-
عمری که نه سیاه و نه سفید است نه یک سان
جمعه 22 فروردین 1404 13:59
عمری که نه سیاه و نه سفید است نه یک سان تقدیر و یا خود که زند رنگ بر ایوان گر عینک آبی است ببینی همه دریا از منظر شب بین سیاه است و غمستان دنیای کویر است که به دستان سحاب است از ماهی دریا که بپرسد غم باران یک عمر به دنبال همایی که نشیند دنیای سعادت تو خودی مرکز کیهان بسیار که در راه طلب جان به فشاندند چون وعده ی خوش...
-
بیبرو وبرگرد و فوری بی کلک می خواهمت
جمعه 22 فروردین 1404 13:59
بیبرو وبرگرد و فوری بی کلک می خواهمت بسکه والارتبه هستی بی محک می خواهمت آسمان آبی چشمت که واشد با نسیم مثل گلبرگی به بال شاپرک می خواهمت هرچه از من رو بگیری بیشتر دل میبری بیش از این ها دلربای بانمک می خواهمت می نمایی چون اجابت خواهش قلب مرا روز وشب مثل همیشه قاصدک می خواهمت حد ندارد خواستن هایم ولی چون بچه ها از...
-
در باران، دیداری شگفت انگیز بود
جمعه 22 فروردین 1404 13:58
در باران، دیداری شگفت انگیز بود، چشم در چشم تو، دنیایی دیگر بود. قطرهها میرقصیدند، بر گونههای تو، گویا عشقی در آن لحظه، پدیدار بود. لبخندت، مثل خورشید، درخشید آن روز، در آسمان دلم، چون ماه، منادی بود. دستانت را به دستم، سپردی در آن دم، و حس آرامشی، وصف ناپذیر بود. عطر باران و تو، آمیخته بود در من، شوقی در جان من،...
-
در فکر بودم که گربه مگر میشود کاغذی.
جمعه 22 فروردین 1404 13:58
در فکر بودم که گربه مگر میشود کاغذی. در فکر بودم که چه معنا ست این گربه کاغذی. در فکر بودم که حال اگر درست باشد این گربه کاغذی. تکلیف ما در چیست در گربه ای یا در کاغذی؟ به دوستی گفتم چرا اینگونه معنی ایجاب کردن؟ به دوستم گفتم چرا تردید در این معنی ایجاد کردن؟ حال به خود گفتم چگونه ایجاد شد این گربه ای در کاغذی؟ دوستم...
-
ای ساقیا می پر بکن دردی هویدا می رسد
پنجشنبه 21 فروردین 1404 13:05
ای ساقیا می پر بکن دردی هویدا می رسد جامی بده زان سم به من وقتی که شیدامی رسد تا من رخت را دیده ام در خون خود غلتیده ام از رنج تو رنجیده ام هی ناشکیبا می رسد تا از نگاهت دل برم گفتی که من روی سرم با من نگو یک پیکرم از سر به تا پا می رسد آبی به من ده از دلت جامی به من ده از لبت گیلاس روی آن رخت کی ناتوانا می رسد؟ آماج...
-
باران آمده....
پنجشنبه 21 فروردین 1404 13:04
باران آمده.... و در هر قطره اش تو را بر صحرای خاطرم می بارد من خیس توام آنقدر که تو چکه چکه از من بر زمین دلتنگی میچکی! رقیه زبردستی
-
مثل عقربه های ثانیه شمار
پنجشنبه 21 فروردین 1404 13:03
مثل عقربه های ثانیه شمار دور نشو از من مثل صدای تیک تاک ساعت با آرامش دوسِت دارم مثل عقربه های ساعت شمار دیر به دیر نگو دوسِت دارم بخدا دیره بخدا دیره قسم به عقربه ثانیه شمار دکتر محمد کیا
-
گفته بودم بروی جان به لب میآید
پنجشنبه 21 فروردین 1404 13:03
گفته بودم بروی جان به لب میآید قصّهی زندگیام بی تو به سر میآید گفته بودم همه شب دست به دعای فرجم چون که روی گل تو سخت به در میآید گشتهام کور چو یعقوب زِ هجران پسر عاقبت پیرهن یوسف، به وطن میآید عشق در راه درست همچو نهالی بیبرگ ماحَصَل میوهی شیرین به ثمر میآید دیده گریان همه شب، اشک چو باران بهار غُصه کن که...
-
صدهزاران گل به بستان و گلستان مست بود
پنجشنبه 21 فروردین 1404 13:02
صدهزاران گل به بستان و گلستان مست بود هر هزاری ،گل به دست و گل هزارش دست بود گل هــزاران بـود و بلبل هم هزاران در کنار خـالق آنـجــا لایـق گفـتار نــاز شست بود گلـهزار و گـل هــزارو عنـدلیـبان در هـزار این هزار اندر هزار ،اندوه را بن بست بود زاغـکی از ره رســید و وارد آن بـــاغ عشق مدعـی سـرمــدی آن سـارق تردســت بود...
-
اگر آن ماه عالمتاب به لب آرد سخن با من
چهارشنبه 20 فروردین 1404 13:11
اگر آن ماه عالمتاب به لب آرد سخن با من ببخشم هر چه دارم را، زمین و آسمان با من نه زر خواهم، نه گوهر را، نه تاج و تخت شاهی را که خال اوست فرمانروای این جهان با من به زلفش شب، به چشمانش سپیدهرنگ میگیرد به بویش گل شکوفا شد، به یادش هر زمان با من جهان از جلوهاش پرنور، مه و خورشید حیرانند که میسوزد چو آتش دل، غم و آه و...
-
ز داغ هجر یار، دیده چون باران شده
چهارشنبه 20 فروردین 1404 13:10
ز داغ هجر یار، دیده چون باران شده به هر سو نالهام در باد سرگردان شده چو طایر بینوایی در قفس مانم کنون که بالم بسته و جانم ز غم زندان شده شب تارم ز دوری چون قیامت بیفروغ رخم از اشک چون آیینهای باران شده به باغ خاطر من، عطر او بود و نسیم کنون بیعطر او، گلزار من ویران شده شراب هجر او در جام دل افکندهاند ز مستی،...
-
ازتمام بودنی ها توبامن باش
چهارشنبه 20 فروردین 1404 13:08
ازتمام بودنی ها توبامن باش مرا کافی ست دیگرنمی خواهم سیدحسن نبی پور
-
حالم خوب است
چهارشنبه 20 فروردین 1404 13:07
حالم خوب است اما با تو بهتر می شوم بادیدنت ضربان قلبم تندترمی شود با تو احساس عجیبی دارم واژه هایم شکوفه باران می شوند گل می دهند شعرهایم عطر آغوشت را می گیرد ومن عطرآگین می شوم دربهارآغوشت سیدحسن نبی پور
-
به انتظارظهورت نشسته ام
چهارشنبه 20 فروردین 1404 13:06
به انتظارظهورت نشسته ام چشم دوخته ام به قاصدک ، کی خواهدآمد مژده آمدنت رادربهاران نوید دهد چشمانم تشنه ی دیدارت چون گلهای بهاری تشنه ی باران سیدحسن نبی پور
-
تو تنها مردمان چشمان منی
سهشنبه 19 فروردین 1404 13:35
تو تنها مردمان چشمان منی که در وسعت نگاهت جهان رنگ میبازد خورشید دزدانه از پلکهایت طلوع میکند و ماه میان سایههایت به خواب میرود تو همان رؤیای زندهای که شبها در میان واژههایم پرسه میزند تنها مردمان چشمان منی که در سرزمینت هیچ غریبهای راه ندارد فیروزه سمیعی
-
از خدا بخواه ،آنچه می خواهی
سهشنبه 19 فروردین 1404 13:35
از خدا بخواه ،آنچه می خواهی رهروی نما ،تا که راه پیمایی از میان قلب و دیده واحساس با خدا بمان ،بمان که می مانی سالک اررود بدر زراه درست اونشان می دهد راه وچاه دنیایی من نشسته ام سال ها رو به خدا او ومن شب وروز و راز پنهانی باز کن دو دیده ات که بنماید آنچه اوداند و تو نادانی زندگی همین است عزیز دلم اعتماد کن به او...
-
گل می دهد به قلبم سودای آشنایی
سهشنبه 19 فروردین 1404 13:33
گل می دهد به قلبم سودای آشنایی محبوب دلربایم با من بگو کجایی؟ آگه شوم ز یادت آنگه کنی نگاهم ساعت نمی توان گفت از موسم جدایی با من بگو ز مهرت غافل مشو ز یادم صد گوش جان سپردم از تو رسد صدایی از بوی موی مستی گاهی دهم به دستی از مُلک جاه و هستی لطف شب و ندایی صد قافیه ببندم صد شور جان دهد دم صد آیینه شکستم تصویر جان...
-
چگونه شکستی دل همچو آینه ام را
سهشنبه 19 فروردین 1404 13:31
چگونه شکستی دل همچو آینه ام را حال چه میکنی این دل پر کینه ام را بریدی پیوند وچیدی تمام بال وپرم پس من به که گویم بغض سینه ام را جوانکی بودم شادو خرم مملو از غرور شکستی یکجا تمام غرورو هیمنه ام را سمیه کاوندی دلربا
-
یکی از دلربای با دلبری هی ناز میکرد
سهشنبه 19 فروردین 1404 13:30
یکی از دلربای با دلبری هی ناز میکرد با چشمکی بی پروا دلی را باز میکرد یکی هی قهر بود و دائما هی قهر میکرد یکی عشوه کنان عشق دوباره آغاز میکرد حاتم محمدی
-
همجواریم به لطف ایزد منان و تو
دوشنبه 18 فروردین 1404 15:38
همجواریم به لطف ایزد منان و تو بی خبر از این قرابت ؛؛؛ ز من بیخبری در پی دیدار تو گم کرده بودم راه خویش اما باز به لطفت بر سرایت به سر سفره ی تو به امید چیدن گل از بارگه ت حاتم تایی من به شمارش افتاد تپش سینه ی سوخته یکبار دگر حال تویی و کرمت؛؛ منم و چشمی که مانده به دستت و براه به ملامت می کنم یاد من از این روزگار...
-
پرسیدی؛ هنوز شعری داری
دوشنبه 18 فروردین 1404 15:36
پرسیدی؛ هنوز شعری داری گفتم؛ میانِ پریدنِ پلک ها همچنان شبیه من است گردابی غرقِ در، دریا قاسم بیابانی
-
بر می گردم به چاره ی درد
دوشنبه 18 فروردین 1404 15:33
بر می گردم به چاره ی درد در خوابگاه وتر به تن از کبوترهای اوج در سه ضلع نا ایمن با مُهری از بیداری جهان در گوری به وسعت تاریخ در میانه صعود سقوط گاه بودن/ نبودن نبودن بشویید مرا از پلک ها در شتاب انسان از تاریخ به اوج الا شریفیان
-
روح من زخمیست ، درمانش تو کن
دوشنبه 18 فروردین 1404 15:32
روح من زخمیست ، درمانش تو کن خانه آبادست ، ویرانش تو کن بیقراری ، مونس هر لحظهام رسته از هر یأس و حرمانش تو کن احسان آریاپور
-
و دوباره دستانِ کودکیم تاول زد
دوشنبه 18 فروردین 1404 15:31
و دوباره دستانِ کودکیم تاول زد نُقلِ خیس خورده ی عید در دستم امروز آرام آرام بر صورت چهل بار تماشایِ زمان مدفون شد ونقاشی زمان خطِ اخمِ مرا بَر ناصیه ی جوانی ام کامل کرد برقِ نگاهم شبحی بود که در کوچه ی تاریکی ها پنهان شد وتپش های تندِ قلبِ مرا صبحِ پیری بود که بر جای نشاند امروز کنجِ پستویِ تنهایی کودکیم روحِ مرا می...
-
آب به آب می رود
یکشنبه 17 فروردین 1404 15:12
آب به آب می رود در چشمان پژمرده حسرت و دیگر خورشید در شکمش پا به ماه نمی ماند حالا هزاران خورشید سلاخی شده در او شیرجه می زنند تا سایه آخرین پیالهِ پُر از سواحل سرخ آفتاب را سر بکشد فروغ گودرزی
-
بلبلی دیدم که در کنج قفس
یکشنبه 17 فروردین 1404 15:12
بلبلی دیدم که در کنج قفس نغمه را سر داده او با یک نفس اینچنین میگفت با لحنی حزین بختِ شور من به این دنیا ببین این طرف در حصرِ دست آدمم آن طرف مطرود ِ کل عالمم ای خدا این بخت را شوری بس است دیدگانم را دِگر کوری بس است این شنید از نای جان بر یک درخت مرغکی آزاده اما شوربَخْت گفت با مرغ قفس او از برون از شقاوتها و از دردی...
-
هرگز نکشم منت مهتاب جهان را
یکشنبه 17 فروردین 1404 15:11
هرگز نکشم منت مهتاب جهان را خورشید کفایت کندم شام و شبان را در دام غم و غصه نمانم که سپیده بخشیده به من قوتِ صد جانِ جوان را با بالِ شکسته نروم سوی فریبش بگذار که طوفان ببرد رنگِ خزان را در سینه اگر شعلهٔ عشق است، بسوزد هر خارِ هوس را، همه وهم و گمان را دست از طلبِ مهر تو شستم که دگر بار نابود کند شوقِ دلم، دردِ نهان...
-
روزی حضور دوستان شادم کرد
یکشنبه 17 فروردین 1404 15:10
روزی حضور دوستان شادم کرد روز دگرم ز دید نشان ناکامم کرد امروز نه مانده دیگرهیچم ای وای بهار رَوَد و پائیزآید وبرباد م کر د عبدالمجید پرهیز کار
-
مجنون تواَم؛بیا ولیلایم باش
یکشنبه 17 فروردین 1404 15:09
مجنون تواَم؛بیا ولیلایم باش لیلا که شدی،تمام دنیایم باش افسانه عشق،باتوباید بشَوَم جان ودل من،امیدِفردایَم باش نسیم منصوری نژاد
-
قسم خوردم اگر دریا ولت کرد
شنبه 16 فروردین 1404 13:17
قسم خوردم اگر دریا ولت کرد به رسم یادگار دریا باشم اگر رویای من خاکستری است هنوز تسلیم این رویا باشم اگر دنیا به خون خواهد کشیدم به شادی فارغ از دنیا باشم اگر ما را خبر از یاد هم نیست هنوزم تکه ای از ما باشم امیرحسین صالحی