در هرمکان و هر زمان بی علی اصلا ندارم اعتباری در جهان تا...
-
به نام خداوند جان و خرد
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 12:07
به نام خداوند جان و خرد که فردوسی از وی سخن گستَرَد بزرگِ سخن دانِ ایران زمین شکوه عجم در زبان آفرین ز طوس آمد آن مردِ اندیشه جو به شعر و حماسه، سخن بیش گو بنا کرده کاخی ز شعر و هنر ستایش مر او راست آن پرهنر ز تاریخ و افسانه ها ، داستان سُراید روان قصه ی باستان دلیران و گردانِ ایران زمین به شعرش همه زنده، در این...
-
بی تو آوار غم از دور و برم می ریزد
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 12:07
بی تو آوار غم از دور و برم می ریزد خانه ویران شده و روی سرم می ریزد آسمان دل بی حوصله ام بارانی ست نم نم خاطره از چشم ترم می ریزد پشت اندوه مدام تو دلم می گیرد مانده ام در قفس و بال و پرم می ریزد مثل یک جنگل سرمازده در یخبندان شده ام خشک و خمیده ثمرم می ریزد گم شده از سر من سایه ی خورشید فقط غم و دلشوره به روی سحرم می...
-
تمام حاصل عمرم ملخ زد
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 12:06
تمام حاصل عمرم ملخ زد جوانی چون لباسِ کهنه نخ زد اگر چه چون دماوندی برایم غرورم توی آغوش تو یخ زد آتنا حسینی
-
شبی با یک نگاه ساده ما را محتشم کردی
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 12:05
شبی با یک نگاه ساده ما را محتشم کردی و فارغ از جهان سربه سر اندوه و غم کردی از آن روزی که قصد فتح دل را کرده چشمانت برایم لشکر مژگان خود را هم قسم کردی به روی شعله های سبز احساست که می رقصند غزل ها را به رنگ زعفران تازه، دم کردی کمی آغوش وا کردی، شدی دریای طوفانی تنم را در میان موج اندامت بلم کردی برای شرح عشقی که به...
-
دیشب از هجر تو فریاد کشیدم تا صبح
سهشنبه 30 اردیبهشت 1404 10:51
دیشب از هجر تو فریاد کشیدم تا صبح منطق از یاد برفت فلسفه چیدم تا صبح ~ ~ غرق در هندسه ی چشم و هلال ابرو شکل پرگار شدم رسم کشیدم تا صبح ~~ بوسه را یک دو سه تا چانه زدم تابه سحر از دکان رخ او ناز خریدم تا صبح ~~ شربتی از لب لعلش مزه کردم به خیال سر انگشت خودم را بمکیدم تا صبح ~~ من به ابریشم موهای تو مشکوک شدم بسکه دور...
-
در این عصرِ یخبندان
سهشنبه 30 اردیبهشت 1404 10:50
در این عصرِ یخبندان مدتها بود تنها، دنبالِ هم می گشتند عقربه ها و قلم غرق در خوابِ خرگوشها ناگهان خون پاشید بر صورت یخ زده ی زمان قطراتِ خونِ سلاخیِ أمل،فؤاد، أحلام و صدها فرشته نحیفِ سرزمین زیتون با ساطورهای کُند دیوهای بی وطن رگهایِ گردنِ قلم داغ شد جوهرِ سرخ فواره زد کلماتِ سوزان بر صفحاتِ خشک غلتیدند. دفترِ...
-
یک تخت و یک شب دلانگیز،
سهشنبه 30 اردیبهشت 1404 10:50
یک تخت و یک شب دلانگیز، با تو خطایی کردم، در دل تاریکی، چون نوری درخشیدم برات؛ احساسی عمیق و دردناک، که در هر نفس، یاد تو را به یاد میآورم بی وفا. وقتی باز شدم، خود را دیدم چون نوری در دل تاریکی میدرخشیدم. عجب شبی بود، زیبا و دلنشین، حالا من مانده ام و بوی ؛ عطر چارلی و عکس تو که بیقاب شد عریان در آغوشم عاشقانه...
-
به پای طلوع، نفسها تازه باد
سهشنبه 30 اردیبهشت 1404 10:49
به پای طلوع، نفسها تازه باد قدمهای سلامت، همیشه پایدار باد دویدن به سوی زندگی، سَبُک بال و آزاد تن ورزیده و جان پُرتوان، این است یادگار باد هر صبح که خورشید زند طلعت زیبا ورزش کنم با عشق، چو موج دریا نه خستگی میشناسم، نه درماندگی چراغ سلامت میسوزد در سینهام روشن و گرم اگر میخواهی تندرستی، بجنب و حرکت کن که در...
-
پرتگاهی ست میان من و تو بی تردید
سهشنبه 30 اردیبهشت 1404 10:48
پرتگاهی ست میان من و تو بی تردید می پَرم با دل و جان ،شیر صفت ،خواهی دید درّه یِ مرگ و خطر ، سختی رَه چیزی نیست که زِ وصل تو مرا سست کند یا نومید بی قرارم چه کنم رنج فراقت تا کی؟؟ ای که چشمانِ تو جذّاب تر است از خورشید باز دیشب زِ غم آواره یِ صحرا بودم باد یکریز زِ احوالِ دلم می پرسید ماه با مهر صبورانه نگاهم می کرد...
-
میان هفت آسمان هفت پلکان.
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 11:22
میان هفت آسمان هفت پلکان. میان عاشقان شوریدگان میان جمع شیدایان کل کل کشان. میان رقص و بزم و شادی، خنده کنان میان محفل انس و میان پیر مستان . میان هیاهوی بلند و آواز سر به داران میان مرد و زن از هر دیار و دهستان، میان تنی برنا دلی شاداب و لبی خندان میان امروز و فردا و حال دل انگیزان . میان جادوی سحر انگیز بهاران......
-
هوا برای شکفتن کمی نفس گیر است
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 11:21
هوا برای شکفتن کمی نفس گیر است نگو ندیدن رویت، به دست تقدیر است تمام عمر و جوانی، برای تو سر شد به انتظار حضورت، نگاه من پیر است به تاب زلف سیاهت، همیشه بی تابم به دام چشم قشنگت، دلم به زنجیر است دقیقه های وجودم، نفس نفس طی شد حدیث ناله ی قلبم، چه جای تفسیر است شکسته ام به فراقت، بیا تویی مرهم نشان هجر تو بر دل،چو زخم...
-
در این سکوت شب، به تو میاندیشم
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 11:20
در این سکوت شب، به تو میاندیشم به چشمان تو، به عطرت، به تو مینویسم دلتنگم، عشقم، این دل بیقرار به عطر تو سوگند، به مهر ماندگار لحظهها سنگینند، روزها بیامید تا کنار تو، عاشقانه، گردم نوید زمان را چه کنم؟ لحظهها دیر گذرند ثانیهها فریاد که چه بیاثرند دورم از لبخندت، از نگاهت، ز دستت دوری سخت است، سختتر از شکستت...
-
در این شام تار،
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 11:19
در این شام تار، در پشت پنجره نور، که باد از میان شاخههای بید میگذرد و آه تو را به ارمغان میآورد از دور، لبخندی بر لبانم نقش بسته؛ اما، چه کسی میدانست برای آخرین بار! درد تو، مانند برفی سنگین، بر شانههای من میبارد، مینشیند و سنگینی میکند. چه خوش است دردت را به جان خریدن، غمت را به دوش کشیدن، رنجت را در دل پذیرا...
-
در پناه چشمانت
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 11:17
در پناه چشمانت دلتنگی شب زیر چتر آسمانت آرزومی کند سپیدی صبح را سیدحسن نبی پور
-
دیده ای دلت بی بهانه شب گرد میشود؟
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 11:45
دیده ای دلت بی بهانه شب گرد میشود؟ ذهن عاجزت کُند و بی عمل کرد میشود؟ فکر میکنی عاقلی ولی کل زندگیت یک نفر که دل برد و پس نیاورد میشود!! جنگ عقل ودل از قدیم هم حرف و قصه بود! دل که میرود عقل عاقبت طرد میشود. دلخوشم نکن با توهم و لطف کن نگو توی دردها مرد زندگی مرد میشود! حرف عشق تو از زبان من تکهتکه ریخت بغض کهنه ات...
-
دلم میخواست هر از گاهی به آن فردای روشنی
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 11:44
دلم میخواست هر از گاهی به آن فردای روشنی که از کودکی منتظرش بودم نگاهی بیندازم تمام این وجود خاک خورده در درون من کور است جز چند خاطره در قاب حافظه چیزی نمیبینم از دل نمی خندم از غم نمی گریم از خشم خاموشم از عشق هم خالی من ماندم و یک قالی قرمز من ماندم و آیینه ای غمگین من و گلدان من ودیوار من و اشیا من و پوچی من و این...
-
خونه ی من تنگ و باریکه خیلی تاریکه
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 11:44
خونه ی من تنگ و باریکه خیلی تاریکه دیوارهای اون سرد و نمناک شب تاریکه توی این ظلمت تنهای تنها میمونم اینجا یه گوشه اون تنها میشینم تنهایی اینجا قلبم گرفته قلب شکسته چشمامو بسته توی این دنیا از حرف مردم بیزار و خسته بازم یه بغضی راه گلومو انگار که بسته دلم گریه میخواد اما راهشو غم تو بسته خونه سردم، پر شد از درد و...
-
خدایا برهان مارا زین سردرگریبانی
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 11:43
خدایا برهان مارا زین سردرگریبانی خنده بنشان برلب وعاری ز گریانی همه خرمی باشدو سبز و بهارانم نبیند خزانی هیچ این فصل زندگانی فکر رنج فردا به تلخی نکشد کامی را خلقی را نیابم در سردرگمی وحیرانی نوبت آبادی بیقوله ی ما هم رسان تاکه پایانی شودبرعمر آشفته ویرانی غبطه ی اجنبی لایق این مردمان نیست باز آقایی کنند درجهان خسروان...
-
ماه نگران
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 11:41
ماه نگران شب نگران ستاره نگران چرا حالم آبستن نگرانیست؟ چرا امشب گوشه چشمی فقط مرا هدیه ندادی؟؟ چرا حالم امشب آبستن یک ویرانیست؟؟ علیرضا پورکریمی