-
خرامان خرامان میآیی
چهارشنبه 28 خرداد 1404 12:04
خرامان خرامان میآیی با چشمانی پر از غرور که امیدی در آن غوطهور است لب از شکایتها باید بست گرچه در کشتن خویش استادم اما نه، من جادوانه خواهم مرد و از برای این همه یکرنگی گل هدیه به چشمانت سبد سبد رضا کشاورز
-
بیا نگاه کن
چهارشنبه 28 خرداد 1404 12:03
بیا نگاه کن آفتاب اینبار از غرب طلوع می کند و ستارگان عاشقان زیرکی هستند که در دل آسمان ضربانشان را به رخ یار میکشند بیا نگاه کن کجای جهان را سراغ داری که پروانهها خود ،شمعی روشن کنند و دیوانگان عاقلترینِ انسانها باشند اصلا تا ابد هم به فرض با گنجشکان عاشق همقدم شدی اصلا تو تجلیِ تمام ناخودآگاه انسان ! ظرافت...
-
جاییست که دیگر سرما مجوز حضور ندارد.
چهارشنبه 28 خرداد 1404 12:03
جاییست که دیگر سرما مجوز حضور ندارد. جایی، میانِ آغوش تو... مریم جباری
-
هرچند که یک عمر به سوی تو دویدم
چهارشنبه 28 خرداد 1404 12:02
هرچند که یک عمر به سوی تو دویدم جز وادی بیراهه به جایی نرسیدم دردا که دراین پیرهن کهنه اسیرم هرگز تنم اینگونه غریبانه ندیدم پیمانه ی می هست و یا خون دل من؟ اقبال من این بود که از هر دو چشیدم مجموعه ی اضدادی و در فهم نگنجی مجهول شبیه تو نه دیدم نه شنیدم ای عشق به همراه توام گرچه در این راه از عالم و آدم همه جا طعنه...
-
در خوابی بینام،
چهارشنبه 28 خرداد 1404 12:01
در خوابی بینام، پای بر زمینی نهادم که در نقشهی هیچ بیداری نبود، جایی که نامها چون بخار از خاطره برخاسته بودند و سنگها زبانِ مردگان را حفظ کرده بودند. روستایی از خون ریشه داشت و قبرستانی که نفسها را در گلو خفه میکرد. مسجدی آنجا بود نه برای نماز، که برای خاطرههای تبعیدشده خانهای با سقفِ دعاهای فراموششده و...
-
به نظرم چند لحظه
سهشنبه 27 خرداد 1404 10:51
به نظرم چند لحظه نگاهت بیشتر نکردم هر لحظه برایم عالمی از زمان بود تکه های زمان را به عنوان شیشه عمرم دانستم هر تکه با من سخن داشت خواب و رویا بیداری و حقیقت شادی و نشاط غم و هجران نمی دانم چرا هر لحظه برای من عاشق عمری گذشت با لبخندت گرم شدم با غمت سردم شد با رفتنت غم عالم بر دلم نشست با حقیقت وجودت بیداری جانم را...
-
من از پاییز رنگارنگ میترسم
سهشنبه 27 خرداد 1404 10:50
من از پاییز رنگارنگ میترسم چو برگانی که دل دادند به این سرخی به این پاییز رنگارنگِ پر نیرنگ و ناآگاه از فرجام این دلداگی ، آرام ، به مسلخ رفته و سرهای سبز خود به این نامرد ، به این سوزنده باد سرد پاییزی سپردند و جان دادند و خشکیدند جدا گشتند از دستان پر مهرِ درخت عاشق ِ این برگهای سبز و بعد از مدتی سردر گمی در آسمان...
-
ای بغض فروخورده در شبهای بیپایان،
سهشنبه 27 خرداد 1404 10:49
ای بغض فروخورده در شبهای بیپایان، میان دیوارهای خاموش، حضور تو سایهای از گریه است، که در آغوش باد، سرگردان مانده. پردههای مه گرفته، رازها را در سکوت میبلعند، و شب، با اندوهی سنگین، نامت را در طنین قطرهها مینویسد. ای بغض فروخورده در تلاطم اشکهای پنهان، در خیابانهای بیرهگذر، نفس میکشی در باران، و در انعکاس...
-
ز بس که چرخید این عقربه
سهشنبه 27 خرداد 1404 10:48
ز بس که چرخید این عقربه بر گِردَ یک پوچ ، این همه ! میخی که ایستا بود به ساعتم از جا کَنده شد ساعتم افتاد بر زمین عقربه ، او که دورِ ثانیه اش می گردید ! پرید ، خورد به شیشهِ پنجره تکه های شیشهِ پنجره هم پرواز به سوی زمین ! آمدم ، جمع کنم خُورده های شیشه را انگشتم که کوک می گرد این عقربه هر دوی ش برید در همین گیر و دار...
-
کودتا چی می شود دل تا که بیدلبر شود
سهشنبه 27 خرداد 1404 10:46
کودتا چی می شود دل تا که بیدلبر شود فعل هرگاه از زمان افتد، فقط مصدر شود باز استعمار چشمت مالیاتی وضع کرد نرخ ارز با هر نگاهت باز بالاتر شود اعتراضت در زن، یک بایگانی ثبت شد یک دبیرخانه غزل از شعرها پرپر شود شاعری از قطب میخواهم بگوید حال من حال من ای کاش با احوال او ضربدر شود پای من سیگارهایم تا به آخر سوخت بعد شمع...
-
به فراسوی خیال
دوشنبه 26 خرداد 1404 12:05
به فراسوی خیال در دفتر شعری که از جنس نهال آرزوهاست، هر بار می نویسم به الفبای سرخوش در پناهگاه ویران به ملالم نام تو را ، الفبایی که به ایمانند قدرت استخوانِ در گلو را به پیکره ی دهانی که بوی بوسه ی توبه دارِ تو را می دهد... و این شیوه ی بازی واژه هاست که سکوت رویای شب ز نده داران را همواره به نجابت اند. عادل...
-
گفتم: «میخواهم شعری بنویسم
دوشنبه 26 خرداد 1404 12:04
گفتم: «میخواهم شعری بنویسم زیباتر از چشمهای تو» خندیدی و گفتی: «نمیتوانی!» نوشتم و دیدم؛ همهی واژهها در آن غرق میشوند… حمیدرضا سلیمانی کارکن
-
روزی دیر می شود
دوشنبه 26 خرداد 1404 12:04
روزی دیر می شود برای ناگفته هامان همانروزکه قافله ی عمر به مقصد رسیده و رنج سفر بر سپیدی تارهایمان عنکبوت بسته نگذار آن روزِ دیر، برسد. گفته ها را باید گفت؛ آنکه نخواست بشنود قافله را باخته... و زنجیری که از ناشنیده بر گردن آویخته... راستی دلم تنگت شده تنگ بازگویی حقایق ها می ترسم تو خود پشت این حقایق ها پنهان باشی و...
-
شهرِ غریب و عطر موهای تو
دوشنبه 26 خرداد 1404 12:02
شهرِ غریب و عطر موهای تو حال نداشتنت برام باز تداعی شده دورترین خاطرات گذشته خواستنتو و نبودنت چه انتزاعی شده زخم زدی به روزگار و این زمونه ی من رفتن تو زخمِ دلم شد و بهونه ی من خالی شدم از مرهم زخمِ دل و، خواب وخیالت پر بودم از حسی، که هستم همیشه دو بالت واهی شد اون حس و خیالم که دیگه ندارمت کنارم سخت تحمل میکنم...
-
برای از تو سرودن خیال کم دارم
دوشنبه 26 خرداد 1404 12:01
برای از تو سرودن خیال کم دارم هوای تازه و طبع زلال کم دارم هنوز مانده سرایم سلیس و سره و ناب برای وصف وجودت کمال کم دارم هزار سعدی و حافظ برای شَعر تو شعر سروده اند و من آن شور و حال کم دارم. من از کویر تنت جان به در نخواهم برد تو گرم مثل جنوبی شمال کم دارم شراب می چکد از گوشهء دوتا چشمت غلط شنیده ای آب حلال کم دارم...
-
برای جیرهی روزانه ام
یکشنبه 25 خرداد 1404 12:04
برای جیرهی روزانه ام به من عشق بده و قلب غمگینم را سنگین نکن حتی با ذره ای کوچک. لمسم کن و گل سرخ را از من دریغ مدار بر خطاهای من چشم ببند و رسولانت را بفرست پیش از آن که پا به جهان من بگذاری. | مرام المصری |
-
من هنوز هم منتظرم.
یکشنبه 25 خرداد 1404 12:02
من هنوز هم منتظرم. من هنوز هم منتظر آرامشی هستم که سال هاست به من قول داده است زود بیاید و برایم موسیقی خوشبختی را بنوازند. منتظرم که خستگی هایم از من خسته شوند و به سفری طولانی بروند. منتظرم که لبخند،لباس قرمزش را بپوشد و با من شراب بنوشد. منتظرم که ساعت ها بخوابند و من بتوانم طعم زندگی را بچشم. میدانی غم انگیز است؛...
-
می نشینم در نبودت
یکشنبه 25 خرداد 1404 12:00
می نشینم در نبودت بی قراری می کنم جمعه ها را با خیالت جمعهداری می کنم هادی نجاری
-
دستت را روی قلبم بگذار
یکشنبه 25 خرداد 1404 12:00
دستت را روی قلبم بگذار و با دوستت دارمی ساده تپیدنش را تا ابد تضمین کن! فاطمه جعفری
-
همه چیز را فراموش می کنم
یکشنبه 25 خرداد 1404 11:59
همه چیز را فراموش می کنم تو فقط دستم را بگیر آنقدر محکم که حس کنم تمام تو سهم من است ..! مائده مشایخی
-
نبودنت زنی ست پراز تنهایی
شنبه 24 خرداد 1404 12:11
نبودنت زنی ست پراز تنهایی که جای خالی ات را با هیچ کس عوض نمی کند
-
در عاشقی هزار غم و درد هست ونیست
شنبه 24 خرداد 1404 12:10
در عاشقی هزار غم و درد هست ونیست دردی از این بتر که بود یار با رقیب
-
شب آرامی بود
شنبه 24 خرداد 1404 12:08
شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود، زندگی یعنی چه !؟ مادرم سینی چایی در دست، گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من خواهرم، تکه نانی آورد، آمد آنجا، لب پاشویه نشست، به هوای خبر از ماهی ها دست ها کاسه نمود، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت و به لبخندی تزئینش کرد هدیه اش داد، به چشمان پذیرای دلم پدرم دفتر شعری آورد،...
-
بی تو منم خاطرهای سوخته
شنبه 24 خرداد 1404 12:06
بی تو منم خاطرهای سوخته در دل آتش به تو جان دوخته هرچه شنیدم همه تردید بود هر که بدیدم همه تهدید بود آمده ام تا که بگویی بمان تا تزنی دم نروم از میان هر که مرا دید به هم ریخت رفت در گذرم سایه بیاویخت رفت شعر مرا برد به جایی که نیست مردهتر از خویش خدایی که نیست با تو اگر شعر جنون میشود بی تو همه حسرت و خون میشود...
-
دوربین هست
شنبه 24 خرداد 1404 12:05
دوربین هست صدا هست! لبخندی بزن.. و مرا در آغوش بگیر! و بُگذار این سکانس عاشقانه باشد
-
بر تار و پود بافت فرسوده ی شهر
جمعه 23 خرداد 1404 12:23
بر تار و پود بافت فرسوده ی شهر پشت اَبرهای سنگین و ساکن در کنار آشیانه ی یاکریم تک خانه ای مانده که اُتاق خورشید در آنجاست پنجره های روشن اش رو به دنیا می گشایند و در دل شب ها می تابد بر نگاه معشوق ماه که بی هوا میبارد هنوز محمدرضا پورآقابالا
-
مدام بهانه ات را می گیرم
جمعه 23 خرداد 1404 12:22
مدام بهانه ات را می گیرم در خیالم با تو حرف می زنم به جنگ با آدم ها می روم مبادا بخواهند تو را از من بگیرند خدا هم به حسادت برخواسته وجودم پر از دلتنگی است و چشم هایم منتظر از خدا ، ماه ، ستاره ها خورشید ، ابر و باد مدام سراغ تو را می گیرم هزاران پیام برایت نوشته ام از دلتنگی هام دل بی قراری هایم از اشک هایم ، شوق...
-
میخواهمت ،همچو تنی خسته که خواب میخواهد
جمعه 23 خرداد 1404 12:20
میخواهمت ،همچو تنی خسته که خواب میخواهد میجویمت ،همچو لبی تشنه که آب میخواهد میپوشمت همچو لباسی به خیال، در خوابم آوارهام، خسته تنم ،خسته مجال میخواهد ابراهیم خلیلیان
-
نه در سکوت تو ، من ترانه زدم
جمعه 23 خرداد 1404 12:20
نه در سکوت تو ، من ترانه زدم نه رونقی به صفای آشیانه زدم نه خلوتی برای خستگی شدم نه خنده از سرور مستانه زدم ماه در آسمانم به خُسوف نشسته است به نور شمع، نوش گفتم و پیمانه زدم نه در دل شب، سحرم جوانه زده نه ره ز دوری به این میانه زدم چو باد، گم، در کوچه خاطرات شدم سرودِ گمگشته، به یاد فسانه زدم نه دل، به باغِ شکوفا...
-
همه جا می بینمت
جمعه 23 خرداد 1404 12:19
همه جا می بینمت در ذهن پر آشوبم و بی خوابی های مکرر حتی در فنجان چای وقتی می نوشمت و هوایی که تو را نفس می کشم. #مطهره احمدی