-
ریسمانی از واژهها، از حرفهای دلم
شنبه 10 خرداد 1404 12:40
ریسمانی از واژهها، از حرفهای دلم در یک گنجهی خالی، قایمکی از آدمها دارم... گاه برون میآیند و مینوازند شانههایم را گاه برای دردهایِ سَرَم، مُسکّن میسازند گاه قلب پُردردم را، زیر زبانی میکنند تجویز واژههای احساسیتر هم، میبوسند از پِی هم، پیشانیام را زهر قِصّهها پر میکشد آرامش از راه میرسد... شُکر خدا!...
-
تو از آن دست لبخندهایی
شنبه 10 خرداد 1404 12:36
تو از آن دست لبخندهایی که به باران میماند، وقتی بیخبر بر دلِ خستهام میبارد. صدایت مثل یک ترانهی بینقاب است صاف، بیدروغ، بیحاشیه. چشمهایت... نه برای فریب، برای دیدن آفریده شدهاند. و من، در سکوت نگاهت چیزی شبیه آرامش را یاد میگیرم. تو از کجا آمدهای، الهه؟ که مهربانی در دستانت چون نسیم میرقصد و بودنات...
-
نشسته بَر سرِ دلم دوباره انتظارها
شنبه 10 خرداد 1404 12:35
نشسته بَر سرِ دلم دوباره انتظارها کمانه میکند نفس در عمقِ روزگار ها چه نقشه ها برابرت برای سیر دیدنت کشیده بود ساعتم کنارِ زهرِ مارها مترسکان دوان دوان به رسمِ گریه ی زنان بُریده اند آسِ دل میان پنبه زارها تو با جنینِ حسرتم تلاقی سِتَرونی در انتقامِ زندگی کجایِ قصّه ی منی؟ برای لافِ غیرتم کنار دردِ خودزَنی طلوعِ باد...
-
ترسم این است که تو رسوایم کنی
شنبه 10 خرداد 1404 12:33
ترسم این است که تو رسوایم کنی بی کس و بی دین و شیدایم کنی ترسم این است که تو حیرانم کنی مجنون نباشی اینگونه لیلایم کنی ترسم این است که تو گمراهم کنی در خودم غرق باشم تو پیدایم کنی ترسم این است که سیاه رویم کنی ای الهه قاطی دیگر انسان هایم کنی ترسم این است که تو بی ایمانم کنی من فرشته باشم،طرد از دو دنیایم کنی ترسم...
-
مرا عهدی است با شادی، که شادی آنِ من باشد
شنبه 10 خرداد 1404 12:29
مرا عهدی است با شادی، که شادی آنِ من باشد مرا عهدی است با غم، که غم همراهی دگر باشد مرا ساز و نوایی مرا شور و صفایی دگر نیست که بزم میان غم و شادی بزم میان من و من باشد گرت پرسید از شادی نام من گویی گرت پرسید از غم نام من گویی گر حیران شوند زین مکافات، گو که این روزگار من و من باشد. نادیا دادفر
-
سبک نشمار حسی که به تو دارم را
جمعه 9 خرداد 1404 12:35
سبک نشمار حسی که به تو دارم را هیچکس قاصدک را بدون آرزو فوت نمیکند الان دقیقا کنار پنجره ام و آه میکشم و روی شیشه ی بخار گرفته اعتراف کردم که عاشقم ثریا امانیان
-
یادش بخیر حال و هوایی که با تو بود
جمعه 9 خرداد 1404 12:34
یادش بخیر حال و هوایی که با تو بود آن لحظه های رفته بجایی که با تو بود پر کرده توی ذهن مرا بار دیگری دنیائی از شکوه و صفایی که با تو بود در جستجوی شاید و امّای زندگی گو مگوی چون و چرایی که با تو بود از عطر و بوی اطلسی و یاس و نسترن تا خنده ها و ناز و ادایی که با تو بود پر می شد از ترانه ی ما هر پرنده ای با نغمه های...
-
موسم حج آمد و سرها به سوی مکّهاند!
جمعه 9 خرداد 1404 12:34
موسم حج آمد و سرها به سوی مکّهاند! برخی از حجّاج فکر کسب مال و سکّهاند! گرد خانه رفته با حاجات بسیاری ولی بیخبر از حال مرد پشت دخل دکّهاند! با غرور بینهایت فکر حورند و بهشت! غرق در آلودگی چون باتلاق و برکهاند! زیر پا له کرده مور و فیل و هر جنبندهای یادشان رفته که مخلوقی ضعیفند و کهاند! سحر مال دنیوی چشمانشان...
-
تو گمشده ام بودی
جمعه 9 خرداد 1404 12:33
تو گمشده ام بودی و من در باران گردنه ی حیران حوالی تهران به جستجویت رفته ام تا در گوشه ی خاموشی از جهان بشمارم چوب خط های خستگی ام را که از گفت و گو با امید دانستم برای ملاقات با محرمانه ترین رویاهایم تنها کافی ست رخسارت را به یاد بیاورم که طلوع خواهد کرد خورشید راه روشن خواهد شد تا به اعتماد اسم تو به امنیت عجیب این...
-
تو را می خواهم ای افسانه ی شیرین
جمعه 9 خرداد 1404 12:31
تو را می خواهم ای افسانه ی شیرین چراغ کهکشانم خوشه ی پروین تو را می خواهم ای باد بهار آور نماز ابرها را قبله ی دیرین تو را می خواهم ای بخشایش خورشید خدای عاشقان را کعبه ی رنگین تو را می خواهم ای آغاز هر پایان طلوعی تازه بر آوار هر پرچین تو را می خواهم ای پایان هر آغاز دعای آخرم ای صبح فروردین تو را می خواهم ای سرِ...
-
سلام ب تو ای فرزند خیالی
پنجشنبه 8 خرداد 1404 11:51
سلام ب تو ای فرزند خیالی سلام کوچولوی نازنینم، نمیدانم صدایم را در باد خواهی شنید یا نه… نمیدانم وقتی باران میبارد، دلتنگیام را حس خواهی کرد یا نه… اما میدانم، می شد به دنیا بیایی، در آغوش من، با چشمهای او… ولی مادرت رفت. با رفتنش، تو را هم برد. نه لباس نوزادی خریدیم، نه اسم انتخاب کردیم، نه شبها خواب دیدم که...
-
صدای تو آمد نفس شد سکوت
پنجشنبه 8 خرداد 1404 11:50
صدای تو آمد نفس شد سکوت دلم به خودم عشق کرد ثبوت تپش قلبم شد هزار مرا با خودم تنها نزار چه تاریک چه سایه تو خورشید باش برای تنهایی یک تهدید باش تو آنی که من را نفس می کشی مرا بیرون از قفس می کشی مرا به آزادی خواهی رساند به اوج شادی خواهی رساند بهشت را نباشد شادی اینچنین شکست خواهد خورد غم سهمگین چو قلبم به قلبت گره...
-
با این همه افسونگری و صولت و ماهی
پنجشنبه 8 خرداد 1404 11:48
با این همه افسونگری و صولت و ماهی دل را کنی آوار به طوفان ِ نگاهی انشای غزل با تو قشنگ است، نباشی شعرم نمی ارزد به پشیزی پر ِ کاهی بی عشق تو حالم شده ایران ِ کنونی درمانده و زخمی شده و رو به تباهی من بنده ی بی چون و چرای دل ِ خویشم گفتم که زمن صحبت ِ سنجیده نخواهی کس با خبر از کثرت دلتنگی من نیست جز شعر و شب و اشک و...
-
وقت دلدادگی صبح
پنجشنبه 8 خرداد 1404 11:47
وقت دلدادگی صبح امان از کف من می برد مست نگاه پر از جذبه ی تو همه ی حال خوشم وقت سحر زل زدن ...خیره شدن ...محو شدن در قشنگای همانکنج نگاه وای از پیچشش موهای تو و عطر تنت وای از این همه ناز و عشوه که تو در کنج نگاهت داری صبح یعنی تو و چشمان پر از راز تو جان صبح یعنی من و دلبستگی تام و تمام صبح یعنی من و تو در تب آغوش...
-
شباهنگام میان نخلهای سربریده
پنجشنبه 8 خرداد 1404 11:46
شباهنگام میان نخلهای سربریده و ایستاده در خاک و خون سنج و دمام "با نوای کاروان" را با موهای رها شده ی دختران شلمچه پریشان می بافند "این کاروان عزم کرب و بلا دارد" آهنگر آهنگ را بر موجهای تاریک می کوبد و کارون خشمگین آتش " الرحیل ای عاشقانه " را با نوحه می بافد سیاه چشمان تشنه و رها از جیغ...
-
این رسم جهان است که شود مرغِ همسایه غازِ تو
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:54
این رسم جهان است که شود مرغِ همسایه غازِ تو نوایِ آنکه در باغ نیست ؛ نغمه ای از سازِ تو ای بشر چُنان غریب است این شیوه رفتاریَت تاکنون کسی نگشوده حلقه ی این رازِ تو تا که بینی مهرِ زیادی ؛ به ناگه سنگ میشود قلبِ تو دگر هرگز نبیند کسی آن روزگارِ قبلِ تو آبِ دوستدارت گِل میکنی ؛ بر رود دیگری پُل میزنی بر چشم آنکه...
-
نفس سنگین و سینه پر درد
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:53
نفس سنگین و سینه پر درد بگو تاکی بنالم ریزم اشک بر درد بگو من بدم یا تو شدی بد گمونم زندگی با ما شده بد شدم عاشق دادم دل از دست نبود خیری وخود دادم از دست نه میبینم کسی من بهتر از تو نه حتی عاشقی عاشق تر از تو نه چشم دارم که دوزم چشم بر غیر نه دل دارم ببندم بی تو دل بر غیر گرفتی از من هرآن چیزی که داشتم نه تو ماندی نه...
-
در خیال خود چه پنهان کرده ای
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:52
در خیال خود چه پنهان کرده ای فکر ما را هم تو مهمان کرده ای فکر ما و این خیال زخمی ش مثل فردایی که ویران کرده ای روزگار از بی صدایی ناله کرد درد ما را هم فراوان کرده ای درد ما دردی به نام یک وطن درد ویرانی به ایران کرده ای ای صدای خسته و بیمار شب : " در خیال خود چه پنهان کرده ای " صابرخوشبین صفت
-
صداب آب
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:51
صداب آب تو من و تمام بوته ی بی ریا که مجرای حیاتند مرا به زمزمه رساندی در این انزوا که میشنوم که شقایق پشت پیشانی بند سرخش برای کوه سرود طلوع را و آن طرف خورشید ، منتظر بر بالین شب تا داروی نور را بر گرده ی نسیم نغمه خوانی کند چقدر هستی ناشا ! طبع ت نهضت مهرست و من از این دریچه به هستی مینگرم چاک چاک سینه ای و تلاقی...
-
شمع روشن در کنار طاقچه
چهارشنبه 7 خرداد 1404 12:50
شمع روشن در کنار طاقچه من کنار آتش در کنارم سهراب شعرهایش نزدیک اشک ، باد ، باران آفتاب نیست اینجا من دلم بی تاب است نیست اینجا همدمی جز سهراب باد می آید باز و کمی ریزش احساس به خاک شعر می خواند سهراب خانه دوست کجاست سید حبیب الله مرتضویان دهکردی
-
در نگاهِ ما، دنیایی از عشق، پنهان است
سهشنبه 6 خرداد 1404 10:51
در نگاهِ ما، دنیایی از عشق، پنهان است زبانِ لبها، خاموش، در دلِ جانِ ما مغروریم و ترسان، از گفتنِ این راز، که عشقِ ما، در مردمک ها، جاریست لرزان چشمها به چشمها، گویایِ همه چیز، در این سکوتِ شیرین، دلِ ما میتپد، عشقِ ما، در چشمها، با بیانِ بیصدا..... عذرا برون سرا
-
دل من پر زده از شوق نگاهت تو کجایی
سهشنبه 6 خرداد 1404 10:50
دل من پر زده از شوق نگاهت تو کجایی رخ تو پر شده از مست نگاهت تو کجایی بروم در پی ساقی بشوم یاور باقی شده ای مجرم و یاغی به گواهت تو کجایی تب دیوانگی ذوق محبت به دلم شد تو بگو مومن یاور که به آهت تو کجایی شده ام مست خرابات دو عالم ز نگاهت که شدم پست گناهم ته چاهت تو کجایی که غلام ادب و مهر لبانت شده ام، پس برسان ذره ی...
-
چایی اگر مهمان کنی من را خریدارت شوم
سهشنبه 6 خرداد 1404 10:50
چایی اگر مهمان کنی من را خریدارت شوم مجنونترین پیمانه ی لب سوز بازارت شوم من را اگر در کافه ی پیمانه نوشت جا دهی خود باده گردان لب سرخ و شکربارت شوم جامی بگردان نازنین! با ساغر چشمان خود شاید که با چشمک پرانیها خودم یارت شوم لبخند تو مثل گلی آرام بخش درد ماست باید برای چیدنش هر لحظه بیمارت شوم یخ کرده ام از سردی طرز...
-
شب نشسته بود به بالین پنجره ام
سهشنبه 6 خرداد 1404 10:49
شب نشسته بود به بالین پنجره ام کلاغ های سیاه آسمان صبح را بلعیدند کبوترها هراسیده چنگال نجات خود را به آسمان شعرهایم کشیدند سایه ای بال کبوترها را می چید و خون چون سیبی سرخ بر درخت وجودم جوانه می زد عنکبوتی بال های کوچک مرا به سیاهی شب می دوخت و باد زمزمه می کرد: اعلامیه ها را دیده ای؟ زنی از آغوش پنجره پریده است گفته...
-
سایهها را برگرفتم، تا نسوزد جان مرا
سهشنبه 6 خرداد 1404 10:48
سایهها را برگرفتم، تا نسوزد جان مرا شعلهور شد یاغی کان، ای دل! این طوفان چرا؟ مات و مبهوت تو ماندم، در شرار و سوز تو یار بودی، سازگار، با من، این عصیان چرا؟ علت این سوختنم هرگز نشد پیدا به من راز این بزم جگرسوز، این همه پنهان چرا؟ چشم یاری داشتم از یار بیهمتای خود تا بدانم سرنوشتم، تهمت و بهتان چرا؟ لرزهای افکندی،...
-
قیمت اهل وفا یار ندانست دریغ
دوشنبه 5 خرداد 1404 11:22
قیمت اهل وفا یار ندانست دریغ قدر یاران وفادار ندانست دریغ درد محرومی دیدار مرا کشت افسوس یار حال من بیمار ندانست دریغ وحشی بافقی
-
جاده بهانه است مقصود چشم توست
دوشنبه 5 خرداد 1404 11:21
جاده بهانه است مقصود چشم توست من راهی توام ای مقصد درست علیرضا آذر
-
احوال دل، آن زلف دو تا داند و من
دوشنبه 5 خرداد 1404 11:20
احوال دل، آن زلف دو تا داند و من راز دل غنچه را، صبا داند و من بی من تو چگونه ای، ندانم؟ اما من بی تو در آتشم، خدا داند و من رهی معیری
-
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
دوشنبه 5 خرداد 1404 11:20
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم استاد شهریار
-
ای زخم کهنه ای که دهان باز کرده ای
دوشنبه 5 خرداد 1404 11:18
ای زخم کهنه ای که دهان باز کرده ای چون دیگران بخند به غم های ما توهم تاوان عشق را دل ما هرچه بود داد چشم انتظار باش در این ماجرا توهم فاضل نظری