-
یکی ان دور دست ها می کند به من نگاه
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 10:34
یکی ان دور دست ها می کند به من نگاه شاید غریبه ایست که دستم بگیرد در میانه راه شاید این اعتماد من به من زند ضرر باید گرفت یکی این دو راه رادر نظر تا نیمه راه که رفته ام نه راه پیش و نه راه پس دارم دل بیشتر به برگشت است اگر برگردم تمام راه رابیهوده بودم برای اوج گیری بال خواهد وشوق پرواز گاهی هم فرود راهی ست برای رسیدن...
-
یک خسته ی پیوسته
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 10:33
یک خسته ی پیوسته در باد رها هستم از قافله ی بودن عمریست جدا هستم در پهنه ی شب ماهم از ابر ولی مَملو دیوانه ی گه گاهم طالع به خطا هستم یک سهم، از این دنیا یک شادی کوتاهی یک لحظه به نامم نیست محکومِ بقا هستم آن قطره ی دلگیری از ابر کبودی در یک روز پر از نـورم من آهِ خدا هستم من دردِ دلم با درد هم آب و گلم با درد من دوست...
-
صد و یک روزنه در حسرتِ تابیدنِ تو
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 10:32
صد و یک روزنه در حسرتِ تابیدنِ تو در پسِ باورِ این خانه تَلَمبار شده.. صد ویک خاطره از شرقیِ بی واسطه ات در شبِ ظلمتِ این پنجره تکرار شده.. گر چه از چشم تو تا مغربِ من راهی نیست خطًِ ِبینِ من و تو یکسره دیوار شده.. ولی از غربتِ من ساحلِ تو بی خبر است دگر این فاصله در فاصله بسیار شده... حرفِ تنهایی من پشتِ سرت پیچیده...
-
با سوزن مژگان،
دوشنبه 15 اردیبهشت 1404 10:32
با سوزن مژگان، نخ زخمها، و مروارید اشکهایم، گردنبند می سازم و به پل گلو گذرگاه دیده و دل محفل بزم بغض ها می آویزم، تا با حلقه ی رقصانشان نوازشگر و روشنگر چشم ها باشند مژگان فتوحی
-
به فکر فرو میروم و می بینم
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 10:48
به فکر فرو میروم و می بینم جهان من همه در چشم تو خلاصه شده کلافه میشوم از این جهان سر درگم که داستان بلندم چرا خلاصه شده... امین قوتی
-
چه حالی دارند میخ های دیوار،
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 10:47
چه حالی دارند میخ های دیوار، بدون قاب محمد حسن طباطبایی جعفری
-
میخواستم شعری بگویم رنگ چشمانت
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 10:47
میخواستم شعری بگویم رنگ چشمانت هم جنس لمس بی هوای گرم دستانت باران گرفت و خیس باران شد غزل هایم وای از منو از حرف های بین چشمانت... امین قوتی
-
دلداده به جان سخنم شیر شدم من
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 10:46
دلداده به جان سخنم شیر شدم من گهواره تکان داد که نخجیر شدم من سلطان عجایب سخن عشق ربودست همسایه نشان داد که درگیر شدم من باروی وصالت چه کنم سایه قرین شد پروانه کجا رفت وجهان سیر شدم من پاداش تو را خواستمت بوسه دهم من پیمانه فغان گشت که لب گیر شدم من عشقی که نرقصد به غزل های شریفم در بند طلسم است که بد زیرشدم من...
-
بر دَر و دیوار دلم، تکیه زده خیالِ تو
یکشنبه 14 اردیبهشت 1404 10:46
بر دَر و دیوار دلم، تکیه زده خیالِ تو یک شبه عاشق شده دل، به عشقِ لایزالِ تو به عرشِ کبریائی ات، آمده ام به التماس تا بدمَد تلالوئی، ز نورِ بی زوال تو کاش سروده هایِ دل، قبولِ درگهت شود کاش بگیرد این غزل، روشنی از جمالِ تو کاش دمی که بی توأم، بسته شود کتابِ عمر تا تو تفألی زنی ، زنده شوم به فالِ تو سوژه ی هر قصیده ام،...
-
در خیالم با تو سودای دلم پرسود بود
شنبه 13 اردیبهشت 1404 10:47
در خیالم با تو سودای دلم پرسود بود در عمل اما گمانم مطلقا مردود بود گفته بودی شادمان باش اخترت خوش آمده وای بر من گر مرا این طالع مسعود بود پیش ازین دریای غم یک قطره شادی یافتم تندی شمشیر عشق از تیغ شهدآلود بود آتش چشمان تو گرمی به دنیا داد لیک بهره چشمان من زان، اندکی از دود بود فکر میکردم به سوی کعبه می دارم نماز...
-
هنر یعنی تعهّد، عشق، باور، غیرت دینی
شنبه 13 اردیبهشت 1404 10:46
هنر یعنی تعهّد، عشق، باور، غیرت دینی هنر یعنی صفا و معرفت، یعنی خدابینی هنر روح رهایی از قفس، در اوج رقصیدن هنر یعنی سرانجامت شهادت، همچو آوینی هنر یعنی شبیه مرتضی از خود رها گشتن میانِ خاکِ خونین شهر، دنبالِ خدا گشتن همیشه راوی فتح و میانِ شاهدان باشی و با طعم شهادت نیز آخِر آشنا گشتن حسین اعتمادی
-
همه شب را به خیال تو سحر میکردم
شنبه 13 اردیبهشت 1404 10:46
همه شب را به خیال تو سحر میکردم و زمان را به حضور تو خبر میکردم شبی اما شده ما را به خیالت آری ؟ زندگی را به نفسهای تو سر میکردم زاهد از مسجد و محراب و نمازش میگفت من به میخانهی چشم تو نظر میکردم صد دعا از دل مجنون پریشان احوال خواندم حتی اگر از عشق ضرر میکردم آنچنان زلف تو در باد پریشان گشته گاه و بیگاه من احساس...
-
اه ای فلک ! به عاشق مسکین جفا بس است
شنبه 13 اردیبهشت 1404 10:45
اه ای فلک ! به عاشق مسکین جفا بس است بیداد بر بلا کش کوی وفا بس است دنیا به بال خسته ی ،من سنگ می زند قصد جف به زخمیِ درد آشنا بس است ای باغبان عشق ! کجایی خزان رسید بیگانگی به شاخه گلِ بینوا بس است می سوزم از فراق تو، ای نو بهار حُسن خاکسترم به باد شد اکنون جفا بس است رفتی ،غمت نشسته به جانم ، بیا دَمی باری بکن تو...
-
دلم برای دیدنت، همیشه تنگ میشود
شنبه 13 اردیبهشت 1404 10:45
دلم برای دیدنت، همیشه تنگ میشود میان بُهت لحظهها زمان درنگ میشود به کام رنج عاشقی مرا به خود رها مکن که بی تو روزگار من سیاه رنگ میشود ز شوق عاشقانهام همیشه شعر می چکد تو چون که جلوه میکنی، غزل قشنگ میشود تو ای فرشته در پیات تمام عمر گشتهام که با تو شهر قصهها به من فرنگ میشود سزای زندگانیام بهشت یا که...
-
دلا! مـجـنـون شدی ، چـشـم انتظاری تا به کِی؟
جمعه 12 اردیبهشت 1404 12:14
دلا! مـجـنـون شدی ، چـشـم انتظاری تا به کِی؟ در غـمِ مـعـشـوق ، رنـج و بی قـراری تا به کِی؟ هر چه بی خوابی کشیدی از غمش کافی نبود؟ خسته ام با من بگو ، شب زنده داری تا به کِی؟ علیرضا تندیسه
-
بی تو شب نیست
جمعه 12 اردیبهشت 1404 12:14
بی تو شب نیست چشم هایم خیس نشود یا در پشت دیوار تنهایی فریاد نکشم، به باغ می روم،،، هر روز. نه برای دیدنت، می دانم نیستی برای بوی خوشت که در لابه لای، درخت تاک، احساسش می کنم کوچه باغ بی تو صفا ندارد، حتی باهمان عطر وبوی گلها یش باهمان درختان کنار راه که نظار گر عابران خسته دل است من امیدی دارم به بلندای اسمان،،،،،...
-
آنگه که بریده است رویت زه جهان
جمعه 12 اردیبهشت 1404 12:13
آنگه که بریده است رویت زه جهان نیش است درونت غم دوران نهان.. سو سو که چراغی چشم دل را بزند.. زین دیده رساندت جادوی محال.. نوری که خیال است زه خیال باطل بینی پس آن چه بوده وادی زمان... حسین زالی زاده
-
ساعت به ساعت عمر من ...
جمعه 12 اردیبهشت 1404 12:13
ساعت به ساعت عمر من ... بی تو به پایان میرسد.... کاغذ به کاغذ شعر من.... از دل به فریاد میرسد.... خروار و خروار بغض من.... از سینه بر دل میرسد.... دانه به دانه اشک من.... از گونه بر لب میرسد.... شانه به شانه درد و غم... با هم به این دل میرسد... سعید اصغری
-
زیر دستم نقش میبندد بروی کاغذ تنها...
جمعه 12 اردیبهشت 1404 12:12
زیر دستم نقش میبندد بروی کاغذ تنها... تمام آنچه که دیدم و کوهی بیش، از غمها... سکوتم فروشی نیست خریداری اگرجانان.. بخر هر آنچه که خواهی برآرد نعره از دلها... تن زخمی به روی گودالی از مرگ است... چه دانی از تب وحشی بگیرد از چمن گلها.. برو در گوشه ای بنشین تماشا کن... ببین از عالم دنیا، بیابی راز عقربها... تصور می نمای...
-
در سنگر آغوشت
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 12:17
در سنگر آغوشت نگاهت، شرارهایست که دلم را تا مرز لبانت میسوزاند همانجا که سالهاست نفس به نفس برای بوسهای میجنگم. سیدحسن نبی پور
-
تونسیمی که به هنگاه وزیدن خود
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 12:16
تونسیمی که به هنگاه وزیدن خود بوی یاس وسمن ونسترن آردبه مشام تونوازشگرگل های گلستان ودرخت بیدی بلبل ازشوق دهد وقت سحربرتوسلام نسیم منصوری نژاد
-
نمیدانم که باز میگردی
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 12:15
نمیدانم که باز میگردی یا نه امّا در اعماقِ خوابهای پریشانم یک ماهی کوچکِ طلایی گاهی از دور لبخندی نشانم میدهد که امیدوار باش و گ اهی سوار بر موجِ اشک در سیاهی شب پلکهایم را میشکافد و میگریزد. حسن حیدری
-
زندگی آه و دمی است
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 12:15
زندگی آه و دمی است چه نخواهی، که نخوانی، و ندانی هیچ را زندگی، گشته تباه گرتوخواهی و بخوانی و بدانی دانا گر شوی، زندگی زیبا شود حال میپرسی چه خواهم؟ و چه خوانم و چه دانم؟ میگویم برایت، ای رفیق شیء کوچکی است جنسش است از کاغذ وهزاران دانش در دل این اشیاء خوابیده است او کتاب است، کتاب گنجی از حکمتها پس بخوان ای رفیق...
-
سرم را بالا نگه میدارم،
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 12:13
سرم را بالا نگه میدارم، سبک است و خوانا، چهرهام. شاید یک بزدل، شاید یک قهرمان، ناجی یا یک آفریننده، از نگاه مردی که گاری به دست، خیابان را فریاد میکشد، سبزی میفروشد، از نگاه کودکی بیشرم، که تنها میزیید، و از نگاه گوارآلود تو، که زندگیبخش است. این یک مأموریت، یک پیامآوری نیست، مگر اینکه مرگ ما را ببلعد، و در یک...
-
اشک، آرام از نگاهِ خستهاش جاری شد
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 11:16
اشک، آرام از نگاهِ خستهاش جاری شد ماه، تنها شاهدی بر لحظهی بیداد شد دل گرفت از همهی شهر، ز مردم، ز سکوت در دلِ شب، حرف دل، همدمِ فریاد شد در سکوتِ سرد شب، دیوارها دلگیر شد هر نگاهِ عاشقانه، قصهای تعبیر شد شمعِ جانش بیصدا در باد خاموشی گرفت حسرتی در قاب اشکش، مثل سایه محو شد چشم بست و دل سپرد، انگار دیگر خسته بود...
-
دوست داشتنت
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 11:14
دوست داشتنت لرزه بر اندامم میاندازد نه با زبان، با نگاه، تو را فریاد میزنم. سیدحسن نبی پور
-
تصویر لبخندت
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 11:09
تصویر لبخندت نقوشی است از فرشهای مینیاتوری که در لابهلای رنگها و در آغوش هزاران حس عاشقانه چیده میشود، آغاز میشود و در بستر عشق، به اوج میرسد. سیدحسن نبی پور
-
نمیدانم بهشت چگونهست
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 11:08
نمیدانم بهشت چگونهست شاید باغیست پر از بوی گل، و آبشاری که گلها را در آینهی مه میبلعد. اما جهنم را میدانم: سایهایست از نفرتِ مانده در دل، که وقتی از زندگی بیش از اندازه نوشیدیم، بر سرمان افتاد. سیدحسن نبی پور
-
جمعه دلم گرفته و دلدار نیست باز
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 11:06
جمعه دلم گرفته و دلدار نیست باز در کوچهام صدای تو تکرار نیست باز هر گوشهای ز یاد تو باران گرفته است اما در این هوای غریب، یار نیست باز آیینه شد شکسته و تصویر رفته است افسوس، غیر حسرت و آزار نیست باز من ماندهام میان سکوتی کبود و سرد جز گریههای خسته، گرفتار نیست باز در امتداد هر نفس، آهیست بیصدا این شعر بیتو...
-
باران ببار بر اشک من
سهشنبه 9 اردیبهشت 1404 11:02
باران ببار بر اشک من بر ریشههای خشک من بر سینهی بیبرگ و بر بر باغ بیفصلِ تنم عطرت وزیده در سحر گم کردهام راهِ نظر در کوچههای چشم تو دل را تماشا میکنم لب بستهای، غوغا شدی در سطر شعرم جا شدی با قطرهای از خندهات آتش به دریا میزنم یک شب به نرمی میوزی یک شب چو طوفان میرسی قلبم تو را چون آینه در اشک پیدا میکند...