-
جا مانده ام
جمعه 16 خرداد 1404 11:12
جا مانده ام مثل مسافری از قطار مثل زخمی بر لب مثل زنی در سیاه چاله تاریخ پونه چایچی
-
از شوق، طپش قلب بنشست وبه خاست
جمعه 16 خرداد 1404 11:12
از شوق، طپش قلب بنشست وبه خاست وازدیدن توجامۀ او نوشده که بی پرواست فرسوده شده است ونا توان احوال وجود جزدل که همچنان می طپد وپا برجا ست عبدالمجید پرهیز کار
-
شبیه کفتری زخمی و از اندوه سرشارم
جمعه 16 خرداد 1404 11:10
شبیه کفتری زخمی و از اندوه سرشارم که جغد پیر ویرانه،کمر بسته به تیمارم رگم را می زنم، شاید که این وسواس بر دارد برای لحظه ای کوتاه ، دستانش از آزارم چه کردی با دل دیوانه ی مجنون عسل بانو که شب را تا سحر ، با گریه های خود کلنجارم به چشمانت قسم، هرگز نخواهم مرد گر روزی سرم را بر حریر نرم آغوش تو بگذارم مرا در آذر چشمت...
-
دارم از تو می نویسم از تو ای مهاجر من
جمعه 16 خرداد 1404 11:10
دارم از تو می نویسم از تو ای مهاجر من از تو که هجرتُ خوندی یه شبه به خاطر من تو باید منو ببخشی رفتنت تقصیر من شد تن تو به خاطر من سهم آواره شدن شد اگه تو قصه نبودم تورو این جاده نمی برد من باید می رفتم اون وقت که به تن فاصله می خورد من باید می رفتم اما تو شدی مسافر شب گمونم طاقت چشمات ته کشید به خاطر شب رفتی و زخمی...
-
من از تو یک دیوانهِٔ مجنونِ زخمی ساختم
جمعه 16 خرداد 1404 11:09
من از تو یک دیوانهِٔ مجنونِ زخمی ساختم و غلـط بود آنچه من بر جانِ خـود میبافتم گرچـه من در لحظه ای، از یاد میبردم تو را پشت هر ازخود بریدن ، من تورا می یافتم تـو تبـر بر دست ، بر جـانِ دلـم افتادیو من برایت خـانه در جــان، آرزو، میسآختم من به جنگـی نابرابر با سپـاهی از غمت؟! نازنیـن با تـو نجنگیـدم ، سپـر انداختم تاس...
-
دیدی ای حافظ که کنعان دلم بی ماه شد
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:27
دیدی ای حافظ که کنعان دلم بی ماه شد عاقبت با رنج و غم، کوه امیدم آب شد گفته بودی یوسف گم گشته باز آید، ولی یوسف من تا قیامت همنشین با خاک شد. محمد رضا الهی
-
پُلی میسازم
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:26
پُلی میسازم به جای مرز از ابریشم نگاههایت ای همزبان جانم که از چشمان تو تا قلب جهان کشیده میشود... خشتهایش را میچینم: آجرهای سفرهی هفتسین سمنوی دستپخت مادرم، سنجدهای شکوفه زده بر خوان همنشینی، و آینهای که تصویر همهی ملتها را یکسان میکند... طنابهای پل، تارهای سهتار ایرانی است: نغمهی «رهاوی» که در برلین...
-
سکوت،
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:25
سکوت، صداییست که از دلِ هستی برمیخیزد، نه فریاد دارد، نه واژه، اما جان را میلرزاند. وقتی جهان از شلوغی خسته میشود، سکوت آرام میآید، بیکینه، بیقضاوت، مثل شبنم روی برگ، مثل ردّ نور بر آب. سکوت، نه ترس است، نه ضعف، نه خالی شدن، که پُر شدن از چیزیست که گفتنش ممکن نیست. آنجا که حرف، ناتوان میماند، سکوت شروع میشود....
-
باز نیمه خرداد شد ،
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:24
باز نیمه خرداد شد ، یاد تو و غم از دست دادنت، در فراقت ای امام مهربان، دلها خون و دیدهها گریان شده، آه و نالهی مظلومان جهان، رهروان راه عشقت را مصممتر از پیش کرد. باز روضههای جماران با نوای کوثری، در دل مومنان تازه کردی. و چه خوش در فراقت مرثبه سرای کرده بود : « می خواستم بیام جماران اول دستت ببوسم ، بعد برات...
-
خماریِ چشمت دشمن جانِ من است
پنجشنبه 15 خرداد 1404 12:23
خماریِ چشمت دشمن جانِ من است آن قوس نگاهت کُشِ ایمانِ من است لبخند تو آتش به دلِ خشک زده آغوش تو ای عشق، پریشانِ من است آن گونهی گلگونهفروزان چه بگویم؟ برقش شررِ دامن و دامانِ من است با آن لب شیرین، چه نیازی به شکر؟ هر بوسهی تو حُجّتِ قرآنِ من است ابروی تو محراب دل اهل وفاست تیریست که در سینه، به فرمانِ من است...
-
دیدمش اینبار اما در کنار دیگری
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:53
دیدمش اینبار اما در کنار دیگری در میان بهت و اندوه و غم و ناباوری او کنارِ او و من هم در کنار هیچ کس من برایش مُردم و او هم برای دیگری درد یعنی تار میبینم زمانی را که او میکند در پیش چشمانم برایش دلبری او فقط توی خیال و شعرها سهم من است میشوم یک روز در دارالمجانین بستری خواستم دیگر فراموشش کنم اما نشد! شب به شب،...
-
و خوش گفت مولانا به من،
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:52
و خوش گفت مولانا به من، به منی که دور افتادم از این انجمن: هر کسی را فرصت چالش است، و خواب راحت؛ شبها روی بالش است. خوب میدانم که دور ماند مجنون از وصل خویش... و فرهاد، آخر تیشه زد بر فرق خویش. چرخ گردون بازی بسیار دارد ای رفیق؛ امروز برای او، فرداست آن شفیق. حمید رضا نبی پور
-
تو را زخم های کودکی ام بنامم ؟
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:51
تو را زخم های کودکی ام بنامم ؟ بیماری یا هورمون های سرکش تنم... هرچه که هستی چقدر زیبا هستی توهمان پری قصه هایی که کتابش را میخواندم دریایی مگر تا میبینمت خود را غرق در تو می یابم زیبایی ات از حد گذشته بی تابم میکند ... خمار شراب نفس هایت میشوم همه چیز محو است و عشق تو تمام دنیایم میشود تو مرا داری روح و جان و تمام من...
-
جنون بی سرانجامم محالِ مانده در رویا
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:50
جنون بی سرانجامم محالِ مانده در رویا چگونه گُم شدی در وادی جامانده ی فردا خبر داری که بعد از تو حواسِ آسمان پرت است وَ سنگِ غُصّه می بارد به پای حضرت اغما؟ دعا و گریه را در آستانِ خانه پوشیدم مگر رحمی کند بر ندبه ی پنهانی لولا ببین تفسیر ویرانیِ مردِ قصّه هایت را تَرَک خورده جهانِ باوری در مذهبِ بلوا چنان خورشید بعد...
-
و من چه بی تفاوت
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:49
و من چه بی تفاوت خیره شده ام به نقاشی کهنه ی روی دیوار: مردی می گرید نشانه ای نشانه ای. دوستی سراب ها و دشمنی آینه ها... و من چه بی تفاوت می خندم به دیواری که دیگر فرو ریخته آجر به آجر مثل غبار اما پر از باد و رنگ و صدا. نیست اما اکنون را می بلعد. نه من دیگر به دیوار فرو ریخته ی نشانه تکیه نمی دهم. تکیه گاه من امروز...
-
بعد تو...،
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:49
بعد تو...، عمرم را در سکوت، با خیال و مرور خاطراتت به سر می برم سکوت می کنم اما با خیالت عشق بازی می کنم خاطراتت با روح و روانم بازی می کند، خیره به نقطه ای کور چشم دل سوی نگاهت پرواز می کند موج احساسی در وجودم می خروشد گفتگو یی باتو دارم عاشقانه بدون هیچ تحرکی بر تن بی روحم لبخندی ملیح از ته دل نشسته بر لبانم در خیال...
-
رشد؛دویده ایست درراه تعالی
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:46
رشد؛دویده ایست درراه تعالی آن که فعل ش باکرام الکاتبین است.. بدبدل شد به یک خر مایه ،انکه ، باچکمه های تعهدقدم میزد. بوقت اعتراف خواهد گفت روزی، آوای درونی کای حباب جسمانی، این توهم آن جایگاه پستت، ازجنم جوهری خودت نیست. به کثرت راه های مواصلاتی مرزهای نجات، باقابلیت جانمایه ، روی گنج نشتن به درویشی زیستن، جان مایه...
-
«ماراتن نخها»
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:45
« ماراتن نخها » در هزارتوی شیشه عروسکی ایستاده با چشمانی تراشخورده از باورِ دکور و لبهایی که دروغ را، نه برای نجات، بلکه برای بقا نجوا میکنند . او را ژپتویی ساخت که دیگر پیر نیست؛ ژپتو، حالا یک شرکت سهامیست با سهامِ نیرنگ و کارمندانِ پارازیت . مفصلهای چوبی، با رزینِ ایدئولوژی پرداخت شدهاند و طنابها دیگر از سقف...
-
به تو فکر کردن مساویست با
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:43
به تو فکر کردن مساویست با آغاز همان تگرگ همیشگی بر روی یخبندان وجودم و گُر گرفتن پیوسته ی حسرت ها در حجره ی تو در توی غم میان سینه ام وهمایش غریبانه ی اشک وآه کنار برکه ی خیالم وسوزن سوزن بخیه زدن واژه ها بر گونه ی شعرهای بی پایانم نازنین رجبی
-
شب را مدام در غم تو می کنم سحر
چهارشنبه 14 خرداد 1404 12:43
شب را مدام در غم تو می کنم سحر بیدار و خسته دل و زار و خونجگر غافل زخود در عالم عشق از برای تو اشکم ز دیده روان گشته تا سحر با ناز و غمزه بر دل من تیشه میزنی رحمی نما به دیده خوناب من نگر امید و ارزو همه در کام من بمرد از ناز و کبرو کینه تو اندرین گذر از یاد برده ای تو اگر خاطر مرا هرجاکه میروم توئی با من همسفر فرق...
-
سینهام مثل اتاقی تاریک
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:59
سینهام مثل اتاقی تاریک پُر است از صدای گمشدهای که با هر آه در باد پراکنده میشود سیدحسن نبی پور
-
گفته بود کسی دیروز، جهانت واقعی نیست!
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:57
گفته بود کسی دیروز، جهانت واقعی نیست! مِنّومِن کرد و سپس داد کشید بخشی از آن هست و بخشی دیگر از آن نیست یعنی چی؟ به خودم میزنم سیلی که تو هستی، وجود داری! من شبحم یا که معلق روی زنجیر زمان، لنگه پا منتظرم تا از آنجا فراتر نروم؟ به زمان سوگند که مهمترین چیز جهان است اصلا تقصیر درخت انجیر نیست که امسال خشک شده و حال...
-
شب به شب در فکرِ عیب و نقص و نانِ دگران
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:57
شب به شب در فکرِ عیب و نقص و نانِ دگران کس نمیپرسد چه آمد بر زبانِ دگران خویش را گم کرده، سرگردانِ وهمی پوچ و سرد مینشیند در کمینِ استخوانِ دگران در دلش هرگونه نور و مهر و شرم و رحم نیست لیک نطقش پر ز وعظ است از جهان دگران خشتِ خامِ خانهی خود را ندیده سالها دست دارد بر بنای آسمانِ دگران هر که خاک خویش را روبد ،...
-
اگر از نسیم حالم را بپرسی
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:56
اگر از نسیم حالم را بپرسی.. .خبر از آهی میدهد که هر دم ناگاه از سینه ام رها میشود... گر مرا پیش شبنم جویی از طراوت اشک هایم برایت قصه ها سر میدهد... شاید بهتر باشد حالم را از مهتاب بپرسی ... هر شب وقتی آهی پرسوز در سینه دارم و شبنم را به مهمانی اشکانم دعوت کرده ام...چشمانم ... هر ضربان قلبم...میان تویی میچرخد.. که...
-
از دیار باور تو می آیم
دوشنبه 12 خرداد 1404 12:55
از دیار باور تو می آیم از دشتِ یقین با پایِ برهنه بر سنگلاخِ تبعیضِ سبدی دردست پر از سیب خاطره زرد سپید قرمز از سالهایِ نزدیکِ دور گمشده ای دارم آ ب ر و به جستجو آمده ام آبرویِ رفته ی امروز را در نگاه خاموشِ قهرمان دیروز مریم ابراهیمی
-
شبی در خواب می دیدم
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:58
شبی در خواب می دیدم به چشمانم نظر کردی دو دست خود گشودیُ به آغوشم سفر کردی بزد برقی دو چشمانت شب بختم سحر کردی کمند آن دو ابرویت چو تیری در نظرکردی فلق گشته شفق زانکه دو لعل لب شکرکردی نهاده سر به آستانت غمم از دل بِدر کردی نمودی سینه ی خود را به مجنون دربدر کردی ز نون ناف اندامت بَرِ این دل گذر کردی بزد محراب...
-
بوده و باشد خلیج برلوح و قلب آسیا
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:57
بوده و باشد خلیج برلوح و قلب آسیا میدرخشد در جهان همچون نگینی پـُر بـها جان فدای خاک پاکت ای وطن ای، بهترین مهرت ازقلب فرزندانت هرگز نمی گردد جدا کوه و دشت و جاده هایت را بنازم میهنم بهر آبادی تـو مـا میکنیم جان ها فدا افتخار ما ست خلیج همچو نگینی برسرت نام پارس چون تاج نقش بسته در سـَما سال ها شد حاصلت بی آبی و رنج...
-
پچپچی کرد مردی در گوشِ زمان
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:52
پچپچی کرد مردی در گوشِ زمان مردِ نامرد را چه باید گفت زبان؟ گفت زمان با لحنی از حزنِ فَرا گو، امانی که ندارد هیچ امان هر زمان مرد، رختِ "نا" بر تن کند وقتِ طوفانِ جوانمرد است میان بیوفایی ریشهی نازایی است مکتبِ نامردی کی زاید ژیان روزگاران دراز است این چراغ بیفروغ است در کمینگاهِ کیان هر که آزادی طلب کرد...
-
تَقوا سِپَرِ جان است در این میدانِ دَغا
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:50
تَقوا سِپَرِ جان است در این میدانِ دَغا چُون چِراغِ رَهداری به تَوَحُّش زِ دَغا در دلِ پاک، گلشن می دهَد اَثمَرِ پاک میرَهاند از چَنگالِ شَیطان، پَرِّ پرواز آبِ زلالِ تَقوا، ز زَنگارِ گُناه شوی آیینهٔ دِل را بَرُوَد ز اَندوه، راز کوهِ اِستوارِ تَقوا، نلَرزد ز طُوفانِ بلا رهروِ راهِ حَق را نَبَوَد گُم در این گذرگاه...
-
دنیا عجیب تر می شود
یکشنبه 11 خرداد 1404 11:48
دنیا عجیب تر می شود هر لحظه که تنهایی هم در من گم می شود و سویی فراتر از او در خود من معنا می شود ... آذرخش کویر آتشی بدون خورشید معصومه زرنگار