-
با درد درآمیزو مگو قصه محال است
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:39
با درد درآمیزو مگو قصه محال است در هم تو مکش چهره که این صورت حال است این عمر زمین گر همه یکسال بدانیم یک ثانیه آمد بشر و رو به زوال است گردیست بر آیینه ی دل،عکس چه بینی؟ اندیشه بر عشق ، چو طوق است و وبال است من ساقی ام و واژه سرازیر سبو هاست گر مست نشد اهل دلی جای سوال است هر دل که نشد محرم اسرار تجلی در عالم معنا چو...
-
در آن دم کـه خدا فرمود: ز خاکی خفته، برپا شو
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:38
در آن دم کـه خدا فرمود: ز خاکی خفته، برپا شو جهان حیرتزده پرسید: که ای انسان، چه پیدا شو؟ ز مشتی خاک خاموشی، فروغ عشق برمیخاست دمید او را به روح خود، که در عشقت، تماشا شو ملائک مات و سرگردان، ز خالق راز میپرسیدند چه دیدی در دل آدم، که او را گوهراسا شو؟ به او دادند عقل و عشق، به او دادند شور و دل که هر افتادنش گوید:...
-
گفتی که یــــادِ من مکن، درگیـــــرِ حالا میشوم
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:37
گفتی که یــــادِ من مکن، درگیـــــرِ حالا میشوم در راهِ دل گـم گشتهام، پنهـــــان و پیدا میشوم ای بیوفا، شیـــدا نشد هر عاشقـــــی مانند من آنهــا نگاهـــــت میکنند، غـــرق تماشا میشوم گویند که را دل دادهای؟ ایداد از این بیچارگـــی بـــر پندشــان اما ولـــی، دیــــوارِ حاشا میشوم خواهند مــــــرا طردم کنند،...
-
قلمِ بی قرارِ روزگار
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1404 11:36
قلمِ بی قرارِ روزگار زیر چشم ها، می نویسد « غم » چند خطی به روی پیشانی صاف ، عمود و گاهی خم مُهرِ بی مِهری بر نگارینه گاه کبود از سیلی زمانه و گاه سرخ از بوسه ی بنی آدم خط لبخندی کناره ی لبها مینویسد کنار لب، «شادی» خط اخم میان ابروها ردپای خشونتی مبهم دفتر قطور صورت ها میشمارد خطوط صورتگر چشمهای آیینه میپرسد تو چه...
-
به تابستان چشمهایت
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 12:16
به تابستان چشمهایت دل بستهام تا غرق شوم... در دریایی که دستانت تنها ساحل نجاتاند. سیدحسن نبی پور
-
در ظلمت شب،
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 12:16
در ظلمت شب، چراغی سبز و لرزان میتابد از نگاهت تا در روشنای روز، تنها رهگذر خیابانهای بیتو باشم. سیدحسن نبی پور
-
در گندمزار گیسوانت
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 12:15
در گندمزار گیسوانت عشق، نسیمیست رقصان بر خوشههای تبدار تمنا سیدحسن نبی پور
-
کاش آسمان بودم،
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 12:15
کاش آسمان بودم، و تو، ماه شبهای بلند که بیپروا در آغوشم میدرخشیدی. سیدحسن نبی پور
-
دلم آسمان میخواست،
سهشنبه 2 اردیبهشت 1404 12:14
دلم آسمان میخواست، تا تو را، ماه من، هر شب بغل کنم. سیدحسن نبی پور
-
خوابم، اگر در خواب شود، من چه کنم؟
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 11:28
خوابم، اگر در خواب شود، من چه کنم؟ در سینه، دل بیتاب شود، من چه کنم؟ آشفتهتر از خیال شبهای دراز گر ماه شود، قاب شود، من چه کنم؟ افتاده دلم به دام چشمان تو باز دل باخته بیحساب شود، من چه کنم؟ با یاد تو هر لحظه دلم در تب و تاب عشق تو اگر عذاب شود، من چه کنم؟ شب آمده و نام تو مهمان لبم یادت اگر شراب شود، من چه کنم؟...
-
صبح _ با چشمان نیمه باز
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 11:27
صبح _ با چشمان نیمه باز _ آغاز می شود و روز _ با سردی نگاه خورشید . آی _ خواب می چسبد .....!! مرگ _ فریاد می زند _ بر خیز ..!! هنوز تا خواب همیشه _ وقت باقی ست ..... محمود رضا فقیه نصیری
-
( بهر دیدار تو دریا را به ساغر ) می کنم
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 11:27
( بهر دیدار تو دریا را به ساغر ) می کنم دیدگان را ساغر و با خون دل تر می کنم کم نگردد عشق تو در سینه تف دیده ام جان خود را چون سپند نار مجمر می کنم می شمارم روزگار بی تو بودن را و باز دیده را من پُر نمک از شور محشر می کنم عشق بی تکرار من هستی و از شوقت کنون دیدگان را حلقه های پای کفتر می کنم من قدگاه تو را ای ماه...
-
دروغ چرا زخمهای سینه چاک
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 11:26
دروغ چرا زخمهای سینه چاک دیگر به دردهای دوپهلو دل نمیدهند این دهانهای دستپاچهاند که به زبانهای سوخته دمادم دروغ میبندند لیلا_ظفری
-
ای گل ناز یاسمن سوسن چلچراغ من
دوشنبه 1 اردیبهشت 1404 11:25
ای گل ناز یاسمن سوسن چلچراغ من با غزل وجود خود جلوه دهی به باغ من دل شده بند بند من تا بتپد برای تو ز دیگران شنیدهام گرفتهای سراغ من فروغ قاسمی
-
باز آمده، باز آمده؛ آن نورِ غماز آمده
یکشنبه 31 فروردین 1404 11:02
باز آمده، باز آمده؛ آن نورِ غماز آمده آن رفته با ناز، زین کنام؛ باز آمده، باز آمده باز آمده آن نورِ جان؛ باز آمده آن دلستان باز آمده آن کو، در اوج؛ رفت و به آغاز آمده آن سلسله جنبانِ جان؛ آن آشنای بینشان آن جانِ جانِ جانِ جان؛ جانَش به پرواز آمده آن بال که بُگشودی ز جان؛ جانت بِبُرد در لامکان یکدم هبوطی کن عیان؛ بین...
-
پیر شدم اما دلم با توست هنوز
یکشنبه 31 فروردین 1404 11:02
پیر شدم اما دلم با توست هنوز ترک کردم تورا اما دلم راضی نشد خیال آمدنت چشم مرا باز میکند موج صدای تو گوش مرا تیز میکند مژده آمدنت چشم انتظارم کرده است صدای خنده تو دل بی قرارم کرده است حاظرم هر روز بمیرم پیر بشم اما دل به تو دهم تا زنده ام حدیثه سعیدی
-
پیر شدم اما دلم با توست هنوز
یکشنبه 31 فروردین 1404 11:00
پیر شدم اما دلم با توست هنوز ترک کردم تورا اما دلم راضی نشد خیال آمدنت چشم مرا باز میکند موج صدای تو گوش مرا تیز میکند مژده آمدنت چشم انتظارم کرده است صدای خنده تو دل بی قرارم کرده است حاظرم هر روز بمیرم پیر بشم اما دل به تو دهم تا زنده ام حدیثه سعیدی
-
دریا شدم تا با دلت، همزاد پنداری کنم
یکشنبه 31 فروردین 1404 10:59
دریا شدم تا با دلت، همزاد پنداری کنم باران به باران، هستی ام را پای تو جاری کنم شاید ندانی غصه را، در نطفه سوزاندم ولی ماندم برای بودنِ تو، آبرو داری کنم جانی که در تن دارمت، من باتو معنا می شوم نوری نمی سوزانی ام، بی آنکه من کاری کنم دستی برویِ شانه ام، بگذار دریایی ترین چشمانِ باران دیده را، مدیونِ بیداری کنم کفراست...
-
عاشقی را لحظه ای در حضورم فریاد کن
یکشنبه 31 فروردین 1404 10:59
عاشقی را لحظه ای در حضورم فریاد کن این دل ویرانه ام را بعد از این آباد کن در شروع شعرم ، خستگی را دیده ای باز در مصرع دلدادگی . فعل خود را ایجاد کن بیستون کوهیست ، تا رسیدن به چشمان تو دستهایم را شبیه تیشه ی فرهاد کن باز هم رویای آغوشت مرا در بر گرفت حال اندکی مرا با خود همزاد کن روح من، پژمردگی را در بوته عشق حس می...
-
سرشار ازهزاران احساس ام
شنبه 30 فروردین 1404 11:15
سرشار ازهزاران احساس ام از جنس دریا از رنگ دوست داشتن. همه تو را صدا میکنند و عشق تو همچنان در رگهای من جاریست سیدحسن نبی پور
-
شاخههایم خشکیدند،
شنبه 30 فروردین 1404 11:15
شاخههایم خشکیدند، تنهام در سکوتی دیرپا پوسید. شاخهها را یکییکی به دست باد سپردم، به امید آنکه جوانهای در خواب باران بیدار شود. اما نه من ماندم، نه تبر... او نیز با اشکهایش در باد خم شد و در فراموشیِ جنگل گم شد. بازگرد... با نفسهای مسیحاییات، دست بکش بر پوست خستهی من، تا دوباره در آفتاب قد بکشم. مرا در هرم...
-
در تو گم شدم
شنبه 30 فروردین 1404 11:14
در تو گم شدم نبضم به نامت میتپد. سیدحسن نبی پور
-
بامن مثل پیچک
شنبه 30 فروردین 1404 11:14
بامن مثل پیچک پیچ درپیچ به بلندای آسمان آغوش ستارگان بوسه ای بر نورستارگان وخوابی آرام درآغوش تو سیدحسن نبی پور
-
این شما و جان خاطرات،
شنبه 30 فروردین 1404 11:13
این شما و جان خاطرات، که هنوز بر سر دیوارها، پشت درها، در دل آشنا، در آشیانه مرغ حق، نفس می کشند. این شما، و کوچه باغهاییکه بوی باران گرفته اند، جاییکه رد پای لحظه ها، بر سنگفرش خیال، جا مانده، بی آنکه کسی بر پنجره ای بکوبد، ویا درِ خانه ای باز شود. این شما، و آیینه خاموش و ترک خورده، که هر روز صورتهای فراموش شده را،...
-
ای بهترین ترانه ی هستی، درود هات
جمعه 29 فروردین 1404 11:35
ای بهترین ترانه ی هستی، درود هات گرمای تن دویده به مستی، درودهات این نامه را برایت از اینجا نوشته ام از ناکجای آخر دنیا نوشته ام، احوال روزگار و زمانت ، چگونه است حالت چطور و دور جهانت چگونه است بی من ،بگو نگاه دلت، پا بپای کیست لبهای خون نشسته ات اکنون خدای کیست با زندگی چگونه ای، ای دور تر ز دور ای آرزوی ناشدنی،...
-
خداوند گل و باغ و گلستان
جمعه 29 فروردین 1404 11:34
خداوند گل و باغ و گلستان خداوند بهاران و زمستان شبت زیبا ز ماه و از ستاره به روزت نور خورشید بهاره چمن سبز از نگاه گرم خورشید دهد این آفرینش بر تو امید به هر لحظه خدا را یاد می کن پلیدیها بکن از ریشه و بن بدان قدر وطن ای یار دیرین که دور زندگی تلخ است و شیرین فروغ قاسمی
-
محاق بودو
جمعه 29 فروردین 1404 11:34
محاق بودو سیاه چاله های بی روح ... حفره های قلبم خون غلیظ هورت می کشیدند ... واژگان تنهایی در اتاق خالی از تو به مسلخ می کشیدند شب را ... نگاه حسرتی زیرچشمی به عقربه های خالی روی دیوار کاه گِلی ژرف تر جلوه می داد خطوط روی پیشانی ام را وقتی من همچون نیلوفری تشنه تو را در برکه ی زمان می جستم... مریم غلامعلی زاده
-
مثل ِ شیطانی که پدر کُشتکی با خاک داشت
جمعه 29 فروردین 1404 11:33
مثل ِ شیطانی که پدر کُشتکی با خاک داشت امضایِ تو پای غم های ِ من وجه اِشتراک داشت . من هم روزی بد کرده بودم به کسی که دوستَم داشت وَ دیدم دنیا کوه بود وُ جای جهنم پژواک داشت آرزو حاجی طاهروردی
-
در هیاهوی این روزهایِ خسته
جمعه 29 فروردین 1404 11:32
در هیاهوی این روزهایِ خسته که واژههایی چون توافق و مذاکره سربازان بیچهرهی میدانهای خاکستریاند... من با چمدانی از شعرهای بیخواب میآیم به سوی تو بیپرچم، بیمرز. دلم آن کشور تحریم شده ای که فقط نگاه تو را میپذیرد و صلح برای من نه در وین نه در ژنو که در لبخند تو امضا میشود. محسن اکبری نفس
-
بی لبت هر لحظه از چشمان من خون میرود
پنجشنبه 28 فروردین 1404 10:41
بی لبت هر لحظه از چشمان من خون میرود خون دل از راه های دیده بیرون میرود گر چه در صحرای عشقت تشنه کامم، بین عجب: سیل اشکم بر رخم چون آب جیحون میرود خون که جاری میشود، داغش زنی، باز ایستد دل که داغت خورده...، اما باز هم خون میرود!.. پای رفتن نیست کین عاشق ز یادت بگذرد هر که بین (بهاین) وادی فتد شیدا و مفتون...