-
برای جستوجویت، عاقبت با زورقی تنها
دوشنبه 22 اردیبهشت 1404 09:48
برای جستوجویت، عاقبت با زورقی تنها به دریا میزنم یک شب دلِ ساحلنشینم را بدون بودنت، چون پرسش بیپاسخی هستم بیا با جملههای عشق پُر کن نقطهچینم را... کورش_کیانی
-
کسی باید باشد
دوشنبه 22 اردیبهشت 1404 09:47
کسی باید باشد در محفل ماه و شب و شعر رقص نُتهای عشق را در چشمهایش ببینی کسی باید باشد طعم خوشِ یک قهوهی تلخ را در شیرینی لبخندش بنوشی.. نیلوفر_ثانی
-
وقت کم ست
دوشنبه 22 اردیبهشت 1404 09:47
وقت کم ست در آستانه ی خطور ناگهان عشق در رویای مبهم سرنوشت تو پنجره من هزارچشم درحسرت تماشا تو پرنده من درختی خم شده بی آسمان .. نیلوفر_ثانی
-
من آن خطم
دوشنبه 22 اردیبهشت 1404 09:46
من آن خطم که در بزنگاه عشق بر هر بوم دل نخوانده و ننوشته پیدایَم.. نیلوفر_ثانی
-
تصویر مبهمیست
یکشنبه 21 اردیبهشت 1404 09:45
تصویر مبهمیست عشق مثل مسافری در جاده نمیدانی میرود یا میآید .. نیلوفر_ثانی
-
بهار برای من لب پنجره گل داد
شنبه 20 اردیبهشت 1404 12:57
بهار برای من لب پنجره گل داد درست وقتی که ساقه ی سبز حضور تو زیر سایه ی نور جوانه زد ودر جاودانه ی افسون نفس هایت عشق رمیده باز پیچید به شاخ وبرگ خیال نازنین رجبی
-
در جایی که حتی کلمات هم درمانگر نیستند،
شنبه 20 اردیبهشت 1404 12:56
در جایی که حتی کلمات هم درمانگر نیستند، تنها باید رقصید… دیوانهوار، بینظم، بیمرز، مثل زنی که آتش را در آغوش گرفته و هنوز زنده است… چون رقص، آخرین فریاد کسیست که نمیخواهد خاکستر شود. لیلا مقدس
-
مرا کشتهاند
شنبه 20 اردیبهشت 1404 12:55
مرا کشتهاند در خم کوچهای که عطر پیچکهایش محله را پُر میکرد مرا کشتهاند به دنبال چیزی میگشتم که ناگهان سیاهجامهگانی سر راهم سبز شدند و کبودم کردند مرا کشتهاند کارشان را تمیز و سریع تمام و رها کردند و رفتند و من چند ساعتیست که مردهام خودم را چند کوچه پایینتر جا گذاشتهام و حالا دیگر به دنبال چیزی نمیگردم...
-
شرر مهر تو آتش زده بر بنیانم
شنبه 20 اردیبهشت 1404 12:54
شرر مهر تو آتش زده بر بنیانم گل رویت شکفد در سبد چشمانم نهراسم ز پریشانی امواج نگه تا که چون موی تو آشفته شده سامانم رفته ام در قفس چشم سیاهت ، اما شادمان از قفس و تیرگی زندانم زورق خاطره ها آمده تا ساحل دل یاد هر خاطره ای تازه کند پیمانم رفته بر دار نگاه تو ، مسیحای دلم من که بر روی صلیب نگهت ، نالانم گریه ی شمع...
-
شرر مهر تو آتش زده بر بنیانم
شنبه 20 اردیبهشت 1404 12:53
شرر مهر تو آتش زده بر بنیانم گل رویت شکفد در سبد چشمانم نهراسم ز پریشانی امواج نگه تا که چون موی تو آشفته شده سامانم رفته ام در قفس چشم سیاهت ، اما شادمان از قفس و تیرگی زندانم زورق خاطره ها آمده تا ساحل دل یاد هر خاطره ای تازه کند پیمانم رفته بر دار نگاه تو ، مسیحای دلم من که بر روی صلیب نگهت ، نالانم گریه ی شمع...
-
دل که ویرانه و بی خانه شده
جمعه 19 اردیبهشت 1404 12:44
دل که ویرانه و بی خانه شده اقبال که بی رنگ و کم مایه شده یکبار هم که گفت مرا می خواهد به تلافی ؛ در پی آزار این منه دیوانه شده رفتی و دل هنوز در پی کشف راز نگاهت دلداده مانده به موهای سیاهت خودخواهی را بگذار کنار تا که ببینی این فقط چشم من است ؛ فرش شده در زیر پایت یکبار بگو با عشق من جهانت رنگ و وارنگ است بی عشق من ؛...
-
عیدتون مبارک
جمعه 19 اردیبهشت 1404 12:43
-
قهوه تلخ
جمعه 19 اردیبهشت 1404 12:43
قهوه تلخ !!!!!!!!!!!! قول دائم میدهی جانانه نه عصرها آری ولی صبحانه نه میشود هر روز قهوه تلخ خورد آن نگاه سرد را روزانه نه شمع و پروانه بهم مجنون شدند شمع پروا می کند پروانه نه آب و آینه شبیه اند در عمل آب احساس دارد و آینه نه دست را با سر وسینه آشنا دست را بر سربنه برسینه نه فرق دیوانه و عاقل درغر است عاقلان غر می...
-
دلا دیدی که لاله خون جگر شد
جمعه 19 اردیبهشت 1404 12:42
دلا دیدی که لاله خون جگر شد هزاران لاله با هم شعله ور شد. زهر شعله زمین گلرنگ و گلگون قطار شعله ها دریایی از خون. قطار شعله از دریا گذر کرد تن دریا لباس خون به بر کرد. سیاهی رفت و از خون پرده برداشت شب پر کینه خنجر پشت سر داشت. نگا هاشان به مردم سرد سرد است دلا این یادگار زخم و درد است. سید محمد علی وکیلی شهربابکی
-
جوانه های قلبم
جمعه 19 اردیبهشت 1404 12:42
جوانه های قلبم شروع به شکوفه زدن کرده اند و تقویم فصل دلپذیری را آغاز کرده است فصل نگاه و لبخندت فصل بودن و داشتنت نسیم بهاری شمیم خوشت را به مشامم می رساند رایحه ای خوش تر از یاسمن و مروارید و رز که عقلم را یکسره مدهوش می سازد گرمای دستانت سرمای سوزناک زمستان را از تنم می رهاند و خرمی و طراوت عشقت وجودم را فرا می...
-
پایان نمییابد
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 10:47
پایان نمییابد نوشتن این شعرها مینویسم تا واژهها چون عطر در فضا پراکنده شوند و از نخوانده بودنم، باز هم بازگشت کنند. سیدحسن نبی پور
-
بهر دوام عاشقان چشم فراز میکنی
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 10:46
بهر دوام عاشقان چشم فراز میکنی خلوت دل گزیده ای ، قصد نیاز میکنی چشم فراز می کنی ، زلف دراز میکنی نشئه صد شراب را ، مُهر ، تو باز میکنی بند گران نهاده ای بر دل و جان عاشقان بند که سخت کرده ای؟ بند که باز میکنی؟ چون که ندیده ای به خود ، حال و هوای خستگان در طلب کدام دل ، حاجت راز میکنی غلغله ای فکنده ای بهر غنای...
-
آتشم شام زمین روز تو است شام تو هم روز زمین
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 10:45
آتشم شام زمین روز تو است شام تو هم روز زمین یک روز تو ویرانی و یک روز همه مردم شهر کوله بار غم و اندوه شده چشمِ دلت؟ فرصت یک نفسِ عمر تو اندوه شده؟ همه ی زندگی ات آه و دریغی شده است؟ غم نخور حال تو را از دل و جان میفهمم آتشم کاسه ی صبرت به سرش آمده است؟ تو نداری نفسِ فرقت و هجران و هراس؟ ترس داری که دگر باره خودت گم...
-
تا همیشه این جهان، در پی دلِ دیوانه است،
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 10:44
تا همیشه این جهان، در پی دلِ دیوانه است، که در شبهای تنها، یادِ تو را در دل میخواند نه از گذر زمان، نه از فریبِ روزگار، تو همیشه در دلِ منی، با چشمهای بیقرار دست به دستِ سایهها، در جستجوی رؤیاها همچنان در پیِ تو، از همیشه تنهاتر فریادِ بیصدا، در دلِ هر شبِ تاریکک میشکفم همچون گلی در دلِ آتش هر کجا که باشی، در...
-
میدهد هردم زمان فرمان کوشش را نوید
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1404 10:44
میدهد هردم زمان فرمان کوشش را نوید زندگی ارزش ندارد بی تحرک نا امید روز خود را با نگاهی تازه تر آغاز کن بام دنیا را مبین و بیش از آن پرواز کن بخت هرکس سایه ای از واقعیت های اوست ذهن عالم ظلمتی قدرمنیت های اوست در دل امروز و فرداهای این تن مانده ام دست ضحاک زمان بی سرو تن .خوانده ام در جنون حال خوشی دارم که پایانش...
-
عجب دشتهایی میدمد
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1404 11:08
عجب دشتهایی میدمد در صدای تو وقتی نگاهم میکنی وقتی از آنسوی باران به سمتِ اهلیت عشق صدایم میکنی عجب رونق خوش رنگی دارد این چشمها وقتی ماه را به دستانم هدیه میکنی . نیلوفر_ثانی
-
دستهایت به نیابت عشق
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1404 11:07
دستهایت به نیابت عشق مجمر جنون است اینبار از سمت رویا، نه! به سلوک مسافری از دیار سایههای بلند به حوالی همیشه بارانیام بیا .. نیلوفر_ثانی
-
سکوت در سینهام شعله میکشد
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1404 11:07
سکوت در سینهام شعله میکشد حرفها را می سوزاند عشق را پنهان میکند شاید از بوسه ای پر بگیرد.. نیلوفر_ثانی
-
اگرچه پیچک سبز احساسم تبر خورد
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1404 10:59
اگرچه پیچک سبز احساسم تبر خورد زیر نگاه سرد و حسود روزگار اما زان پس مرا در برگرفت با عشق و اشتیاق میگفت از بهار و میسرود از خزان از شوق شیطنت بیپروای شاپرکان میشنید از پیچ و تاب خشک زمستان در سرمای بینشان ولی گرم میماند با نوازش خورشید در قلب تابستان آری؛ گرچه پیچک سبز احساسم تبر خورد اما زان پس مرا در برگرفت...
-
یک را به دو کرد مُدعی سه در چهارش می کنم
چهارشنبه 17 اردیبهشت 1404 10:59
یک را به دو کرد مُدعی سه در چهارش می کنم ده بر یکش باشد کنار کسر از هزارش می کنم پنج شش نفر را گفته ام این هفته بارَش می کنم ده بیست روز دیگر هم سی چل نثارَش می کنم شَصتش خبر دار اَر نشد صد ناسِزا گویم به او صد سال دیگر هم شود آخر شکارَش می کنم من ضرب در او میشوم تقسیم بر اندام تو جمع ار شوم باتو بدان مِنهای کارَش می...
-
در ماتریکسِ سبز،
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 10:46
در ماتریکسِ سبز، همهچیز مجاز است جز حقیقت. و حقیقت گیسوییست که در باد رها شده و نجات را نه در «او»، بلکه در «من» آغاز میکند نجات پچ پچ شمعی است که در طوفان تردید هنوز زنده است نه آن نجات که ناجی سالهاست زیر لالاییی از ترس و حدیث، درون ما را مسخً میکند به بینیاز از بیداری او که تسبیحهایش دیگر ذکر نمیگویند...
-
اگر شبهای بیپایان به تاریکی مرا خواندند
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 10:46
اگر شبهای بیپایان به تاریکی مرا خواندند چراغی از درون قلب، امیدم را برافشاندند دل از هر غصه برخیزد، اگر شوری به پا گردد که هر زخم عمیقی هم، به صبح تازه میماند جهان با هر غمی گوید: تو را راهی دگر باشد ز هر افتادن انسان، در او جانی دگر ماند به هر پایان که مینگری، در آن آغاز پیدا شد نه ظلمت میبرد دل را، نه سردی جان...
-
«پیاله در طلب چیست؟ جرعهای باده/
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 10:45
«پیاله در طلب چیست؟ جرعهای باده/ جنون عشق کجا و کتاب و سجّاده؟» «تهی شدند و بریدند و خاکشان بر سر/ به این طمع که بگیرند دست افتاده» «بجای علم و عمل، عشق را طلب کردند/ خوشا به حال همان رندهای آزاده» «در این زمانهی پیچیده این جوانمردان/ درون سینهشان هست عالَمی ساده» «نه جای ماندنشان هست در همین منزل/ نه پای...
-
فال می گرفت و می خندید
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 10:44
فال می گرفت و می خندید تا دم صبح، رو به دریا بود آتش هزیمش به ته که رسید چشم هایش هنوز آنجا بود قهوه نوشید، شب به صبح رسید انتظارش هنوز پابرجا آتشش سرد، گرچه دلش از عطش پر، کنار این دریا آتش دل چو شعله کشد فال پشت فال می آید. در دل قهوه های سرد و کدر شکل های محال می آید عشق با عقل در تناقض بود راه حلش تفال حافظ بود...
-
راز پنهان را نگاه تلخ هویدا میکند
سهشنبه 16 اردیبهشت 1404 10:43
راز پنهان را نگاه تلخ هویدا میکند چشم را اندوه دل بی اختیار وا میکند دل به دستش دادهایم شاید که دلداری شود خود شکست دل را و خود آن را تماشا می کند رضا مرادی