-
برف میبارد
سهشنبه 7 مرداد 1404 12:05
برف میبارد به سوی آسمان از کنار پلکهای کهکشان و چه تاریک تر از هر شب یلدا آمد و جهان با شب او آه چه معنا دارد. برف نقش می بندد و ردّ پایش مانده بر دیوار باد و چه نقشی است که تقویم ندیده در خواب سایهای از نام او بر شانهی سبز درخت، افتادهاست. شاخه حتی هم نمیداند چرا از نو شکوفه داده است هرکجا با من قدم زد گل...
-
در خلوت شعرم، تو شدی بیت نخستین
سهشنبه 7 مرداد 1404 12:04
در خلوت شعرم، تو شدی بیت نخستین هر واژه به عشق تو زبان باز گرفتند بهزاد غدیری
-
من بر نازبالش سنگی زمان
سهشنبه 7 مرداد 1404 12:03
من بر نازبالش سنگی زمان در بستری از خزه های خاطره بجای خویشتن آرمیده ام تا دور از دیدگان تنهایی به ژرفای پرسش بودنم رسوخ و تمنای تن های دیگر را در به در پاسخ فردا کنم در گذر آشتی کنان اکنون تن ها را با تنهایی شان همنشین و الفت دیرینه با خویش را فریاد کنم ای پرنده ی مهجور در بهشت برتری بخش خواهشی اینچنین را ملازمت خویش...
-
در جستجوی یادت
سهشنبه 7 مرداد 1404 12:03
در جستجوی یادت در کوچه پس کوچه های ذهنم به فراسوی باورم رفتم آنجایی که نبودی و پنداشتم که هستی تو را هر لحظه در پشت پنجره اتاق رو به خاطراتم می دیدم خاطرات گمشده در زمان شاید تسکین دهد سینه شرحه شرحه ام را تا نبودنت را حس نکنم گاهی ترنم نگاهت زمانی مهر دستانت اندکی محبت مهتاب به شب مرا به وجد می آورد خاطرات گمشده در...
-
سهم تقدیرم همینست ،
سهشنبه 7 مرداد 1404 12:02
سهم تقدیرم همینست ، یا خودم وارونه ام ؟ هر که با او صادقم خنجر به پشتم میزند.. ریشه میگیرم به دور از چشم بی رحم خزان تا بهاری میرسد آفت به رشدم میزند... فرزانه فرحزاد
-
من کیستم؟ یک زن که دنیا را نفهمیده
دوشنبه 6 مرداد 1404 12:15
من کیستم؟ یک زن که دنیا را نفهمیده در خشمِ توفان، عمقِ دریا را نفهمیده نقش زن از روزِ ازل، روی زمین بوده ست اما جهان انگار، معنا را نفهمیده زن بود و عشق، آغازِ خلقت بود و زیبایی اینجا بشر ، حتی زلیخا را نفهمیده از خونِ دلها مان فقط یک داغ شد دنیا اسرارِ ما، رازِ اهورا را ، نفهمیده هر دیدهای زن را نبیند، کورِ...
-
گفته بودی آنقدر عشقت ز دل افزون شده
دوشنبه 6 مرداد 1404 12:15
گفته بودی آنقدر عشقت ز دل افزون شده زین غمت لیلی نشانی واله و مجنون شده التماسم کردی و گفتی دو دستم را بگیر وصلتی کن با دلم، چشمان مستم را بگیر آنقدر اصرار کردی باورم شد، عاشقی در میان عاشقان دارای عشق صادقی دست در دستت نهادم تا شوم دلدار تو حلقه ای زَر گون نشانم، زین منو و پیمان تو گفته بودی عشق بازم، زندگانی میکنم...
-
گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم
دوشنبه 6 مرداد 1404 12:13
گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را گفته بودم بعد از این هرگز نیندازم نظر دیدمش وز یاد بردم قصه های پیش را گرچه او باطل بگردانده همه عمر مرا من به نسیه داده ام کل دل درویش را مشکل کار من از سمت دلم آید پدید ورنه کی افسون کند این ذهن نیک اندیش را همچو روزی ساطع و شیدا ز حالم آگه است...
-
خاطراتت عذابم میدهند
دوشنبه 6 مرداد 1404 12:12
خاطراتت عذابم میدهند ماندهام در تنهایی خیال هر دم برای سایهات در وحشت کسوف تو نمازی میخوانم از مقابلم کناری برو چرا که سایهات مانع دیدن هور آسمان است! علیرضا ایمانی فر
-
باد، نامِ مرا از یادِ روزگار پاک کرد
دوشنبه 6 مرداد 1404 12:09
باد، نامِ مرا از یادِ روزگار پاک کرد تنها تو با نفسهایِ گُل سوختهات نقشم زدی بر لوحِ زمان. تشنه توفانِ تنِ تو را در سینه حبس کرد من، پَرِ پروانهیی در کورهی عشقِ تو… ذوب شدم، پَر زدم، آسمان شدم. حسین گودرزی
-
بوی گل و دلدار ، ازروی وفا می رسد
یکشنبه 5 مرداد 1404 11:17
بوی گل و دلدار ، ازروی وفا می رسد نازکم کن گُلا ، دلدار و صفا می رسد هرچه گل آورده ای، بپایِ دلداربریز بوی گُل وسوسن و، عِطر ونوامی رسد گل داوود بیار ، سرخ وسفیدی بکار تویی همیشه بهار، عشق ودوا می رسد گل بنفشه ببین ،چه خرد وریز وتمیز هر گل آورده را، بوی صبا می رسد گل سرخ وآبی،نماد عشق وباقی هرگل پرپر شده ،بوی دوا...
-
من اگر دست دلم را به تو تقدیم کنم
یکشنبه 5 مرداد 1404 11:14
من اگر دست دلم را به تو تقدیم کنم تو به گرمای نفسهات، نوازش بلدی؟ شب اگر خسته شوم از همه بیرحمیها تو برایش بغل و بوسه و خواهش بلدی؟ من اگر شعر شوم در دل شبهای غریب دوست داری که به چشمان تو تعبیر شوم؟ بوسهات را بده، ای شاعر احساس دلم قبل از آنی که از اندوه و غمت پیر شوم بوسهات را بده، ای واژه به لب...
-
به قواره ی گل می ماند،
یکشنبه 5 مرداد 1404 11:14
به قواره ی گل می ماند، عشق. کوچک و لرزان ـ خیس و خوشبو! دلشوره ی شکوفه ای در برفم بی تو. علی احسانی زاده
-
کرد خورشید چشم خود را مست
یکشنبه 5 مرداد 1404 11:13
کرد خورشید چشم خود را مست شد زمین چون بت پیاله به دست شد نسیمی روان به جانب دشت بر دل بلبلان ترانه نشست شد ترانه، چو صور اسرافیل زنده کرد آنچه را به عالم هست باد پیچید لای شاخه ها چون مار خش خش برگها سکوت غم بشکست لشکر سبزه چون به ره افتاد هیچ جای زمین ز سبزه نرست شد بهاران! بهوش ای یاران! باده بنیاد هرچه عقل، گسست سر...
-
نشستم یه گوشه، کنارِ خودم و خدا
یکشنبه 5 مرداد 1404 11:02
نشستم یه گوشه، کنارِ خودم و خدا نه امیدی، نه دعا، فقط یه مشت چرا ! به دلم گفتم: خب، ما چیکارهایم؟ گفت: یه مشت خاطرهایم، بیسر و بینقشهایم! گفتم: چرا زندگی اینقدر لوسه، بیرنگ؟ گفت: چون سهم ما همیشه بوده دل تنگ نه صحنههای عاشقانه پر رنگ گفتم: ته این قصه چی موند برامون؟ گفت: یه دنیا خستگی، یه مشت زخم تو استخون!...
-
چه نفسها که در این سینهی بیمار شدی
شنبه 4 مرداد 1404 11:44
چه نفسها که در این سینهی بیمار شدی چه دعاها که نکردم تو پرستار شدی رفتی و عشقِ مرا بردی و خوش باش عزیز گفته بودی که فقط با دلِ من یار شدی پشت لبخندِ تو صد قصهی پنهان دیدم تو بگو راحت و آسوده و بیدار شدی؟ شبِ من با غمِ رفتن به سحر وصل نشد تو سحرگاه ، همان بیخبرِ زار شدی ماندهام در دلِ این کوچه که شاید روزی باز...
-
عاشقی باشد و من باشم و تو نه چه کنم؟
شنبه 4 مرداد 1404 11:43
عاشقی باشد و من باشم و تو نه چه کنم؟ گر روی با دگران با دل تنها چه کنم؟ گر دلم را بدهم دستِ دلت بشکنی اش نازنینم گوی من را که شکسته چه کنم؟ گر نمانی در برم تا که روی با دگری اشکِ تنهایی و مرگِ این جهان را چه کنم؟ مرهمِ زخمِ دلم جز در آغوشِ تو نیست گر مرا پس بزنی،زخمِ دلم را چه کنم؟ آتشِ عشقت اگر دست بر ندارد ز دلم...
-
شاعرت باشم، تمامِ مشکل آسان میشود حتما
شنبه 4 مرداد 1404 11:42
شاعرت باشم، تمامِ مشکل آسان میشود حتما ببین با شعر من ،درد تو درمان می شود حتما دلِ تنگت اگر گاهی هوای تازه می خواهد تمام واژه های من، غزلخوان می شود حتما سر و سامان ندارد شاعر اما ، تا خدا خواهد پریشان حالیت با من به سامان می شود حتما دو چشمانت ،ردیفِ دستچینِ چای لاهیجان نَنوشَد شاعری، شعرش پریشان می شود حتما اگر...
-
آغاز من از لحظه ی دیدار تو اغاز شد ای عشق
شنبه 4 مرداد 1404 11:40
آغاز من از لحظه ی دیدار تو اغاز شد ای عشق ان لحظه که چشمم به جمال روشنت باز شد ای عشق از پای در اورد مرا تیر زمان در گذر خویش ان تیر که از سوی تو امد پر پرواز شد ای عشق از خواب و خور وخواسته و مصلحت خویش گذشتم تا جان و تن و دل پی فرمان تو سرباز شد ای عشق بستند به رویم اگر این خلق در لطف و عنایت از دولت لطف تو به رویم...
-
باز صدای نفست، پر شده توی کوچهها
شنبه 4 مرداد 1404 11:39
باز صدای نفست، پر شده توی کوچهها زیر بارون، دل من، همنشینِ بهونهها بوی عطرت وسطِ کوچه منو میبره دور خاطراتت مث بارون میچکن رو تنِ نور با تو هر لحظه پر از عطرِ گلِ نسترنه بیتو دنیا فقط از حس های خوب، دم میزنه بغض من نبضِ سکوته، تو صدامی همیشه نقش لبخند تو هر شب، مگه خوابم حالیشه؟! ساعتام بیتو فقط تکرار بیتاریخیه...
-
دارکوب طعنهای افکند به مصلوبِ درخت
جمعه 3 مرداد 1404 10:37
دارکوب طعنهای افکند به مصلوبِ درخت طالعِ نیکی سر آمد، ناصوابی را چه بخت جانِ بیرمق آویخته در سایهی بخت صبرِ ایوبیاش آید، نه حریراییِ رخت راکب و مرکوبِ دنیا، همه سرشارِ خطر منفعل گشته عجب، ناز کند بر سرِ تخت گفتا مصلوبِ دلآشوب: چه داری طلبی؟ گفت: آزادیِ نفسم، که به تن کرده درخت خشمِ دارکوب برآمد، نشست کاسهی سر با...
-
هر روزه سفر به سنگهای کاخ
جمعه 3 مرداد 1404 10:36
هر روزه سفر به سنگهای کاخ سفر به ملاقات مادر و انتظار یک زندانی تا پای رهایی. هر گز سفر زندگی از لا به لای همان سنگلاخ. و تفکر زنی که هر روز راه خانه را گم می کند وشادمان لباس های نو بر تن می نماید. می گذرد از ساخته های دست بشر. از پنجره ای امید شیشه های کد گذاری شده رستوران صدقه ای . باز می خندد و به سرعت نور. انواع...
-
در آینه بخود نگاه میکنم
جمعه 3 مرداد 1404 10:34
در آینه بخود نگاه میکنم خسته ام از نرسیدن از بدنبال هیچ دویدن از بیدار شدن های مکرر در روزهای تکراری همیشه همان طلوع و غروب همان راه و همان آدمها همسفرانی در مسیر نیستی در جاده ای که به مرگ میرسد سالها قبل در چنین روزی این سفر را از هیچ و با گریه آغاز کردم سفری پُر از عشق و درد خنده و غم امید و شکست دوستی و نفرت...
-
دلم به زمزمه ای نیمه جان دچار شده
جمعه 3 مرداد 1404 10:33
دلم به زمزمه ای نیمه جان دچار شده مثالِ محتضری در دیارِ یار شده شبیه سایه به هنگامِ هجرتِ خورشید زِ هجرِ روی مهت،شب سیاه و تار شده نشسته باز نوایت میان قلبِ سکوت برای گفتنِ شعری قلم به کار شده برای از تو سرودن ، تمامِ قافیه ها نماد و ناله غمگین هر سه تار شده چنان کشیده نگاهت به بند، پایِ دلم به خلوتم غزلی ساده ،...
-
کودکی ساده دل و همرهِ یاران بودیم
جمعه 3 مرداد 1404 10:33
کودکی ساده دل و همرهِ یاران بودیم پاکیِ آبِ زلال و رگِ باران بودیم دوره کودکی و باد بهاری طی شد نوجوانی وجوانی، غمِ دوران بودیم کلبه سادهِ ما ،مهد وفا بودوصفا هنرِ دلخوشی وشادی جانان بودیم گذرِ سختیِ ما ،همسفر زندگی بود در تحمل زِ الم ، سختی سندان بودیم بابت زندگی و کسب معاشِ شب وروز ناتوان در عمل ومنتظر نان بودیم...
-
حقیقتی تلخ
پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:12
حقیقتی تلخ پشت پرده ها، با چهره هایی دروغین و لبخندهای پر فریب، در سایه های سنگین پنهان از نگاه، نفس می کشد، و ماهنوز در آینه ها دنبال خود می گردیم. دکتر محمد گروکان
-
یه صفحه از کتاب ِ تو باز مونده
پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:11
یه صفحه از کتاب ِ تو باز مونده همون کتابی که روی میز ،کنار فنجون قهوه ت جا مونده یه گوشه اش عاشقانه بداهه نوشتی یه گوشه ی دیگه ولی گلایه هاتو به خدا نوشتی من که دلم رفت واسه دست خط ِ تو واسه جزوه های خسته واسه دردا وَ غم های تو کاش به جای اینکه زل میزدی به دیوارای سرد حرف میزدی و میگفتی چی تو دلت هست کاش بیدلیل،...
-
چشم بگشا که تو را خواهم برد
پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:11
چشم بگشا که تو را خواهم برد تا نسیمی که ز لبخند تو جان میگیرد تا بهاری که ز آواز تو خوشبو شده است تا افقهایی که از نور تو روشن شده اند همره شبنم گل، نرم و آرام بیا تا برویم تا دیاری که صدای تو ترنم دارد با نگاهت شب تاریک مرا روشن کن تا سحرگاه که از عشق تو لبریز شود دست در دست تو آن سوی خیال تا طلوعی که ز احساس تو...
-
حیف آن نرگس زیبا که زمن پنهان است
پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:10
حیف آن نرگس زیبا که زمن پنهان است سینه ام را غم او تا به سحر مهمان است رفت و من ماندم و تنهایی شب های فراق شمع من بی رخ او در گذر طوفان است در جوار رخ او هستی من معنا شد بعد او در نظرم هست و فنا یکسان است کی رود از دل من گرچه که از دیده رود دیده از دل چه خبر کز غم او ویران است چون به مهتاب شبانگه ز فراقش گویم ماهتاب...
-
میان برگهای خاطرات
پنجشنبه 2 مرداد 1404 12:10
میان برگهای خاطرات تو نوری پشت هر صفحه پیدا وجهان بیرون از تو محو و بی صدا ست سیدحسن نبی پور