-
به فراسوی خیال
دوشنبه 26 خرداد 1404 12:05
به فراسوی خیال در دفتر شعری که از جنس نهال آرزوهاست، هر بار می نویسم به الفبای سرخوش در پناهگاه ویران به ملالم نام تو را ، الفبایی که به ایمانند قدرت استخوانِ در گلو را به پیکره ی دهانی که بوی بوسه ی توبه دارِ تو را می دهد... و این شیوه ی بازی واژه هاست که سکوت رویای شب ز نده داران را همواره به نجابت اند. عادل...
-
گفتم: «میخواهم شعری بنویسم
دوشنبه 26 خرداد 1404 12:04
گفتم: «میخواهم شعری بنویسم زیباتر از چشمهای تو» خندیدی و گفتی: «نمیتوانی!» نوشتم و دیدم؛ همهی واژهها در آن غرق میشوند… حمیدرضا سلیمانی کارکن
-
روزی دیر می شود
دوشنبه 26 خرداد 1404 12:04
روزی دیر می شود برای ناگفته هامان همانروزکه قافله ی عمر به مقصد رسیده و رنج سفر بر سپیدی تارهایمان عنکبوت بسته نگذار آن روزِ دیر، برسد. گفته ها را باید گفت؛ آنکه نخواست بشنود قافله را باخته... و زنجیری که از ناشنیده بر گردن آویخته... راستی دلم تنگت شده تنگ بازگویی حقایق ها می ترسم تو خود پشت این حقایق ها پنهان باشی و...
-
شهرِ غریب و عطر موهای تو
دوشنبه 26 خرداد 1404 12:02
شهرِ غریب و عطر موهای تو حال نداشتنت برام باز تداعی شده دورترین خاطرات گذشته خواستنتو و نبودنت چه انتزاعی شده زخم زدی به روزگار و این زمونه ی من رفتن تو زخمِ دلم شد و بهونه ی من خالی شدم از مرهم زخمِ دل و، خواب وخیالت پر بودم از حسی، که هستم همیشه دو بالت واهی شد اون حس و خیالم که دیگه ندارمت کنارم سخت تحمل میکنم...
-
برای از تو سرودن خیال کم دارم
دوشنبه 26 خرداد 1404 12:01
برای از تو سرودن خیال کم دارم هوای تازه و طبع زلال کم دارم هنوز مانده سرایم سلیس و سره و ناب برای وصف وجودت کمال کم دارم هزار سعدی و حافظ برای شَعر تو شعر سروده اند و من آن شور و حال کم دارم. من از کویر تنت جان به در نخواهم برد تو گرم مثل جنوبی شمال کم دارم شراب می چکد از گوشهء دوتا چشمت غلط شنیده ای آب حلال کم دارم...
-
برای جیرهی روزانه ام
یکشنبه 25 خرداد 1404 12:04
برای جیرهی روزانه ام به من عشق بده و قلب غمگینم را سنگین نکن حتی با ذره ای کوچک. لمسم کن و گل سرخ را از من دریغ مدار بر خطاهای من چشم ببند و رسولانت را بفرست پیش از آن که پا به جهان من بگذاری. | مرام المصری |
-
من هنوز هم منتظرم.
یکشنبه 25 خرداد 1404 12:02
من هنوز هم منتظرم. من هنوز هم منتظر آرامشی هستم که سال هاست به من قول داده است زود بیاید و برایم موسیقی خوشبختی را بنوازند. منتظرم که خستگی هایم از من خسته شوند و به سفری طولانی بروند. منتظرم که لبخند،لباس قرمزش را بپوشد و با من شراب بنوشد. منتظرم که ساعت ها بخوابند و من بتوانم طعم زندگی را بچشم. میدانی غم انگیز است؛...
-
می نشینم در نبودت
یکشنبه 25 خرداد 1404 12:00
می نشینم در نبودت بی قراری می کنم جمعه ها را با خیالت جمعهداری می کنم هادی نجاری
-
دستت را روی قلبم بگذار
یکشنبه 25 خرداد 1404 12:00
دستت را روی قلبم بگذار و با دوستت دارمی ساده تپیدنش را تا ابد تضمین کن! فاطمه جعفری
-
همه چیز را فراموش می کنم
یکشنبه 25 خرداد 1404 11:59
همه چیز را فراموش می کنم تو فقط دستم را بگیر آنقدر محکم که حس کنم تمام تو سهم من است ..! مائده مشایخی
-
نبودنت زنی ست پراز تنهایی
شنبه 24 خرداد 1404 12:11
نبودنت زنی ست پراز تنهایی که جای خالی ات را با هیچ کس عوض نمی کند
-
در عاشقی هزار غم و درد هست ونیست
شنبه 24 خرداد 1404 12:10
در عاشقی هزار غم و درد هست ونیست دردی از این بتر که بود یار با رقیب
-
شب آرامی بود
شنبه 24 خرداد 1404 12:08
شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود، زندگی یعنی چه !؟ مادرم سینی چایی در دست، گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من خواهرم، تکه نانی آورد، آمد آنجا، لب پاشویه نشست، به هوای خبر از ماهی ها دست ها کاسه نمود، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت و به لبخندی تزئینش کرد هدیه اش داد، به چشمان پذیرای دلم پدرم دفتر شعری آورد،...
-
بی تو منم خاطرهای سوخته
شنبه 24 خرداد 1404 12:06
بی تو منم خاطرهای سوخته در دل آتش به تو جان دوخته هرچه شنیدم همه تردید بود هر که بدیدم همه تهدید بود آمده ام تا که بگویی بمان تا تزنی دم نروم از میان هر که مرا دید به هم ریخت رفت در گذرم سایه بیاویخت رفت شعر مرا برد به جایی که نیست مردهتر از خویش خدایی که نیست با تو اگر شعر جنون میشود بی تو همه حسرت و خون میشود...
-
دوربین هست
شنبه 24 خرداد 1404 12:05
دوربین هست صدا هست! لبخندی بزن.. و مرا در آغوش بگیر! و بُگذار این سکانس عاشقانه باشد
-
بر تار و پود بافت فرسوده ی شهر
جمعه 23 خرداد 1404 12:23
بر تار و پود بافت فرسوده ی شهر پشت اَبرهای سنگین و ساکن در کنار آشیانه ی یاکریم تک خانه ای مانده که اُتاق خورشید در آنجاست پنجره های روشن اش رو به دنیا می گشایند و در دل شب ها می تابد بر نگاه معشوق ماه که بی هوا میبارد هنوز محمدرضا پورآقابالا
-
مدام بهانه ات را می گیرم
جمعه 23 خرداد 1404 12:22
مدام بهانه ات را می گیرم در خیالم با تو حرف می زنم به جنگ با آدم ها می روم مبادا بخواهند تو را از من بگیرند خدا هم به حسادت برخواسته وجودم پر از دلتنگی است و چشم هایم منتظر از خدا ، ماه ، ستاره ها خورشید ، ابر و باد مدام سراغ تو را می گیرم هزاران پیام برایت نوشته ام از دلتنگی هام دل بی قراری هایم از اشک هایم ، شوق...
-
میخواهمت ،همچو تنی خسته که خواب میخواهد
جمعه 23 خرداد 1404 12:20
میخواهمت ،همچو تنی خسته که خواب میخواهد میجویمت ،همچو لبی تشنه که آب میخواهد میپوشمت همچو لباسی به خیال، در خوابم آوارهام، خسته تنم ،خسته مجال میخواهد ابراهیم خلیلیان
-
نه در سکوت تو ، من ترانه زدم
جمعه 23 خرداد 1404 12:20
نه در سکوت تو ، من ترانه زدم نه رونقی به صفای آشیانه زدم نه خلوتی برای خستگی شدم نه خنده از سرور مستانه زدم ماه در آسمانم به خُسوف نشسته است به نور شمع، نوش گفتم و پیمانه زدم نه در دل شب، سحرم جوانه زده نه ره ز دوری به این میانه زدم چو باد، گم، در کوچه خاطرات شدم سرودِ گمگشته، به یاد فسانه زدم نه دل، به باغِ شکوفا...
-
همه جا می بینمت
جمعه 23 خرداد 1404 12:19
همه جا می بینمت در ذهن پر آشوبم و بی خوابی های مکرر حتی در فنجان چای وقتی می نوشمت و هوایی که تو را نفس می کشم. #مطهره احمدی
-
جزر و مدّی با جنون، مهتاب را بوسید و رفت
پنجشنبه 22 خرداد 1404 11:16
جزر و مدّی با جنون، مهتاب را بوسید و رفت صخره را امواج را ،دیوانه ی خود دید و رفت من گمان کردم که قویی ، مژده آورده مرا بوف کوری بود در فصل خزان،نالید و رفت بر ضریح چشمهایش بسته بودم من دخیل از نگاهم خمره ی اشراق را دزدید و رفت من برایش رامشی از جنس گلهای بهار غنچه های ذوق را از دامن من چید و رفت از لبانش شعر میچیدم...
-
همشانه ی شعر سر به مهتاب بزن
پنجشنبه 22 خرداد 1404 11:15
همشانه ی شعر سر به مهتاب بزن لبخند و بغل به لحظه قلّاب بزن با قافیه تا نگاهِ خورشید برقص با واژه لگد به بختِ غمساب بزن مریم کاسیانی
-
لبخند زدی و با خدا خندیدم
پنجشنبه 22 خرداد 1404 11:14
لبخند زدی و با خدا خندیدم روییدی و با شکوفهها خندیدم با بوسهی تو بهشتِ دل معنا شد با هر تپشِ عشق و صفا خندیدم مریم کاسیانی
-
تا تو در من نفس می کشی
پنجشنبه 22 خرداد 1404 11:14
تا تو در من نفس می کشی نگرانِ برآورده نشدنِ هیچ آرزویی نخواهم بود قول می دهم. #مطهره احمدی
-
در وادیِ مجنون شدگان، نیست بهاری
پنجشنبه 22 خرداد 1404 11:13
در وادیِ مجنون شدگان، نیست بهاری باغِ گل اگر بود، فقط خار تو بودم تن مانده کجایی، که شفا از تو بگیرد از دردِ جنون، لیلیِ بیمار تو بودم #مطهره احمدی
-
چه خورشیدی فروغش گشته تابان
چهارشنبه 21 خرداد 1404 11:37
چه خورشیدی فروغش گشته تابان چه ماهی می درخشد ماه کنعان عجب نوری منور هست اینجا عجب شهزاده ای گردیده مهمان محمد نام هم نام پیامبر که جان بخشیده اودر راه ایمان برای یاری شاه خراسان علی موسی رضا سلطان خوبان جدا گردید از مأوا و منزل روان گردید سمت ملک ایران شهادت را به جان دل پذیرفت به دریا زد ودریا گشت طوفان به روستای...
-
یاری که وفا نکرد با دلِ زار
چهارشنبه 21 خرداد 1404 11:37
یاری که وفا نکرد با دلِ زار رفت از برِ ما چو بادِ بهار هر وعده که داد، نقشِ سراب هر لحظه به دل، زخمِ عذاب گفتم که بمان، چو سایه به شب او خندهکنان گذشت و نتاب دل دادم و دل برید آسان او بود فریب، نه مهر و نشان اکنون منم و غمِ بیکسی او با دگری، من و بیکسی گر یار نبودهست با دل، وفا خوش باشد از او بریدن، رها یار رفت و...
-
در مکتب عشق دل صد بار از این جمله نوشت
چهارشنبه 21 خرداد 1404 11:36
در مکتب عشق دل صد بار از این جمله نوشت کی این کعبه شود منزل من خشت به خشت دنیا مرا برده از این یاد که مسلمان زادم نرسد داد مسلمان به مسلمان که کنند آزادم دل اگر پاک نباشد، چه نمازش چه سجود سجده بر خاک نتواند بزند، تا نرود گرد وجود گر مرا سجده به خاک است ولی دل به هواست سجدهام سنگ پرستی است، نه عبادت نه دعاست دل...
-
حافظا، قصهٔ عشقت به جهان باز بگو
چهارشنبه 21 خرداد 1404 11:36
حافظا، قصهٔ عشقت به جهان باز بگو راز آن نغمه که دادی به دل ساز بگو چون تو سرمست ز میخانهٔ دل بودهای چه شد آن راز که کردی همه ابراز، بگو؟ تو ز دنیا و از آن راه حقیقت گفتی آه، در این ره پر پیچ چه کردی، باز بگو؟ چشم ما در طلب نور تو حیران مانده پرده بردار ز رخ، روشنیساز بگو دل به عشقت ره شب تا سحرانه پیمود حافظا، جام...
-
بغل از چشمانت
چهارشنبه 21 خرداد 1404 11:35
بغل از چشمانت هوس دائمی این دل بی طاقت ما چه نهان در دل این مست تماشایی توست آه از اینهمه آه خود...! ببینم خبر از این همه مستی داری؟ خودی از ما که نمانده به خود جان نگاهت سوگند بی قرارم زنخستین دیدار یک یک یادت هست که ز برق براق نگهت تو به معراج تمنا مرا ره دادی نفسم گشتی و جان بخشیدی روح وریحان و روان شرر افتاد به...