-
میان هفت آسمان هفت پلکان.
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 11:22
میان هفت آسمان هفت پلکان. میان عاشقان شوریدگان میان جمع شیدایان کل کل کشان. میان رقص و بزم و شادی، خنده کنان میان محفل انس و میان پیر مستان . میان هیاهوی بلند و آواز سر به داران میان مرد و زن از هر دیار و دهستان، میان تنی برنا دلی شاداب و لبی خندان میان امروز و فردا و حال دل انگیزان . میان جادوی سحر انگیز بهاران......
-
هوا برای شکفتن کمی نفس گیر است
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 11:21
هوا برای شکفتن کمی نفس گیر است نگو ندیدن رویت، به دست تقدیر است تمام عمر و جوانی، برای تو سر شد به انتظار حضورت، نگاه من پیر است به تاب زلف سیاهت، همیشه بی تابم به دام چشم قشنگت، دلم به زنجیر است دقیقه های وجودم، نفس نفس طی شد حدیث ناله ی قلبم، چه جای تفسیر است شکسته ام به فراقت، بیا تویی مرهم نشان هجر تو بر دل،چو زخم...
-
در این سکوت شب، به تو میاندیشم
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 11:20
در این سکوت شب، به تو میاندیشم به چشمان تو، به عطرت، به تو مینویسم دلتنگم، عشقم، این دل بیقرار به عطر تو سوگند، به مهر ماندگار لحظهها سنگینند، روزها بیامید تا کنار تو، عاشقانه، گردم نوید زمان را چه کنم؟ لحظهها دیر گذرند ثانیهها فریاد که چه بیاثرند دورم از لبخندت، از نگاهت، ز دستت دوری سخت است، سختتر از شکستت...
-
در این شام تار،
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 11:19
در این شام تار، در پشت پنجره نور، که باد از میان شاخههای بید میگذرد و آه تو را به ارمغان میآورد از دور، لبخندی بر لبانم نقش بسته؛ اما، چه کسی میدانست برای آخرین بار! درد تو، مانند برفی سنگین، بر شانههای من میبارد، مینشیند و سنگینی میکند. چه خوش است دردت را به جان خریدن، غمت را به دوش کشیدن، رنجت را در دل پذیرا...
-
در پناه چشمانت
دوشنبه 29 اردیبهشت 1404 11:17
در پناه چشمانت دلتنگی شب زیر چتر آسمانت آرزومی کند سپیدی صبح را سیدحسن نبی پور
-
دیده ای دلت بی بهانه شب گرد میشود؟
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 11:45
دیده ای دلت بی بهانه شب گرد میشود؟ ذهن عاجزت کُند و بی عمل کرد میشود؟ فکر میکنی عاقلی ولی کل زندگیت یک نفر که دل برد و پس نیاورد میشود!! جنگ عقل ودل از قدیم هم حرف و قصه بود! دل که میرود عقل عاقبت طرد میشود. دلخوشم نکن با توهم و لطف کن نگو توی دردها مرد زندگی مرد میشود! حرف عشق تو از زبان من تکهتکه ریخت بغض کهنه ات...
-
دلم میخواست هر از گاهی به آن فردای روشنی
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 11:44
دلم میخواست هر از گاهی به آن فردای روشنی که از کودکی منتظرش بودم نگاهی بیندازم تمام این وجود خاک خورده در درون من کور است جز چند خاطره در قاب حافظه چیزی نمیبینم از دل نمی خندم از غم نمی گریم از خشم خاموشم از عشق هم خالی من ماندم و یک قالی قرمز من ماندم و آیینه ای غمگین من و گلدان من ودیوار من و اشیا من و پوچی من و این...
-
خونه ی من تنگ و باریکه خیلی تاریکه
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 11:44
خونه ی من تنگ و باریکه خیلی تاریکه دیوارهای اون سرد و نمناک شب تاریکه توی این ظلمت تنهای تنها میمونم اینجا یه گوشه اون تنها میشینم تنهایی اینجا قلبم گرفته قلب شکسته چشمامو بسته توی این دنیا از حرف مردم بیزار و خسته بازم یه بغضی راه گلومو انگار که بسته دلم گریه میخواد اما راهشو غم تو بسته خونه سردم، پر شد از درد و...
-
خدایا برهان مارا زین سردرگریبانی
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 11:43
خدایا برهان مارا زین سردرگریبانی خنده بنشان برلب وعاری ز گریانی همه خرمی باشدو سبز و بهارانم نبیند خزانی هیچ این فصل زندگانی فکر رنج فردا به تلخی نکشد کامی را خلقی را نیابم در سردرگمی وحیرانی نوبت آبادی بیقوله ی ما هم رسان تاکه پایانی شودبرعمر آشفته ویرانی غبطه ی اجنبی لایق این مردمان نیست باز آقایی کنند درجهان خسروان...
-
ماه نگران
یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 11:41
ماه نگران شب نگران ستاره نگران چرا حالم آبستن نگرانیست؟ چرا امشب گوشه چشمی فقط مرا هدیه ندادی؟؟ چرا حالم امشب آبستن یک ویرانیست؟؟ علیرضا پورکریمی
-
رنج، معلمِ فلسفه ی دبیرستان بود
شنبه 27 اردیبهشت 1404 10:46
رنج، معلمِ فلسفه ی دبیرستان بود رنج نکشیده را حقیقت پنهان بود ستون باورها، باور به خدای مهربان بود به هنگامِ رنج، خدای، کتمان بود به پیشِ چشمِ آدم رنجور گلستانِ سبز بیابان بود مست را حقیقت آسان بود خمار را حقیقت بطلان بود در جمع سَرخوشان، باایمان بود هنگام رنج دلیلِ انکار را هزاران بود گاه به کفر و گاه به دین تشخیص حق...
-
من شیفتهی شیدایی خویش بودم
شنبه 27 اردیبهشت 1404 10:46
من شیفتهی شیدایی خویش بودم و در تاریکی ترس به اوج پرواز میکردم برآشفتهتر از خیال ابرهای پاییز تمام احساساتم را نثار روح کلمات میکردم و سپس دست به دامان سحر واژهها سِرِشتهای از درد و عشق میآفریدم دالها را مبدل به بخیه میکردم الفها را مبدل به سوزن زخمها را میدوختم و در انتظار التیام سالها مینشستم... اما...
-
خروشان کرده یادت جانِ این دریای غمگین را
شنبه 27 اردیبهشت 1404 10:45
خروشان کرده یادت جانِ این دریای غمگین را از اینجا دور کن قدری تلاطمهای غمگین را زمستان میشود پیوسته بی گرمای آغوشت بیا وقتی نمیخواهد دلم سرمای غمگین را برایم بار دیگر روزگاری سخت میخواهی دگرگون کن کمی امروز یا فردای غمگین را غم انگیز است وقتی غرق در ابیاتِ دلگیرم کمی احساس کن در شعر من معنای غمگین را خیالی سخت...
-
آرامشِ جهانِ مرا جنگ کشته است
شنبه 27 اردیبهشت 1404 10:44
آرامشِ جهانِ مرا جنگ کشته است خوش بختیِ زمانِ مرا جنگ کشته است قحطی گلوی رونقِ نان را گرفته است هیهات! سفرهبانِ مرا جنگ کشته است در جانِ شهر جای شَعَف غصّه میتپد لبخندِ بستگانِ مرا جنگ کشته است دق کرده از حکومتِ کابوس، قلبِ ماه رؤیای آسمان مرا جنگ کشته است چشمم به صلحِ موشکِ غم سو نمی دهد حتّی امیدِ جانِ مرا جنگ...
-
زندگی تکرار است
شنبه 27 اردیبهشت 1404 10:43
زندگی تکرار است زندگی آغاز است زندگی پایان است و همین تکرار است تو چه گفتی چه شنیدی همه را گفتند و شنیدن همه هستند و تو هستی همه رفتند و تو رفتی همه خواب و همه بیدار همه مست و همه هشیار همه خندان همه گریان همه اصرار همه اصرار همه انکار همه انکار همه تکرار همه تکرار و همین تکرار است ابوالفضل روحی
-
به والله که تو تمام منی...
جمعه 26 اردیبهشت 1404 11:55
به والله که تو تمام منی... گر چه عشق به سخن نیست و قسم خوردن ندارد ولیکن قسم حق به جانب خداوندگار عشق که بیهوده نتوان گفت... عبداله قربانپور
-
از درگه این دل به تو ای عشق درود است
جمعه 26 اردیبهشت 1404 11:53
از درگه این دل به تو ای عشق درود است هر لحظه برای تو دلم غرق سرود است گویند که دلدادگیام جرم و گناه است اما به ره عشق، مرا هیچ حدود است افسرده و دلگیرم از این چرخ ستمگر هر جا که روم، قصهی غم در دل رود است احساس لطیفیست به نام تو سرودن گویی که غزل مست ز مینای وجود است هر جا که تو باشی همهی عشق همانجاست دیدار تو...
-
سَرِ عاشقان بانو
جمعه 26 اردیبهشت 1404 11:50
سَرِ عاشقان بانو سَرِ دِلبَران سلامت سَرِ بی مِنتِ دیوار که همیشه پُشت گرمَم به وجودش همچو یک یار سَرِ این زمین سلامت که مرا به روی دوشَش همه روز می کشاند سَرِ دست و پا و چَشمَم که بِدان سه گرم است این دل سَرِ مولوی و حافظ سَرِ شهریارو صائب سَرِ نظم و نَثر و خیام سَرِ رودکی، سلامت که زِ غیر بی نیازَم و بُریده اَم زِ...
-
افتاده خلقیم درمیان گرداب وچاه
جمعه 26 اردیبهشت 1404 11:50
افتاده خلقیم درمیان گرداب وچاه کی می رسد نوید ازآن صبح وپگاه نسل به نسل سوختیم در سکوت دریغ از لطف او دریغ از یک نگاه اینهمه رنج نزدمان از بهر چیست درخود مانده ام تاوان کدامین گناه بسیار خواندیم ازعدل تو از داد تو کی می رسی ای خالق خورشیدوماه کنون دستم بگیر فردایم راچه سود کنون تیغ استخوانم رسیدومن تباه ترسم از این که...
-
شبِ گیسوی تو
جمعه 26 اردیبهشت 1404 11:48
شبِ گیسوی تو پیچانِ دلِ ، تنگ من است حلقه زلف تو زندانِ زنجیرِ تن است غزلِ چشم تو در بند به دیوان، نوشت حال این یوسف درچاه به تدبیر من است تورج آریا
-
رفتم از این شهر و شدم غریبه با سایهها
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:53
رفتم از این شهر و شدم غریبه با سایهها هر نفسم دود شد، شکست توی صداها ماه منو دید و نشست پیشم، شبی بیسحر گفت: "این درد، تو رو میبره ناکجاها" فرزاد دانشور
-
خاک سیاه گر تن مرا به یغما می برد
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:52
خاک سیاه گر تن مرا به یغما می برد بی گمان بسی دل ها در بستر آشنایی پناه می گیرد . رفتنم را خزان نانگارید که پس رفتنم بهار فرزندان بسی شکوفه ببارد. گرچه نیستم در میان در دوستی را گشوده ام بی گمان . مهرداد شهبازی
-
در شبهایی که سایه
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:51
در شبهایی که سایه از دیوارِ خستگی بالاتر میرود، و صدا میان ازدحامِ زمان مثل پرِ یک پروانه زیر چکمههای عبور له میشود، تو هنوز آنجایی... با نگاهی که خراشها را بلد است و دستی که لرزشش، امضای بقاست نه ناتوانی. نه از برای قدرت، که از جنسِ دانستن: هیچ کس، حتی آنکه دوستت دارد، قایقِ تو نیست در گردابِ بینامِ درونت. تو...
-
قاتلم شد دلستانی با کمان ابـروی خویش
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:50
قاتلم شد دلستانی با کمان ابـروی خویش می کنم با خون دل من شستشوی ِ روی خویش گشته ام محتاج یک ساغر محبت از نگار من که عمری بوده ام روزی خور بازوی خویش اسدلله فرمینی
-
مگر از گوشه ی چادر شب تو ماه بر آید
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1404 10:50
مگر از گوشه ی چادر شب تو ماه بر آید در دل مملکتت رخصت یک شاه براید گفته بودم که زدامان تو خورشید مکرر هی بدیدار منو این غزل از راه براید گرگها پیرهنم را بدریدند و پدر میداند باز در مصر عزیزی است که از چاه براید دگمه پیرهنت راکه رصدخانه دلها است بعد ان هرچه ستاره است به والله براید دست در گوشه چادرشب خود کرده ای امشب...
-
عشق در چشمان زیبای تو دیدن دارد
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:52
عشق در چشمان زیبای تو دیدن دارد دوستت دارم از لب تو شنیدن دارد می شوم یوسف بازار خریداری کن عشق این دل با دستی تو خریدن دارد تا قیامت در این عشق بمانم عاشق عاشقانه در راهی تو دویدن دارد حیف دلبر مغرور است نمی بیند او عشق این عاشق ناچار چه دیدن دارد من که با جان خودم از تو پزیرفتم غم عشق در هر جا غم درد کشیدن دارد سجاد...
-
با نفسهای تو پیوسته جهان آرام است
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:51
با نفسهای تو پیوسته جهان آرام است عطر جانت که بپیچد دل و جان آرام است اوج آرامش این عاشقِ ناآرامی با تو این شاعر بی تاب و توان آرام است مثل دریای خروشان نشوم کاش، ولی با تو حتی دل من در فوران آرام است بس که گرمای تنت را به دلم میبخشی فصلِ غمگینِ زمستان و خزان آرام است باز آسایش این قلب خرابی امشب با تو در سینهی...
-
اگر دیوانگی باشد، مرا دیوانه میخواهد
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:50
اگر دیوانگی باشد، مرا دیوانه میخواهد جهان در چشم من جز او، فقط ویرانه میخواهد جنون در خون من جاریست، زهر عشق او نوشم که این دل هر نفس از او میخانه میخواهد ز زلفش فتنهها خیزد، ز چشمش شعله میرقصد جهان از شور این آتش، فقط پروانه میخواهد به هر سویی روان گشتم، نشان از عشق او جستم که این دل در بیابانها، دل جانانه...
-
چه التهابی دارند اشعارم از نبودنت
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:50
چه التهابی دارند اشعارم از نبودنت آنقدر درد در گلوی واژه ها ریخته ام که، امشب میشِکند بغضِ غزلهایم و باز از چشمانم تا سحر میباری... فرزانه فرح زاد
-
هر روز واژه ی سلام را
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1404 10:49
هر روز واژه ی سلام را کنار دوستت دارم هایم می چینم و به همراه صبح تابناک به استقبال تو می آیم با نوازش خورشید برخیز و با چشم هایت بر گونه ی شعرهایم بوسه ای بنشان بدان ؛ واژه هایم با طعم نگاه توست که جان می گیرند مجید رفیع زاد