-
رنج، معلمِ فلسفه ی دبیرستان بود
شنبه 27 اردیبهشت 1404 10:46
رنج، معلمِ فلسفه ی دبیرستان بود رنج نکشیده را حقیقت پنهان بود ستون باورها، باور به خدای مهربان بود به هنگامِ رنج، خدای، کتمان بود به پیشِ چشمِ آدم رنجور گلستانِ سبز بیابان بود مست را حقیقت آسان بود خمار را حقیقت بطلان بود در جمع سَرخوشان، باایمان بود هنگام رنج دلیلِ انکار را هزاران بود گاه به کفر و گاه به دین تشخیص حق...
-
من شیفتهی شیدایی خویش بودم
شنبه 27 اردیبهشت 1404 10:46
من شیفتهی شیدایی خویش بودم و در تاریکی ترس به اوج پرواز میکردم برآشفتهتر از خیال ابرهای پاییز تمام احساساتم را نثار روح کلمات میکردم و سپس دست به دامان سحر واژهها سِرِشتهای از درد و عشق میآفریدم دالها را مبدل به بخیه میکردم الفها را مبدل به سوزن زخمها را میدوختم و در انتظار التیام سالها مینشستم... اما...
-
خروشان کرده یادت جانِ این دریای غمگین را
شنبه 27 اردیبهشت 1404 10:45
خروشان کرده یادت جانِ این دریای غمگین را از اینجا دور کن قدری تلاطمهای غمگین را زمستان میشود پیوسته بی گرمای آغوشت بیا وقتی نمیخواهد دلم سرمای غمگین را برایم بار دیگر روزگاری سخت میخواهی دگرگون کن کمی امروز یا فردای غمگین را غم انگیز است وقتی غرق در ابیاتِ دلگیرم کمی احساس کن در شعر من معنای غمگین را خیالی سخت...
-
آرامشِ جهانِ مرا جنگ کشته است
شنبه 27 اردیبهشت 1404 10:44
آرامشِ جهانِ مرا جنگ کشته است خوش بختیِ زمانِ مرا جنگ کشته است قحطی گلوی رونقِ نان را گرفته است هیهات! سفرهبانِ مرا جنگ کشته است در جانِ شهر جای شَعَف غصّه میتپد لبخندِ بستگانِ مرا جنگ کشته است دق کرده از حکومتِ کابوس، قلبِ ماه رؤیای آسمان مرا جنگ کشته است چشمم به صلحِ موشکِ غم سو نمی دهد حتّی امیدِ جانِ مرا جنگ...
-
زندگی تکرار است
شنبه 27 اردیبهشت 1404 10:43
زندگی تکرار است زندگی آغاز است زندگی پایان است و همین تکرار است تو چه گفتی چه شنیدی همه را گفتند و شنیدن همه هستند و تو هستی همه رفتند و تو رفتی همه خواب و همه بیدار همه مست و همه هشیار همه خندان همه گریان همه اصرار همه اصرار همه انکار همه انکار همه تکرار همه تکرار و همین تکرار است ابوالفضل روحی
-
به والله که تو تمام منی...
جمعه 26 اردیبهشت 1404 11:55
به والله که تو تمام منی... گر چه عشق به سخن نیست و قسم خوردن ندارد ولیکن قسم حق به جانب خداوندگار عشق که بیهوده نتوان گفت... عبداله قربانپور
-
از درگه این دل به تو ای عشق درود است
جمعه 26 اردیبهشت 1404 11:53
از درگه این دل به تو ای عشق درود است هر لحظه برای تو دلم غرق سرود است گویند که دلدادگیام جرم و گناه است اما به ره عشق، مرا هیچ حدود است افسرده و دلگیرم از این چرخ ستمگر هر جا که روم، قصهی غم در دل رود است احساس لطیفیست به نام تو سرودن گویی که غزل مست ز مینای وجود است هر جا که تو باشی همهی عشق همانجاست دیدار تو...
-
سَرِ عاشقان بانو
جمعه 26 اردیبهشت 1404 11:50
سَرِ عاشقان بانو سَرِ دِلبَران سلامت سَرِ بی مِنتِ دیوار که همیشه پُشت گرمَم به وجودش همچو یک یار سَرِ این زمین سلامت که مرا به روی دوشَش همه روز می کشاند سَرِ دست و پا و چَشمَم که بِدان سه گرم است این دل سَرِ مولوی و حافظ سَرِ شهریارو صائب سَرِ نظم و نَثر و خیام سَرِ رودکی، سلامت که زِ غیر بی نیازَم و بُریده اَم زِ...
-
افتاده خلقیم درمیان گرداب وچاه
جمعه 26 اردیبهشت 1404 11:50
افتاده خلقیم درمیان گرداب وچاه کی می رسد نوید ازآن صبح وپگاه نسل به نسل سوختیم در سکوت دریغ از لطف او دریغ از یک نگاه اینهمه رنج نزدمان از بهر چیست درخود مانده ام تاوان کدامین گناه بسیار خواندیم ازعدل تو از داد تو کی می رسی ای خالق خورشیدوماه کنون دستم بگیر فردایم راچه سود کنون تیغ استخوانم رسیدومن تباه ترسم از این که...
-
شبِ گیسوی تو
جمعه 26 اردیبهشت 1404 11:48
شبِ گیسوی تو پیچانِ دلِ ، تنگ من است حلقه زلف تو زندانِ زنجیرِ تن است غزلِ چشم تو در بند به دیوان، نوشت حال این یوسف درچاه به تدبیر من است تورج آریا
-
رفتم از این شهر و شدم غریبه با سایهها
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:53
رفتم از این شهر و شدم غریبه با سایهها هر نفسم دود شد، شکست توی صداها ماه منو دید و نشست پیشم، شبی بیسحر گفت: "این درد، تو رو میبره ناکجاها" فرزاد دانشور
-
خاک سیاه گر تن مرا به یغما می برد
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:52
خاک سیاه گر تن مرا به یغما می برد بی گمان بسی دل ها در بستر آشنایی پناه می گیرد . رفتنم را خزان نانگارید که پس رفتنم بهار فرزندان بسی شکوفه ببارد. گرچه نیستم در میان در دوستی را گشوده ام بی گمان . مهرداد شهبازی
-
در شبهایی که سایه
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:51
در شبهایی که سایه از دیوارِ خستگی بالاتر میرود، و صدا میان ازدحامِ زمان مثل پرِ یک پروانه زیر چکمههای عبور له میشود، تو هنوز آنجایی... با نگاهی که خراشها را بلد است و دستی که لرزشش، امضای بقاست نه ناتوانی. نه از برای قدرت، که از جنسِ دانستن: هیچ کس، حتی آنکه دوستت دارد، قایقِ تو نیست در گردابِ بینامِ درونت. تو...
-
قاتلم شد دلستانی با کمان ابـروی خویش
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:50
قاتلم شد دلستانی با کمان ابـروی خویش می کنم با خون دل من شستشوی ِ روی خویش گشته ام محتاج یک ساغر محبت از نگار من که عمری بوده ام روزی خور بازوی خویش اسدلله فرمینی
-
مگر از گوشه ی چادر شب تو ماه بر آید
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:50
مگر از گوشه ی چادر شب تو ماه بر آید در دل مملکتت رخصت یک شاه براید گفته بودم که زدامان تو خورشید مکرر هی بدیدار منو این غزل از راه براید گرگها پیرهنم را بدریدند و پدر میداند باز در مصر عزیزی است که از چاه براید دگمه پیرهنت راکه رصدخانه دلها است بعد ان هرچه ستاره است به والله براید دست در گوشه چادرشب خود کرده ای امشب...
-
عشق در چشمان زیبای تو دیدن دارد
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:52
عشق در چشمان زیبای تو دیدن دارد دوستت دارم از لب تو شنیدن دارد می شوم یوسف بازار خریداری کن عشق این دل با دستی تو خریدن دارد تا قیامت در این عشق بمانم عاشق عاشقانه در راهی تو دویدن دارد حیف دلبر مغرور است نمی بیند او عشق این عاشق ناچار چه دیدن دارد من که با جان خودم از تو پزیرفتم غم عشق در هر جا غم درد کشیدن دارد سجاد...
-
با نفسهای تو پیوسته جهان آرام است
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:51
با نفسهای تو پیوسته جهان آرام است عطر جانت که بپیچد دل و جان آرام است اوج آرامش این عاشقِ ناآرامی با تو این شاعر بی تاب و توان آرام است مثل دریای خروشان نشوم کاش، ولی با تو حتی دل من در فوران آرام است بس که گرمای تنت را به دلم میبخشی فصلِ غمگینِ زمستان و خزان آرام است باز آسایش این قلب خرابی امشب با تو در سینهی...
-
اگر دیوانگی باشد، مرا دیوانه میخواهد
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:50
اگر دیوانگی باشد، مرا دیوانه میخواهد جهان در چشم من جز او، فقط ویرانه میخواهد جنون در خون من جاریست، زهر عشق او نوشم که این دل هر نفس از او میخانه میخواهد ز زلفش فتنهها خیزد، ز چشمش شعله میرقصد جهان از شور این آتش، فقط پروانه میخواهد به هر سویی روان گشتم، نشان از عشق او جستم که این دل در بیابانها، دل جانانه...
-
چه التهابی دارند اشعارم از نبودنت
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:50
چه التهابی دارند اشعارم از نبودنت آنقدر درد در گلوی واژه ها ریخته ام که، امشب میشِکند بغضِ غزلهایم و باز از چشمانم تا سحر میباری... فرزانه فرح زاد
-
هر روز واژه ی سلام را
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:49
هر روز واژه ی سلام را کنار دوستت دارم هایم می چینم و به همراه صبح تابناک به استقبال تو می آیم با نوازش خورشید برخیز و با چشم هایت بر گونه ی شعرهایم بوسه ای بنشان بدان ؛ واژه هایم با طعم نگاه توست که جان می گیرند مجید رفیع زاد
-
در پناه ِ شب اسفند
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 09:48
در پناه ِ شب اسفند در ایوان کوچکمان قایقرانان ِ وُلگا را می شنویم. شب باشکوهی است همچون شکوه ِ چشم های تو! همچون انگشتانت که مزرعه ی پر برکت گندم است. چاقو برمی داریم و از سفره ی وسیع آسمان پنیر سفید ماه را قاچ میکنیم و لای نان میگذاریم، با کاسه ای زیتون که دختران مزارع ِ رودبار چیده اند. چقدر دوستت می دارم! در این شب...
-
شب است و باز
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 09:48
شب است و باز کُوْلی، کنارِ آتشی نشسته است. در آسمان شب کولی به خود ندیده هرگز ستارهای. شب است و درد در استخوانش جوانه میزند. کولی، کنارِ آتشی، نشسته است با سایهی سیاهِ پُر سکوتِ خویش. شب است و باز رهگذران، دهانِ خویش در پیِ این اراجیف گشودهاند: «خوش به حال کولی دائم به رقص و ساز است و آواز دائم به شادی روزِ خویش...
-
به گذار لاله زاران
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 09:46
به گذار لاله زاران به هوای کوی جانان چو گذر کنی بیا آر من و چشم انتظار و عطش هوای باران بگو آن گدای کویت که کشیده دست سویت نظری دمی دعایی تو به حق آبرویت علیرضا توکلی
-
در خاطر یاران دگر از ما اثری نیست
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 09:46
در خاطر یاران دگر از ما اثری نیست جز ما به سر اُفتاده در این بی خبری نیست.. در وقتِ فروپاشی ما پنجره بستند تنگ است دل ما،صحبت ما در به دری نیست... فرزانه فرح زاد
-
خوشا شهری که مهمانش تو باشی
سهشنبه 23 اردیبهشت 1404 09:45
خوشا شهری که مهمانش تو باشی خوشا آن کس که می آید به کویَت خوشا مویی که ریزد روی شانت خوش آن شانه که افتد گیر مویَت خوشا چشمی که بیند روی ماهت خوش آن ماهی که مانندست رویَت خوشا گوشی که میدارد بحرفت خوش آن بحثی رود در گفت گویَت خوشا جویی روان گردد به پایت خوش آن وقتی شود در جستجویَت خوشا رازی که پنهان کردی ازمن خوش آن...
-
جانِ منی جانِ منی آبِ روانِ رودِ من
دوشنبه 22 اردیبهشت 1404 10:36
جانِ منی جانِ منی آبِ روانِ رودِ من گو که دگر کجا روی بازی بُرد و سودِ من . تویی دلیل این طرب، کجای این بُوَد عجب؟ تویی بهانه ی ادب قبله گهِ سجودِ من . نگارِ زیبنده تویی یارِ فریبنده تویی تو تار های قلب من تو رشته های پودِ من . تو بود در کل عدم، تو واصفِ حُسن عَجَم تویی تمام زندگی تویی تمام بودِ من . نشاط زندگی تویی...
-
سکوتی که میبارد،
دوشنبه 22 اردیبهشت 1404 10:35
سکوتی که میبارد، نه از ابر است، نه از چشم. از جایی میان دل و رؤیا میچکد آرام، مثل آهی که راه خانهاش را در باد گم کرده. چراغها خاموش، خیابان تنها، و من در ازدحام واژههایی که هرگز گفته نشدند. دستم را اگر بگیری باورم میشود که باران، گاهی صدای دل است نه صدای ابر. سامان مظفری
-
تورا بارها و بارهای دیگری از خدایم خواسته بودم
دوشنبه 22 اردیبهشت 1404 10:34
تورا بارها و بارهای دیگری از خدایم خواسته بودم تورا تکرار هر روز ورد زبانم کرده بودم اشتباه کردم که سماجت کرده بودم این لجبازی بچگانه ام گویی کار داده دستم تورا هنوزم هم با تمام وجودم باز هم از خدا خواسته ام انگار که نه انگار .، نه من به تو وابسته ام مرجان ساداتی
-
چنان عاشق شدم که دیگر قصه نه ؛ افسانه بودم
دوشنبه 22 اردیبهشت 1404 10:33
چنان عاشق شدم که دیگر قصه نه ؛ افسانه بودم نیمی از عمر را گرد شمعی بی وفا پروانه بودم بی وفایی کرد و رفت و با رفتنش دیوانه گشتم در کوچه های آشنای شهر ِخود آواره گشتم شدم شاخه گلِ پژمرده ای در دستِ مرد بی حواسی حروف پاک شده بر تخته سیاهِ یک کلاسی چگونه توصیف کنم خرابیه آن لحظه ها را وقتی میدیدم کسی پوشیده رنگ لباسه تو...
-
سراپا گوش آفتابگردان و ...
دوشنبه 22 اردیبهشت 1404 10:33
سراپا گوش آفتابگردان و ... سراپا چشم آفتاب به وقت اردیبهشت جهان اردی به عشق شد تو بخوان راوی داستان ماه و مهتاب !! مریم مینائی